X

ما کی هستیم؟ ۳۵ ما اتفاقی نیستیم.

ما کی هستیم؟ ( ۳۵ )

ما اتفاقی نیستم!

« پس روانه شده به کشتزار در آمد و در عقب دروندگان خوشه چینی مینمود و اتفاق او به قطعه زمین بوعز که از خاندان ابیملک بود افتاد.» ( کتاب روت ۲ : ۳ )

در مسیر زندگی خود بارها به مواردی برخورده ایم که واقع شدن و انجام آن امر تماما شگفت انگیز مینموده و احتمال آن تقریبا آنقدر ناچیز که گاها آن را « شانس » و اقبال خوانده ایم. من قصد دارم تا به شما در نوشتجات کتابمقدس نشان بدهم که وقایعی در طول کتابمقدس روی داده که احتمال انجام آن تقریبا نزدیک به صفر بوده، اما روی داده است و جالب اینجاست: گاها آنچه انجام شده است یک تاریخ را عوض کرده است! من و شما هیچ نظر دیگری نخواهیم داشت مگر اینکه باور کنیم در ورای این وقایع معمار و طراح بینهایت خارق العاده و چیره دستی حضور دارد که فکر و دانش و استعداد محدود انسان زمینی و فناپذیر قابل به درک و هضم آن نخواهد بود. چون نخواهد بود پس آن را از روی «شانس » و «اتفاق» نمیتوانسته باشد.

 باشد تا به این اصل قانع شویم که هیچ چیز بر این هستی از روی «شانس» نیست و ما نیز «اتفاقی» اینجا نیستیم، و «اتفاقی» به دنیا نیامده و «اتفاقی» زندگی نمیکنیم؛ بلکه بنا به پیشدانی و طرح دقیق و کامل این معمار و این طراح عظیم هستی، یهوه خدا. 

برادران حسود یوسف او را کتک زده و به ته چاه خالی و بی آبی میاندازند. هدف اصلی کشتن او و ساختن داستانی برای یعقوب در باره قتل او بود. یوسف ته چاه افتاده است و این برادران به خوردن خوراکی مشغول میشوند که کلام خداوند میگوید:« و چشمان خود را باز کردند  دیدند که ناگاه قافله اسمعیلیان از جلعاد میرسد.» ( پیدایش ۳۷ : ۲۵ ) و با این «ناگاه» این یهودا است که پیشنهاد میدهد، یوسف را نکشند، بلکه او را به اسمعیلیان به نقره ای بفروشند؛ و همه موافقت کردند. اینگونه یوسف به مصر رفت، و اسراییل به مصر رفت.

بعد از دوران یوسف زمان سختی بر اسراییل در مصر روی داد به مدت چهار صد سال آنها به اسارت و برده گی آنان درآمدند. اما اسراییل رشد میکرد و زیاد میشد. دستور داده شد تا همه نوزادان پسر عبرانی کشته شوند. یوکابد، موسی را زایید. موسی زیبا بود. پس او را سه ماه حفظ کرد، سپس سبدی ساخت و او را به رود انداخت. خواهر موسی، سبد را دنبال کرد. سپس میخوانیم:« و خواهرش از دور ایستاد تا بداند او را چه میشود. و دختر فرعون برای غسل به نهر فرود آمد.»( خروج ۲ : ۱- ۵ )با این «و دختر فرعون،» موسی توسط دختر فرعون از آب گرفته شده و مدت چهل سال در بارگاه فرعون رشد کرد. و میشود موسایی که میشناسیم!

روت موآبی، غیر اسراییلی، پس از فوت همسرش برخلاف جاری خودش عرفه، با مادر شوهر خودش همراه شده تا بیاید و با قوم او بسر برد و خدای او را پرستش کند. نعومی او را اصرار میکند که به نزد مردم خود برود و اینگونه او را احسان نکند. روت تصمیم خود را گرفته بود. با نعومی همراه میشود. فصل برداشت محصول است. و این دو زن گرسنه و نیاز به نان روز هستند. پس روت حاضر میشود تا رفته و خوشه چینی کند. وارد مزرعه ای شده و به همراه جوانان دروگر از پشت آمده و خوشه ها را جمع میکند. کلام خدا میگوید: « پس روانه شده به کشتزار در آمد و در عقب دروندگان خوشه چینی مینمود و اتفاق او به قطعه زمین بوعز که از خاندان ابیملک بود افتاد.» ( کتاب روت ۲ : ۳ ) این اتفاق ورود روت موآبی به مزرعه بوعز، به ازدواج روت جوان با بوعز سالخورده، که از خویشاندان شوهر نعومی بوده، میگردد. و از این ازدواج، یسی بدنیا آمده و از یسی داود و از داود، عیسای مسیح.

زمانی بود که در اسراییل هیچ پادشاهی هنوز نبود. و اسراییل به سموییل نبی گفت که برای آنها پادشاهی برگزیند تا پیش روی آنها رفته و برای آنها جنگها را رهبری کند. به رغم مخالفت سموییل قوم نظر خود را تغییر نداد. و سموییل در پی یافتن پادشاهی برای اسراییل بود. مردی بود از قبیله بنیامین که پسری داشت بنام شایول. کلام میگوید که به خوش اندامی و بلند قد بودن او مانند او در قوم نبود. کلام میگوید الاغهای قیس پدر شایول گم شد و او شایول را به همراه شخص دیگری برای پیدا کردن الاغها بیرون میفرستد. این گم شدن الاغها و این جستجوی آنها، آنها را به روستای صوف جایی که سموییل نبی ساکن بود هدایت میکند. آنها همدیگر را ملاقات میکنند و جالب اینجاست که  یک روز قبل از آن خداوند به سموییل گفته بود امروز آن شخص را از زمین بنیامین نزد تو میفرستم او را به پادشاهی اسراییل مسح نما.( اول سموییل ۹ : ۱- ۱۵ ). اینگونه اولین پادشاه اسراییل برگزیده میشود.

ارتش اسراییل در جنگ بود و داود فرمانده آنها و او میبایست در جبهه میبود، اما نبود. در قصر خود بود. تا به عصر خوابیده بود! کلام خداوند میگوید:« و واقع شد بعد از انقضای سال...و واقع شد در وقت عصر که داود از بسترش برخاسته...» ( دوم سموییل ۱۱: ۱- ۲ ) داود از خواب بیدار شده، به بالکن خانه خود رفته و زنی را میبیند که برهنه در آب بود، که نیکو منظر بود. زن فرمانده وفادار و جان بر کف او، اوریاء حتی. این واقع شد به عمل زنا و قتل داود منجر میشود. سلیمان به دنیا میاید. رحبعام بدنیا میاید. یربعام خادم و بنده سلیمان برمیخیزد. و اسراییل پس از مرگ سلیمان دو شقه میشود!

اخاب پادشاه فاسد اسراییل با یهوشافاط پادشاه یهودا متحد شده تا به جنگ ارام بروند. قبل از حرکت آنها، میکایا نبی پیشگویی مرگ اخاب و شکست اسراییل را در این جنگ میکند اما باعث تلخی و همراهان پادشاه میشود. پس اخاب به یهوشافاط میگوید که او لباس شاهانه خود را بپوشد اما او لباس مخفی و ساده که کسی او را تشخیص ندهد تا مورد حمله آنان قرار نگیرد، موافقت میکنند و وارد جنگ میشوند. کلام خداوند میگوید، ارامیان ارابه یهوشافاط را دیدند و گمان بردند که اخاب است اما او فریاد زده و چون دانستند او اخاب نیست از او دور شدند. سپس میخوانیم:« اما کسی کمان خود را بدون غرض کشیده پادشاه اسراییل را میان وصلهای زره زد و او به عرابه ران خود گفت دست خود را بگردان و مرا از لشکر بیرون ببر زیرا که مجروح شدم.»( اول پادشاهان ۲۹ – ۳۴ ) با این «بدون غرض کشیدن» کمان، پیشگویی ایلیاء نبی در باره نحوه مرگ اخاب به وقوع میپوندد.

هامان که از درباریان پادشاه پارس بود نمیتوانست مردخای یهود را تحمل کند که پیش روی او خم نمیشود. پس برنامه قتل عام تمام یهودیان را در تمام مملکت پارس میدهد. پادشاه پارس بی آنکه از نقشه او تماما آگاه باشد به تصمیم او تن میدهد. مردخای به استر یهودی ملکه پارس از این ماجرا میگوید و استر نیز گویی شهامت روردرویی با پادشاه را ندارد. نهایتا یک روز هامان مست از پیروزی ای که به دست میاورد، دستور میدهد که دار بلندی را برای حلق آویز کردن مردخای در حیاط خانه او مهیا کنند زیرا فردا مردخای را بر آن به صلیب میکشیدند. درست در همان شب، کلام خداوند میگوید:« و در آنشب خواب از پادشاه برفت.» ( استر ۵ : ۱۴ و ۶ : ۱ ) در این شب پادشاه میگوید که کتاب یادآوری تاریخ پادشاهان را آورده و برای او بخوانند. به ماجرای کار شجاعانه مردخای میرسد که جان پادشاه را از مرگ نجات داده بود و میپرسد که برای او چه کردند، میگویند، هیچ. و فردای آن روز، بخاطر آن شبی که پادشاه بیخواب شد، تمام نقشه هامان برملاء شد و خود او بر آن داری که برای مردخای مهیا کرده بود، حلقه آویز گشت. و با این «در آنشب خواب از پادشاه برفت،» این به پیروزی و نجات یهودیان پارس منجر شد. به روز عید پوریم یا قرعه. که تا به همین امروز یهودیان آن را جشن میگیرند. 

لوقا میگوید، تولد عجیب یحیی ساده و بی جنجال روی داد. اما چون به تولد عیسی رسید، آگستوس قیصر فرمان سرشماری را صادر کرد و اینکه هر کس باید به سرزمین خود برای ثبت نام برود. این فرمان باعث شد تا یوسف که از خاندان داود بود باید به بیت لحم میرفت و مریم نامزد او، دختر جوان حامله ایی که نزدیک به زایمان او بود پای پیاده تقریبا صد و بیست کیلومتر،‌هفت تا ده روز راه، همراه او شده تا اینگونه پیشگویی نبی در باره محل تولد مسیح موعود در بیت لحم به وقوع بپیوندد. ( لوقا ۲: ۱- ۲ ) جان کلوین به درستی گفته است که اگر یوسف و مریم به میل خودشان به بیت لحم میرفتند تا در آنجا فرزند را بدنیا بیاورند هیچ شگفتی در این نبود، اما وقتی آنها به فرمان قیصر مجبور به رفتن به بیت لحم میگردند، و در آنجاست که مسیح موعود در شهر پیشگویی شده توسط نبی بدنیا میاید، بی شک باید دانست که این تماما طرح و نقشه الهی خود خدا بوده است.  

ما کی هستیم؟

ما باور داریم خدایی را میپرستیم که هر چیزی را از قبل دیده و میدانسته و هیچ چیز اتفاقی و تصادفی در اقتدار او روی نمیدهد. همانطور که نبی میگوید:« کیست که این را از ایام قدیم اعلان نموده و از زمان سلف اخبار کرده است، آیا نه من که یهوه هستم و غیر از من خدای دیگری نیست.» ( اشعیاء نبی ۴۵ : ۲۱ ) و تحقیقا به همین دلیل، نجات ما در عیسای مسیح، و پیرو او بودن هرگز اتفاقی و تصادفی نبوده و زیستن مسیحی ما نیز اینچنین نیست بلکه همانطور که پولس رسول بیان میکند:« چنانکه ما را پیش از بنیاد عالم در او برگزید تا در حضور او در محبت مقدس و بی عیب باشیم.» ( افسسیان ۱ : ۴ )