loading

یعقوب برادر متی (معروف به کوچک )

به غیر از اینکه نام او بعنوان یکی از دوازده شاگرد مسیح در انجیل قید گردیده دیگر ما نامی ،سوالی و یا اظهار نظری مانند پطرس یا توما یا فیلیپس یا دیگران از او در انجیل نداریم.از میان سه یعقوبی که در انجیل نام برده شده اند،یکی پسر زبدی بود که لقب برادران رعد را به خود گرفت و دیگری پسر یوسف ،برادر ناتنی مسیح بود که نامه‌ی یعقوب را نوشت و رهبری کلیسای اولیه را در اورشلیم به عهده داشت؛ اما این یعقوب پسر حلفی هر چند نقشی در نوشتجات و بیانات انجیل نداشت اما حقیقتاً نقشی اساسی در پیشبرد پیام نجات مسیح در سرزمین سوریه ایجاب نمود.در آن دورانِ بودن با عیسای خداوند و شاگردان ،گویی او در سکوت و تفکری عمیق تعالیم و فرمایشاتِ این جوانِ نجارِ ناصری که کلماتش قلبش را گلگون می‌ساخت،قدم هایش را استوار و افکارش را تا به دورترین نقطه‌ی کهکشان می‌برد را به جان می‌نوشید.
در همان روزهای اولیه گسترش انجیل مسیح اسناد زنده ای دال بر این است که یعقوب به سوریه رفت و در آنجا نیز شهید شد.جنوب سوریه مرکز مسیحیان نو ایمان مهاجر بود که از دست شکنجه گران و آزار دهندگانی چون شائول طرسوسی به آنجا پناه می‌بردند.بیهوده نیست که حضور انبوه این مسیحیان نو ایمان بود که شائول را بر آن داشت تا به آنجا برود و آنها را بازداشت نموده و تسلیم شورای یهود بنماید.نتیجه‌ی حضور یعقوب پسر حلفی و تعالیم و بشارت او را در سوریه در ایمان داری بنام حنانیا می‌بینیم.کسی که از طرف خود خداوند مامور شد تا شائول طرسوسی را شفا داده ،تعمید دهد و ماموریت عظیم او را برایش گویا سازد.تعالیم و فعالیت های یعقوب در سوریه هر چند پیروان زیادی را به خود جذب نمود اما مخالفان بسیاری را به انتقام گرفتن از او تحریک کرد.آنها یهودیانی بودند که از استاد یعقوب نفرت داشته و چندی نگذشته بود که بخاطر گناهانشان بر صلیب قربانی شده بود؛آنها به خیال خود توانسته بودند نور را در تاریکی خفه کنند.اما آن کورسویی رو به مرگ نبود که با سیاهی دون و ذلیل قلب و دل آنان از بین برود ؛آن خورشید تابناک و پرفروغ حقیقتِ مسیح خداوند بود که ستون های شب و پرده‌ی سنتهای پوسیده و زنجیرهای اسارت شب زدگان را سر پاره کردن داشت.و خفّاشان از این نور متنفر بودند. آنها از این تغییر نفرت داشتند.حوالی سالهای ۶۳ بعد از میلاد آنان دست دراز کرده و یعقوب را بازداشت نمودند.به دستور شورای یهود او را بر فراز معبدی در سوریه بردند و از او خواستند که ایمانش را به مسیح روبروی مردم انکار کند اما او از فراز بلندی معبد با صدایی راسخ ایمانش را به عیسای خداوند اعتراف کرد و اینگونه مردم و ایمانداران او را تحسین نمودند.پس او را از بالای معبد به پایین انداختند و او را سنگسار کردند اما این تنها چند شکستگی در پاهایش بجا گذاشت در همان حالی که بر زمین افتاده بود روایت شاهدان می‌گوید او به نزد خدایش دعا کرد که :” خداوندا اینها را ببخش زیرا نمی دانند چه می‌کنند.” سپس چون هنوز جان در بدن داشت با اصابت ضربه‌ی سنگ بزرگی به سرش او را کشتند. (از کتاب شهیدان نوشته‌ی FOXE صفحات ۱۳-۱۴

امکان ارسال دیدگاه وجود ندارد!