loading

گناه چیست؟

بر اساس کتاب تضمین ایمان مسیحی ( ص.۲۰۶-۲۰۸)

نوشته الوین پلنتینگا

ترجمه: ح.گ

گناه چیست؟ هر چه هست، هم  عمیقا شگفت آور است و هم عمیقا زیرکانه…اولین تعریف گناه کردن چنین است که: انجام دادن آنچه که نادرست است، آنچه که بر ضد اراده خداست. آن چه که یک شخص گناهکار مسئول آن است. او مجرم است و مستلزم عتاب و گلایه. لیکن این آن زمانی است که او تشخیص بدهد آنچه که انجام داده گناه است، یا اینکه به انجام آنچه که کرده است مجرم خوانده شود. در کنار این، همچنین یک موقعیت یا حالتی است که به آن در گناه بودن مینامند، حالتی که ما آدمیان، آن را از زمان تولد، خود را در آن پیدا میکنیم. باور سنتی ایمان مسیحی این حالت  گناه اولیه نامیده میشود. برخلاف شباهت به عمل گناهکارانه ایی که من انجام میدهم، گناه اولیه نباید اینگونه تدریس داده شود که من به عملی مجرم خوانده شده ام( گناه اولیه لزوما مجرمیت اولیه نیست)، تا کنون در این وضعیت وخیمی که در آن متولد شده ام، هستی و موجدیت من در حیطه تسلط و رام کردن من نیست و به من نیز بستگی ندارد. ( در هر واقعه ایی مجرمیتهای متعددی وجود دارد لیکن گناهان اولیه متعددی وجود ندارد.)

گناه اولیه در دو جایگاه خود را بروز میدهد: عقلانی و خواسته ایی (یا اراده)؛ و آن  هم فکری و هم احساسی میباشد.

در یک طرف قضیه، طوری عمل میکند که گویی کور است، به گونه ایی ناپایدار، کسل کننده، حماقت وار. این یک محدودیت عقلانی است که در ابتدا شخص گناهکار خود را از دریافت شناخت مناسب و جامع خدا و زیبایی او، جلال او، و محبت او محروم میسازد؛ همچنین او را از شناخت آنچه که بهای دوست داشتن را دارد و آنچه که بهای متنفر بودن را دارد محروم میسازد، به دنبال چه برویم و از چه اجتناب ورزیم. بنابر این هم دانش واقعیت و هم دانش ارزش را به خطر می اندازد.

لیکن گناه همچنین و احتمالا بیش از هر چیز یک اختلال یا خرابی احساسی است. احساسات ما نامیزان است، به سمتی نادرست در حرکت است؛ ما بر چیزی نادرست هم عشق میورزیم و هم از آن نفرت داریم. به عوض اینکه ابتدا در پی جستن ملکوت خدا باشیم، به آن سمتی تمایل دارم که در آن جلال و شکوه خودم بالا برده شده و بزرگ میشود، تمام تلاش من به آن سمتی روی میدهد که نما و ظاهری خوب بدست بیاورم. به عوض اینکه خدا را بیشتر از هر چیز دیگر محبت کنم و همسایه خود را مانند خود محبت نمایم، به آن سمت تمایل دارم که خودم را ورای هر چیز دیگر بیشتر دوست داشته و به راستی که، هم از خدا متنفر هستم و هم از همسایه خود. بخش بزرگ این تنفر و دشمنی از غرور سرچشمه میگیرد، آن گناه قدیمی، از نیت سرچشمه گرفته شده خود بزرگ بینی.

تفکر ما چنین است که تمام خوبیهای دنیا را بدون هیچ بهایی بدست آوریم، طوری که تو چیزی را داری که من نمیتوانم داشته باشم و میخواهم داشته باشم. میخواهم از تو سرشناس تر باشم، به همین دلیل هر وقت تو عملی خوب و ارزشمند انجام میدهی من آن را ضرب و شتم به خودم تلقی میکنم. شاید بخواهم ثروتمند شوم. آنچه که به حساب میاید آن اندازه ایی که پول دارم نیست، این را بطور قطعی سخن میگویم؛ آنچه که به حساب میاید این است که آیا بیشتر از تو دارم یا نه، یا از مردم دیگر، یا هر شخص دیگری. لیکن بعد از این تو و مردم دیگر مانع رسیدن به آمال و خواسته های من هستند؛ بدینگونه به جایی میرسم که میتوانم از تو خشمگین شده و متنفر شوم. و خود خدا نیز، منبع تمامیت من، او نیز میتواند یک تهدید قلمداد شود. در غرور و منیت اقتدار شخصی و خودکفا بودن خود، میتوانم با حضور کسی مقاومت کرده و خشمگین شوم که هر نفس من در مقایسه با او مانند یک سیب زمینی کوچک است. از اینرو از او نیز متنفر میشوم. میخواهم مقتدر و مستقل باشم، پاسخگو به هیچکس نباشم. به احتمال قوی این عمیق ترین ریشه حالت گناه است.

خرابی اینجا خرابی احساسی است و نه عقلانی.  احساسات ما مختل گشته است؛ دیگر به آن شیوه ایی که خدا در ابتدای آفرینش آن را برای بشریت خلق کرده بود که عمل نماید عمل نمیکند. یک شکست و خرابی در انجام عمل درست است، یک احساس مختل و ویران، یک نوع دیوانگی اراده. در چنین شرایطی، ما میدانیم( به نوعی و به اندازه ایی) چه چیزی را باید دوست داشت( چه چیزی بطور عینی دوست داشتنی است)، لیکن ناگهان از آن چیزی که باید دوست داشت رو بر گردانده و چیز دیگری را دوست میداریم. ( همانطور یکی از ترانه های معروف میگوید: قلب من فکر خودش را دارد.) ما میدانیم( تا به اندازه ایی) چه چیزی درست است، لیکن خودمان را در کشش چیزی میبینیم که نادرست است؛ میدانیم که باید خدا را محبت کنیم و همسایه خود را نیز، لیکن ما ترجیح میدهیم که چنین نکنیم. البته این یک سوال قدیمی را بر میانگیزاند، سوالی که به زمان سقراط برمیگردد: آیا براستی کسی میتواند امری نادرست انجام بدهد و بداند که این نادرست است و انجام آن نیز؟ اگر او بداند که این امر درست است، چگونه میتواند به رغم آن امر نادرست را انجام بدهد؟ پاسخ آن به سادگی خودش کفایت میکند: او میداند که چه چیزی درست است، لیکن ترجیح میدهد که عمل نادرست را انجام دهد.  سقراط قادر به دیدن سقوط احساسی نبود، بر خلاف جهل و نقصان عقلانی. در غیاب سقوط روحانی، چه بسا، به احتمال بسیار زیاد، من نمیتوانم خوبی را ببینم در عوض ترجیح میدهم پلیدی را انجام بدهم، هر چند میدانم که پلید است. متاسفانه، به هر دلیلی، ما قادر به درک و در نظر گرفتن چنین سقوط احساسی نیستیم؛ لاکن گناه، حقیقتا یک سقوط احساسی است. به دلیل چنین خرابی احساسی، من تمایل داشته و در پی آن چیزی هستم که میدانم و اعتقاد دارم که پلید است.

 

امکان ارسال دیدگاه وجود ندارد!