loading

کتاب پیدایش

فصل ۱۷: ۱- ۲۷

 در فصل قبل خواندیم که هاجر کنیز سارا برای ابراهیم پسری میاورد به نام اسماعیل. فصل ۱۷ سیزده سال پس از این ماجرا را آغاز میکند. اکنون ابراهیم ۹۹ سال دارد. بلافاصله میخوانیم که خداوند بر ابرام در این سن ظاهر میشود. بالاتر تذکر دادیم که این ” ظاهر شدن” دقیقا نمیدانیم چگونه بوده است، اما این را میدانیم که عبارت عبری این عبارت ظاهر شدن جسمانی را با خود دارد. یعنی ابراهیم خدا را دید؟ خیر! بعدها میخوانیم که هیچکس قادر نیست خدا را ببیند و زنده بماند. پس چگونه خدا بر ابراهیم ” ظاهر شد”؟ شخص دوم تثلیت، یعنی عیسای مسیح بارها و بارها در طول عهد عتیق خود را به افراد خاصی به نحوه‏ها و شیوه‏های متعددی عیان ساخته است. چرا این حرف را میزنیم؟ ببینید ایۀ ۱ چه میگوید:” خداوند بر ابرام ظاهر شده گفت من هستم خدای قادر مطلق پیش روی من بخرام و کامل شو.” یکی از نامهای خدای ما ” قادر مطلق ” است. این نام مبنی بر شخصیت الهی او میباشد. وقتی اشعیاء نبی در خصوص تولد عیسای مسیح و شخصیت او سخن گفت نوشت:” زیرا که ولدی زائیده و پسری به ما بخشیده شد و سلطنت بر دوش او خواهد بود و اسم او عجیب و مشیر و خدای قدیر و پدر سرمدی و سرور سلامتی خوانده خواهد شد.“( اشعیاء نبی ۹: ۶) خدای قادر مطلق و خدای قدیر هر دو یک معنا و هر دو گواه بر یک شخصیت واحد خدا هستند. و ما میدانیم که خدای خالق، یهوه و عیسای مسیح ” یک ” هستند. اما شاید بپرسید این ملاقات چگونه بود؟ نمیدانیم! جزئیات آن به ما داده نشده است. اما لطفا ملاحظه کنید به ایۀ ۲۲ همین فصل:” و چون خدا از سخن گفتن با وی فارغ شد از نزد ابراهیم صعود فرمود.” این ملاقات نمیتوانست فقط روحانی و غیر قابل رویت باشد. کمااینکه بعدها همین ملاقات خدا را با ابراهیم در زندگی او به شکل دیگری خواهیم دید. اما دقت کنید به آنچه خداوند به ابراهیم میگوید:” و عهد خویش را در میان خود و تو خواهم بست و ترا بسیار بسیار کثیر خواهم گردانید.” اگر یادتان باشد در فصل ۱۵ ایات ۴ تا ۵ تقریبا شبیه همین وعده را از جانب خدا به ابراهیم خواندیم اما ” عهد ” بسته نشده بود. فقط یک وعده بود. در آیۀ ۱۸ فصل ۱۵ ما اولین عهد یا قرار یا قرارداد را از جانب یهوه با ابراهیم داریم:” در آن روز خداوند با ابرام عهد بست و گفت این زمین را از نهر مصر تا به نهر عظیم یعنی نهر فرات به نسل تو بخشیده‏ام.” این اولین عهد خدا با ابراهیم بود. در این فصل خدا گویی یکبار دیگر همان عهد خود را تایید و تثبیت میکند. اما به نوعی دیگر. مضمون عهد یکی است اما نحوۀ بیان آن کمی با هم متفاوت است. در حقیقت در این فصل آیات ۴ تا ۷ از جزئیات عهد نخستین سخن میگوید. قبل از اینکه به پیش برویم. اجازه بدهید تا برگردیم به همان آیات نخستین. دقت کنید به سن ابراهیم: ۹۹ سال. دقت کنید به درخواست یهوه از ابراهیم: ” پیش روی من بخرام و کامل شو.” در نسخۀ استاندارد انگلیسی کتابمقدس(Esv ) میخوانیم که ” walk before me, and be blameless ” و ما فکر میکنیم که مگر آدم پیر هنوز میتواند خطا و گناه کند که خدا از ابراهیم میخواهد تا بدون خطا و گناه باشد؟ پاسخ صریح کتابمقدس این است که: البته! و خدا از ابراهیم میخواهد حتی در سن ۹۹ سالگی بدون عیب و خطا باشد. وقتی ابراهیم پیرمرد این را شنید، ” به روی در افتاد” خم شد، و نزد خدا تعظیم کرد و او را پرستش نمود. ابراهیم به خدا اعتراض نکرد و به خدا سن خود، تجارب خود، موقعیت و مقام خود را یادآوری نکرد. او میدانست خدا چه میگوید. او میدانست که او در همین سن خود چقدر قادر است تن به شرارت و نااطاعتی بزند. پس خود را تسلیم خدا کرد.

در این فصل به مقدار زیادی گفتگوی خدا با ابراهیم را داریم. گویی گفتگوی دو دوست با هم. بی دلیل نیست که خداوند ابراهیم را دوست خود خواند.( یعقوب ۲: ۲۳ )در این فصل است که خدا نام ابراهیم را از ” ابرام ” یعنی پدر سرافراز به ” ابراهیم ” پدر امتها عوض میکند. در این فصل است که خدا برای نشان عهد خود با ابراهیم ” ختنه ” را به او میدهد. و برای سمبل و نشان عهدی که با ابراهیم بست از او میخواهد تا آیین ختنه را آغاز کند. و ابراهیم چنین میکند. آیا ابراهیم باید ختنه میشد تا وعدۀ داده شده نصیب او گردد؟ خیر!وعده داده شده بود و خدا آن را پس نمیگرفت، اما ختنه سایه و نشان تایید انجام آن وعده بود. دقیقا به همین دلیل وقتی عیسای مسیح تمامی وعده‏های خدا به انبیاء و قوم خود را در خود به کمال رساند، دیگر ختنه کردن نیازی نبود. زیرا در مسیح ما همواره در زیر عهد تازه هستیم. زیرا روح القدس در ماست. خدا در ماست. دیگر به یادآوری نیازی نداریم.

در همین فصل است که خدا به ابراهیم خبری دیگر میدهد. تاکنون نه سارا و نه ابراهیم باور نداشتند که عهد و وعدۀ خدا در خصوص افزایش یافتن نسل آنان مانند ستارگان آسمان تحقق خواهد پیوست( به دلیل پیری آنها) پس آنها فرمان ابتکار را به دست گرفتند و هاجر را وارد طرح خدا کردند که از همان اول نباید وارد خانۀ ابراهیم میشد.( به دلیل سفر بی حکمت ابراهیم به مصر در حالی که خدا به او نگفته بود به مصر برود). اما جالب است!درست پس از سیزده سالی که از سن اسماعیل گذشته است و ابراهیم و سارا خیالشان در سن پیری راحت است که نسل آنها، اسماعیل، وعدۀ خدا را به آنها تحقق خواهد بخشید. اما گویی خدا ناگهان میز را برای هر دو زن و شوهر به هم میریزد!و به آنها میگوید که در این سال صاحب فرزندی از خودشان خواهند شد. یعنی ابراهیم ۹۹ ساله و سارای نود ساله. این موضوع آنقدر عجیب و غیر واقعی مینمود که ابراهیم به این وعدۀ خدا علنا خندید!( ایۀ ۱۷) این همان سخنی است که خداوند از زبان اشعیاء نبی هزاران سال بعد فرمود:” زیرا خداوند میگوید که افکار من افکار شما نیست و طریقهای شما طریقهای من نی. زیرا چنانکه آسمان از زمین بلندتر است همچنان طریقهای من از طریقهای شما و افکار من از افکار شما بلندتر میباشد.” ( اشعیاء نبی ۵۵: ۸- ۹) اگر خوب به فصول گذشته نگاه کنید، از زمانی که خدا به ابراهیم این وعده را داد که زمین کنعان را به نسل او میدهد و نسل او را مانند ستارگان آسمان زیاد میسازد، تقریبا ۱۱ سال گذشته بود.( ابراهیم ۷۵ ساله بود که از حران بیرون آمد و ۸۶ ساله بود که اسماعیل را آورد). این چه درسی را برای ما دارد؟ ابراهیم یازده سال صبر کرد تا وعدۀ خدا انجام شود، نشد، او قدرت ابتکار را به دستان خودش گرفت. سیزده سال بعد از اینکه فرزندی را آورد که نباید میاورد، مجددا خدا بر او ظاهر شد و فرمود که نسل او را زیاد خواهد کرد. نسلی که از فرزند او و سارا میباشد. تعجب نکنیم که ابراهیم خندید! برای ابراهیم واقعا خنده دار بود. آیا حالا فکر میکنید ابراهیم ” پیش روی خدا کامل شده بود” شما در این عمل ابراهیم عدم کامل شدن ابراهیم را میبینید. ضعف و عدم باور ابراهیم به وعدۀ خدا. اکنون درک میکنیم که چرا قبل از اینکه خدا خبر تولد فرزند خود آنها را به آنها بدهد از ابراهیم میخواهد که بقولنا:” میخواهم خبری به تو بدهم اما قبل از آن بزرگ شو و با این خبر عاقلانه برخورد کن! ” ابراهیم نکرد. بعید نیست که ما نیز مرتکب همین اشتباه شویم. برای ما این پند وجود دارد که همواره برای رشد و باروری در درک خدای زنده و راههای او جا هست و هیچکس حتی در سن ۱۰۰ سالگی به اندازۀ کافی از خدا نمیداند. خدا چگونه با ابراهیم برخورد کرد؟ خشمگین نشد، بلکه آنها را در ایمانی قرار داد که باور کنند؛ ایمانی که باور نکردنش سخت تر از باور کردنش بود! و این فصل با ختنه شدن ابراهیم در سن ۹۹ سالگی و اسماعیل در سن ۱۳ سالگی و تمامی مردان منزل او به پایان میرسد.

 

 

امکان ارسال دیدگاه وجود ندارد!