loading

کتاب پیدایش

فصل ۱۶ آیات ۱- ۱۶

به رغم تمام وعده‏هایی که یهوه به ابراهیم در خصوص بیشمار شدن نسل ابراهیم به او میدهد، اما ابراهیم همانطور که خودش در ایۀ ۳ فصل ۱۵ خواندیم:” و ابرام گفت اینک مرا نسلی نداده‏ایی.” هنوز فرزندی ندارد. و در نظر داشته باشید که ابراهیم هرگز فصل ۲۱ کتاب پیدایش را نخوانده بود که بداند نسلی که خداوند به او وعده داده است نهایتا در سن صد سالگی یعنی تقریبا ۲۵ سال بعد به او داده خواهد شد و او نام پسر خود را اسحاق خواهد گذاشت. برای همین پس از اینکه وقایع فصل ۱۵ را خواندیم فصل ۱۶ با این ایه شروع میشود:” و سارا زوجۀ ابرام برای وی فرزندی نیاورد.” به رغم تمام وعده‏های یهوه به ابراهیم که گویی از اورکلدانیان شروع شده بود و تا به این مکان ادامه داشت، و یهوه دائما از نسل ابراهیم سخن گفته بود که مانند ستارگان آسمان غیرقابل شمارش خواهند بود، اما کلام به ما میگوید تقریبا ده سال از ورود ابراهیم به کنعان گذشته بود اما آنها هنوز فرزندی نداشتند. عقل انسانی سارا و ابراهیم به همدیگر میگفت: چطور خداوند میخواهد نسل ما را زیاد کند اگر هنوز پسری به ما داده نشده است. هم سارا و هم ابراهیم به نقطۀ پایان میرسند. جایی که تمامی وعده‏ها را غیرممکن و غیرقابل دسترسی میدانند و ایمان آنان ضعیف و ضعیفتر میشود و تصمیمی را میگیرند که هرگز در نقشه و خواست خدا برای زندگی آن دو نبود. در ادامۀ آیۀ ۱ فصل ۱۶ میخوانیم:” و سارا زوجۀ ابرام برای وی فرزندی نیاورد و او را کنیزی مصری هاجر نام بود. پس سارا به ابرام گفت اینک خداوند مرا از زائیدن بازداشت پس به کنیز من در آی شاید از او بنا شوم.” شاید بپرسید: هاجر از کجا آمده بود؟ احتمالا در سفری که ابراهیم به مصر داشت و کنیزها و غلامانی که فرعون مصر به ابراهیم داد، هاجر در میان آنها بوده است(پیدایش ۱۲: ۱۶ ) اما چرا باید سارا چنین پیشنهادی به ابراهیم بدهد؟ اولا در نظر داشته باشید که این بخشی از سنت آن زمان بوده است. کنیز و غلام متعلق به مالکین خود بوده و بخشی از مایملک و دارایی آنان بوده‏اند. هر گونه فرزندی که از ازدواج غلامان و کنیزان در منزل ارباب حاصل میشد متلعق به ارباب منزل بود. این سنت و رسم آن زمان هر چند به غایت خود مرسوم بود اما نقشه و خواست خدا نبود. هاجر همسر ابراهیم نبود. سارا بود. ذریت ابراهیم نمیتوانست از یک کنیز باشد، زیرا کنیز همسر ابراهیم نبود؛ کنیزان فروخته و یا به ارباب دیگر واگذار میشدند. وقتی یهوه به ابراهیم در پیدایش ۱۳ ایۀ ۱۵ فرمود:” زیرا تمام این زمین را که می بینی به تو و ذریت تو تا به ابد خواهم بخشید. و ذریت ترا مانند غبار زمین گردانم.” تاکید بر این عبارت ” ذریت تو ” بود و اینکه نسلی که یهوه به ابراهیم وعده داده میبایست فرزند خود ابراهیم و سارا بوده باشد نه فرزند کنیز. یکبار دیگر بعدها در اعتراض ابراهیم به یهوه، از زبان خود یهوه در پیدایش ۲۱ آیۀ ۱۲ میخوانیم:” زیرا که ذریت تو از اسحق خوانده خواهد شد.” نه ابراهیم و نه سارا به دلیل غیرقابل باور بودن و تاخیر این وعدۀ خداوند( تاکنون ده سال گذشته بود) نتوانسته بودند درک کنند که نسل وعده و ذریت وعده نه از جانب کنیز بلکه از جانب خود ابراهیم و سارا باید باشد. پس به دلیل تاخیر وعدۀ خدا( از دید انسانی آنها. زیرا وعده های خدا هر چند برای ما تاخیر است اما برای خدا عین زمان معین است. حبقوق ۲: ۳ ) سارا و ابراهیم فرمان زندگی خودشان را به دستان خودشان گرفتند، سارا یک پیشنهاد به ابرام داد و ابرام نیز نه نگفت بلکه آن را قبول کرد( ایۀ ۲ ). برای من همیشه این سوال بوده است که فرض کنیم سارا اشتباه کرد و این پیشنهاد را مطرح کرد، آیا ابرام به وعدۀ خدا هنوز ایمان نداشت؟ ایا هنوز قلبش را به یهوه و وعدۀ او نداده بود؟ اگر داده بود چرا باید تن به پیشنهاد سارا میداد؟ کمااینکه آدم تن به پیشنهاد خوردن از میوۀ درخت داد، هر چند میدانست که خوردن از آن درخت ممنوع بود، آدم حتی از حوا نپرسید که چرا از آن درختی که خدا آن را قدغن کرده چیده است! میتوانیم با قطعیت بگوییم هنوز ایمان راستین در ابراهیم شکل نگرفته بود. در حال تبدیل ابراهیم بود، اما تماما ابراهیم را عوض نکرده بود، کمااینکه او تن به دروغ گفتن به فرعون را داده بود. این باید درس بزرگی برای ما ایمانداران مسیحی باشد که بدانیم ما انسان هستیم و دائما در معرض خطا و اشتباه و وسوسه و گناه هستیم. هیچکس از این لغزش مستثنی نبوده و نیست، حتی خود مسیح در قالب انسان وسوسه شد. او تن به شرارت و گناه نداد و پیروز شد، ما ثابت کرده ایم که باید شکستهای متعددی را داشته باشیم تا به پیروزی نهایی برسیم.

به هر حال ابرام تن به پیشنهاد انسانی سارا داد، تا شاید وعدۀ خدا انجام شود! گویی خدا به کمک ابراهیم برای برآورده شدن وعدۀ خود نیاز داشت! ابرام با هاجر همبستر شد. نتیجۀ این عمل چه بود. هاجر دیگر آن مقام کنیز را نداشت. بلکه به مقام همسری ابراهیم در آمد. به همین دلیل بلافاصله تغییر را در رفتار او میبینیم وقتی او در میابد که حامله است. کلام میگوید سارا در دید هاجر حقیر شد( ایۀ ۴) و رقت انگیز این است که سارا این شکایت را به ابراهیم برده و او را مقصر این عمل هاجر میداند! مگر این پیشنهاد خود سارا نبود، پس چرا خود او فرآورد خطای خود را قبول نمیکند؟ این درس دیگری باید برای ما باشد، همواره مسئولیت و نتایج خطاها و گناهان خود را شخصا به عهده بگیریم و هرگز دیگران را مقصر آن ندانیم. اما ابرام که گویی تماما اختیار خودش را به دست سارا داده بود، چه موقعی که تن به تصمیم او داد و چه زمانی که سارا نزد او از هاجر و رفتار تحقیرآمیز او شکایت میکند، باز مجددا اختیار را به سارا میدهد که هر کاری دلش میخواهد با هاجر بکند(ایۀ ۶).از این زمان سارا آغاز به جفا و ستم بر هاجر که حامله است میکند. و تصور کنید که چقدر باید این ظلم و فشار سارا باید بر هاجر که حامله بود زیاد بوده باشد و دخالت ابراهیم کاملا خنثی و بی ثمر( چه بسا هاجر بارها با ابراهیم در بارۀ جور و جفایی که سارا بر او میاورد گلایه کرده بود اما ابراهیم کاملا به آن بی توجه بود است) که مجموعۀ این فشارها باعث میشود که هاجر از منزل به سمت مصر که از آنجا آمده بود فرار کند.( آیۀ ۶) نه اینکه هاجر کاملا در این واقعه بیگناه بوده باشد، کلام میگوید که پس از اینکه او حامله شد او به سارا با تحقیر نگاه میکرد. و این خود یک شرارت و گناه بزرگی میباشد. بخصوص برای سارا که زنی سالخورده بود و تاکنون هیچ فرزندی نداشت. اما این ظلم سارا و بی قیدی ابراهیم را توجیح نمیکند. اما جالب است که خداوند هاجر را در بیابان متوقف میکند. من از خودم میپرسم چه بر سر هاجر میامد اگر خدا او را بر نمیگرداند و اجازه میداد تا در بیابان برود، احتمالا زنده نمی ماند. و اسماعیل هرگز بدنیا نمیامد و هرگز دین اسلام تاسیس نمیشد. اگر نشده است و اگر هاجر زنده میماند و اسماعیل را بدنیا میاورد، ما باید در تاسیس این دین یک طرح الهی را ببینیم و درک کنیم که یهوه برای ما نقشۀ خاصی به واسطۀ این دین دارد. و در ضمن  ملاقات فرشتۀ خدا با هاجر را دقیقا نمیدانیم چگونه بود است، زیرا هاجر بعدا اسم آن چاه را بئر لحی روئی میگذارد یعنی آن چاهی که من خداوند را دیدم. من معتقد هستم که او عیسای خداوند را در آن روز ملاقات کرده است، کمااینکه عیسای خداوند بعدا در بلوطستان ممری بر ابراهیم و بعدها با دوستان دانیال در کورۀ آتش خود را نشان میدهد.

اما کلام میگوید فرشتۀ خداوند یک پیام بیشتر برای هاجر ندارد:” نزد خاتون خود برگرد و زیر دست او مطیع شو.”( آیۀ ۹) و در این فرمان خداوند به هاجر یکی از اساسی ترین اصول الهیات مسیحی نهفته است که برای خیلی از ما هضم آن بسیار سنگین است. یعنی تسلیم شدن به قدرتهای بالاتر. عزیزان ما خوانده شده ایم که خود را مطیع خداوند کنیم( دانیال ۹: ۵، ۹ ) چون خود عیسای مسیح خود را تماما تسلیم و مطیع خدای پدر ساخت. پس نه تنها ما باید خود را تسلیم خدا کنیم همچنین باید خود را تسلیم تمامی قدرتهایی که خدا بر روی زمین پایه گذاشته است کنیم، آن هم بدون هیچگونه شک و تردید و یا گلایه و اعتراض( مادامی که این قدرتها بر خلاف ذات خدا ما را مجبور نکنند که پرستش و عبادت و بشارت نام او را انجام ندهیم) بلکه در فروتنی و خویشتنداری. کلام میگوید ما باید خودمان را تسلیم دولتها کنیم( رومیان ۱۳: ۱- ۷ )، خودمان را تسلیم رهبران کلیسا کنیم( عبرانیان ۱۳: ۱۷)، تسلیم والدین خود کنیم( افسسیان ۶: ۱- ۳ )، تسلیم شوهران خود کنیم(اول پطرس ۳: ۱- ۴ )، تسلیم کارفرمایان خود کنیم( اول پطرس ۲: ۱۳- ۲۳ ). از این آیه شما باید درک کنید که چقدر این اصل از دید خدا حائز اهمیت است که، هر چند به هاجر ظلم شده بود، اما خدا از او میخواهد برگردد و خود را تسلیم کسی کند که به او ظلم کرده است!! اما پاداش هاجر چیست؟ نه بخاطر اینکه مزدی بگیرد، اما خدا او را از این خبر خشنود میسازد که فرزند او یک پسر است، او نامش را اسماعیل خواهد گذاشت، یعنی خدا میشنود، و از او نسلی بزرگ بوجود خواهد آمد. اما در آیۀ ۱۲ در خصوص این فرزند یعنی اسماعیل اطلاعات جالبی میخوانیم که کمتر مسلمانی حاضر است آن را بشنود. آنها به اسماعیل به عنوان فرزند برگزیده و اول ابراهیم چنگ میزنند، اما به این توجه نمیکنند که یهوه در بارۀ آیندۀ این فرزند چه میگوید:” و او مردی وحشی خواهد بود دست وی به ضد هر کس و دست هر کس به ضد او و پیش روی همۀ برادران خود ساکن خواهد بود.”( آیۀ ۱۲) و ما عین این پیشگویی را نه تنها امروز بلکه از همان دوران جوانی اسماعیل میبینیم. در فصلهای بعدی خواهیم دید که اسماعیل آغاز به اذیت و آزاد اسحاق میکند و این باعث میشود که بار دیگر آنها از خانۀ ابراهیم بیرون رانده شوند. بعدها میخوانیم که فرزندان اسماعیل در بیابان میزیستند و قبایل قیدار و نبایوت دائما در آزاد و اذیت فرزندان اسرائیل در آمدند و خداوند وعده میدهد که روزی تمام آنها را نابود خواهد ساخت. ( نگاه کنید به مزمور ۸۳ و اشعیاء ۴۲: ۱۱ و ۱۲ و ۶۰: ۷ و ۹ ) تا به همین امروز جنگ و ستیز و کشتار بین فرزندان اسماعیل در خاورمیانه وجود دارد و آنها سعی میکنند تا گناه آن را به گردن کشورهای دیگر و کفر جهانی بیاندازند! در حالی که شیعه حاضر نیست سنی را ببیند و سنی حاضر نیست شیعه را. و هر دو فرقه به خون همدیگر تشنه هستند، آنها فرزندان اسماعیل هستند و یهوه قبل از تولد دین اسلام و محمد بن عبدالله آیندۀ آنان را رقم زده بود! خیلی از مسلمانان برکت دادن اسماعیل توسط خداوند را نشان برگزیدگی و برتری اسماعیل بر اسحاق میدانند. اما خداوند حتی کافرین و ظالمین را نیز برکت میدهد، اما برکت دادن به این گروه برای ویران کردن شدیدتر آنان است نه دلیل بر نیکو بودن آنان. نگاه کنید به عواقب تمامی ظالمین خونخوار دنیا که چقدر ثروت و قدرت و جاه و منزلت داشتند، برکات آنها از کجا آمده بود؟ اگر برگی بدون اجازۀ خدا نمیافتد، پس برکت آنان را از خدا ندانستن کفر به خدا و قادر مطلق بودن اوست. اما خدا آنها را مانند هیزم شکست و آنان را در تنوری با آتش ابدی انداخت. و این فصل با تولد اسماعیل تمام میشود و کلام میگوید ابراهیم در زمان تولد اسماعیل ۸۸ ساله بود.

 

 

امکان ارسال دیدگاه وجود ندارد!