loading

هفت ” من میدانم ” بزرگ در کتابمقدس

چون دانستم پس سخن گفتم

نوشتۀ: ح.گ

به مدت سیزده سالی که فیض خدا در مسیح عیسی نصیب من شده و او را خداوند و نجات دهندۀ خود میخوانم، قلب من سرشار از حقیقت زندۀ کلام مقدس بوده، و همواره تشنۀ دانستن بیشتر از این منبع غنی و آسمانی بوده‏ام. و هر بار دیدم که به یاری روح مقدس خدا چیزی را از کلام فرا گرفته‏ام. سوالات متعدد من پاسخ داده شده، هر چند سوالات فراوان دیگر باقی مانده است( مگر سوالات پایان دارند!) و شخصیتهای کتابمقدس در مقابل من زنده شده‏اند، در پیش روی من زندگی کرده‏اند، زندگی آنها و سخنان آنها بخشی از زندگی من گشته است. آیا به این معناست که همه چیز را که باید بدانم، دانسته‏ام؛ هرگز! خود پولس رسول، جایی قید کرد:” زیرا که الحال در آینه بطور معما میبینیم، لکن آن وقت روبرو”( اول قرنتیان ۱۳: ۱۲) این آیۀ همیشه گوشوارۀ گوش من بوده است! ما همه چیز را نمیدانیم. خوشابحال آن ایماندارانی که این را با زبان مبارک خودشان علنا اعتراف میکنند از جمله خودِ من! من این را نمیگویم که فروتنی خودم را نشان بدهم؛ این را میگویم، زیرا براستی ما خیلی چیزها را نمیدانیم. به ما داده نشده که بدانیم. جایی عیسای خداوند رو به شاگردان خود کرد و فرمود:” و بسیاری چیزهای دیگر نیز دارم به شما بگویم، لکن الان طاقت تحمل آنها را ندارید.”( یوحنا ۱۶: ۱۲ ) بعد هستند کسانی که طوری تعلیم میدهند و طوری موعظه میکنند و طوری عمل میکنند گویی طاقت تحمل دانستن همه چیز را دارند، عیسای خداوند میگوید، ما نداریم، بعد ما میگویم، ما داریم، نمیگوییم ما همه چیز را میدانیم، اما طوری برخورد میکنیم و عمل میکنیم که گویی همه چیز را میدانیم!

این یک کفۀ ترازوی رشد روحانی و زیستن مسیحی ماست، اما کفۀ دیگر این است که، آنچه را که میدانی، آنچه را که روح مقدس خدا بر طبق کلام خود در قلب تو روشن کرده است، آنچه را که در یک نظم روحانی با کلام مقدس وجود دارد، حقیقت ثبت شدۀ کلام مقدس را نقض یا ماورای آن نمیرود را تاکید میکند، اگر چنین به شما داده شده و شما آن را میدانی، پس آن را با شجاعت و دلیری تمام اعتراف کن، شهادت بده، تعلیم بده، موعظه کن، برای آن بایست، و فیض خدا نصیب من و تو شود که برای آن جان خود را نیز فدا کنیم. نکته در اینجاست: شما در اتاق من هستی، به صندوقی برمیخورید که قفل شده است، شما نمیدانید در آن چیست؟ تنها زمانی شما میدانید در آن چیست که من آن را برای شما باز کنم و شما داخل صندوق را ببینی. هر آنچه که باید از امور الهی بدانیم را خود روح القدس باید برای ما مکشوف سازد، و اگر نه نخواهیم دانست؛ و اگر نمیدانیم، روح القدس آن را مکشوف نکرده است؛ تلاش برای سر درآوردن از آن، به غرور، طغیان و منیت ختم میشود نه به فروتنی.

از اینرو من در طول کتابمقدس به هفت مورد بسیار بزرگ رسیدم که خوانده شده است:” من میدانم “. تمامی این موارد در پشت خود یک تاریخ را دارد یک پشتوانۀ زندۀ انجام شده و روی داده شده دارد. تمام این افرادی که چنین ادعا کردند و با شجاعت و دلیری ادعا کردند، ” من میدانم “، حقیقتا میدانستند. بیایید با هم به این هفت مورد نگاه کنیم. من ابتدا نمایی از سابقۀ مطلب اعتراف شده به شما میدهم که شما آن را نه منفک و جدا شده از وقایع کتابمقدس بلکه آن را در نظم و یکپارچگی آن مشاهده کنید:

(با فرض بر اینکه کتاب ایوب، یکی از قدیمی‏ترین کتابهای عهد عتیق است من با این کتاب آغاز میکنم.)

۱-   تقریبا در اواسط کتاب ایوب هستید. مصیبتی که بر ایوب وارد شده را میدانیم. درد و ماتمی که در آن غرق شده است را خبر داریم. اتهامات دوستانش را شنیدیم. سوالات و شک و تردید ایوب را خواندیم و فریاد و نالۀ او را به آسمان شنیدیم که از خدا میپرسد چرا؟ چرا بر او چنین مصیبتی وارد شده است؟ ذهن ما مشغول این همه هیاهوی کتاب است که ناگهان به این جملاتی که از دهان ایوب بیرون میاید روبرو میشویم:” و من میدانم که ولّی من زنده است. و در ایام آخر بر زمین خواهد برخاست. و بعد از آنکه این پوست من تلف شود، بدون جسدم نیز خدا را خواهم دید. و من او را برای خود خواهم دید و چشمان من بر او خواهد نگریست و نه چشم دیگری.”( ایوب ۱۹: ۲۵- ۲۷ ) این اولین بار بود که کسی از رستاخیز مرده‏گان و حیات بعد از مرگ در کتابقمدس سخن گفته بود. و آنگاه که عیسای خداوند آمد، عین همین حقیقت ثابت شد که آنچه ایوب دیده بود، درست بود و آنچه او میدانست حقیقت داشت.

۲-   موسی قوم اسرائیل را به مدت چهل سال در بیابان به سمت سرزمین موعود رهبری کرده است. دست عظیم یهوه را در رستگاری قوم دیده است. معجزات شگفتی را مشاهده کرده است. تمام زندگی و جانش را برای این خدمتی که یهوه بر او محول کرده بود میگذارد. اکنون نزدیک ورود به سرزمین موعود هستند. و او از ورود به سرزمین منع شده است. او میداند که دیگر زنده نخواهد بود تا تسخیر سرزمینی که پس از چهارصد سال به فرزندان ابراهیم داده میشد را شاهد باشد. او قوم را به خوبی میشناسد. آنها فرزندان آن پدرانی هستند که بر یهوه شوریدند، بر خادم او طغیان کردند و در گناه و بت پرستی به مدت چهل سال خشم یهوه را برانگیختند. پس موسی در آخرین سخنان خود، چیزی را به قوم میگوید که تو نه میدانی باید گریه کنی، متحیر بمانی، خشمگین شوی، و یا دلت بر این خادم خداوند بسوزد. او رو به قوم میگوید:” زیرا که من تمرد و گردنکشی شما را میدانم. اینک امروز که من هنوز با شما زنده هستم بر خداوند فتنه انگیخته‏اید، پس چند مرتبه زیاده بعد از وفات من.”( تثنیه ۳۱: ۲۷ ) و همین نیز شد. در کتاب داوران تازه چیزی از وفات یوشع نگذشته بود، و تازه سرزمین را تسخیر کرده بودند، چنین میخوانیم:” و بنی اسرائیل در نظر خداوند شرارت ورزیدند و بعلها را عبادت نمودند و یهوه خدای پدران خود را که ایشان را از زمین مصر بیرون آورده بود ترک کردند.”( داوران ۲: ۱۱)

۳-   داود پادشاه، داود شجاع و سلحشور، داود نامی؛ در اوج قدرت و اقتدار داده شده به او، نه در میدان جنگ، نه در چکاچک شمشیر، بلکه در خلوت یک عصر، در یک سکوت موحش و موذی، در یک شهوت کور، مغلوب گناه میشود. سقوط میکند. او پادشاه است. او میتوانست آن را مانند غباری از خود بزداید. اما او چنین نکرد. وقتی ناتان نبی پیش او آمد و گناه او را به او گوشزد کرد. داود بدون هیچ تامل و هیچ بهانه و عذری چنین اعتراف کرد:” من معصیت و گناه خود را میدانم و گناهم همیشه در نظر من است. به تو و به تو تنها گناه ورزیده و در نظر تو این بدی را کرده ام.”( مزمور ۵۱: ۳- ۴ ) به دلیل اعتراف به این گناه، با این صداقت، هر چند داود را از تنبیه و داوری یهوه مبری نکرد، اما عهد یهوه  با او مستحکم ماند و از نسل او پادشاه ازلی، عیسای خداوند، بدنیا آمد.

۴-   عیسای مسیح خار چشم فریسیان بود! او آینه‏ایی شفاف و بی‏زنگار بود و آنها در این آینه ریاکاری خود را میدیدند و این را دوست نداشتند. جایی عیسای مسیح به آنها فرمود که او نور عالم است. ادعای اینکه من نور عالم هستم، یعنی من خورشید هستم. اما من خورشید هستم، معنایی خاص ندارد. اما اگر من بگویم که من نور عالم هستم. من آن کسی هستم که نور عالم را خلق کرده است. آن کس که خورشید را خلق کرده است، میباشم، شما آنوقت باید نگران باور و ایمان خودتان باشید. فریسیان شدند. پس به او چنین اعتراض کردند که تو از خودت این حرفها را میزنی، تو خودت میگویی و خودت میبافی. عیسای مسیح در پاسخ به آنان چنین فرمود:” هر چند من بر خود شهادت میدهم، شهادت من راست است زیرا که میدانم از کجا آمده‏ام و به کجا خواهم رفت لیکن شما نمیدانید از کجا آمده ام و به کجا میروم.”( یوحنا ۸: ۱۴ ) وقتی عیسای مسیح ادعا کرد که او میداند از کجا آمده است، دقیقا میدانست به چه چیز اشاره میکند. او به نیقودیموس همین را قبلا گفته بود:” و کسی به آسمان بالا نرفت مگر آن کس که از آسمان پایین آمد. یعنی پسر انسان که در آسمان است.” ( یوحنا ۳: ۱۳ )

۵-   شائول طرسوسی، شاگرد والا و برجستۀ شریعت موسی، شهرۀ غیرت دین، شهرۀ دانش روحانی کلام؛ این مرد در مسیر زندگی خود با عیسای مسیح زنده ملاقات میکند. نوری چشمانش را برای ابد به حقیقتی باز میکند که تا زمانی که سرش از بدنش جدا شد، بر این حقیقت بسته نشد. و چنین مردی در بارۀ ماهیت درونی خودش، شخصیت اندرونی خود چنین اعتراف میکند:” زیرا میدانم که در من یعنی در جسدم هیچ نیکویی ساکن نیست، زیرا که اراده در من حاضر است اما صورت نیکی کردن نی.”( رومیان ۷:۱۸ ) وقتی پولس رسول چنین اعترافی در خصوص ماهیت درونی خود میکند، ریاکاری نکرده است و یا چرب زبانی نکرده است؛ بلکه او حقیقتی را میدانست و او فقط آن را اعتراف کرده است. زیرا درست در آخرین ساعتهای عمر زمینی خود به شاگرد خود تیموتی چنین مینویسد:”این سخن امین است و لایق قبول تام که مسیح عیسی به دنیا آمد تا گناهکاران را نجات بخشد که من بزرگترین آنها هستم.”( اول تیموتی ۱: ۱۵)

۶-   همین پولس در آخرین دیدار خود با کلیسای افسس، در وداعی که با آنها دارد، هر چند او این کلیسا را آغاز کرد، به قول خودش با اشک و دعا، این کلیسا را بارور ساخته بود، اما وقتی با آنها خداحافظی میکرد، با نگرشی باز به آینده و آنچه که میدانست چیزی را اعتراف کرد که تا به همین امروز برای کلیسای مسیح حقیقت دارد. او به آنها توصیه و هشدارهای لازم را داد اما چیزی را میدانست که او قادر بود جلوی آن را بگیرد؛ او به آنها گفت:” زیرا من میدانم که بعد از رحلت من گرگان درنده به میان شما درخواهند آمد که بر گله ترحم نخواهند نمود. و از میان شما مردمانی خواهند برخاست که سخنان کج خواهند گفت تا شاگردان را در عقب خود بکشند.”( اعمال ۲۰: ۲۹- ۳۰ ) هر چند پولس این کلیسا را هشدار داد. هر چند میدانیم که تیموتائوس سالیان زیاد شبانی این کلیسا را به عهده داشت و نیز میدانیم که یوحنای رسول نیز بر این کلیسا شبانی کرده بود، اما آنچه پولس رسول دیده بود را امروز به قوت در کلیسای خداوند میبنیم که هنوز گرگان در کمین هستند و از دل کلیسا خفاشان و کفتاران و روباهان بیرون میایند.

۷-   و نهایتا مجددا به پولس رسول اشاره میکنیم. او در آخرین ساعت زندگی خود است. آخرین خطوط را میگوید تا برایش بنویسند. مخاطب او شاگرد عزیز او تیموتائوس است. او سایۀ سنگین مرگ را بر سر در سلول خود دیده است. اما نه تنها هیچ هراسی از آن ندارد که با آغوشی باز آن را استقبال میکند. و در آخرین ساعت زندگی خود، از ایمان و باور و اعتقاد خود دفاع میکند. او در آخرین سخنان خود به تیموتی میگوید:” و از این جهت این زحمات را میکشم بلکه عار ندارم چون میدانم به که ایمان آوردم و مرا یقین است که او قادر است که امانت مرا تا به آن روز حفظ کند.”( دوم تیموتی ۱: ۱۲ )

اما نگاه کنید به این هفت مورد بزرگ کسانی که اعتراف کردند، ” من میدانم “. و از شما این سوال را میکنم: اکنون شما گمان میکنید چه چیز را میدانید؟ تمام این هفت موردی که با هم دیدیم ستونهای عظیم ایمان و الهیات مسیحی ما هستند:

۱-   ایوب میدانست که رستاخیز مرده گان وجود دارد.

۲-   موسی میدانست که برگزیده‏گان باز سقوط خواهند کرد.

۳-   داود میدانست که او یک گناهکار است.

۴-   عیسای مسیح میدانست که خداوند است.

۵-   پولس رسول میدانست که در او هیچ نیکویی وجود ندارد.

۶-   پولس رسول میدانست که کلیسای مسیح همواره در خطر است و چه بسا روزی مورد هجوم گرگان قرار گیرد.

۷-   پولس رسول میدانست که به چه کسی ایمان آورده است.

اگر تا به این اندازه میدانی، پس سخن بگو. اما اگر نمیدانی، به آن اعتراف کن و سکوت کن. بگذار در سکوت، بارور شوی، و حقیقت الهی در تو بنشیند و تو را نه در شاخه‏های بی شکوفه و بی میوه، بلکه در ریشه‏های عمیق و گسترده بارور سازد تا در فصل خود، به فراوانی بارور شوی و با قوت و جسارت چنین اعتراف کنی که:” من میدانم.”

 

 

 

 

امکان ارسال دیدگاه وجود ندارد!