loading

خدای مُرده آزاد نمیکند!
نوشتۀ: ح.گ
عنکبوت شکار خود را یکباره نمیخورد. فرسایش زمین و سنگها به مرور زمان روی میدهد. اسارت جسم ممکن است شبانه فرا رسد اما اسارت فکر ذره ذره.
فرسایش باور آدمی و اسارت آدمی به دست خدایان تاریخ گسترده‏ایی دارد. اقوام بین النهرین این سرسپردگی به خدایان خود را آنقدر زنده و حقیقی میدانستند که فرزندان خود را برای آنها بر آتش میسوزاندند. دختران خود را برای آنها زنده به گور میکردند. آنها مرید و سرسپردۀ خدایان خود بودند. آنها همۀ قوت و تفکر خود را در گرو خدایان خود میدیدند. آیا چنین خدایانی حقیقت داشتند؟ آیا پیروان آنها تعالیم درست را به مردم خود میدادند؟ آیا انبیاء چنین خدایانی در پرستش و نشان دادن چنین خدایانی واقعی بودند؟ آیا میتوانیم اینگونه دلیل بیاوریم که چون عمل آنها برای ما معقول نیست دلیل بر نامعقول بودن عمل آنها نیست. چون خدای آنها با ما سازگار نیست دلیل بر این نمیشود که خدای آنها دروغین باشد. یا مثلا چون شما مخالف سقط جنین و ازدواج همجنس بازان هستید دلیل بر این نمیشود که سقط جنین و چنین ازدواجی بد باشد. اجازه بدهید از شما بپرسم: اگر من با فروش پسران و دختران خردسال برای امور جنسی مخالف باشم اما این دلیل نمیشود که فروش این کودکان بد باشد؟ من با کشتار و شکنجۀ انسان برای دانستن حقیقت مخالف هستم آیا میتواند به این معنا باشد که خود شکنجه درست است؟ فرآورد یک عمل است که درستی آن گزاره و آن عمل را ثابت میکند. اما چه کسی این درستی و مناسب بودن این فرآورده را برآورد میکند؟ میزان و معیار الهی خود خدا و نه انسان.
در کتابمقدس ماجرایی داریم که مستقیما به این سوالات پاسخ میدهد و آن ماجرای ایلیاء نبی و پیامبران بعل است. بعل خدای نرینه و عشتاروت خدای مادینۀ خدایان مردم کنعان بود که اسرایلیان تن به پرستش آنها داده بودند. آن روز هزاران مردم و چهارصد و پنجاه انبیای خدایان بعل و عشتاروت بر کوه کرمل حاضر بودند. و خداوند ایلیاء را برای آزمایشی بزرگ به نزد چنین مردم و چنین انبیایی میفرستد. آنها در بالای کوه کرمل هستند و باید قادر باشند تا با دعا کرده و درخواست کردن از خدای خود، آتشی از آسمان مهیا کنند و قربانیهای آماده شده را بر قربانگاه را با آتشی از آسمان بسوزانند، بدینگونه واقعی بودن خدای آنها اعلام میگردید. کلام میگوید پیروان بعل و عشتاروت، آن چهارصد و پنجاه نفر،” نام بعل را از صبح تا ظهر خوانده میگفتند ای بعل ما را جواب بده لیکن هیچ صدا یا جوابی نبود و ایشان بر مذبحی که ساخته بودند جست و خیز مینمودند…و ایشان به آواز بلند میخواندند و موافق عادت خود خویشتن را به تیغها و نیزها مجروح میساختند به حدی که خون بر ایشان جاری میشد. بعد از گذشتن ظهر تا وقت گذرانیدن هدیۀ عصری ایشان نبوت میکردند لیکن نه آوازی بود و نه کسی که جواب بدهد یا توجه نماید.”(اول پادشاهان ۱۸: ۲۶- ۲۹)
پس از اینکه آنها هیچ پاسخی از جانب خدای خود دریافت نکردند، ایلیاء که به تنهایی به نمایندگی از جانب خدای اسرائیل، یهوه، حاضر شده بود، نزد یهوه چنین دعا کرد”ای یهوه خدای ابراهیم و اسحاق و اسرائیل امروز معلوم بشود که تو در اسرائیل خدا هستی و من بندۀ تو هستم و تمام این کارها را به فرمان تو کرده ام. مرا اجابت فرما ای خداوند مرا اجابت فرما تا این قوم بدانند که تو یهوه خدا هستی و اینکه دل ایشان را باز پس گردانیدی.” کلام میگوید هنوز دعا از دهانش پایان نیافته بود که آتشی مهیب از آسمان بر قربانگاه فروریخت و تمامی آن را سوزانید. ما میگوییم خدا از ماهیت و موجودیت خودش دفاع کرده است.
خدای واقعی و یک آرمان حقیقی نه فقط باید در یک تئوری منطقی و نه فقط باید قابل دلیل آوردن باشد، بلکه در عملکرد و نتیجۀ خود نیز باید چنین مناسبت داشته باشد. اما فکر خدا را که میداند؟ بقولنا میگویند چه کسی میداند چه راهی راست است؟ چه خدایی واقعی است؟ چه کسی میتواند درستی این گزارۀ را ثابت کند؟ من میگویم هیچکس جز خود خدا. تنها خود خدا باید از ماهیت و شخصیت خود دفاع کند.
در کتاب ارمیاء نبی میخوانیم که، خداوند رو به قوم اسرائیل کرده و از آنها گلایه میکند که ” ایا مرتکب دزدی و زنا و قتل نمیشوید و بدروغ قسم نمیخورید و برای بعل بخور نمیسوازنید و ایا خدایان غیر را نمیشناسید پیروی نمینمایید؟”( ارمیاء نبی ۷: ۹- ۱۰) اینجا خدا چه گفته است؟ این خود خداست که ماهیت خودش را روشن کرده است. چگونه؟ با به زیر سوال بردن عملی که اسرائیل انجام میدهد. وقتی خود خدا از این اعمال نام میبرد، دزدی، زنا، قتل، دروغ، بخور سوزندان برای بعل و پیروی کردن از خدایی که نمیشناسند، خود خدا اعلام کرده است که او چنین اعمال را تایید نمیکند. این فکر خداست. پس چون فکر خود ثبت شده است، ما فکر خدا را در این مورد دانسته ایم. چون دانسته ایم، بر ماست که آن را عمل کنیم و اگر عمل نکنیم پس یا خدایی واقعی را دنبال نمیکنیم یا شدیدا گمراه هستیم. و چون یکی از این دو یا هر دوی آن هستیم، وقتی زمان تاریکی و درد فرا رسید. وقتی که طوفانها فرا رسید، وقتی اسارت غارتگران از راه رسید و هستی و آزادی و شرافت انسانی ما را به یغما بردند و با ما چون حیوانی برخورد کردند، چون به دختران باکرۀ ما تجاوز کردند، چون حقوق انسان بودن را از ما گرفتند و چون ما به سینۀ خود کوبیدیم و ناله زدیم، تا صبح ناله زدیم، خود را زخمی کردیم و فریاد زدیم که این خداوند به فریاد ما برس، پاسخی از خداوند نگرفتیم؛ باید بدانیم که دعا و التماس و گریه و ناله های ما نزد خدایی دروغین بالا رفته است. خدایی که دل ندارد تا نالۀ شما را بشنود. دستی تنومند ندارد تا شما را از میان دریای فلاکت و منجلاب بیرون آورد. و قلبی ندارد تا برای دردهای شما بتپد و شوری ندارد تا شما را رهایی بخشد. تجربۀ قوم اسرائیل این حقیقت را پیش روی ما میگذارد ” و شهرهای یهودا ساکنان اورشلیم رفته نزد خدایانی که برای آنها بخور میسوزانیدند فریاد خواهند کرد اما آنها در وقت مصیبت ایشان هرگز ایشان را نجات نخواهند داد.”( ارمیاء ۱۱: ۱۲) خود خدا، وجود خدایان دورغین را اعلام کرده است. یک خدای حقیقی از خدایان دروغین سخن گفته است. پس هر دو نمیتوانند درست باشند، هر دو خدا نمیتوانند خدای واقعی باشند، یا یهوه خدای کتابقمدس خدایی واقعی است یا بودا و الله. هر دو نمیتوانند یکسان باشند. زیرا فکر خدا در هر دو یکسان نیست. اگر در سرزمینی قتل و کشتار انسان بدلیل آرمان و عقیدۀ او وجود دارد. اگر انسان آن ارزش و ازادی خدا دادۀ خود را ندارد. اگر فکر نمیتواند سوال کند و اگر قلم نمیتواند بنویسد و دلیل بیاورد، و تمام این برای ما ناله و درد و اشک و التماس و زجه را آورده است و ما به دلیل چنین مصیبتی فریاد میزنیم و اگر هنوز فریاد میزنیم و اگر به مدت ۳۴ سال است که فریاد میزنیم و هنوز پاسخی نیامده است و هنوز رهایی نیامده است و هنوز نجات نیامده است پس ما نزد خدایی فریاد می زنیم که نمیشنود. خدایی که نجات نمیدهد. خدایی که فکر شما را نمیشناسد. درد شما را نمیشناسد. اسارت شما را نمیشناسد. سالهای فلاکت و سیاه شما را نمیشناسد.
وقتی عیسای مسیح برای اولین بار وارد کنیسه شد تا با مردم سخن بگوید، لوقا مینویسد که به او لوحۀ اشعیاء نبی را دادند. از میان این لوحۀ طولانی اشعیاء نبی در میان تمامی آیات و نوشتجات این نبی، لوقا میگوید که عیسای مسیح، گشت و آن بخش از اشعیاء نبی را آورد که میگوید: “روح خداوند بر منست زیرا که مرا مسح کرد تا فقیران را بشارت دهم و مرا فرستاد تا شکسته دلان را شفا بخشم و اسیران را برستگاری و کوران را به بینایی موعظه کنم و تا کوبیدگان را آزاد سازم و از سال فرخندۀ خداوند موعظه کنم.” ( لوقا ۴: ۱۷- ۱۹)
با این اعتراف ما با چند حقیقت آشنا شده ایم که: فقیران وجود دارند. شکسته دلان وجود دارند. اسیران وجود دارند. کوران وجود دارند. کوبیدگان وجود دارند. و سال نحس و شوم نیز وجود دارد. کدام یک از اینها امروز موقعیت شماست؟ماجرای سرزمین شماست؟ انگشت خودت را بر آن بگذار. این فکر خدا برای شماست. برای سرزمین شماست. با این اعتراف آیه شما فکر خدا را دریافته اید که خدا به شما فکر کرده است. شما در فکر خدا هستید و اگر نبودید، اینجا در میان این ایات خودتان را پیدا نمیکردید. من نمیدانم ایا طالب رهایی هستی یا نه. سوال احمقانه ایی است نه؟ باید طالب رهایی باشی تا رها شوی. من نمیدانم سرزمین تو در و پیکر دارد یا نه. یا اصالت دارد یا نه. یا شرافت و جوانمردی را میشناسد یا نه. یا برای فرزندان خود گریه میکند یا نه. و یا فرزندانش برای او گریه میکنند یا نه. باید طالب حقیقت باشی تا حقیقت را بشناسی. باید در جستجوی خدای زنده باشی تا خدای زنده خود را بر تو بشناساند. ایا هستی؟ اگر هستی پس این حقیقت را بدان: خدای زندۀ ما، از فقر تو بی خبر نیست. از شکسته دلی تو بی خبر نیست. از اسارت تو بی خبر نیست. از نابینایی تو بی خبر نیست. از کوبیده شدن تو بی خبر نیست. و از اینکه در سالهای شوم و بردگی و فلاکت بسر میبری نیز بی خبر نیست. چون بی خبر نیست و چون آن را میداند، او آمده است تا تمامی آن را برای تو رهایی شود. برای تو پاسخی باشد برای ناله های شبانۀ تو. برای التماس رهایی تو از ظلمت سترگ غارتگران نفس و جان آدمی. او ترا میشنود. او ترا ازاد میسازد. تنها او سرزمین ترا آزاد میسازد.
خداوند میتواند امروز قومی را متولد کند. پس کدامین خدا را پرستش میکنی و نزد کدامین خدا برای تولد تازۀ ملتت فریاد میزنی؟ آزادی را باید ابتدا خدا برای تو مهیا کند تا انسان بتواند آن را بر زمین اجرا کند. زنجیرهای تو ابتدا باید در آسمان پاره شود و شفای تو باید ابتدا در آسمان مهیا شود تا سپس بر زمین اجرا شود. پس از کدامین خدا آن را امروز طلب میکنی؟

امکان ارسال دیدگاه وجود ندارد!