loading

تولد آزادی
مسیحیت و آغاز آزادی در تمدن بشری
مقاله ایی در هفت قسمت
قسمت سوم
حقیقت ماجرای قرون وسطا یا عصر تاریکی
در ابتدای تاریخ مسیحیت دشمنان مسیح و مسیحیت این ایین را متهم به اعمالی میکردند که هرگز آن را انجام نمیداد؛ آنها فکر میکردند در پشت درهای بسته، پیروان مسیح گوشت و خون انسان را بعنوان مراسم شام ربانی خود میخورند! یا معتقد بودند راهبان و زاهدان مسیحی از ارواح خبیث و جهنمی پر بودند که میتوانستند روزها و ماهها در دخمه های تاریک زندگی کنند و روزه بگیرند و چیزی نخورند. سالها گذشت و وقتی عصر به قولنا روشنگرایی در اروپا آغاز شد( سدۀ ۱۴۰۰ ) متفکرین و روشنفکران قصد کردند تا کلیسا و کتابمقدس را از ملاء عام مردم بردارند. آنها سعی داشتند تا مردم را قانع کنند که مادامی که دلیل و انگیزه برای همه چیز وجود دارد چرا باید ایمان را مطرح کرد که بر هیچ دلیل فیزیکی استوار نیست؟ یا باید دین را از علم و تکلنوژی جدا کرد زیرا نمیتوانند با هم برابر باشند. یا مدعی بودند که سنتهای قدیمی ایمان کلیسا و مسیحی در اروپا دست و پاگیر رشد و تکامل بشر است. تا به همین امروز چنین سوءتفاهات و عدم درک درست از باور مسیحی در دنیا وجود دارد. اما نکتۀ جالب میدانید کجاست؟ اینکه کلیسا از همان ابتدا ثابت نمود که قادر است ایمان و دلیل را در هم ادغام کند و آنها میتوانند با هم زندگی کنند. کلیسا به مدت ۱۱۰۰ در اروپا یعنی از سالهای ۵۰۰ تا سالهای ۱۴۰۰ به اروپا و دنیا ثابت نمود که نه تنها جدا از صنعت و تکلنوژی نیست بلکه کلیسا آن را تشویق کرده و آن را برای خدمت بیشتر به مردم و دنیا برای پیشبرد آرمان ایمان مسیحی بکار میبرد. کلیسا و ایمان مسیحی ثابت کرد که سنتهای قدیمی نه مانع رشد بلکه انگیزه و قوت و توان رشد و پیشرفت هر جامعه میباشد اگر به آن نگاهی درست و خالی از انتقادهای مخرب کرد. این طرز تفکر و باور کلیسای مسیح اروپا و تمدن غرب را از سقوط و فروریزی در رشد و تاثیر باور اسلامی در اروپا برای همیشه نجات داد. دقیقا به همین دلیل است که غرب بر اهمیت دادن ارزش آدمی، آزادی بیان، آزادی اندیشه تاکید نمود و بر آن ایستاد و از اینرو در تمامی پیشرفت‏ها و ترقی در زمینهای هنری، اقتصادی، علمی، پزشکی، صنعتی، ادبیاتی و حتی ورزش رشد کرد اما شرق هنوز نتوانسته است ابتدایی‏ترین خواسته و آرمان الهی خدا برای انسان که دادن آزادی بیان، ارزش انسان و اهمیت فکر میباشد را اجرا کند.
دردناک این است که امروز شرق و حکومتهای اسلامی این سرزمینها عدم رشد و ترقی خود را به گردن غرب و استثمار آنها میاندازند! شعار کمونیستها که بر ضد سرمایه داری و کاپیتالیست بودند در فکر و دهان سرزمینهای اسلامی و جنبشهای اسلامی گذاشته شد. آنها هرگز حاضر نشدند و به ملت خود نگفتند که در باور اسلام و حکومتهای اسلامی علم و صنعت تهاجم فرهنگی غرب قلمداد میشده است. کمااینکه خمینی در سالهای اوایل سرنگونی شاه، خیلی از رسانه های علمی و تفریحی و ورزشی و هنری را تعطیل اعلام کرد. آیا مقصر اینها نیز غرب بود؟ و چرا مردم به آن اعتراض نکردند؟ و اگر اعتراض کردند چه بر سر آنها آمد؟
اکنون از خودتان بپرسید چه چیزی باعث تاریکی اروپا گشته بود؟ و کلیسا در این دوران چه کرد؟ما پاسخ درست این سوال را نخواهیم داشت اگر دقیقا ندانیم بر اروپا در آن سالها چه گذشت و شرایط آن زمان چگونه بوده است. پس اجازه بدهید تا با هم نگاهی به اروپایی بیاندازیم که بسیاری معتقد هستند عصر تاریکی اروپا بوده است.
اگر ما دورۀ عصر تاریکی اروپا را از سالهای تقریبی ۵۰۰ بعد از میلاد( مصادف شدن با سقوط شهر روم) تا سالهای ۱۴۰۰ بعد از میلاد بدانیم؛ اگر خوب دقت کنید تقریبا آغاز این سال یعنی ۵۰۰ بعد از میلاد تقریبا با پیدایش دین اسلام و حرکت لشکر اسلام به سمت دنیای شناخته شدۀ آن روز خصوصا به سمت اروپا روبرو هستیم و سال ۱۴۰۰ بعد از میلاد سالی بوده است که اروپا به دست ترکهای مسلمان عثمانی سقوط کرده و کنستانتین مرکز شرقی امپراطوری روم فرو میریزد و نامش به استانبول تغییر پیدا میکند. هیچ کس نخواسته است که نفوذ سلطنتهای خلفای اسلامی را در سرزمین ترکیۀ فعلی، تاثیر آن در اسپانیا و بخش اعظم آفریقای شمالی و خاورمیانه و شرق را بررسی کند، خفقان و فشاری که بر باورهای فکری در این سرزمینها حاکم بود. هر گونه صدای مخالف و نوآوری در این سرزمینها شدیدا تنبیه میشد و از بین میرفت.تاریکی از شرق بود که بر غرب ریخته شد، زیرا در دل آن تاریکی که همۀ دنیا معتقد هستند از جانب کلیسا و مسیحیت بر اروپا حاکم گشته بود، اروپا در تمامی جهات نوآوری، اختراعات و ابتکارات رشد و ترقی مینمود؛ تنها به این دلیل که تمامی متفکرین و نوآوران و هنرمندان از دل ایمان و الهیات مسیحی برخواسته بودند.
اکنون اجازه بدهید تا اروپا را بین این دو دهه نگاه کنیم بین سالهای ۵۰۰ بعد از میلاد تا ۱۴۰۰ بعد از میلاد که معروف است به عصر تاریکی. پس از معنا یافتن ارزش انسان در تغییر دادن ارزش حقیقی یک برده، بعنوان یک مخلوق خداوند، و پس از استقلال سیاسی کلیسا و دیگر ارگانهای دولتی و یا غیر دولتی، انسان اروپایی توانست ارزش شخصیت و ماهیت خودش را در درک کند. چگونه؟ زیرا آنچه الهیات مسیحی در بارۀ ماهیت و شخصیت خداوندی عیسای مسیح و طرح الهی نجات انسان تعلیم میداد، بر این اصل استوار بود که خداوند آنقدر انسان حتی انسان گناهکار را محبت کرد که تنها فرزند یگانۀ خودش را به روی زمین فرستاد، او جسم گرفت، در بین آنان زیست، مانند یکی از آنان شد، رخت غلامی پوشید و نهایتا به شیوۀ یکی از آنان بر بالای صلیب مُرد. چرا خدا باید اینکار را میکرد؟ زیرا خدای مسیحیت تعلیم داده میشد که او ” خدای محبت است.” و این خدا بارها عنوان کرده بود که او میخواست ما را از آن خود سازد، او خدای ما باشد و ما قوم او. او وعده داده بود که انسان را برکت بدهد، اگر فرمان او را مطیع باشد و او را دنبال کند. پس وقتی چنین خدایی اینچنین از نزدیک با انسان خوء گرفته بود، به انسان این تفکر را میداد، که میتواند به این خدا نزدیک شود، و چون قصد داشت تا به خدا نزدیک شود، و چون خدا از این رابطه با انسان خشنود بود، او را برکت داده و انسان این ارزش و بهای الهی را اهمیت داد و آن فرمان خداوند را در روز آفرینش به مراتب جدی گرفت که، تکثیر شوید و بر تمامی آفرینش تسلط یافته و بر آن فرمانروایی نمایید. انسان چگونه میتوانست با دست خالی بر تمامی آفرینش فرمانروایی نماید؟ شاید انسان دست خالی بود، اما انسان چیزی را از جانب خدا به هدیه گرفته بود که مراتب ارزش داشت و آن فکر انسان بود. فکری که از جانب خدا به انسان داده شده بود. هر چند گناه تمام رابطۀ خدا و انسان را خدشه دار ساخته بود؛ و دنیا و انسان محکوم به نابودی و مرگ بود، اما آن هدیۀ خداوند، آن روحی که خدا در انسان قرار داده بود، ان قوت و فرمانی که خدا به انسان داده بود، آن شباهت اولیۀ انسان به خدا در توانمندی در تسلط یافتن بر خلقت خدا و فرمانروایی انسان بر آن از بین نرفت. خدشه دار شده بود، اما در انسان وجود داشت. عیسای مسیح و الهیات مسیح این ارزش و این بهای انسانی را در نزد خدا با جسم گرفتن و مرگ عیسای مسیح بر صلیب در حضور خداوند برای تمام دنیا برجسته نمود که خدا دوست دارد تا انسان نجات یابد. پس انسانی که ارزش و بهای خود را بر طبق کتابمقدس مسیحی در خداوند یافت، از فکر خود استفاده کرد تا فرمان خدا را تکمیل کند. پس اینگونه بود که انسان اروپایی سدۀ ۵۰۰ تا ۱۴۰۰ با قوۀ خلاقیت و فکر خود آغاز به نوآوری، اختراعات متعددی نمود که چهرۀ اروپا و دنیای آن روز را برای همیشه عوض کرد.
نکتۀ ظریف اینجاست سرزمین چین در حوالی سالهای ۱۰۰۰ پس از میلاد با دست یافتن به آهن و مس، تمامی سرزمین خود را تغییر دادند و چین ناگهان بعنوان ابرقدرت آن دوران معرفی شد، چین بود که باروت را اختراع کرد و با آن توانست دنیای خود را گسترش دهد. چین با رشد و نوآوری و ساختن آلات و ادوات آهنی توانست کشاورزی خود را گسترش بدهد، اما چه شد که ناگهان چین از رشد و ترقی بازایستاد و دیگر رشدی نداشت؟ زیرا با گسترش الات آهنی و اختراعات متعدد ابزار و ادوات هر فرد عادی توانست به قدرت شخصی رسیده و برای خود استقلال مالی و شخصی داشته باشد، و این آن چیزی بود که امپراطوری و دولت چین نمیخواست پیش بیاید. قدرت و ثروت باید بر دست گروه خاصی متمرکز میشد و نه بر مردم عادی و امی. پس ناگهان شما یک توقف و ایستایی را در رشد علمی و صنعتی چین را از سالهای بعدی خواهید دید. آنها دست یابی افراد عادی را به ابزار و آلات صنعتی محدود کردند. اختراعات تحت کنترل دولت قرار گرفت، دیگر هیچ تشویق و ترغیبی در آن نبود، و این ذره ذره چین را از رشد تصاعدی او بازداشت. اما این فلسفه و این طرز تفکر در اروپا نبود. زیرا در اروپا کلیسا برابری و ارزش انسان را نه از دید انسان بلکه از دید خدایی که انسان را خلق کرده است بها میداد. انسان تشویق میشد تا از استعداد و فنون خود استفاده کرده و از آن برای تسهیل زندگی دیگران و جامعه بکار گیرد. پس در اروپا رشد در اختراعات و ابتکارات متوقف نشد، بلکه مسببین آن تشویق شدند، چون آنها تشویق شدند، مردم بسیاری از هدایا و استعدادهای شخصی و مخفی خود استفاده کردند و شکوفایی و نوآوری در تمامی پهنای اروپا آغاز گردید و هرگز متوقف نشد.
از محققان چینی دلیل رشد غرب را پرسیدند آنها پاسخ دادند که ما همۀ فنون و ثروت و استعداد شما را مطالعه کرده ایم، آنچه اروپا را اروپا ساخت، مذهب آنها بوده است. مسیحیت آنها، جایی که ارزش انسان بیان میشده است. فرصت دادن به انسان. تشویق شدن انسان. دوست داشتن انسان.
درست است شاید کلیسا از قدرتهای خود در بسیاری امور سوءاستفاده کرده بود، اما در نمای کلی در بین قشر وسیعی از مردم اروپا ارزش و بهای فکر انسان اهمیت داده میشد. برای همین آنانی که عصر تاریکی را به گردن مسیحیت میاندازند، باید از آنان پرسید که آن تاریکی را در چه دیده اند و با چه دوره ایی مقایسه میکنند؟ بیایید اروپای زمان تسلط امپراطوری روم را با اروپای سال ۱۴۰۰ مقایسه کنید. وقتی روم در قدرت بود، ارزش و بهای برده ناچیز و بی بها بود؛ دیکتاتوری بود، گروه خاصی قدرت را در اختیار داشتند؛ در زمان نوآوری و تحول اروپا در سالهای تا سالهای ۱۴۰۰ بود که ارزش کار انسان در اروپا معنا داده میشد. شما در شباهت خدا خلق شده بودید و اجازه داشتید فکر کنید. اجازه داشتید خودتان باشید. و از افکار و عقاید خودتان دفاع کنید. از اینرو نوآوری و اختراعات هرگز متوقف نشد. اختراعاتی از قبیل: خیشهای سنگین برای شخم زدن. ساختن یوغهای بزرگ برای استفاده کردن حیوانات در شکل گروهی برای جابجایی اشیاء و آلات بسیار سنگین. ترمز و اهرم چرخش برای کالسکه ها. نعل اسب. نیروی آب و استفاده کردن از آن. شیوۀ پیشرفته آبیاری زمینهای کشاورزی. شومینه. ظروف شیشه ایی آشپزخانه. عینک مطالعه. زرۀ آهنی جنگ. نت های موسیقی. ارگ های عظیم موسیقی. ساختمان سازی پیشرفته و هنرمندانۀ کلیساها و ادرات. تاسیس شیوۀ درست بانکی، وام دادن. بیمۀ عمر و تضمین کارگران. تلسکوپ. قطب نما. کشتیهایی با کفی گرد و منحنی وار برای شناور شدن در آبهای عمیق. مینیاتوری بر روی شیشه…نام اختراعات انجام شده در این قرون در اروپا پایان ندارد!
روم نیز دارای اختراعات و نوآوریهای بیشماری بود اما منشاء آن از کجا بود؟ انگیزۀ آن چه بود؟ برای تسلط و حکومت بیشتر بر مردم. تا دیکتاتور جدید بتواند بیشتر بر مردم زیر قدرت خود سروری کند. اما در اروپایی که مسیحیت آغازگر یک اندیشه و طرز تفکر نوین بود، طرز تفکر این بود که دنیای واقعی یک خدای واقعی دارد و این خدای واقعی این دنیا را دوست دارد نه بخاطر دنیا بلکه بخاطر مردمی که در آن بسر میبرند. اکنون شما از خودتان بپرسید در کجای دنیا در این دوره ایی که به عصر تاریکی در اروپا معروف است تاریکی حاکم بوده است؟ سری به کشورهای اسلامی در همین دوره و همین سالهای شکوفایی تمدن و آزادی انسانی در غرب بزنید تا ارزش و اهمیت انسان و فکر انسان برای نوآوری و شکوفایی را به معنای حقیقی آن ببینید و آنگاه تاثیر کتابمقدس را در تفاوت فاحش آن را دین و مذهب آن زمان خواهید یافت.

امکان ارسال دیدگاه وجود ندارد!