loading

تولد آزادی
مسیحیت و آغاز آزادی در تمدن بشری
مقاله ایی در هفت قسمت
قسمت دوم
نیازی برای آزادی سیاسی
پس از تثبیت کردن حقوق و امتیاز انسان در دیدگاه اجتماعی، اینکه انسانها همه با هم برابر هستند، از آنجایی که همۀ آنها به شباهت خدا خلق شده اند، آنگاه که این باور و الهیات مسیحی، سرچشمه و آغازگر پایان دهی به برده داری انسان گشت؛ اکنون جامعه و انسان نیاز به تغییری دیگر داشت. به آزادی رای. آزادی سیاسی. آزادی در بیان مستقل خود بدون ترس و واهمه داشتن از قدرتهای زمینی.
خیلی ها گمان میکنند نمونۀ دمکراسی آمریکا یک نمونۀ دمکراسی یونان است اما کسی نمیخواهد به این فکر کند که نمونۀ دمکراسی موجود در یونان سرچشمه گرفته از باور و عقیده داشتن به خدایان و قدرت و دخالت آنها در رای انسان بوده است. خدای آنها زئوس بود که برای رسیدن به آمال خود به شکل گاو یا قو در میامد؛ اما خدایی که مسیحیت به دنیای یونان و روم باستان معرفی نمود، خدایی زنده بود که تنها پسر یگانۀ خود را به زمین فرستاد، خدا جسم گرفت و به شبیه انسان شد، در بین آنها زیست و نهایتا روزی برای گناهان بسیاری بر صلیب مُرد. آنها نمیخواهند به این فکر کنند این دمکراسی یونان بود که یک قانون فوق بر جریان قضایی و داوری حکومت نمیکرد بلکه رای و نظر گروهی مردم که آنها هیچ میزان و معیار مشخصی برای سنجش بد از خوب، شر از خیر، درست از نادرست نداشتند جز متکی شدن به رای خدایان و باور به آنها. این دمکراسی یونان بود که سقراط را جام مرگ نوشانید با اتهام زدن به اینکه او خدایان را نمیپرستد و اینکه او بقولنا جوانان را با عقاید خود گمراه میسازد.
پس از امپراطوری یونان ما با شیوه و نحوۀ خاص قضایی در دوران امپراطوری روم بر میخوریم. این شیوه، شیوۀ خاص جمهوری بود. شیوه ایی تازه بود، اما فرق آن با دمکراسی یونان در این بود که قدرت اجرایی دمکراسی را بر تعداد خاصی از مردم استوار بود. گویا قواعد و اصول خاصی را این گروه دنبال میکردند تا مجری دمکراسی و آزادی بر خلاف شیوۀ یونانیان باشند. افرادی مانند ” سیسرو” آغازگر گفتگویهای متعددی بر طبق باور ” استویکی” خود بودند که قوانین مدنی را در ارتباط با انسان و نیازهای او و امور اخلاقی دیگر میدانستند اما نظریات سیسرو آنچنان در جمهوری روم محبوبیت نیافت و روزی آنها تهدیدی محسوب گشت، این جمهوری روم بود که فرمان داد تا سر این طغیان گر را از بدنش جدا کنند. و این آغاز تمرکز قدرت از این گروه خاص جمهوری‏خواهان به یک شخص گشت. یعنی امپراطور. و این امپراطور به دلیل تصاحب این همه قدرت مطلق به یک دیکتاتور مبدل شد. و روم این را پرستش میکرد و به آن مطیع گشت.
با تمرکز قدرت به دستان امپراطور،بعنوان یک دیکتاتور، او در سمت خدایان قرار گرفت، پرستش او واجب و حتمی گشت. در راستای این تمرکز قدرت بود که امپراطور روم، قتل و خونریزی بر ضد یهودیان تحت قدرت خود را که بر خلاف چنین باور و عقیده ایی بودند آغاز نمود.هر چند یهودیان اورشلیم و تابع روم از دید روم از پرستش خدایان معذور بودند اما شاخه ایی از بطن این آیین بیرون امده بود که نه به قیصر و نه به هیچکدام از خدایان روم زانو میزد و آن را پرستش میکرد بلکه تنها در برابر یک نام زانو میزد و آن نام عیسای مسیح بود. نتیجۀ این تمرکز قدرت، قتل عام هزاران مسیحی در طول تاریخ مسیحیت بوده است تا اینکه کنستانتین در سال تقریبی ۳۱۷- ۳۲۰ بعد از میلاد مسیحیت را ایین رسمی روم دانست.
آیا کنستانتین میدانست چه آیینی را بر روم برتر دانسته و آن را رسمی اعلام نموده است؟ تاریخ چنین امری را ثابت نکرده است، اما با آزادی مسیحیت در امپراطوری روم، مسیحیت آیین و الهیات خود را که عیسای مسیح خداوند و سرور بر تمامی قدرتهای زمینی است را در سراسر روم تعلیم داد و بر خداوندی بلامنازعۀ او استوار ایستاد. کلیسا قدرت خدا را مافوق قدرت پادشاه اعلام کرد و پادشاه را فقط نمایندۀ خدا بر روی زمین دانست نه خود خدا. این پادشاه نبود که باید پرستش میشد بلکه خدا. مسابقات کالسکه رانی که کشتار شرکت کنندگان آن ختم میشد، بازیهای گلادیاتوری که کشته شدن انسان میکشید و بازیهای دیگری که سالیان سال در روم نوعی ورزش خوانده شده و باعث سرگرم شدن مردم و سردمداران امور قرار میگرفت با حضور مسیحیت از بین میرفت. زیرا مسیحیت به ارزش انسان اهمیت داد و آن را تعلیم میداد. در این راستا و در پس جدایی تعالیم کلیسا با شیوۀ اجتماعی و سیاسی و اداری روم رویدادی نقطۀ عطف تمامی تغییرات در روم گردید، نقطۀ عطفی که به جدایی دین از سیاست کشیده شد.
این ضربۀ مهلک بر بدنۀ قدیمی امپراطوری و دیکتاتوری روم زمانی وارد شد که امپراطور تئوسیوس با اسقف شهر میلان در اثر حادثه ایی چهره به چهره شدند. در پی حادثه ایی در شهر تسالونیکی امپراطور تئوسیوس در حین مسابقۀ کالسکه رانی دستور قتل عام بیش از هفت هزار تماشاچی از زن و مرد و پیر و جوان میدهد. صبح فردای آن روز او به همراه تمامی فرماندهان ارتش خود قصد میکند تا وارد کلیسای میلان شود که با اسقف این کلیسا ” آمبروس ” روبرو میشود که به او اجازۀ ورود به کلیسا را بدلیل خونریزی در شهر تسالونیکی نمیدهد. آمبروس درملاء عام به امپراطور فرمان میدهد که باید برگشته و در حضور همۀ مردم روم از عمل خود توبه کند تا اجازۀ ورود به کلیسا به او داده شود! تصور کنید سالها قبل، زمان دیکتاتوری روم، سر آمبروس در پیشگاه در کلیسا بریده میشد و امپراطور و افرادش از روی جسد او رد شده و وارد کلیسا میشدند! هیچ صدا و قدرتی مافوق قدرت امپراطور وجود خارجی نداشت، اما نه امروز. و جالب اینجاست که امپراطور برمیگردد. برای هفته ها و ماههای آینده لباس فقیرانه ایی پوشیده و در پایین پله های کلیسا در حضور مردم از عمل خود توبه میکند. این یک انقلاب در روم بود. یک آغاز عظیم در باور به قدرت برتر و مافوق خدا برقدرت پادشاه.
آنچه آمبروس آن روز بر آن ایستاد یک نظر شخصی نبود، بلکه دیدگاه و نظر مستقیم خداوند زنده و تعلیم او در کتابمقدس بود. رای و قانون خدا بالاتر از قانون و رای انسان است. و این همیشه و در هر زمان باید اجرا شده و به آن تسلیم شد. چنین جدایی بین قدرت کلیسا که مستقیما قدرت خود را از خدا میگرفت و قدرت پادشاه و انسان، چاووش و جلودار دیگر گروهها و اصناف و شغلها در روم بود که آنها نیز باید برای استقلال نظر و باور خود جدا از تفکر و نظر حکومت بایستند و اجازه ندهند تا گروه خاصی رای و نظر خاص خود را بر خلاف میل و خواستۀ آنها بر آنها دیکته و تحمیل نماید. این آغازگر نیاز برای استقلال و آزادی نظر و رای در سیستم حکومتی بود.
تا اینکه در سال ۱۲۱۵ بعد از میلاد توسط فشار گروهی از رهبران کلیسایی و سیاسی با هدایت شخصی بنام اسقف” استیفان النگتن ” لایحه‏ایی به پادشاه انگلستان ” جان ” داده شد بنام ” مگنا کارتا” در این لایحه که به پادشاه انگلستان داده شده بود تا آن را امضاء کند، قدرت و اختیار پادشاه محدود میشد، و آن در بین گروهها و صاحب نظران و افراد دیگری در حکومت در تمام قوه های قضایی، مدنی و اجرایی تقسیم میشد. با امضاء کردن این لایحۀ عظیم تاریخی، قدرت و اختیار یک انسان بر یک کشور محدود میشد و این آغاز برقرار شدن استقلال و آزادی حقیقی در تمامی پهنای یک سرزمین گردید. از این لایحه بود که قانون اساسی انگلستان شکل گرفت و از همین لایحه بود که بعدا قانون اساسی دولت آمریکا بر آن استوار گشت. به همین دلیل است که امروز در حکومت آمریکا، رئیس جمهور تمامی قدرت را ندارد، مجلس تمام قدرت را ندارد، یک قوۀ خاص تمام قدرت را ندارد، بلکه قدرت تصمیم گیری در بین همۀ انها تقسیم گشته است که آن را ” تایید و توازن ” میخوانند.
امروز از مردم بپرسید چنین توازنی در قدرت از کجا آمده است؟ چرا در آمریکا یک سیستم سیاسی تمام قدرت را ندارد؟ همه چیز از این آغاز شد که قدرت و قانون خدا برتر از تمامی قوانین انسانها باید باشد. این خدا و قانون اوست که باید بر انسان حکومت نماید نه قانون یک انسان بر یک انسان. و این تعلیم مستقیم کتابمقدس مسیحی ماست.
وقتی مردم از سموئیل نبی پادشاه خواستند، خداوند به سموئیل چنین فرمود که آنها داور بودن و رهبری سموئیل را رد نکرده اند بلکه آنها پادشاه بودن خدا را بر خود رد کرده اند. سپس خدا به سموئیل فرمود که به قوم شرایط انتخاب یک قدرت و یک پادشاه بر خودشان را بگوید. و اینکه چگونه قدرت یک انسان، نه خدا، میتواند آنها را استثمار کرده، آنها را در فشار و خفقان بگذارد، رای خود را بر آنها تحمیل کند و نهایتا آنها را به نابودی بکشاند؛ تاریخ اسرائیل از حقیقت چنین واقعه ایی به تلخی برای ما سخن میگوید. از فساد پادشاهان، از قدرت کاذب و سوء استفادۀ این قدرت برای منافع خود، از فساد اخلاقی آنها و اینکه خود را به هیچکس پاسخگو نمیدیدند. نهایتا وقتی گناه و فساد این پادشاهان به اوج رسید تمام سرزمین به فساد و گناه کشیده شد، و خدایی که قانون او ورای تمامی قوانین بشری است و داوری و عدالت او ورای عدالت و داوری انسان، بر آنها داوری نمود. تمام سرزمین به اسارت و خفت و خواری دشمنان خود تن داد.
تاریخ اسرائیل باید برای ما در این قرن بیست و یکم درست عبرتی باشد که هرگز قانون خدا را مافوق قانون انسان ندانیم. روزی که این درک را از دست دادیم، روز فنا و نابودی آزادی حقیقی و شرافت انسانی ماست.

امکان ارسال دیدگاه وجود ندارد!