loading

بهار ما و رستاخیز عیسای مسیح
از یاس تا باور
نوشتۀ: ح. گ

” محبوب من مرا خطاب کرده گفت، ای محبوبۀ من و ای زیبای من برخیز و بیا. زیرا اینکه زمستان گذشته و باران تمام شده و رفته است.گلها بر زمین ظاهر شده و زمان نغمه‏سرایی رسیده و آواز فاخته در ولایت ما شنیده میشود. درخت انجیر میوۀ خود را میرساند، و موها گل آورده رایحۀ خوش میدهد؛ ای محبوبۀ من و ای زیبای من برخیز و بیا. ای کبوتر من که در شکافهای صخره و در ستر سنگهای خارا هستی؛ چهرۀ خودت را به من بنما و آوازت را به من بشنوان زیرا که آواز تو لذیذ و چهره‏ات خوشنما است. شغالها، شغالهای کوچک را که تاکستان را خراب میکنند برای ما بگیرید زیرا که تاکستانهای ما گُل آورده است.”
( غزل غزلها ۲: ۱۰- ۱۵)

ای کبوتر مسیح، این برای تو نوشته شده است! در این نوشتۀ زیبا و پر از احساسِ سلیمان، ما گفتگوی عیسای خداوند را با شخص مسیحی و کلیسا میخوانیم. در این گفتگوی زیبا عیسای خداوند چه زیبا و لطیف و در عین واحد دلگرم کننده، امید بخش، و نیم نگاهی نیز بیدارکننده با ما گفتگو میکند. او از همان ابتدا که پایش را در تاریخ قرار داد خودش را اینگونه معرفی کرده بود که: نی خمیده را نمیشکند و فتیلۀ نیم سوخته را خاموش نمیکند. اگر او که هنوز نیامده بود چنین شخصیتی داشت، اکنون که پا بر روی زمین گذاشته و پا به جان و دل ما گذاشته و ما علنا حضور مقدس او را در خود دیده‏ایم؛ با او از کوهها و دره‏ها عبور کرده‏ایم، با او از دریای طوفانی گذشته‏ایم ، با او از کورۀ آتش عبور کرده ایم و به رغم تمام این دوران، او محبت زیبای خود را از ما برنداشت و علنا نشان داد که نی خمیدۀ ما را نشکست و فتیلۀ نیم سوختۀ ما را خاموش نکرد؛ چقدر من و تو باید او را دوست بداریم و او را در قلب و جان خود جای بدهیم و هر روز با او در خوردن نان و خون او شرکت کنیم! اما گویی عیسای خداوند که در این نوشته‏های سلیمان حضور دارد، مجددا قصد دارد این دل رمیدۀ ما را آرام سازد. گویی این اوست که یکبار دیگر به دنبال ما آمده و ما را در سنگهای خارا و سخت پنهان شده یافته است. گویی این اوست و نه ما، که آمده و به ما میگوید آواز ما زیباست و چهرۀ ما چه خوشنما و میگوید او میخواهد این چهره و این سیما را ببیند.
اکنون به دشت خالی و خشک زمستانی نظر کنید به قامت عریان درختها که گویی از آن در خجالت و شرم بوده و با وزش بادهای سرد در لرزش حزین به سر میبرند. تمام پهنای زمستان در رکود بسر میبرد، بهار از راه میرسد و با نفس خوشایند و مطبوع خودش بر آنها دمیده و آنها را بیدار میکند. آنها را از سبز و رنگهای پرطراوت میپوشاند؛ و حیات باز گشته و زندگی زیبا میگردد. از زمان وزش خوشایند بهار بر قامت خشک زمستان تا پیدایش جوانه‏ها و رویش علفهای جوان بر زمین خشک؛ زمستان گویی هنوز در تردید بسر میبرد. گویی هنوز باور ندارد. گویی هنوز نمیتواند این همه تازگی و طراوت را ببیند؛ عیسی رو به ما میکند به ما که وعده داده قلب و جان زمستانی ما را به بهار مبدل میسازد و ما هنوز باور نداریم. به ما وعده داده که با شما خواهم بود تا انقصای عالم و ما هنوز بر عمق این فرمایش گیج هستیم که: یعنی چه تا انقضای عالم؟ از اینرو بهار به دنبال زمستان میاید، یکبار دیگر، و او را صدا میکند:” زیرا اینک زمستان گذشته و باران تمام شده و رفته است.” سه سال شاگردان با عیسای خداوند، روز و شب زندگی کردند. از او معجزات شگفت دیدند، از او کلام آسمانی را شنیدند، از او الوهیت و خدایی را دیدند، از او دروازۀ مرواردین بهشتی را دیدند که گشاده شده است، از او طنین یهوه را شنیدند که گویی آنها را از بند خواب سنگین زمستانی ذره ذره باز کرده و آنها را در آسمان خود به پرواز درمیاورد. اما روزی به جایی رسید که جام تلخ باید نوشیده میشد و تعمید پدر باید گرفته میشد. باید بها پرداخت میشد. باید بره قربانی میشد. باید قوم از مرگ به زندگی عبور میکرد و به سوی سرزمین موعود، این شهر آسمانی، حرکت میکرد و در آن برای ابد سکونت میگرفت. وقتی او از بین شاگردان رفت، گویی تمام باورهای آنها به باد رفته بود. تمام باور آنها به زمستانی خشک و خالی مبدل گشته بود. ناباوری و یاس به بهاری دیگر و تازگی دوباره گویی آنها را نابود میساخت. که ناگهان صدای محبوب خود را در میان خود شنیدند:” سلام بر شما باد.” ( یوحنا ۲۰ : ۲۶ ) بهار با تمام تازگی و طراوت آنجا ایستاده بود و ناگهان تمام قامت آنها را از آن پر ساخت. ” زمستان گذشته، و باران تمام شده و رفته است.” چقدر ما امروز به این باور داریم؟ باور داریم که زمستان حقیقتا رفته است. زمستان روح و جان ما رفته است. باران تمام شده است، نه بارانی که محصولات را بارور میسازد، بلکه بارانی که در زندگی ما به سیلابی تند و ویران کنده مبدل میشود و خانه ها و رویاهای ما را با خود میشوید و میبرد. ” تمام شده و رفته است.” عیسی میگوید ای کبوتر من! ای خوش صدای من! ای زیبای من! نترس! زمستان گذشته و باران زمستانی نه تنها تمام شده بلکه رفته است. دیگر باز نمیگردد. ” تمام شد!” ( یوحنا ۱۹: ۳۰)
آیا در بین ما کسی هست که هنوز به رغم بودن بهار در قلب و جان او، و آن حضور شیرین و دلبخش او هنوز به زمستان میاندیشد؟ به باران زمستانی که ویران کننده بود؟ عزیز! گوش کن به عیسی:” زمستان گذشته، باران تمام شده و رفته است.” گوش کن زمستان ” تمام شد!” تو اکنون در بهار سکونت داری و بهار در تو! نگاه کن: گلها ظاهر شده اند، فاخته ها میخوانند، درخت انجیر میوه آورده و درخت مو رایحۀ شیرین خود را در هوا پخش کرده است. ای عزیز عیسی! بهار اینجاست! او را در آغوش بگیر و زمستان را برای ابد فراموش کن. او ما را از بندها و اسارت گناه با خون خویش آزاد ساخت او ما را با پدر آسمانی خویش آشتی داد. ما که به دلیل درون پلید و پر شهوتمان، یاغیان و سرکشان به او بودیم، اکنون در خون عیسی با او آشتی کرده ایم. بدینسان، عیسی به ما راهی داد تا زمانی که در جسم هستیم، به حضور خدا آمده و در حضور او برکات را طلب کرده و او سر ما را به روغن تدهین کرده و نان کفاف روازنۀ ما را عطا کرده و ما را از درۀ سیاه مرگ عبور بدهد. دره ای که چون او با ماست دیگر هرگز نمیترسیم. ترسی که با رستاخیز پرشکوه خود و پیروزی بر شاهزادۀ مرگ و جهنم در ما برای ابد از بین رفته است؛ این نیز خودش بهاری دیگر است. سپس زمانی میرسد که چشمانمان را خواهیم بست و در یک چشم به هم زدن با او خواهیم بود؛ این نیز بهاریست. بهار اینجاست ای عزیز مسیح! بهار را باور کن و از شکافهای صخره و سنگهای خارا بیرون بیا. بیرون بیا و در این رستاخیز پرطراوت خودت را به او نشان بده، آوازت را برای پرستش او بلند کن و او را جلال بده. او میداند که تو نگران شغالهای موذی هستی، او میداند که دلت به انگورهای باغ اوست و نگران هستی که مبادا گل‏های تازۀ تو به غارت بروند. میترسی که برای او میوه‏ایی نیاورده باشی، نگران نباش. نگران نباش، او میداند. او از تمام تو باخبر است. تنها بیرون بیا. تنها بهار را باور کن. تنها خودت را در این رستاخیز بهار باور کن. نگران شغالهای موذی زندگی اطراف خودت نباش او فرمان داده است که:” شغالها، شغالهای کوچک را که تاکستانها را خراب میکنند برای او بگیرند.” او در گوش تو زمزمه میکند:” دلهای شما مضطرب نشود، به خدا توکل نمایید و به من نیز ایمان داشته باشید.”( یوحنا ۱۴: ۱ ) چه وعدۀ شیرین و پایداری بالاتر از این. پس نگران نباش! تو به زمستان فکر نکن، تو از ناامیدی و یاس بیرون بیا، تو اینجا بایست و صدای خود را برای این نجات دهندۀ عزیز خودت بالا ببر و او را با تمام قلب و دل و جان خودت پرستش نما. پرستش نما برای اینکه تا زمستانی دیگر از راه برسد تا آن موقع در منزل او هستی و با او بر سر میز او نشسته و اطراف تو تمام مقدسین نشسته اند و در ضیافت عظیمی که ابراهیم و اسحاق و یعقوب هم در آن حضور دارند، خواهی بود.
از زمستان باورت بیرون بیا! بهار اینجاست، سبزی و طراوت اینجاست، او به دنبال تو آمده است و او مشتاق دیدن تست! مشتاق صدای تو، سیمای تو. او برای تو به روی زمین آمد. برای تو مرد و برای تو از مرگ قیام کرد. از پشت سنگهای سخت باور و صخره‏های وحشت و ترس بیرون بیا، بیرون بیا. او اینجاست با قامتی جلال یافته به تو میگوید: ” ای زیبای من” : ” سلام بر تو باد.”

امکان ارسال دیدگاه وجود ندارد!