loading

اصالت محبت ما به عیسای مسیح!
نوشتۀ : ح گ

کی بود که ما تعهدی آنچنان به عیسای خداوند دادیم و گفتیم حاضریم برایش جانمان را بدهیم؟ کی بود که در میان جمع خود را مسیحی خواندیم و گفتیم به کلیسا می رویم و گفتیم شاگردان مسیح هستیم و او را دوست داریم؟ کی بود که یقۀ پیراهن مان را کمی بیشتر باز کردیم تا صلیب طلایی ما بیشتر معلوم شود؟ کی بود وقتی نام عیسای مسیح و شلاق ها و تاج خار او را شنیدیم چشمانمان پر از اشک شد؟ این حالت من و توست ای ایماندار! نمی دانم کی و چطوری شروع می شود، اما من و تو این را در خود داریم! میل مالکیت است؟ یا تصاحب؟ یا اینکه مسیح مال من است و من آدم خیلی خوبی بودم و هستم که الان مسیح را می شناسم و به او ایمان آورده ام! در این دوران فعلی، پس از فرو نشستن گرد و غبار سم اسب های عرب در گوشه و کنار این کرۀ خاکی بی وفا، عدم صلاحدید و کفایت خود را برای آوردن صلح و محبت و سلامتی به همۀ مردم دنیا ثابت کرده اند؛ از ایران گناهکار و پشت کرده به حقانیت خدای واقعی گرفته تا پرده داران کعبه! تا جان برکفان مسلح در کوههای افغانستان و پاکستان که پدران را عقیم و مادران را اسیر می سازند تا فرزندانشان کودکانه خود را برای ” الله ” منفجر کنند ! آنها ادعا میکنند که ” الله ” را دوست دارند و به او وفادار هستند.
ما چه؟ ما بعنوان مسیحیان باید چگونه وفاداری خود را به مسیح نشان دهیم؟ تا به دنیا ثابت کنیم ، مسیح تنها راه، حیات و نجات آدمی است. مسیح تنها صلح و آرامش است. و امروز وظیفۀ ما مسیحیان بعنوان مدعیان و دوستداران مسیح سنگین تر از قبل شده است. اول اینکه باید از ماهیت گذشتۀ دین قبلی خود اسلام بیرون بیاییم، که تماما بر ضد پیام انجیل فیض بخش مسیح است، سپس وفاداری خود را به عیسای مسیح و فیض نجات بخش او ثابت کنیم. چگونه؟ مسلما نه با خود را بالا بردن در نام مسیحی و نام کلیسای خودمان. مسلما نه در به رخ کشیدن قدمت خدمت و قدمت ایمان خود. اینها برای خدا حمّالی و شهرت کاذب است، اگر فیض و محبت حقیقی به مسیح در مرکز وجود ما نباشد. زبان شیرین محبت ما برای بیان محبت ما به مسیح دیر یا زود ما را رسوا میکند! شاید خودتان نخواهید رسوا شوید، اما همه چیز دست به دست هم می دهد تا ماهیت و حقیقت دل شما را در بارۀ ادعای شما به عیسای مسیح و محبت شما به او را عیان سازد. شما در روال عادی ادعاها و اظهار نظرات خودتان در بارۀ محبت خود به مسیح هستید، اما گویی خود محبت مسیح برای حفظ اصالت و خالص بودن خود، شما را به تنور آتش گداخته می اندازد، تا ایمان شما را با ورود به آن و سوخته نشدن بیازماید. یا شبی شما را در چاه شیران گرسنه تنها می گذارد. یا اینکه نه، شما را در میان همان جمعی می برد که بارها ادعای دوست داشتن مسیح را به آنها کرده اید و شما را در چنان موقعیتی قرار می دهد که شما ماهیت خودتان را خودتان بشناسید نه خدا، زیرا او قبل از تولدتان شما را شناخته است.
این برای شمعون پسر یونا ملقب شده به پطرس پیش آمد. ماجرا از این قرار بود:
تاریخ مسیحیت تا توانسته این شاگرد بیچاره را زیر مشت و لگد خود قرار داده است! پس من نمیخواهم انگشت خودم را برای او تکان بدهم؛ خودم ،خودم را بهتر می شناسم! زیاد نمیخواهم سرم را در زندگی گذشتۀ این مرد بیاندازم و فضولی کنم! پس می روم سر اصل مطلب؛ عیسای مسیح می دانست این آخرین شام او با شاگردان است. شاگردان روحشان خبر نداشت. حتی سر شام هم به آنها یکبار بیان کرد:” اما به شما می گویم که بعد از این از میوۀ مو دیگر نخواهم نوشید تا روزی که آن را با شما در ملکوت پدر خود تازه آشامم.” ( متی ۲۶: ۲۹) آخرین شام بود، اما مسیح بر خلاف سه بار پیشگویی مرگ خود اینبار آن را برای بار چهارم اعلام نکرد، اما نان و شراب را به منزلۀ کار و عهد تازۀ خدا برای انسان گناهکار به آنها داد، تا آنها با خوردن آن، او و کار او را برای ابد بیاد بیاورند. در آن شب عیسی ابتدا با گفتن اینکه ” یکی از شما که با من غذا میخورد مرا تسلیم خواهد کرد.” ( مرقس ۱۴: ۱۸) وفاداری و محبت یک نفر از آن دوازده نفر را زیر سوال برد. از این سوال او همه خود را زیر سوال بردند! سپس دهان خود را گشود، وفاداری و محبت همۀ آن یازده نفر باقی مانده را زیر سوال برد. به آنها فرمود که:” همۀ شما امشب در بارۀ من لغزش میخورید.” ( متی ۲۶: ۳۱ ) پس هم انفرادی و هم دسته جمعی محبت و وفاداری آنها پس از سه سال زیستن با عیسای مسیح گویی یک شبه در شرف به هم ریختن بود. زمان گویی فرا می رسید. زمان امتحان محبت! زمان امتحان اصالت محبت! هیچکس آن شب حرفی نزد. چرا؟ نمیدانیم. آیا همۀ آنها در حال امتحان خودشان بودند تا با دنیا محکوم نگردند؟ جواب ندادند چون در حال نشخوار کردن میزان اصالت محبت خود به نجات دهنده اشان بودند؟ نمی دانیم. اما می دانیم که یکنفر نهایتا طاقت نیاورد و حرفی که در سینه اش گویی او را عذاب می داد را بیرون ریخت. یوحنا نبود، آن رعد، شاگردی که خداوند او را دوست داشت. و مادرش را جلو فرستاده بود که در سلطنت مسیح مقام کنار او را بدست بیاورد! فیلیپس و آندریاس نبودند که ایمانی به سیر شدن پنج هزار آدم نداشتند. یا توما که هنوز راه و راستی و حیات را در عیسی ندیده بود. بلکه شمعون پسر یونا بود. این صخره. همان کسی که در میان دوازده نفر اعتراف کرده بود:” تو مسیح پسر خدای زنده هستی.” شمعون بود که دیگر سکوت یازده را تحمل نکرد و خواست دهانش را باز کند و از اصالت محبت خود به مسیح سخن بگوید! و طوری هم بگوید و چیزی هم بگوید که همۀ آنانی که ساکت مانده اند را شرمنده کند. بنده ادعای او را از زبان چهار راوی از چهار انجیل بیان میکنم که تصویر کاملی در دست داشته باشیم: ” هر گاه همه در بارۀ تو لغزش خورند من هرگز نخورم.” ( متی ۲۶: ۳۳). ” هر گاه همه لغزش خورند من هرگز نخورم.” ( مرقس ۱۴: ۲۹). ” ای خداوند حاضرم که با تو بروم حتی در زندان و در موت.” ( لوقا ۲۲: ۳۳). ” ای آقا برای چه الان نتوانم از عقب تو بیایم جان خود را در راه تو خواهم نهاد.” ( یوحنا ۱۳: ۳۷). وه! چه اعتراف جانانه ای! چه شهامتی! چه محبت خالص و وفاداری عظیمی! اما عیسای خداوند ماهیت این ادعای پطرس را بلافاصله قبل از اینکه آخرین کلمه دهانش تمام شود را بیان کرد:” آیا جان خود را در راه من می نهی. آمین آمین به تو می گویم تا سه مرتبه مرا انکار نکرده باشی خروس بانگ نخواهد زد.”( یوحنا ۱۳: ۳۸). پطرس حرفی نزد. اصرار نکرد! کسی مطلبی اضافه نکرد. شام تمام شده و آنها سرود خوانان بسمت کوه زیتون، به سمت باغ همیشگی خود ” جتسیمانی ” رفتند. همه چیز مانند سالهای گذشته مینمود. و گویی چیزی تغییر نکرده بود. و آنها در باغ بودند. پطرس اما هنوز در رویای ادعای خود بود. در زبانش که اینگونه در میان جمع باز شده بود و آن اعتراف را کرده بود. و آنچه که خداوندش برای او پیش بینی کرده بود، گویی از یک گوش او تو رفته و از گوش دیگر او بیرون رفته بود! خواب سنگینی او را فرو برده و خرناسه را سر می دهد. گویی آب از آب تکان نخورده و نخواهد خورد. استادش کجا بود؟ در خلوتی نه چندان دورتر از پطرس برای نوشیدن پیالۀ مرگی که پدر به او داده بود در تقلا بود. اما پطرس در خواب بود. طوری که تمام بدنش در رنج و عذاب بسر می برد. اما پطرس در خواب بود. تقریبا یک ساعت در دعا بود. اما پطرس در خواب بود. دعای مسیح تمام شد. به جمع شاگردان برگشت. سربازان ریختند. یهودای خائن استادش را به بوسه ای فروخت. دست و کتف مسیح را محکم بستند. پطرس بعد از اینکه خنجرش را که به خون غلام رئیس کهنه آغشته بود را به زمین انداخت و به سیاهی باغ گریخت، گویی عقربه های ساعت برای نشان دادن وفاداری و اصالت ادعای او به مسیح آغاز به تکیدن کرد! تا اینجا هنوز پطرس مشکلی نداشت تا ماهیت خودش را بشناسد. مسیح بازداشت شده بود. و او از دور به دنبال سربازان در سیاهی شب در حرکت بود. تا اینکه به حیاط خانۀ کاهن اعظم رسید. تا به اینجا همه چیز عادی پیش رفته بود! پطرس هنوز پطرس بود و ادعای او برای مُردن برای استادش هنوز ثابت نشده بود، اگر پطرس آن شب وارد حیات خانۀ کاهن اعظم نمی شد و بر می گشت؛ و فردا صبح در روز روشن برای پیگیری ادامۀ ماجرای مخوف دستگیری خداوندش می آمد، گویی هنوز آبرو و شرف خود را قادر به حفظ کردن می بود! از دید پطرس انگاری همین که عیسی را تا به اینجا تعقیب کرده بود، گویای وفاداری او بود. بدی کار اینجاست! انسان ظاهر را می بیند اما خدا باطن را. انسان شیفتۀ ظاهر انسان می گردد، لیکن خدا پشیزی به ظاهر و حرف و ادعای انسان ارزش قائل نمی گردد، او عین عمل را می خواهد. پطرس تا به دم در آمده بود، اگر بر میگشت شاید برای بقیۀ عمرش همیشه به شاگردانش می بالید که آن شب آنها ساکت ماندند و هیچکس با او هم زبان نشد تا محبت خودشان را به نجات دهنده ثابت کنند! اما خدا دل پطرس را باید برای خود پطرس باز میکرد. تا پطرس با پطرس آشنا شود! او چطوری این کار را کرد؟ ابتدا توسط یوحنا دوست نزدیک خود پطرس! ” اما پطرس بیرون در ایستاده بود پس آن شاگرد دیگر که آشنای رئیس کهنه بود بیرون آمده با دربان گفتگو کرده و پطرس را به اندرون برد.” ( یوحنا ۱۸: ۱۶). پطرس روحش خبر نداشت که چه چیز در انتظار اوست! پطرس آن شب از در حیاط خانۀ کاهن اعظم تو رفت، اما وقتی از آن بیرون آمد دیگر هرگز آدم قبلی نبود! آن شب سه چیز با هم دست به دست هم دادند تا ماهیت پطرس و اصالت محبت او به عیسای مسیح و درستی ادعای مُردن برای استادش برای خودش ثابت و عیان گردد: ۱- یوحنا که او را به داخل برد. ۲- یک کنیز. ۳- لهجۀ خود پطرس! تمام این سه آن شب توسط قدرت و نظارت روح مقدس خدا دست به دست هم داده تا پطرس نه یکبار بلکه سه بار ، ” خداوند ” ش ( لوقا ۵: ۸ ) ” مسیح پسر خدای زنده ” ( متی ۱۶: ۱۶) صاحبِ ” کلمات حیات جاودان ” ( یوحنا ۶: ۶۸ ) را انکار کند. سه بار دوستی خودش را با مسیح نفی کرد. سه بار آشنایی خود را با مسیح نفی کرد. گویی سه بار زد تو دهان خودش که غلط کردم! و درست هم هست، چون نهایتا بار سوم خودش را لعنت کرد که اگر عیسی را بشناسد! سه سال دوستی نزدیک، سه سال نزدیکی با عیسی، در کنار او بودن، نام او را بر خود داشتن، او را از نزدیک شناختن، معجزات بزرگ را از او دیدن، شفا را از او دیدن، بهشت را در او دیدن، تمام آن روزها، آن خاطرات، آن کلیسا رفتن ها؛ آن بحث های جنجال برانگیز دربارۀ غلام و بردۀ مسیح بودن، کلیسا رفتن، کشیش کلیسا بودن، رهبر چند ده سالۀ کلیسا و سازمان مسیح بودن، تنها به مدت زمان نه چندان کوتاه مدتی، گویی تماما ارزش و ماهیت خود را از دست داده، خرد شده و پخش شده بودند. محو شده بودند. هیچ شده بودند. و این دروغ بود! چون بود! چون بود و پطرس همۀ آنها را دیده بود، ” کبریایی ” او را دیده بود؛ ” آوازی از جلال کبریایی ” را شنیده بود( اول پطرس ۱: ۱۷-۱۸). پس چون تمام اینها را دیده بود، اما اکنون سه بار تمام آن را رد کرده بود، برایش بسی دردناک و زشت و قبیح و زننده و مشمئز کننده می نمود. تمام اینها در بیرون نبود! تمام اینها در درون پطرس نهفته بود اما خودش نمی دانست! پطرس با پطرس رودررو شده بود! یکی دور میز بود که می خواست برای استادش بمیرد، یکی دیگر اینجا در حیاط خانۀ کاهن برای زنده ماندن خودش، مردن برای استادش را تماما فراموش کرده بود! این تضاد دوگانۀ دو شخصیت درونی پطرس، و از همه مهمتر بیاد آوردن آن همه محبت، آن همه فیض، آن همه بخشش، آن همه فروتنی، آن همه حکمت؛ آنقدر برایش هویدا و برجسته شد که ناگهان شکست. خرد شد. پوچ شد. و به گریه در آمد. و های های به حال زار خود گریست!

ای مسیحی عزیز! زمان درو محصول است نه کاشتن! او بذر را پاشیده، محصول بار آمده؛ زمان، زمان برداشت محصول است. و او به زودی فرشتگان خود را می فرستند تا علفهای هرز را از گندم جدا کنند. علفهای هرز را در آتش بسوزانند و گندم را در سوله ذخیره سازند.
ای مسیحی عزیز! یا نگو برای مسیح می میری یا اگر گفتی، مراقب باش تا به لعنت انکار کردن فرو نیافتی!

ای مسیح عزیز! وفاداری به عیسی هر روزه مورد امتحان قرار میگیرد. هر روزه من و تو در شرف این هستیم، که از دری وارد شویم و پشت آن در تمام شرف و حیثیت و آبروی مسیحی خود را از دست بدهیم.

ای مسیح عزیز! اصالت محبت ما به مسیح باید حقیقی باشد، اما اگر فرو غلتیدی و محبت خودت را به خداوندت انکار کردی، او پر فیض است، او بی نهایت بخشنده است، اما قبل از اینکه به حضور او برای ندامت برویم، تاریکی خلوتی را پیدا کنیم، و در عمق این تاریکی به حال دل بی وفا و غلو گو و پر مدعای خود بگرییم.

ای مسیحی عزیز! هرگز پشت شخصیت پوشالی و ساختگی خودت از مسیح و کتابمقدس و کلیسا پنهان نشو! روزی می رسد که دوست نزدیک تو، دوره گرد خیابان، و یا گرسنگی برای یک کاسۀ آش، لهجۀ تو ، تمام ماهیت پلید ترا بر ملا می سازد.
ای مسیحی عزیز! به محبت مسیح فکر کن. در فیض مسیح رشد کن. و بیاد این شعر زیبای فارسی خودمان باش که:
” گرد مرد رهی میان خون باید رفت
از پای فتاده سرنگون باید رفت
تو پای به راه در نه و هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چون باید رفت.”

امکان ارسال دیدگاه وجود ندارد!