دو انسان متفاوت،دو
سوال متفاوت،
یک
جواب مشترک!
بنیان
گفتگوی ما در این خصوص بر مبنای دو ماجرای اتفاق افتاده
در کتاب انجیل است.دو ماجرا در دو کتاب متفاوت.ماجرایی در خصوص دو
انسان متفاوت.دو برخورد متفاوت آنها با خداوندمان عیسای مسیح. دو
سوال متفاوت و در کمال شگفتی یک پاسخ مشترک از خداوندمان عیسای مسیح .
درک و فهم این
گفتگو به ما کمکی شایان می کند تا از باطن و اعماق خود آگاه
باشیم به سوال و یا سوالاتی که درون ما نهفته است دقت
کنیم و آن را جدی بگیریم ، نیاز خود را به پاسخ آن بدانیم
تا بتوانیم آنگاه که جواب آن را
یافتیم ،آنگونه که شایسته است بزییم و آنگونه که
درخور خدای زنده و قدوس است او را بابت این پاسخ شکر و سپاس
گوییم.
ماجرای اول.شخص
اول.سوال اول
انجیل متی
فصل 19 از آیۀ 16 تا 22 :
" ناگاه
شخصی آمده ویرا گفت : ای استاد نیکو چه عمل نیکو
کنم تا حیات جاودانی یابم.ویرا گفت از چه سبب مرا نیکو
گفتی و حال آنکه کسی نیکو نیست جز خدا فقط. لیکن
اگر بخواهی داخل حیات شوی احکام را نگاه دار.بدو گفت کدام احکام ؟ عیسی گفت قتل مکن.زنا
مکن.دزدی مکن.شهادت دروغ مده.و پدر و مادر خود را حرمت دار و
همسایۀ خود را مثل نفس خود دوست دار.جوان وی را گفت همۀ اینها
را از طفولیت نگاه داشته ام دیگر مرا چه ناقص است؟عیسی بدو گفت اگر
بخواهی کامل شوی رفته مایملک خود را بفروش و بفقرا بده که در
آسمان گنجی خواهی داشت و آمده مرا متابعت نما."
شخص اول در زیر
ذره بین !
جوان. پولدار و
دولتمند.روز روشن. در حضور مردم.مسیح را بعنوان یک استاد قبول داشت ( ای استاد نیکو ).طول گفتگو با مسیح در شش
آیه !شاید کمتر از پنجاه ثانیه ! احکام شریعت را
بخوبی میدانست . آن را بخوبی از کودکی انجام داده بود
( جوان وی را گفت همۀ
اینها را از طفولیت نگاه داشته ام ). اما او درک کرده که هنوز ناقص است!با
تمام ثروتش و حتی با تمام آنچه که از شریعت می دانسته و آن را
تا آن زمان انجام داده است(دیگر مرا چه ناقص است؟) چرا هرگز باید این جوان این سوال را از
عیسای مسیح بپرسد که دیگر مرا چه ناقص است؟ زیرا در
تمام این مدت او با داشتن تمام ثروت و انجام شریعت او احساس کرده که
ناقص است!کامل نیست!هنوز درونش با اینکه او تمام آنچه که باید
داشته باشد را دارا ست ، احساس خالی بودن را دارد!و آن خالی بودن چیزی
نبود جزء " حیات جاودان " " زیستن تا ابد " نه در جسم
مسلما! بلکه در روح ،زیستن دایمی در صلح بعد از مرگ؛پس او
می پرسد (ای
استاد نیکو چه عمل نیکو کنم تا حیات جاودانی یابم؟ )
ماجرای دوم.شخص
دوم.سوال دوم
انجیل
یوحنا فصل سوم از آیۀ
اول تا آیۀ 21 :
"و شخصی از
فریسیان نیقودیموس نام
از روسای یهود بود.او در شب نزد عیسی آمده
بوی گفت ای استاد میدانم که تو معلم هستی که از جانب خدا
آمده ای زیرا هیچ کس نمی تواند معجزاتی را که تو
مینمایی بنماید جز اینکه خدا با وی باشد.عیسی در جواب او گفت
:آمین آمین بتو میگویم اگر کسی از سر نو مولود نشود
ملکوت خدا را نمی تواند دید.نیقودیموس بدو گفت چگونه ممکن ست که انسانی
که پیر شده باشد مولود گردد آیا میشود که بار دیگر داخل
شکم مادر گشته مولود شود؟عیسی در جواب گفت آمین آمین بتو
میگویم اگر کسی از آب و روح مولود نگردد ممکن نیست که
داخل ملکوت خدا شود."
شخص دوم در زیر
ذره بین !
پیر.معلم و
استاد شریعت.شبانه.مخفیانه به دور از چشم مردم.مسیح را بعنوان
یک استاد و معلم قبول داشت (گفت ای استاد میدانم که تو معلم هستی)طول گفتگو با مسیح در بیست
آیه!شاید کمتر از دو دقیقه و نیم !او مثل جوان رک و پوست
کنده سوالش را نپرسید!در ابتدا او طفره رفت(ای استاد میدانم که تو معلم هستی که از جانب
خدا آمده ای زیرا هیچ کس نمی تواند معجزاتی را که
تو مینمایی بنماید جز اینکه خدا با وی باشد ) جوان دولتمند نیز با
" ای استاد " سوالش را پرسید اما بسیار صریح و
واضح پرسید چگونه او می تواند حیات جاودان داشته باشد؟
پیرمرد نیز با " ای استاد " شروع کرد اما گویا سوالش
را قورت داد و سعی کرد تا دور بزند!شاید او می توانست با مردم
عادی اینگونه گفتگوی سیاستمدارانه را داشته باشد نه با
مسیح!که اصرار نهان آدمی را می دانست!پس این
عیسای مسیح بود که در واقع سوال پیر مرد را مطرح
میکند مثل اینکه : خب !نیقودیموس ایا می خواهی
بدانی که چگونه میتوانی وارد پادشاهی خدا شوی؟!!با
اینکه معلم شریعت بود اما از گفتگوی مسیح سر در نمی
آورد.دوبار بار از مسیح پرسید که ( چگونه ممکن است؟آیۀ
چهارم از فصل سوم و ایۀ نهم از همین فصل)چرا؟چونکه آنچه از دهان
مسیح می شنوید از اسرار الهی بود.از روح خدا بود و او
تماما در جسم بود.پس مسیح می بایست بیشتر و بیشتر
برای او جواب را میشکافت تا او بفهمد!زیرا شریعتی
که داشت و او آن را دنبال میکرد برای او زنجیرهایی
درست کرده بود که او را در تاریکی پاسخ این سوال قرار داده بود .او
تمام عمر خود را وقف انجام و دنبال کردن (
نماز و روزه و دعا و زیارت و نذر و...)بوده ،اما گویی آن را
پاسخ سوال خود نمی داند که چگونه او می تواند وارد پادشاهی خدا
شود؟
شباهتهای
این دو مرد!
1- هر دو پاسخ سوال
خود را از عیسای مسیح میخواستند.
2- هر دو شریعت
را بخوبی میدانستند.
3-هر دو جواب خود را
در شریعت و انجام دادن آن نمی دانستند.
4- هر دو یک مشکل
مشترک داشتند( یکی اسیر پول و دیگری اسیر
شریعت)
یک جواب مشترک
شما خواهید فهمید در ادامۀ این گفتگو که
درست است که سن این دو مرد با هم متفاوت بود.اما جواب عیسای
مسیح به هر دوی آنها اصلا به سن آن دو ربطی نداشت!
عیسای
مسیح به جوان دولتمند گفت اگر او می خواهد "حیات جاودان
" را دریافت کند باید (رفته مایملک خود را بفروش و بفقرا بده که در آسمان
گنجی خواهی داشت و آمده مرا متابعت نما.") اشتباه نکنید!راه دریافت
حیات جاودان فروش و بذل و بخشش کردن دارایی ما نیست!و
مسیح این را نمی گوید. اگر به ادامۀ گفتگوی عیسای
مسیح با شاگردان نگاه کنید بعد از اینکه جوان مایوس
مسیح را ترک کرد ،می فهمید که چرا عیسای مسیح
به او چنان گفت که باید تمام دارایی خود را بفروشد..او بعد از
اینکه جوان رفت به شاگردان گفت : " شخص دولتمند به ملکوت آسمان بدشواری داخل
میشود." در
واقع عیسای مسیح می دانست که این جوان اگر
میخواهد حیات جاودان را دریافت کند در ابتدا باید بت
هایش را که مال و ثروت او بود را از بین ببرد زیرا که خود
مسیح قبلا فرموده بود که ( متی 6 : 21 و 24 ):" زیرا هر جا گنج تو است دل تو
نیز در آنجا خواهد بود." و "
محال است که خدا و پول را خدمت کنید."
آیا همین
کافی بود؟که مرد جوان ثروتش را به فقرا بدهد و آنگاه بتواند حیات
جاودان را دریافت نماید؟به ادامۀ جواب عیسایی
مسیح دقت کنید (و آمده مرا متابعت نما.")
پیرمرد چه؟چگونه
او میتوانست وارد پادشاهی خدا شود؟.با تولد تازه؟.اما این تولد
تازه چگونه بدست میامد؟.به ادامۀ گفتگوی مسیح با
این پیرمرد دقت کنید( زیرا خدا جهانیان را اینقدر محبت نمود که پسر
یگانۀ خود را داد تا هر که بر او ایمان آورد هلاک نگردد بلکه
حیات جاودانی یابد) دقت کنید به جملۀ ( هر که بر او ایمان آورد)، این همان ( و آمده مرا متابعت نما) ست که مسیح به آن جوان گفته
بود.حالا سوال جوان را با این جواب پشت سر هم قرار دهید
،ببینید چه اتفاقی میافتد:
- ای استاد
نیکو چه عمل نیکو کنم تا حیات جاودانی یابم ؟( سوال
جوان)
- هر که بر او ایمان آورد ... حیات
جاودانی یابد.(پاسخ به پیرمرد)
می بینیم
که چه جوان دولتمند و دانای شریعت و چه پیرمرد معلم و استاد
شریعت هر دو یک پاسخ داشتند.و آن ایمان به عیسای
مسیح بود.
یا ایمان
به عیسای مسیح جوان دولتمند می توانست ،وارد حیات
جاودانی شود.
با ایمان به
عیسای مسیح پیرمرد فقیه می توانست ،به پادشاهی
خدا وارد شود زیرا دیگر او حیات جاودان را دریافت کرده
است.
و جالب است که
بدانید برای این ایمان آوردن و برای دریافت
این حیات جاودان هر دوی آنها کافی بود که به او
لبیک بگویند.او را قبول کنند که عیسای مسیح محبت
خدا بر بالای صلیب، و قربانی گناهان آن جوان و آن پیر مرد
بود.برای انجام این امر ؛آن جوان باید بت هایش را
می شکست و مسیح را بعنوان رهبر و راه رستگاریش می پذیرفت که دیگر تمام او بشود.و
برای پیر مرد با ایمان به مسیح تولدی تازه ای
بدست بیاورد ماورای تمامی آن شریعت و قوانین
خشک.مسیح قلب و روح پیرمرد را می خواست نه دانش و فقه او را !
و شما...
شما چه؟آیا
امروز سوالی در درون شماست که جویای جواب آن
هستید؟عیسای مسیح منتظر نشسته است که نزدش بروید تا
جواب آن را به شما بدهد.راستش را بخواهید اگر بخواهم خود
شیرینی کنم !و جواب را قبل از اینکه پیش او
بروید به شما بدهم ، این است که :
عیسای مسیح
پاسخ تمامی سوالات شماست.
از:حسن گ