این مسیح است که میگوید
:" بیا!"
فرمان مسیح برای
تازگی انسان
نوشتۀ: ح.گ
وقتی
ایلعازر فریاد مسیح را شنید، ابتدا فریاد او را از
خوابی سنگین بیدار کرد، گویی سالها بود که به خواب
رفته بود، سپس سعی کرد بفهمد چه اتفاقی برای او افتاده است،
وقتی پارچهایی را روی چشم خودش دید، و فهمید
که او را محکم بدور کفن بستهاند و در قبر است، تمام وجودش به لرزه در آمد؛ اما
صدای عظیمی را در تمام وجود خودش بسیار بلند شنیده
بود، و گویی صدا مدام در تمام قامتش در حرکت بود؛ و از او بیرون
نمی آمد:" ای ایلعازر
بیرون بیا." ( یوحنا 11: 43) او ابتدا اسم خودش
را تشخیص داده بود، پس فهمید آن صدای عظیم او را
میشناسد. سپس فهمید که در قبر است، پس فهمید صدا از بیرون
قبر میاید. آنگاه قدرتی عظیم را در خود پیدا کرد،
برخاست و به سمت نوری که از دهنۀ قبر به درون تاریک قبر هجوم
برده بود راه افتاد.
ایلعازر
ابتدا فریاد را شنید. سپس موقعیت خودش را فهمید. بعد صدا
را تشخیص داد. آنگاه به طرف صدا حرکت کرد. در این مقاله سعی من
این است که بگویم، صدای نجات دهندۀ خودمان را تشخیص
داده، به او گوش کنیم، برخیزیم و به طرف او رفته و او را
برای تازه شدن و تبدیل شدن به خلقت تازه دنبال کنیم. اگر او را
نشناسیم و صدای او را در خود تشخیص نداده باشیم، ما هرگز
از مرگ بیدار نخواهیم شد، بنابر این هرگز به تولد تازه دست
نخواهیم یافت. باید صدای رهاننده و نجات دهنده را از
میان صدها صدای اطراف به واضحی و روشنی تشخیص داده
و سخنان او را از میان صدها سخنان دیگر بشنویم. فقط صدای
او را. فقط به سمت او. فقط وعدۀ او. فقط راه او. فقط نجات او. فقط
وعدۀ او. فقط امید او.
عیسای
مسیح ما را با فریادی از دنیای کهنه و
پوسیدۀ گناه به بیرون میخواند. او موقعیت
مردۀ ما را میداند، ما چه؟ او ما را میشناسد، ما چه؟ او آغوش
خود را بسوی ما باز کرده است، آیا ما به سمت او در حرکت هستیم؟
در مقالات قبلی خواندیم که خدا از زمان قدیم وعدۀ دادن
روح تازه و زندگی تازه را به انسان داده است. دیدیم که
عیسای مسیح آن وعدۀ خدا به انسان بود. سپس
دیدیم، وقتی به عیسای مسیح ایمان
میاوریم، در مسیح در گناهان خود مرده و دفن میشویم(
مرگ مسیح) و سپس به فرمان او به حیات تازه در او
برمیخیزیم( رستاخیز مسیح). عیسای
مسیح حرکت ما را به تازگی با فرمانی در ما آغاز کرد:" بیا ". مگر ما میتوانستیم
دنبال مسیح به حیات تازه قدم بگذاریم، اگر از مرگ
برنمیخواستیم؟ مگر میتوانستیم به سوی تبدیل
گام برداریم اگر بسوی مسیح حرکت نمیکردیم؟
خیلیها امروز این را بدون مسیح و ایمان به او
شدنی میدانند. آنها به خدایی خالق ایمان دارند(
خدایی ورای هر گونه نام و برچسب مذهبی: بودا، یهود،
مسیحیت، اسلام) چه خوب است که اینها به خدایی محدود
در مذهب نظر ندارند؛ و چقدر مورد تشویق بعضی از دوستان دیندار و
زاهد ما نیز قرار میگیرند که :خدا را شکر که اعتقاد داری!
اما آیا میدانند به چه خدایی اعتقاد دارند؟ آیا
خدایشان آنها را شناخته است؟ آیا آنها خدایشان را شناختهاند؟
آیا خدایشان آنها را بنام میخواند؟ آیا خدایشان بر
سر قبر آنها آمده و آنها را به نام میخواند و از مرگ بیدار
میکند؟ یعنی تا به این اندازه خدای خود را
میشناسند؟ بعید میدانم! چگونه آنها میتوانند خدا را مخاطب
قرار دهند اگر ندانند خواستۀ آنها تا به کجا و تا به نزد چه کسی و
چگونه وارد میگردد؟ آیا برای شما ممکن است که شما نامۀ
بسیار حیاتی را میخواهید به دست رئیس
یک شرکت برسانید و آن را به دست آبدارچی شرکت بدهید؟( هر
چند این در بعضی از کشورها ممکن است؟!)
فرزند رو به
والدین خود گریه کرده و از آنها آغوش گرم را میطلبد. شاید
دیگران او را بغل کنند، آب نباتی را هم به او بدهند، موقتا اشک او را
پاک کنند؛ اما کافی است تا زمان بگذرد، طعم آب نبات تمام شود، و شما
عربدۀ بلند بچه را دوباره خواهید شنید که برای
والدین حقیقی خود میگرید.
آن خدایی که ما را به سوی
حیات تازه و مردن در گناه و برخاستن در پاکی دعوت کرده و نام ما را
خوانده، بودا نیست، زیرا صدای او را میشناسیم و
مریدان او را دیدهایم، و میدانیم که خود بودا هنوز
اطمینان نداشت! الله هم نیست، زیرا تمام نیاکان ما و خود
ما با او زندگی کرده و به ما ثابت شده است که او هیچ از تازگی و
حیات تازه بو نبرده است! پس چطور است که وقتی من از تازگی در
روح؛ زندگی و جان تازه سخن میگویم و شما آن را
تایید میکنید؛ اما وقتی میگویم خداوند
تازگی و خداوند طراوت عیسای مسیح که ما را " خلقت
تازه " ایی مقرر کرده است؛ آنگاه شما مخالفت میکنید
و به من اتهام این را میزنید که من خدای خودم را به شما
تلقین میکنم! مگر خدای شما توانسته بود بگوید:" در
من بمانید و من در شما " تا میوۀ فراوان بار
آورید؟ آیا خدای شما برای مرگ شما گریه کرد، نزد
قبر شما آمد و شما را به نام صدا کرد و شما را از مرگ برخیزاند؟ آیا
خدای شما هرگز اجازه داد که بسوی او بدوید و او را در آغوش
بگیرید و سر خود را بر سینۀ او بگذارید؟ و او شما
را در جلال خود شریک کند؟ بارهای شما را بردارد؟ گناهان شما را پاک
کند؟ به شما قدرت بدهد که معجزات عظیم انجام دهید؟ به شما تعلیم
دهد که آسمانی باشید چون او؛ شما را با خود به آسمان ببرد چون خود؟
آیا خدای شما هرگز حیات جاودان شما را تضمین کرده است؟
شما را برادر و خواهر خود خوانده است؟ شما را از اسارت تولد جسمانی رها کرده
و به شما تولد آسمانی داده است؟ به شما روح مقدس خدا را به بعنوان
پشتیبان داده که با شما بماند و با شما زندگی کند؟ آه! که
میتوانم صفحهها از توانایی خداوند ما عیسای
مسیح که جسم گرفت و به روی زمین آمد بنویسم که به ما چه
امتیازاتی داده است امتیازاتی که خدایان دیگر
حتی از وجود آنها خبر ندارند! کمااینکه ما یک روز از وجود آنها
خبر نداشتیم، و نیاکان ما. و شما با لجاجت و کورذهنی شاید
بگویید: چرا! خدای شما هم همینها را به شما داده است! و
من میپرسم اگر گفته بود و اگر به شما داده است، پس چرا اینقدر سرگردان
در طوفان و جادۀ زندگی هستید؟ چرا رویدادهای
زندگی و جهان شما را غافلگیر میکند؟ چرا دیروز شما را
گریان، امروز شما را ناامید و فردا برای شما پر از اضطراب و
دلهره است؟ چرا اینقدر گرسنه و تشنه بنظر میرسید؟ تشنه و
گرسنۀ میوه درخت جلجتا؟ چنگ میزنی میوه را
میگیری، به کناری میروی و با ولع
میخوری، یکی پس از دیگری! میوه را
میخواهی و درخت را نه؟ افسوس که تو چند صباحی از
میوۀ آن لذت میبری، اما چون به درخت متصل نیستی،
خشکسالی تو نزدیک است!
انسانهایی
بودهاند که در زمان کهن نزد خدا فریاد برآوردند و از او خواستند تا به نزد
آنان آمده و آنان را رهایی بخشد. آنها خدای خویش را
میشناختند. قدرت او را. توانایی او را. مرحمت او را. فیض او
را. این آنها بودند که نزد خدا فریاد زدند و از او خواستند که به
زندگی آنها پا بگذارد و دست آنها را بگیرد. آنها وقتی نزد
خدای خود فریاد بر آوردند که " بیا " خدا صدای
برگزیدۀ خودش را بر روی زمین شنید، و به نزد آنان
رفت. کلام میگوید پس از ایام بسیار که گذشت و
اسرائیلیها بدلیل بندگی آه کشیده و استغاثه نموده
و ناله کردند. آنها به کی ناله کردند؟ آیا رو به آسمان آبی
کردند و پیش خودشان گفتند ما دعا میکنیم بالاخره
خدایی که آن بالا هست جواب ما را میدهد؟ اگر خدای
مصریان خدای حقیقی بود، آنها چرا به خدایان مصر دعا
نکردند؟ به خدای پدران و نیاکان خودشان در آنسوی رود
بینالنهرین؟ اما کلام میگوید:" و نالۀ
ایشان بسبب بندگی نزد خدا بر آمد. و خدا نالۀ ایشان را
شنید و خدا عهد خود را با ابراهیم و اسحق و یعقوب بیاد
آورد."( خروج 2: 23-25) اسرائیلیها ناله کردند نه به
خدایی که نمیدانستند، بلکه به خدای ابراهیم و اسحاق
و یعقوب؛ سپس چه اتفاق افتاد، خدای ابراهیم و اسحاق و
یعقوب، صدای دعا را شنید و متعلقان خودش را بیاد آورد. سپس
معامله صورت گرفت و " خدا بر اسرائیل نظر کرد و خدا دانست."
تمام انسانها
در طول عهد عتیق از چنین خدایی طالب شدند. آنها از
خدایی درخواست میکردند که او را میشناختند. چگونه؟ چگونه
به این فهم دست پیدا کرده بودند؟ زیرا یهوه در عمل به
آنها ثابت نموده بود که آنها را شناخته و درد و نیاز آنها را میداند و
قرار نجات را برای آنها تعیین کرده است. مانند مزمور نویس
که اعتراف میکند:" ای خداوند مرا آزموده و
شناختهایی. تو نشستن و برخاستن مرا میدانی و
فکرهای مرا از دور فهمیده، راه و خوابگاه مرا تفتیش
کردهایی و همه طریقهای مرا دانستهایی.
زیرا که سخنی بر زبان من نیست جز اینکه تو ای
خداوند آن را تماما دانستهایی. از روح تو کجا بروم و از حضور تو کجا
بگریزم." ( مزمور 139: 1-8)
آنها
از چنین خدایی در تمام شرایط خود، چه مادی و چه
معنوی یاری طلبیدند و به او فریاد زدند که :"
بیا "
الف- در زمان طلبیدن یاری:
- "
اما تو ای خداوند دور مباش. ای قوت من برای نصرت من شتاب کن." ( مزمور 22: 19 )
ب- در زمان
رهایی و نجات:
- "
گوش خود را به من فراگیر و مرا بزودی برهان." ( مزمور 31: 2
)
پ- در زمان
احتیاجات و نیازها:
- " اما
من مسکین و فقیر هستم. خدایا برای من تعجیل کن."
( مزمور 70: 5)
ت- در سکونت
در جان و دل:
- " نزد
من کی خواهی آمد. در خانۀ خود با دل سلیم سالک خواهم شد."
( مزمور 101: 2 )
ث- در انتظار
کشیدن از او:
- " چشمان
خود را بسوی کوهها بر میافرازم که از آنجا اعانت من میاید."
( مزمور 121: 1)
سوال اینجاست:
چه میشد اگر به صدای این درخواست و التماس انسانها پاسخ داده
نمیشد؟ این هرگز روی نداد! در تمام کتابمقدس شما یک
درخواست را از یهوه از دل شکسته و توبهکار میبینید و
یک انجام شدن عمل نیک خدا در زندگی شخص و ملت. برای
همین در مزمور 120 همان آیۀ اول میخوانیم:" نزد
خداوند در تنگی خود فریاد کردم و مرا اجابت فرمود."
وقتی
عیسای مسیح پای خود را بر روی زمین گذاشت
انسان دیگر نیازی نبود برای درخواست خود رو به آسمان به
نقطهایی نامعلوم در جایی از آن کند؛ زیرا آسمان
بر روی زمین بود. عیسای مسیح بین ما آمد تا
ما مستقیم با او ملاقات کنیم، با کی؟ با خدای زنده. با آن
خدایی که پدران و نیاکان ما از دورانی قدیم به نام
او دعا میکردند و در زمان طلبیدن یاری و نجات و برآوردن
شدن احتیاجات رو به آسمان از او درخواست میکردند.
عیسای
مسیح وقتی پای خود را بر روی زمین گذاشت،
پاسخی به تمامی نیازهای انسان دنیا داد. چه
مادی و چه معنوی. زیرا خدا " همه چیز را
زیر پاهای او نهاد." ( افسسیان 1: 22) و " زیرا
خدا رضا بدین داد که تمامی پُری در او ساکن گردد." (
کولسیان 1: 19 ) ما باید این پر بودن مسیح و این پر
بودن مسیح از جانب خدا را تماما در او تشخیص بدهیم.
مادامی که نجات دهندۀ خود را نشناخته باشیم، صدای او را
نخواهیم شناخت. و زمانی که صدای او نشناخته باشیم، چگونه
میتوانیم فرمان او را به تازگی و نوین شدن شناخته
باشیم؟ من حق را به شما میدهم که انسان زمینی قادر به
شناخت این همه پُری در مسیح نیست و نخواهد بود. اما مطلق
کردن این هدف خدا نیست، و اگر نه تبدیل و مسیح را به
عنوان الگوی خود قرار دادن هرگز میسر نمیگردد. از اینرو
آنقدر نوشته شد تا شما خوانده، ایمان آورده و نجات یابید. پس
برای اینکه من و شما این خدای زنده را از میان
خدایان دیگر بخوبی تشخیص داده و به او قلب و زندگی خودمان
را بدهیم، این خدا باید عملا و علنا در زندگی ما خودش را
نشان میداد. باید به ما نشان میداد که ما را میشناسد،
نیاز ما را میداند. عیسای مسیح در طول زندگی
زمینی خویش دقیقا به این دو پاسخ داد و نشان داد که
ما را میشناسد و نیاز ما را میداند.
1- او تمامی
سنگینی جان و روح ما را به دلیل گناهان ما، به دلیل فقدان
دستیابی به آرزوهایمان، به دلیل سرکوفت شدن در
رویاهایمان، به دلیل خفقان دنیای بیرون،
شرارت و نفس دنیای درون، و قوانین سنگین و غیرقابل
اجرای شریعت که مانند کوله باری پر از سنگ بر پشت تک تک ما در
این راه طولانی بوده؛ او تمام این را به خوبی
میدانست زمانی که فرمود:" بیایید
نزد من ای تمامی زحمتکشان و گرانباران و من شما را آرامی خواهم
بخشید." ( متی 11: 28)
2- او میدانست در ما
دنیایی جهنمی حاکم است. دنیایی با
حکومت ارواح شیطانی و جهنمی. و این ارواح پلید و
نفس شرارت باید از ما خارج گردد و جای خودش را برای روح پاک و
قدوس خدا باز کند. پس او رو کرد به تمامی ارواح پلید و فریاد
زد:" خاموش شو و از او در آی."
( مرقس 1: 25)
3- او نیاز تشنۀ انسان
را به سیراب شدن بخوبی میدانست. او از سرابهای
زندگی و دنیا خبر داشت. او از چشمههای خشک پیامبران و
ادیان دیگر، از رودهای شیر و عسل وعده داده شدۀ
آنها که از خون و شمشیر میگذشت خبر داشت، او از چاههای خشک
تعالیم آنها نیز خبر داشت. او از ساکن نبودن روح خداوند در آنها کاملا
باخبر بود. برای همین او رو به انسان تشنه در بیابان کرد و
فرمود:" هر که تشنه باشد نزد من آید و
بنوشد. کسی که به من ایمان آورد چنانکه کتاب میگوید از
بطن او نهرهای آب زنده جاری خواهد شد." ( یوحنا
7: 37-38)
4- او میدانست نوایمان
به قوت و قدرت برای به راه افتادن نیاز دارد. او میدانست او
باید ایمانداران خود را با قوتی آسمانی تقویت کرده
و به آنها نیرو دهد که به رغم طوفانهای زندگی و مصایب و
سختیها همچنان استوار بایستند و هرگز هراسان نگردند. از اینرو
به آنها فرمان داد که:" بیا!"
( متی 14: 29)
5- او تمام نیکیها و
امتیازات پدر آسمانی خود را برای خود نخواست. بلکه آن را با
برادران و خواهران خود تقسیم نمود. به همین دلیل او همین
را از ایمانداران خود خواست. تا برکات و فیض خدا در زندگی خود
را مخصوص به خود ندانسته و سکهها را مخفی نکنند. بلکه با آنها جانها را
صید کرده و سکهها را افزون سازند. برای همین او رو به آنها فرمود:"
از عقب من آیید تا شما را صیاد مردم
گردانم." ( متی 4: 19)
دوست
عزیز! ای کسی که هنوز قلبت را به عیسای خداوند
ندادهایی! و هنوز گمان میکنی که در حال پرستش خدا
هستی. پرستش خدا بدون شناخت او بتپرستی است. پرستش خدا بدون تن دادن
به اهداف او، سرپیچی و طغیان است و باید تنبیه شد.
پرستش خدا بدون به طپش نیافتادن تمام دل و رگ و پی شما وقتی نام
او را میخوانید، ناسپاسی و نمکنشناسی است. پرستش خدا
بدون زیستن با خدا کفر است. آیا خدای شما از شما خواسته که به
نزد او بروید و بارهای سنگین خودتان را به او بدهید؟
ایا خواسته که شما از ارواح پلید پاک شوید؟ ایا
خدای شما تشنگی دائمی شما را به سیرابی دائمی
شما تبدیل کرده است؟ ایا خدای شما به شما قدرت داده تا بر
طوفانها قدم بگذارید و استوار به او نگاه کنید و پیش
بروید؟ ایا خدای شما جان شما را آنچنان تبدیل نموده که
اکنون در پی آوردن جانهای گمشده به پادشاهی او هستید؟ اگر
خدای شما اینها را برای شما انجام نداده، اگر امروز شما با
دیروز شما فرقی نکرده؛ اگر ترانۀ تازهایی در
ستایش خدا در شما نشکفته، اگر نی خمیده را میشکنید،
فتیلۀ نیمه سوخته را خاموش میکنید، و فریادهای
شما در سراسر کوچه بلند شده است، احتمال اینکه شما خدای
حقیقی را پرستش نکنید بسیار زیاد است. مگر
نیاز انسان زمینی که عمر کوتاه او مانند برگ درخت است، خارج از
این مواردی که من شماردم میتواند باشد؟ مگر نه این است که
این موارد ما را تطمیع میکند؟ ما را خشنود میسازد؟ خود را
در جسم اما متعلق به آسمان میدانیم؟ خود را در رنج اما در جلال میبینیم؟
خود را افتاده اما نشسته در تخت آسمانی حس میکنیم؟ پس چرا قلب
خودتان را به این خدای زنده نمیدهید؟ به این خدا که
:" هرگز کسی ندیده است " اما " پسر یگانهایی که در آغوش پدر
است همان او را ظاهر کرد." ( یوحنا 1: 18)
این خدا
به شما میگوید: " بیا!"
به این صدا گوش کن! این صدا را تشخیص بده! از دنیای
مرگ برخیز! و به سمت نور حرکت کن و در نور بمان!