تقدیم
کردن خود به روحالقدس
گامی
اساسی بسوی خلقت تازه در مسیح
نوشتۀ: ح.گ
تاکنون در مقالههای
قبلی از هدف خدا در زندگی مسیحی سخن گفتیم، از کار
مرگ و رستاخیز مسیح در تبدیل ما، از چگونگی اجرای این
دو واقعۀ زندگی استاد و نجات دهندۀ خود در زندگی مسیحی
خود سخن گفتیم، سپس از کار عظیم خدا در دادن روح خدا به ما برای
یاری رساندن به این تبدیل و نهایتا نوشتیم که
نه تنها دادن روح بلکه سکونت روح مقدس خدا در بدن زمینی ایماندار
مسیحی است که انجام این مهم را عملی میکند، یعنی
باور و آگاهی از اینکه من دیگر متعلق به خودم نیستم و خدا
مرا با خون مسیح خریده و من از آن او هستم و او روح خود را در من قرار
داده و در حقیقت این خود خداست که در من ساکن است و زندگی میکند.
در این مقاله قصد بنده این
است که بنویسم این سکونت روح و کار روح به خودی خود انجام نمیگردد
اگر ما خود خودمان را در اختیار روح نگذاریم و اجازه ندهیم که
او در ما حرکت داشته باشد. شاید بپرسید که مگر روح مقدس خدا را روح خدا
نمیدانید پس انسان کیست که روح از او بخواهد تا به او اجازه
بدهد. پاسخ به این سوال برای ما روشن نمیگردد اگر شیرازۀ
خلقت انسان در روز پیدایش برای ما روشن نشده باشد، اینکه
خدا انسان را با میل آزاد خلق کرد و انسان قوۀ انتخاب برای تصمیم
زندگی خود داشت، تصمیمی که میتوانست مرگ یا زندگی
را برای او به همراه بیاورد. اگر خدا به انسان این میل
ازاد را داد تا انسان انتخاب کند، روحالقدس نیز
که از جانب خدا و در ذات و ماهیت خود خدا یکسان است همین اختیار
و آزادی را به انسان میدهد. شما هیچ ایهایی
نمیتوانید در کتابقدس بیاورید
که بگوید روح بدون اقدام و همکاری انسان میتواند انسان را تبدیل
نماید و کار و طرح خدا را در زندگی او اجرا کند. در عوض همه جا شما
کار روح را با عمل انسانی که تحت روح مقدس خدا زندگی میکند
توامان همراه و هماهنگ عمل کرده میبینید. مثلا دقت کنید
به این ایه در رومیان:" زیرا اگر بر حسب جسم زیست
کنید هرآینه خواهید مرد لکن اگر
افعال بدن را بوسیلۀ روح بکشید همانا خواهید زیست."
( رومیان 8: 13) مثل اینکه پولس میگوید:" تن خود
را زبون میسازم و آن را در بندگی میدارم مبادا چون دیگران
را وعظ نمودم خود محروم شوم." ( اول قرنتیان 9: 27) دوست عزیز!
پولس انسانی بود مانند خود شما، از گوشت و پوست و استخوان؛ اگر او میگوید
او تن خود را زبون میسازد، آیا فکر میکنید او میتوانست
با قدرت خودش به این همت موفق گردد، محال است! پس چه؟ روح خدا در پولس، پولس
را یاری میکند تا او تن خود را زبون سازد تا بتواند از بندگی
و اسارت نفس خارج شود. پولس خودش را به روح میدهد، روح در پولس عمل میکند.
نتیجه چیست؟ خارقالعاده است! غیرقابل
وصف است! طوری که پولس میگوید:" بنابر این از
ضعفها و رسوائیها و احتیاجات و زحمات و تنگیها بخاطر مسیح شادمانم زیرا که چون ناتوانم
آنگاه توانا هستم."( دوم قرنتیان 12: 10) پولس چگونه توانسته بود
تا به رغم تمام این سختی و دشواری خدمت خود بتواند هنوز شادمان
باشد؟ اگر کار روح خدا در او نبود، اگر پولس به همان روحی که در او سکونت
داشت اجازه نمیداد و به او میدان نمیداد تا در او فعالیت کند،
پولس در همان اولین فشار، برای همیشه خدمت به مسیح را میبوسید و میگذاشت کنار! چطور ممکن است
انسانی در اوج ناتوانی خود بگوید توانا هستم؟ چگونه کسی
که در آتش میسوزد میتواند بگوید آب و هوا اینجا عالیست! یا در عمق چاه افتاده است و راهی
برای خروج ندارد، اما در آرامش نشسته و منتظر است تا کاروانی از جانب
خداوندش بیاید و او را با دلوی از
چاه بیرون بکشد! اگر روح خدا در این اشخاص نباشد، در آتش میسوزند،
و هرگز از چاه زنده بیرون نمیآیند.
خود پولس این را برای ما تایید میکند و به زبان خود
رمز این را برای ما بازگو میکند:" اما او که ما را با
شما در مسیح استوار میگرداند و ما را مسح نموده است خداست. که او نیز
ما را مُهر نموده و بیعانۀ روح را در دلهای
ما عطا کرده است." ( دوم قرنتیان 1: 21-22) این سرود زیبایی
فارسی خودمان را بیاد بیاوریم که :
" روح و جان من مشتاق تو است، طالب حضور توام
تحت قدرت روحت ای پدر جسمم را مطیعت کنم
بشکن این پوستۀ
سخت من
ای خدا به روح خود
تا شوم آزاد زقید
جسم
بینمت در عمق وجود "
روح باید به من اجازه بدهد
تا خودم را، پوستۀ خشک خودم را به او بدهم تا
آنها را بشکند. روح باید اجازه بدهد تا من دریابم که این اوست و
تنها اوست و قدرت اوست که قادر است مرا از قید جسم آزاد سازد، و اگر نه من هیچ
کارهام! در جهتی دیگر، من باید جسم
خود را مطیع روح کنم تا روح بتواند بر من قدرت داشته باشد. باید این
اشتیاق در من باشد، باید این طلبیدن حضور او در من باشد،
و اگر نه روح هیچ کاره است!
وقتی حیوانی برای
قربانی به قربانگاه میرفت، حیوان زنده و سرحال بود؛ اسمش آنجا نمیرفت، یا شخص به کاهن نمیگفت:"
من یک قوچ منزل دارم یادم رفت آن را بیاورم، آن را از دور قربانی
حساب کن!" قوچ باید حاضر شود، باید دستهایش بسته شود، باید
بر روی تخت قربانگاه بخوابد، تیغ سرد کارد باید گلویش را
پاره کند و خون او ریخته شود، تا قربانی محسوب شود! روح خدا چگونه میتواند
در ما با قدرت سکونت داشته باشد اگر ما مدام به او شاخ میزنیم و گاز میگیریم
و نمیگذاریم تا قربانی شویم! وقتی روح مقدس خدا بر شخص
مسیحی میریزد و در او ساکن میشود؛ او اسم و مشخصات
و شمارۀ شناسنامه و شهرت شخص را نمیخواهد، سواد و معلومات و استعداد
شخص را هم نمیخواهد؛ روح مقدس خدا تمام شخص را میخواهد، تمام افکار و
گذشته و زمان حاضر او را. تمام وجود او را میخواهد. و روح میخواهد که
شخص تمام خودش را پیش روی روح خدا بگذارد و از او بخواهد تا در این
تبدیل و قربانی شدن نفس و طبیعت کهنۀ قدیمی
به او یاری رساند. این همان چیزی بود که نیقودیموس
نمیتوانست درک کند، قرآن نتوانست درک کند، و امروز مسلمانهای دنیا
و رهبر و جان برکفهای آنها نمیتوانند درک
کنند!
برای اینکه این
تسلیم شدن و تسلیم کردن خودمان به روح خداوند بر طبق کلام زندۀ
خداوند بر ما کاملا تفهیم گردد، بنده سه نمونه
را برای خودم و شما ارائه میدهم. تا با تمرکز و یاری
گرفتن از آنها قادر به این معاملۀ موفق با روح مقدس خدا برای این
کار عظیم او در جسم انسان فانی باشیم.
بنظر بنده تسلیم کردن خودمان به روح مقدس خدا میسر نمیگردد
اگر نتوانیم موارد زیرین را اجرا کنیم و درکی عمیق
از آنها نداشته باشیم. برای اینکه شخص مسیحی قادر
به تسلیم کردن به دست روح مقدس خدا باشد باید:
1-
حقیقت را
بشناسد.
2-
در حقیقت
بماند.
3-
ترکیب شناخت
مسیح و ماندن در مسیح
1- الف- شاید
بپرسید شناخت حقیقت چه ربطی به سپردن و تسلیم کردن خودمان
به روحالقدس برای رشد و پیشرفت در خلقت
تازه میتواند داشته باشد؟ شما چگونه میتوانید خودتان را به کسی
تسلیم کنید، اگر به او اعتماد ندارید. چگونه میتوانید
به شخصی اعتماد کنید، اگر او را نشناسید. در ضمن حقیقت با
واقعیت در عمق خود با هم فرق دارند. شما یک واقعیت را در بارۀ
خودتان میدانید. اما وقتی با حقیقت امر روبرو میشوید،
برداشت واقعیت شما تغییر میکند. به عنوان مثال: شما این
واقعیت را میدانید که برای رسیدن به محل کارتان باید
با یک وسیلۀ نقلیه مسافرت کنید و نمیتوانید
این راه را پیاده بروید. حقیقت این است که شما وسیلۀ
نقلیهایی تهیه میکنید،
سوار آن شده و به محل کار خود میروید. اینکه میدانستید
بدون وسیلۀ نقلیه نمیتوانید به محل کار خودتان برسید
هیچ چیز را عوض نکرد و هنوز در منزل بودید؛ اما به محض
یافتن وسیلۀ نقلیه شما به سمت محل کارتان حرکت
میکنید. در مسیر منزل به کار واقعیت این است که
باید از جادهها و چراغ های راهنما عبور
کنید، ناگهان مسیر خیابانی که همیشه از آن به محل
کار میرفتید را مسدود شده پیدا میکنید. واقعیت
این است که جاده بسته است. اما حقیقت این است که شما باید
راه دیگری پیدا کرده و خودتان را به محل کار برسانید. عین
همین در خصوص عیسای مسیح صدق میکند. خیلیها در بارۀ واقعیت
عیسای مسیح میدانند، که او که بود، که چه کرد؛ اما
آیا همۀ آنها حقیقت او را میشناسند. اینکه او
خدای متجسم بر روی زمین بود؛
برای کفارۀ گناهان و پاک کردن گناه بشر بر روی زمین آمد؛
مرد و دفن شد و قیام نمود و امروز زنده است و روزی برمیگردد. چند
نفر از آنهایی که واقعیت وجودی
عیسای مسیح را میدانند این حقیقت را
نیز در بارۀ او میدانند؟ قرآن عیسای مسیح را
مقام والایی داده است. یهود نداد. قرآن واقعیت
عیسای مسیح را قبول دارد و به آن ایمان آورده است. اما ایا قرآن حقیقت عیسای مسیح را
شناخته و به آن ایمان آورده است؟ خیر! من و شما ممکن است انجیل را
خوانده باشیم. کلیسا برویم. در کلیسا فعالیت داشته
باشیم. اما هرگز مسیح را نشناخته باشیم! عیسای مسیح رو به آن یهودیانی
که تازه به او ایمان آورده بودند میفرماید:" و حق را خواهید شناخت و حق شما را آزاد خواهد کرد."
سپس تاکید میکند که:" اگر پسر شما را
آزاد کند در حقیقت آزاد خواهید بود." ( یوحنا
8: 32-36) سپس عیسای خداوند به یهودیانی که ادعا میکردند
آنها هرگز اسیر نبودند که او بخواهد آنان را آزاد کند، میفرماید:"
هر که گناه میکند غلام گناه است."
و او میفرماید با شناخت من، من شما را از غلامی و بردگی
گناه ازاد میسازم. سپس مرحلۀ دوم روی میدهد، پس از اینکه
ما آزاد شدیم، ما دیگر متعلق به خودمان نیستیم. یادتان
میاید مسیح چه فرمود:" بیایید نزد من
ای تمام زحمت کشان و گرانباران و من شما را آرامی خواهم بخشید."(
متی 11: 28) این آرامی و این برداشتن بار سنگین ما
توسط مسیح یک آزادی است، و این آزادی در مسیح
قطعی و بدون هیچ شک و تردید میسر است. اما بلافاصله گویی
این ازادی با شرط دیگری همراه
است:" یوغ مرا بر خود گیرید." مسیح میگوید،
بار خودتان را به من بدهید، یوغ مرا بگیرید. بار شما سنگین
و طاقت فرسا است، اما یوغ من سبک است و شما را افتاده دل میسازد. یعنی
من خودم را به شما میدهم، شما خودتان را به من بدهید. روح مقدس خدا میگوید
من در شما ساکن میشوم، شما در من ساکن شوید. من اجازه میدهم از
من تغذیه شوید، بگذارید من در شما پوستههای
خشک را بشکنم و دور بریزم. اگر شخص مسیحی این حقیقت
مسیح را شناخت، این کار عظیم مسیح را در زندگی مسیحی
خود شناخت، آزاد شده است، اما این ازادی به
همراه تسلیم میاید. پولس میگوید:" آیا
نمیدانید که اگر خویشتن را به بندگی کسی تسلیم
کرده او را اطاعت نمایید آن کس را که اطاعت میکنید بنده
هستید خواه گناه را برای مرگ و خواه اطاعت را برای عدالت."
( رومیان 6: 16) من مسیح را و کار عظیم او را میشناسم. من
در زندگی و مرگ و قیام او روز و شب تعمق میکنم. این تعمق
مرا از زندان نفس و میل به گناه آزاد میکند و در نور ساکن میگردم.
چون در نور ساکن میگردم، آزادی دارم. آزادی نه برای ارضای
نفس و امیال نفسانی، بلکه آزادی برای تقدیم کردن
تمام خودم به دستان روح مقدس خدا. تسلیم کردن با شناخت به تسلیم کردن
خودم. تسلیم کردن با شناخت به اینکه میدانم چرا خودم را تقدیم
میکنم. زمانی که شخص ایماندار حقیقت مسیح را شناخت،
تنها امید او نیست که هر روز او را بیشتر و بیشتر بشناسد!
این تنها امید او میشود. در دوم قرنتیان باب چهار
آیۀ دهم میخوانیم که:" پیوسته قتل
عیسی خداوند را در جسد خود حمل میکنم تا حیات
عیسی هم در بدن من ظاهر شود." پیوسته..دائما..پولس به
گونه ایی دائمی و منظم به مرگ مسیح فکر میکرده است
که برای گناهان او مصلوب گشته است. زمانی که شما مدام به یک
موضوع مکررا فکر میکنید آن موضوع بخشی از شما میگردد،
همراه شما میگردد و گویی شما آن را با خودتان حمل میکنید.
و در این مسیر به جایی میرسید که
میگویید:" و تا او را و قوت قیامت وی را و
شراکت در رنجهای وی را بشناسم و با موت او مشابه گردم." (
فیلیپیان 3: 10)
2- ب- وقتی
این ازادی در شناخت عیسای
خداوند که عین و خود حقیقت الهی برای شخص مسیحی
بدست آمد، مرحلۀ دوم باقی میماند. چرا مرحلۀ دوم؟ مگر در
همان مرحلۀ اول کار تمام نشده است؟ کار تمام شده است، اما پایان نیافته
است. نیت خدا تمام شده، که شما آن را درک کنید. طرح خدا این بود
که شما حقیقت الهی را بشناسید، بگذارید تا درک و شناخت این
حقیقت( عیسای مسیح) تمام شما را از نفس و میل و
اسارت گناه آزاد سازد. شما خودتان را در این میل آزاد به روح مقدس خدا
تقدیم نمایید. این طرح تمام شدۀ خداست. اما طرح پایانی
خدا از اینجا تا به آخرین روزهای زندگی زمینی
ما ادامه خواهد داشت. مرحلۀ اول نمیتواند و نباید تا روز آخر
مرگ ما ادامه داشته باشد و اگر نه ما آن غلامان نادان و بازیگوش
بودهایم. مرحلۀ اول باید هر چه
زودتر پیش بیاید. تا مرحلۀ دوم آغاز گردد، غیر از این
هرگز مرحلۀ دوم آغاز به عمل نمیکند. یعنی ماندن در مسیح
و او را ترک نکردن و از او جدا نشدن. دقیقا به همین دلیل بود که
عیسای خداوند رو به شاگردان خودش، نه مردم عادی، به آن دوازده
کرده و میفرماید:" در من بمانید
و من در شما؛ همچنانکه شاخه از خود نمیتواند میوه آورد اگر در تاک
نماند همچنین شما نیز اگر در من نمانید." ( یوحنا
15: 4) و ما رو به آسمان دعا و ناله میکنیم که: ای مسیح
میخواهم با تو بمانم و تو با من بمانی، اما نمیدانم
چطوری، به من کمک کن! و عیسای مسیح از آسمان به قلب ما
سخن میگوید، که تاکنون میبایست او را شناخته و
حقیقت او ما را آزاد ساخته باشد، اما انگاری حتی شناخت
حقیقت هم ما را ازاد نکرده است، او به ما میگوید، فرزندم من در
تو هستم، مگر مرا نمی بینی؟ مگر نه اینکه من روح القدس را
به تو دادم تا در تو ساکن شود کمااینکه گفته بودم:" اگر مرا دوست دارید احکام مرا نگاه دارید. و من از
پدر سوال میکنم و تسلی دهندۀ دیگر به شما عطا خواهد تا
همیشه با شما بماند." ( یوحنا 14: 16 ) سپس
عیسای خداوند ادامه داده و میگوید: فرزندم به یاد میاوری مرا در شام خداوند. یاد دارید
که چه به شما گفتم:" پس هر که جسد مرا
میخورد و خون مرا مینوشد در من میماند و من در او."
( یوحنا 6: 56 ) میخواهی در من بمانی و من در تو،
باید با من عذاب صلیب را با تمام وجودت
تحمل کرده و درک کنی. سپس او میفرماید: نه تنها من روح القدس را
به تو دادم تا با تو بماند و نه تنها شام خودم را به تو دادم تا با تو بماند، من
کلام خودم را نیز به تو دادم تا با تو بماند. همانطور که گفتم:" اگر شما در کلام من بمانید فیالحقیقه
شاگرد من خواهید شد." ( یوحنا 8: 31)
3- ترکیب
شناخت مسیح و ماندن در مسیح
اکنون بیایید این دو
زندگی مسیحی را با هم ترکیب کنیم. من میخواهم
به سمت خلقت تازه حرکت کرده و در آن زندگی کنم، باید حقیقت
مسیح را بشناسم و سپس دائما در این حقیقت زندگی کنم و در
مسیح بمانم. از ترکیب این دو شما یک نتیجۀ
عالی روحانی و اسمانی بیشتر
نمیگیرد. یک نتیجه ایی که تمام هدف روح القدس
در تبدیل ما به شخصیت تازه در مسیح است. یعنی همان
نتیجه ایی که پولس از ترکیب این دو بدست آورد او
مینویسد:" با مسیح مصلوب شده ام ولی زندگی
میکنم لیکن نه من بعد از این بلکه مسیح در من زندگی
میکند." ( غلاطیان 2: 20) در رومیان
مینویسد:" زیرا احدی از ما به خود زیست
نمیکند و هیچکس به خود نمی میرد. زیرا اگر
زیست کنیم برای خداوند زیست میکنیم و اگر بمیریم
برای خداوند میمیریم پس خواه زنده باشیم خواه
بمیریم از آن خداوندیم." (
رومیان 14: 7-8) آیا اولین فرمان از ده فرمان را بیاد
میاورید؟ " ترا خدایان دیگر غیر از من
نباشد." ( خروج 20: 2) تمام هدف خدا در مسیح این است که تمام ما
را تصاحب نماید. همۀ ما را. و او مسیح را فرتساد
تا ابتدا برای گناهان ما کفاره شود و ما را پاک سازد؛ سپس روح مقدس
خویش را به ما داد تا در ما سکونت گزیده و ما را خانۀ خود سازد،
سپس در پی این است تا تمام این خانه را از آن خود سازد. او صاحب
خانه، پادشاه شما، ارباب شما باشد. و این مالکیت به دست
نمیاید مگر با شناخت حقیقت عیسای مسیح و
ماندن دائمی در عیسای مسیح. اکنون چگونه شخص مسیحی
میفهمد که در مسیح مانده و مسیح در او، و او تسلیم روح
مقدس خدا گشته است؟ از آنچه که در درون او میجوشد.
چگونه دیگران میفهمند که شخص مسیحی در روح القدس ساکن شده
و خود را به او تقدیم نموده است؟ از آنچه که از درون میجوشد
و به بیرون میزند. یعنی همان میوه و ثمرۀ روح
القدس در شخص مسیحی. یعنی تنها و تنها شاهد بودن عیسای
مسیح در ما. تا مردم ما را دیده و بگویند اینها شاگردان
مسیح هستند و با او بوده اند.