موسی
رهبر بزرگ شریعت
به معنای:به
احتمال بسیار قوی از لغتی در زبان عبرانی mosheh گرفته
شده که به معنای "بیرون کشیده شده " یا
"گرفته شده " میباشد.
محل او در کتابمقدس:برای دانستن در
مورد این مرد ما باید تمام کتابهای خروج،لاویان،اعداد و
تثنیه از مجموعه کتابهای عهد عتیق که از نوشته های خود او میباشد را
به دقت و کامل بخوانیم.همچنین نامۀ اعمال رسولان از مجموعه
کتابهای عهد جدید فصل 7 آیه های 17 تا 44 و همچنین
نامۀ عبرانیان فصل 11 آیه
های 23 تا 29 را به دقت بخوانیم.
محل تولد و
زندگی:احتمالا " جوشن " در مصر- مصر- صحرای مدیان
(شرق مصر و در غرب صحرای عربستان امروزی)-صحرای سینا
زمان حیات:متولد
شده تقریبا 1530 سال قبل از تولد عیسای مسیح ،وفات تقریبا
حوالی 1410 سال قبل از تولد مسیح
اصل و نسب او
:پدرش عمرام و مادرش یوکابد نام داشت.عمرام فرزند قهات،قهات از لاوی
،لاوی سومین فرزند یعقوب از لیه، یعقوب فرزند
اسحاق،اسحاق فرزند ابراهیم،ابراهیم فرزند تارح،تارح فرزند ناحور،ناحور
از نسل سام،سام فرزند نوح،نوح از نسل خنوخ ،خنوخ از نسل انوش ،انوش فرزند شیث
و شیث فرزند آدم و آدم توسط دستهای خدای زنده و بزرگ خلق شد.
ضعف ها:
1- قتل افسر مصری
و پنهان کردن جسد او.(خروج 2 آیات 11 و 12 )
2- مقاومت کردن و
بهانه گیری در برابر فرمان خدا(خروج فصل های 3 آیات 11 و
13 و فصل 4 ایات 1 و 10 و 13 )
3-ابراز ضعف و
ناتوانی و سستی در رهبری بدلیل عدم شناخت قوت ها و توانایی
دیگران در یاری رساندن به او در راستای اجرای طرح
الهی.( خروج فصل 18 ایات 13 تا 26 و اعداد فصل 11 ایات 11 تا 15
)
4- قدوسیت
خدا را در برابر اسرائیلیان ناچیز شمردن.( اعداد فصل 20 ایات
1 تا 12 )
قوت ها:
1- دلسوزی
برای همنوعان خود که در بردگی و اسارت بسر می بردند.
2- رهبری
بزرگ برای قوم اسراییل که آنها را از برده گی مصریان
به سمت سرزمین وعده داده شده به
پدرانشان هدایت نمود.
3- نویسنده
ای زبر دست و ماهر که پنج کتاب معروف یعنی تورات (پیدایش-خروج-لاویان-اعداد
–تثنیه) را نوشت.
4- فراگیرندۀ
تمامی فرهنگ و معارف مصر و تسلط داشتن کامل بر قوانین مدنی و نویسندۀ
قانون و شریعت .
***
در بالاترین نقطۀ کوه
"نبو" ، قلۀ "فسجه "
در وزش تندِ باد ایستاده ، با
چشمانی پر قدرت و نگاهی نافذ که میتوانست هنوز تا دوردست
ها را ببیند ،همچنان پر قوت و پر از انرژی ،موسی که اکنون صد و
بیست سال داشت ؛شهر اریحا ،اولین شهر در سرزمین
موعود که قوم اسراییل می
بایست بزودی آن را فتح میکرد را در زیر نگاه خود
داشت.(تثنیه 34 : 1-4 )...قومی که این سرزمین را می
بایست چهل سال پیش تسخیر مینمود اما بدلیل گناهان
فراوان ،شرارتها ،نااطاعتی ها اجازۀ ورود به آنان از طرف همان کسی
که روزی با موسی از میان آن بتۀ آتشین سخن گفته بود
داده نشد.و خود موسی که نمی توانست همچنین بدلیل نااطاعتی
خودش به سرزمینی که او آنان را
از مصر بیرون آورده بود داخل شود!...
...نمیتوانست حال خودش را تعریف کند... پیروزی... شادی...
غم...کام روایی و یا شاید هم خستگی...و ناگهان آنچه
که در این چهل سال پیش بر او گذشته بود را بر یک تصویر
بزرگ بسیار روشن و واضح روبروی خود
دید.اما ناگهان دستهایی او را عقب تر برد.به صدای گله ها در بالای
کوههای مدیان و آن شعلۀ عظیم از بته ای که نمی
سوخت !اما آن دستها او را بیشتر به عمق بردند ،با خود بردند در میان
بوی آتش و تاریکی کلبه و ناگهان صدای تلاطم امواج رود.هق
هق گریۀ مادرش.زمختی سبد حصیری.او آنجا در آن سبد
چه میکرد؟ یوکابد مادرش با
چشمانی اشکبار او را در سبدی گذاشته بود...چرا؟...قلبش میتپید.ناامنی
و ترسی گنگ تمام وجودش را پر کرده بود .مادرش را میخواست اما او نبود.
لحظه ای بعد آسمان آبی را میدید
که از او میگذرد.صدای آب رود
را میشنوید که به بدنۀ سبدی که او در آن گذاشته شده بود میخورد
و ناگهان از دوردست جایی در میان آب رود و در میان صدای
امواج صدای خنده های زنانه را
شنید و بوی خوش عطری تند که او را پر میکرد.و آسمان روبرویش
ایستاد.ناگهان دستی به توی سبد آمد و او را از سبد بیرون
آورد او که مادرش نبود!! ،اما لبخندی گرم و نگاهی روشن تمام چهره اش
را پوشانده بود . بعد صدای خواهرش مریم را شنید که میگفت:" ایا بروم و زنی شیرده را از زنان
عبرانیان نزدت بخوانم تا طفل را شیر دهد."(خروج2 : 7
)...آن زن نامش را " موسی " گذاشت زیرا او را از آب "
بیرون آورده بود "...و دوباره چهرۀ مادرش.دوباره تاریکی.
کلبه ای که در آن بدنیا آمده بود.اما اینبار چیزی
تغییر کرده بود هر چه میگذشت نوازش مادرش گرمتر و گرمتر میشد
اما لبخندش سردتر و سردتر.بعد بیاد آورد بوی خوش عطرهای جوراجور
را.و همان چهره ای که او را از آب گرفته و از سبد بیرون آورده بود.سقف های بلند ،صدای چکاچک شمشیرها.فرش
ها و کف مرمری ای که بر روی
آنها بازی میکرد با کلبه اشان فرق زیادی داشت. هر چه
روزها میگذشت او کلبۀ تاریک
را کمتر و کمتر میدید و او احساس میکرد که به دو جا تعلق
دارد اما نمی دانست چرا؟ همه در
اطراف او گویی در فرمان او بودند و همه چیز در اختیار او
گذاشته میشد.رایحۀ عطر دل انگیز و پرده های رنگارنگ
به او هر روز می گفتند که از کلبۀ خشتی ای که در کم نوری
با بوی پهن گوسفند ،ذغال و دود آتش در آن سپری کرده بود خیلی
فاصله دارد.و بهار شد و تابستان آمد و پاییز گذشت و زمستان از راه رسید.و گذشت و گذشت و گذشت...اکنون برای خود مردی
توانمند شده بود.و او :" در تمامی حکمت اهل
سرزمین مصر تربیت یافته در قول و فعل قوی گشت."(اعمال 7 : 22 )اما هر چه میگذشت و به افتخارات
و تعالیم و حکمت او در مصر افزوده میگشت و احتمالاً به فرعون شدن نزدیک ،هرگز شادی ای را
در وجود خود حس نمیکرد.چهل سال از عمرش در این قصر گذشته بود.و از آن
روزی که از آب گرفته شده بود تا به
امروز بسیار تغییر کرده بود.
اما گویی مدام صدایی در درون او به او میگفت
که او متعلق به آنجا نیست. دیگر هیچ چیز،حتی تمام
ثروت و افتخار او را خشنود نمی ساخت . تمام جان و روحش در آتشی غریب
شعله ور میشد .او در رویای رهایی بود.در رویای
نجات.نجات ملتی که از آنان بود.متعلق به آنان بود.از پوست و گوشت آنان
بود.اما آنها در بردگی و اسارت و بیگاری بودند و او چه؟ در اوج
سعادت و قدرت و افتخار.او در آسایش و رفاه و گرمی زندگی میکرد
اما آنانی که او از آنان بود پوست و گوشت شان در زیر بار سنگین
له میگشت.او دانست که :" مصریان از بنی
اسراییل به ظلم خدمت گرفتند و جانهای ایشان را به بندگی
سخت به گِل کاری و خشت سازی و هر گونه عمل صحرایی تلخ
ساختندی و هر خدمتی که برایشان نهادندی به ظلم میبود."(خروج 1: 14-15 ) و بالاخره یک روز :" ذلیل بودن با قوم خدا را پسندیده تر داشت
از آنکه لذت اندک زمانی گناه را ببرد.و عار مسیح را دولتی
بزرگتر از خزائن مصر پنداشت ." (عبرانیان 11 : 25-26 ) و " واقع شد در آن ایام که چون موسی بزرگ شده
نزد برادران خود بیرون آمد و به کارهای دشوار ایشان نظر انداخته
شخصی مصری را دید که شخصی عبرانی را که از برادران
او بود میزند.پس به هر طرف نظر افکنده چون کسی را ندید آن مصری
را کشت و او را در ریگ پنهان ساخت."(خروج
2 : 11-12 )ان روز ترسی غریب در جانش افتاد.او می دانست که عمل
او شاید به قیمت جانش تمام شود اما ندایی در درون او ،او
را بسوی مقصدی نامعلوم میکشید...سربازان فرعون در جستجوی
او بودند...و انگار همه چیز بر باد رفته بود...مقام...شهرت...همه چیز
گویی به انتهای خود رسیده بود و او اکنون در زیر
بته ای در صحرایی که او را به سمت مدیان می برد از
خستگی این چند روز که بی توقف راه رفته بود ،استراحت میکرد.صدای
درونش از لحظه ای که از کاخ فرار کرده بود تا همین لحظه او را از کاری
که کرده بود تقبیح میکرد . راهی که در آن پا گذاشته بود نامعلوم
مینمود.آیندۀ خود را نمی دانست. تمام رفاه و خوشبختی
و امکانات را پشت سر گذاشته و امروز اینجا بود.حتی دلگرمی ای
که احتیاج داشت تا از برادران و همنوعان خود بگیرد ؛ او که دلش برای
آنان سوخته بود ،نگرفت،در واقع آنها به
دلسوزی او پشت کرده و به او گفته بودند :" کیست
که ترا بر ما حاکم یا داور ساخته است؟" (خروج 2 : 14 ).قلبش
شکسته بود.و چیزی نگذشت که روزی خود را دید که در بین خانواده ای بیگانه در
مدیان چوپانی میکند.مردی که برای او چوپانی میکرد
نامش " یترون " بود و او دخترش "صفوره " را به این
مرد کامل ،با استعداد و پر مغز داد .موسی
اسم اولین فرزندش را "
جرشون" یعنی "اینجا بیگانه " گذاشت .و چهل
سال گذشت.و آن روز.آن روز را او هرگز حتی تا به امروز که صد و بیست
سال از او میگذشت و بر بالای قلۀ " فسجه " ایستاده
و سرزمین موعود را زیر نگاه
خود داشت فراموش نکرده است...گله را روی کوههای حوریب
تاب میداد که ناگهان بتۀ مشتعلی را دید که به طور غریب
و غیر عادی ای می سوزد.نزدیک شد.بته نمی
سوخت.اما شعله ور بود! اطرافش را نگاه کرد.از ترس پاهایش می لرزید.خود
را به بته نزدیک و نزدیکتر کرد تا دریابد چرا بته نمی
سوزد.و ناگهان صدایی صاف و زلال چون صدای آب بر سنگریزه
هایی که از چشمه ای سرازیر میگردد را شنید که
نام او را میخواند ."ای موسی !ای موسی!"
دهانش به سختی و ترس باز شد.:" لبیک!" و صدا با همان شفافیت ادامه داد:" بدین
جا نزدیک میا .نعلین خود را از پاهایت بیرون کن زیرا
مکانی که در آن ایستاده ای زمین مقدس است."(خروج
3 :4-5 ) و بعد آن صدا چیزی را گفت که او را تماما در بهت و حیرت
فرو برده بود:" هر آینه مصیبت قوم خود
را که در مصرند دیدم و استغاثۀ ایشان را از دست سرکاران ایشان
شنیدم زیرا غمهای ایشان را میدانم.و نزول کردم تا ایشان
را از دست مصریان خلاصی دهم و ایشان را از آن زمین به زمین
نیکو و وسیع بر آورم به زمینی که به شیر و شهد جاری
ست ."(خروج3 : 7-8 ) او تماما
در بهت و ناباوری بسر میبرد ...از بتۀ مشتعل...از صدا...و از این
مژدۀ رهایی...و یادش آمد
او در دل خود پرسیده بود که چگونه این صدا میتواند این
قوم غریب به دو میلیون نفر را از دست ارتش منظم و قوی
فرعون از مصر بیرون آورده و به سرزمین وعده داده شده ببرد؟هنوز افکارش
تمام نشده بود که صدا به او گفت:" پس اکنون بیا
تا ترا نزد فرعون بفرستم و قوم من بنی اسرائیل را از مصر بیرون
آوری؟" (خروج 3 : 10 )
... باورش نمی شد...او؟...رهبر قوم؟...پیش فرعون مصر برود؟...و الان
که رو به همان سرزمین وعده داده شده بر بالای قلۀ " فسجه
" ایستاده بود و آن را در زیر پای خود میدید و
میدانست دیر یا زود قومی
که او آنان را به مدت چهل سال در بیابان و دریا و کوه و صحرا رهبری
کرده بود، این سرزمین وعده داده شده را تسخیر خواهند کرد،سرزمینی
که به ابراهیم و اسحاق و یعقوب وعده داده شده بود،کمی از خود
شرم میکرد.نمی توانست باور کند که هشتاد سال پیش چقدر به این
صدا نا باور بود و چقدر از خود ناامید و چقدر از قدرت مصر ترسان .اکنون او
تمام مقاومتهای خود را در برابر آن صدای رسا و پر قدرت که مانند رعد مینمود
مانند خروش آتشفشان ؛ بیاد میاورد:" من
کیستم که نزد فرعون بروم و بنی اسراییل را از مصر بیرون
آورم؟" و صدا گفته بود:" البته با تو
خواهم بود." او گفته بود:" اینک
چون من نزد بنی اسرائیل برسم و بدیشان گویم خدای
پدران شما مرا نزد شما فرستاده است و از من بپرسند که نام او چیست بدیشان
چه گویم؟" و آن صدا خود را معرفی نموده بود.نامی
ساده اما عمیق.گویا اما پیچیده.کوتاه اما وسیع..او
گفت:" هستم آنکه هستم و گفت به بنی اسرائیل
چنین بگو اهیه (هستم) مرا نزد شما فرستاده است." (خروج 3 : 11 تا 14 )
{"هستم ":واژۀ هستم در زبان عبری همان YHWH که از آن عبارت
" یهوه " آمده است،میباشد.هر چند خدا هرگز به نامی
وابسته ، کوتاه و بسته نمی گردد اما واژۀ یهوه به معنای
نام خدا نیست.بلکه خدا در گفتگوی خود با موسی خود را یهوه
معرفی میکند که بر میگردد به ذات ازلی و لایتناهی
خدا که بوده ،هست و خواهد بود .}سپس او در
شک و دودلی گفته بود:" همانا مرا تصدیق
نخواهند کرد و سخن مرا نخواهند شنید بلکه خواهند گفت یهوه بر تو ظاهر
نشده است."(خروج 4 : 1 ) آنگاه یهوه به او عصا و دستان و آب را
داد.عصایش به ماری تبدیل میشد، دستانش را چون از یقۀ
خود بیرون میاورد به جذام و
چون دوباره آن را بیرون میاورد پاک بود و چون
آبی را از نهر بیرون می ریخت به خون تبدیل میگشت.اما
او هنوز نمی توانست یک چنین ماموریت ناممکنی که بوی
مرگ و نابودی میداد را بپذیرد،پس گفته بود:" ای خداوند ،من مردی فصیح نیستم
نه در سابق و نه از وقتی که به بندۀ خود سخن گفتی بلکه بطی
الکلام و کند زبان." و وقتی یهوه به او گفت:" کیست که به زبان به انسان داد." او دیگر
نتوانست تحمل کند و حرف دل خود را زده بود:" استدعا
دارم ای خداوند که بفرستی بدست هر که میفرستی."(خروج
4 : 10 و 13 ) و ناگهان خشم یهوه بر انگیخته گشت و او فریادی
عظیم را شنید که گفته بود:" آیا
برادرت هارون را نمی دانم که او فصیح الکلام است و اینک او نیز
به استقبال تو بیرون می آید و چون ترا ببیند در دل خود
شاد خواهد گردید...و آنچه باید بکنید شما را خواهم آموخت."(خروج
4 :14-15 ) آنوقت او و هارون به مصر رفتند،رفتند تا قدم در راهی بردارند که
تا هستی و دنیا بر ستونهای خود برقرار است از آن یاد خواهند
نمود!...بلایای خون و قورباغه و پشه و مگس و طاعون و دمل و تگرگ و ملخ
و تاریکی و در آخر مرگ نخست زاده گان و رهایی
،رهایی قومی بسوی سرزمینی که 600 سال
پیش خدا به پدر آنان ابراهیم وعده داده بود ،و آنان آن شب با قدرت و
افتخار زنجیرهای اسارت را پاره کردند ،قدرت و افتخاری نه از
آنان بلکه از جانب خدایی که از سر فیض و وفاداری خود
بواسطۀ دستهای بندۀ خود موسی بر تمامی جادو گران و
قدرتهای زمینی فرعون پیروز شده بود و اکنون آن قوم در راه
"سکوت succoth" بودند و هنوز چیزی از خروج آنان نگذشته بود
که موسی اولین شکایت و ناسپاسی قوم را شنید
،قومی که از اسارت آزاد شده بودند باید از دریای سرخ عبور
میکردند ،روبرو دریا و پشت سر بیابان و سربازان خشمگین
فرعون سوار بر عرابه ها و اسب ها بر آنان میتاختند تا برده های
فراری را به تملّک خود برگردانند و آنان بر موسی ترسان و وحشت زده
فریاد زدند که :" آیا در مصر قبرها
نبود که ما را برداشتۀ تا در صحرا بمیریم این چیست
به ما کردی که ما را از مصر بیرون آوردی؟ آیا این
آن سخن نیست که به تو در مصر گفتیم که ما را بگذار تا مصریان را
خدمت کنیم زیرا که خدمت مصریان بهتر است از مردن در صحرا."(خروج
14 : 11-12 )او قلب شکسته و خسته و غافلگیر شده به خدا رو آورد و کمک خواست و
آنگاه آن شگفتی عظیم!و آن ناباوری قدرت بلامنازعۀ یهوه
!آنقدر آن متحیّر کننده و غیر قابل وصف مینمود که موسی را
به سرود در آورد و او ترانه شد :
" یهوه را
سرود میخوانم زیرا که با جلال مظفر شده است.
اسب و سوارش را به دریا
انداخت
خداوند قوت و تسبیح
من است
و او نجات من گردیده
است
این خدای من
است پس او را تمجید میکنم
خدای پدر من است
پس او را متعال میخوانم
خداوند مرد جنگی
است
نام او یهوه است
عرابه ها و لشکر فرعون
را به دریا انداخت
مبارزان برگزیدۀ
او در دریای سرخ غرق شدند
لجّه ها آنها را پوشانید
مثل سنگ به ژرفها فرو
رفتند
دست راست تو ای
خداوند به قوّت جلیل گردیده
دست راست تو ای
خداوند دشمن را خورد شکسته است..." و موسی ناگهان تمام رهبری
و پیروزی عظیم قوم اسراییل را از فیض خدا ،همان خدایی که
با او از بتۀ مشتعل سخن گفته بود می گذارد و می سراید که
:
"این قوم خویش
را که فدیه دادی به رحمانیت خود رهبری نمودی
ایشان را به قوت
خویش بسوی قدس خود هدایت کردی " و در پایان
ترانۀ پیروزی خداوند ش، موسی اینگونه میسراید:" خداوند سلطنت خواند کرد تا ابدالآباد." (خروج
فصل 15 آیه های 1 تا 6 و آیه های 13 و 18 ) اما ایا
موسی میدانست این قوم که اینگونه در مهر و فیض خدا
سرشار گشته اند بزودی به او و به خدای او پشت خواهند کرد؟ایا او
میدانست که قوم او بزودی تمامی عظمت و جلال خدا را بیهوده
میگیرند و دوباره به رویا و هوس های دوران بت پرستی
خود در مصر می افتند و از او خواهند پرسید:" چرا ما را از مصر بیرون
آوردی تا ما و فرزندان و مواشی
ما را به تشنگی بکشی؟ ...(خروج 17 : 3 ) و آن گوسالۀ گناه؟ (خروج
32 ) و یا چشمۀ مریبه که خشم موسی از رفتار و گناه قوم
آنگونه برانگیخته گشت که قدوسیت خدا را لحظه ای ندید و
باعث شد تا از طرف همان خدایی
که او را از آب نیل گرفته بود...او را
عالی مقام مصر ساخته بود...او را رهبر ساخته بود...او را اولین
و آخرین شریعت نویس و شریعت گذار اسراییل و دنیا
ساخته بود...ورود او به سرزمین موعود را ممنوع سازد!(اعداد 20 : 1تا 12 )و
امروز بعد از چهل سال سرگردانی قوم در بیابان گناه و نااطاعتی
خود؛ موسی بر بالاترین کوه "نبو" که قلۀ " فسجه
" میباشد ایستاده بود و به سرزمین موعود می نگریست.و
به تمام آنچه که بر او و بر قوم خداوند گذشته بود می اندیشید...و
من ایمان دارم در آن لحظه به رغم تمام تلخی ها و اتهامات و بیرحمی
هایی که از قوم (گوسالۀ طلایی و چشمۀ مریبه)
از خانوادۀ خود (مریم خواهرش
و هارون برادرش (اعداد 12 : 1-2 ) و از بستگان خود ( قورح و داتان و ابیرام پسر عموهای خود(اعداد 16 )) و غریب
(بلعام بعور و گناه قوم .کتاب اعداد 25 :
1-4 ) در این مدت دیده بود ؛همچنان داشت برای پیروزی
همان قوم در تسخیر اولین شهر سرزمین موعود یعنی شهر
" اریحا " از بالای قلۀ " فسجه " دعا می کرد!زیرا
او این را میدانست که او قوم را برای ایجاد شهرت و مقام خود از مصر به اینجا
رهبری ننموده بود،و او میدانست که هیچکدام از حوادث روی
داده تصادفی و اتفاقی نبوده است،او میدانست که در تمام این
ساعتها و لحظه ها خداوند جلال و عظمت و قدوسیت خود را به روشنی و وضوح
بر تمام دنیا ،دنیای آن روز ،و دنیای امروز و فردا
به درستی و قاطعیت و صراحت روشن
نموده است.زیرا موسی فرد برگزیده ای بود که قرار
داده شده بود تا نام یهوه را فراتر از نام هر خدایی دیگر،قدوس
تر از هر قدوس دیگر،عادل تر از هر عادلی دیگر،مهربان تر از
مهربان دیگر،پر فیض تر از هر فیض دیگر،در بالاترین
قلۀ هستی فریاد زند.و او :" در ایمان
خود مرد بدون اینکه صاحب برکات موعود شود.در واقع او به این حقیقت
شهادت داد که در این جهان غریب و بیگانه است از این رو
بدنبال وطنی دیگر برای خود میگردد ...وطنی آسمانی..."(گرته
برداری از عبرانیان 11 : 13 -16 )همان وطنی که بخاطر آن موسی
:" ننگ و خواری به خاطر مسیح را ثروتی
عظیمتر از گنجهای مصر دانست ،زیرا او به پاداش عالم آینده
چشم دوخته بود."(عبرانیان 11 : 26 )
***
درسی از زندگی
موسی:
1-آنانی که قلبشان
برای خدای زنده و خداوند مان عیسای مسیح میتپد
،همواره آماده باشند برای بزرگترین،ناباورترین ،شگفترین
ماموریت از طرف آنها.
2-در انجام یک
چنین ماموریت بزرگ و خطیری همواره استعدادها و قابلیتهای
دیگران که در این ماموریت با ما همراه هستند را برای پیشبرد
عمیقتر و پربارتر این ماموریت در نظر داشته باشیم.نه اینکه
"سوپر من "انه عمل کنیم!!
3-خداوند میتواند
استعدادهای گذشتۀ گناه آلود حتی بت پرستانۀ ما را در جهت بکار
بری مثبت آن برای پیشبرد ارادۀ الهی خود چه در زندگی
خود ما و چه در زندگی اطرافیان ما به نحو احسنت استفاده کند!
4-سفر ما به بهشت
از جهنم میگذرد،و جهنمیان هرگز از این سفر ما خشنود نیستند
و چه بسا با تمام توان خود در پی ممانعت ما بر خواهند آمد!!
5- بخاطر داشته
باشیم اگر امروز ما دلسردی ها و یاس ها و ناامیدی ها
را در پیشبرد کار خدا و انجام ملکوت او قادر به تحمل هستیم ،تنها بدلیل دلگرمی و قوت و امید از طرف خود
اوست!
6-ما گرسنگان
پاداش نیستیم اما گرسنگان خدمت.
7-اگر چه پشت ما
از شلاق ها و زخمهای دیگران زخمین است اما هنوز جایی
در آن است برای بردن صلیبمان!
از خود بپرسیم :
1-چه وقت
حاضریم تا تمامی آسایش و رفاه خود را برای انجام
ارادۀ خدا و بشارت انجیل عیسای مسیح به کناری
بگذاریم و با شرط اینکه بدانیم راه ما راه بسیار
دشواری مینماید و هرگز امیدواری و دلگرمی از
دیگران نصیبمان نمی گردد که نه!بلکه دلسردی و افترا و
توهین و پاداش ما پاداشی دنیوی نیست آن راه را آغاز
می کنیم و با سربلندی موسی وار ادامه میدهیم؟
2-اگر موسی
برای خدا همان موسی ایی بود که "یوشع " شاگرد موسی در بارۀ او مینویسد
:" نبی ای مثل موسی تا بحال در
اسرائیل بر نخواسته است."(تثنیه 34 : 10 )اگر موسی
که نویسندۀ شریعت بود ،شریعتی که تا به امروز چه در
یهودیت چه در مسیحیت و چه در اسلام انجام و دنبال میگردد
؛نتوانست بدلیل خدشه دار کردن قدوسیت خدا به سرزمین موعد حتی
پا بگذارد ،آیا ما با گناهان پوشیده و پنهان خود تنها با انجام شریعت
میتوانیم خود را بهشتی دانسته و در حریم خدا؟؟