آخرین دیدار

آخرین دیدار مسیح با شاگردان بر بالای کوه زیتون

 

نوشتۀ: ح.گ

 

پس از اینکه عیسای قیام کرده از مرگ بر طبق شهادت شاهدان بسیار که بر آنها ظاهر شده بود به مدت چهل روز با شاگردان خویش بسر برد، به روزی رسید که باید از بین شاگردان خویش برای همیشه میرفت. دقت کنید این همیشه رفتن به معنای ترک همیشگی نیست. مسیح هرگز یک مسیحی را ترک نمیکند. کمااینکه کلیسای خود را هرگز ترک نمیکند. همان خدایی که به ابراهیم و اسحاق و یعقوب وعده داد که هرگز آنها را ترک نمیکند و سرزمین موعود را به فرزندان آنها خواهد داد، همان وعده را به یوشع داد وقتی آنها باید از رود اردن عبور میکردند. بارها این وعده در طول کتابمقدس تکرار شده است. این دلیل بر وفاداری وعدۀ خداست که انجام خواهد شد. عیسای خداوند نیز که خدای در جسم بود طبق همان طبیعت و ذات الهی پدر همین وعده را به شاگردان خویش سپرد که او هرگز آنها را ترک نمیکند و همیشه تا انقضای عالم با آنها خواهد بود. اما وقتی چهل روز پس از قیام از مرگ شاگردان خویش را بر بالای کوه زیتون برد و لحظۀ وداع نزدیک گشت، بدن رستاخیز شدۀ او که تا این مدت( پس از رستاخیز) با آنها بود و نشست، قدم زد، غذا خورد، تعلیم داد، اکنون باید آنها را ترک میکرد. آیا شاگردان میدانستید؟ نمیدانم؛ اما میدانم که دوباره آمادۀ آن نبودند که بشنوند! جالب اینجاست که نه اینجا و نه اینبار، بلکه همواره شاگردان مسیح  آماده هیچکدام از تعالیم روحانی و آسمانی نبودند و آن را زمینی و جسمانی میدیدند؛ کمااینکه تاکنون برای آن ایماندارانی که هنوز تولد روح را نیافته اند، این صدق میکند. مصداق این نظر را در زندگی شاگردان مسیح میبینیم: گفتگوی او را با زن سامری سر در نیاوردند! خمیرمایۀ فریسی و صدوقی نبودن را نفهمیدند. خبر کشته شدن برای گناهان بشر و زنده شدن او را در روز سوم هرگز جدی نگرفتند. به همین دلیل وقتی در باغ جتسیمانی او را بازداشت شده و بسته شده در طناب سربازان دیدند، از سر وحشت و ترس از سربازان نبود که گریختند؛ بلکه از اینکه آنکس که ورای باور و تصور آنها بود، که بقول پطرس پسر خدای زنده بود، آن قدرت، آن وجود، آن شخصیت، آن ابهت، آن شجاعت؛ آنگونه بی زبان، رام، مطیع خود را به دست مرگ بسپارد. این برای تودۀ فسفری مغز انسانی شاگردان به مراتب زیاده بود! و این گیجی و منگی آنها در روز سوم دفن شدن او و دیدن قبر خالی او ادامه پیدا کرد؛ شاگردان زنان را باور نکردند، همدیگر را باور نکردند، شهادت دیدن او را باور نکردند، تا اینکه خود عیسای قیام کرده را با چشمان خویش دیدند  و دستان خود را بر زخمهای او قرار دادند. شاگردان مسیح قادر نبودند سوی روحانی تعالیم مسیح را ببینند. تمام رویدادها را میدیدند، اما گویای شعاع تصور و درک آنها تا نوک دماغشان بیشتر نمیرفت! یادتان میاید مسیح خداوند چه به نیقودیموس فرمود:" پس هر گاه به امور آسمانی با شما سخن رانم چگونه تصدیق خواهید نمود."( یوحنا 3: 12) آنچه باقی میماند این است که ایا ما بعنوان پیروان مسیح در هماهنگی و هارمونی درک امور آسمانی در روح هستیم یا نه؟  آیا فقط آخور و قنداق را میبینیم یا اینکه خالق آسمان و زمین ؛ نیست و هست، نور و تاریکی، به روی زمین آمد؟فقط معجزات و شفای مسیح را میبینیم یا محبت، قدرت، فیض خدا را بواسطۀ آن که بارانش بر بدان و نیکان یکسان میریزد؟ فقط صلیب را میبینیم یا کفارۀ گناهان؟ فقط رستاخیز را میبینیم یا قوت الوهیت مسیح را بواسطۀ آن؟پنطیکاست  را برجسته میکنیم و آن را فرقه ایی میسازیم و در عوض از سکونت دائمی روح برای تولد یک انسان روحانی هرگزسخن نمیگویم و زیستن خدا با ما را فراموش میکنیم؟ بسیار ساده است که باور ما منحرف شود و بجای دیدن پیام اساسی آن به پیرامون آن نظر کنیم و شیفتۀ بیرون شویم تا درون! این دقیقا همان چیزی بود که در آخرین لحظۀ وداع مسیح با شاگردان بر بالای کوه زیتون پیش آمد. نگاه کنید به آنچه عیسی قصد دارد تا به شاگردان بگوید و آنها باید آن را درک کنند و آنچه شاگردان تلاش میکنند تا درک خود را داشته باشند و به فرمایش مسیح دقت ندارند!

نامۀ اعمال رسولان باب 1: ایات 4 تا 11

وداع و خداحافظی عزیزان شما هرگز جالب نیست! اشک ریختن، در آغوش کشیدن، ابراز کلمات مهربانانه اینها گاها همه با هم لحظاتی بسیار لطیف و پر احساس را تشکیل میدهد. اما آنچه مهم است، این فضای تاثر و اندوه وداع نیست، بلکه خود وداع است. آنکه میرود و آنکه میماند. آنچه بیان میشود و آنچه شنیده میشود. بنظر میرسد گفتگوی زمان وداع همیشه در ذهن ما ماندگار است. در آن روز خاطرات، صداها بر شما هجوم میاورند، و تنها یک باور این هجوم را شدید و پرحرارت میسازد و این آن است که: تصور کنید که دیگر هرگز همدیگر را نخواهید دید. دیگر با هم قدم نخواهید زد، از سر و کول همدیگر بالا نخواهید رفت! خنده ها، گریه ها، صداها دیگر نخواهند بود. جای خالی او. حضور خالی او. و تمام این مانند ابری سنگین و غلیظ بر دشت افسردۀ شما سایه میاندازد و باران اشک است که سیلاب‏وار فرو ریخته و شما را متلاطم میسازد. کتابمقدس لحظاتی چند از اینچنین وداع و جدایی هایی را برای ما ثبت کرده است :

وقتی روت و عرفه روبروی نعومی ایستادند و زمان وداع و خداحافظی آنان رسید " آواز خود را بلند کرده گریستند." و وقتی این وداع قطعی گشت و آنها نتوانستند نظر نعومی را از ترک کردن آنان عوض کنند :" پس بار دیگر صدای خود را بلند کرده گریستند." هر چند عرفه مادرزن خودش را بوسید و وداع را پذیرفت اما این روت بود که به دامن نعومی چسبید و نمیتوانست جدایی او را ببیند.( روت 1: 8- 14 ) الیشع وقتی جدایی استاد خویش را به گونه‏ایی ناگهانی در برابر چشمان خویش دید، با ناله های عمیق و بلند فریاد زد: " ای پدرم، ای پدرم!" و اندوه این جدایی آنقدر برای او سنگین بود که لباس خویش را چنگ زد و دو نیمه کرد.( دوم پادشاهان 2: 11-12 ) داود در غم از دست دادن فرزندش ابشالوم ناله زد:" ای پسرم ابشالوم ای پسرم ای پسرم ابشالوم کاشکه بجای تو میمردم ای ابشالوم پسرم ای پسر من." ( دوم سموئیل 18: 33 )  مریم آنقدر حتی ندیدن جسد خداوندش برایش غمناک بود که به گریه‏ایی تلخ درآمد.

اما در زمان جدایی عیسای مسیح از شاگردان نه اشکی میبینیم نه پاره کردن لباس نه ناله ایی! فقط یک چیز را مشاهده میکنیم، گیجی، حیرت و آه!چرا؟ برای اینکه شاگردان مسیح یکبار دیگر نشان دادند که آماده و متمرکز بر طرح الهی خدا بر روی زمین نیستند و تماما زمینی میاندیشند نه آسمانی. نشان دادند که هنوز نمیدانند چه اتفاقی افتاده است، حتی پس از چهل روز بودن عیسای قیام کرده از مرگ با آنان!

متاسفانه این شگفتی و آه هنوز پس از دو هزار سال گذشتن از این وداع در کلیسای خداوند و در بین ایمانداران وجود دارد!بنظر میرسد هنوز چشمان ما به آسمان در حالی که او به بالا رفته و ابرها او را میپوشانند دوخته شده و گوشهای ما آنچه که در روز وداع گفته شده است را به فراموشی سپرده است. تصویرهای زیبایی از این وداع ترسیم کرده اند اما هیچکس نمیتواند باور آن شاگردانی که در لحظۀ آخر با مسیح بودند را ترسیم کند.

در آیۀ 4 و 5 میخوانیم که عیسی نکتۀ بسیار ارزنده ایی را با شاگردان در میان میگذارد:" و چون با ایشان جمع شد ایشان را قدغن فرمود که از اورشلیم جدا مشوید بلکه منتظر آن وعدۀ پدر باشید که از من شنیده‏اید. زیرا که یحیی به آب تعمید میداد لیکن شما بعد از اندک ایامی به روح القدس تعمید خواهید یافت." آنچه شاگردان باید درک میکردند این بود که ابتدا: آنها نباید از اورشلیم خارج شوند.دوم منتظر وعدۀ پدر باشند. سوم آگاهی یافتن از دریافت وعدۀ پدر. جالب اینجاست که هیچکس از عیسی سوال نمیکند: خداوندا کی این وعدۀ پدر را به ما میدهید؟ چقدر باید منتظر باشیم؟ یا سوال نکردند، چرا از اورشلیم جدا نشویم؟ یا یعنی چه از روح القدس تعمید خواهیم یافت؟ به نظر میرسد که این گونه سوالات بسیار معقول بنظر میرسید اگر از عیسی در آن آخرین لحظۀ حساس وداع پرسیده میشد. شاگردان نه به وداع مسیح تمرکز داشتند و نه به آخرین گفتۀ او. برای همین سوالی را از مسیح میپرسند که هرگز نباید مطرح میشد. سوالی کاملا بی ربط. زیرا اگر مسیح در آخرین ساعت زندگی خود بر روی زمین رو به پیلاطس کرده و میفرماید:" پادشاهی من از این جهان نیست." ( یوحنا 18: 36 ) آیا فکر نمیکنید او بارها و بارها به شاگردان خویش در تعالیم خویش این را بیان کرده بوده است که او برای حکومت بر اسرائیل زمینی نیامده است. مگر مردم نخواستند او را پادشاه کنند؟ او چه کرد؟ از بین آنان رد شد و به گوشه ای خلوت رفت. مگر به مادر یعقوب و یوحنا که برای کسب قدرت دو پسر خود در آنچه آنان تصور میکردند که سلطنت مسیح بر اسرائیل زمینی میباشد نگفت، این از آن پدر است نه او. مگر در تمام مراحل زندگی خود به شاگردان نگفته بود که باید برای گناهان بسیاری کشته شود، فکر و هوش شاگردان کجا رفته بود و چرا این سخنان را بیاد نمی‏آوردند؟ برای اینکه باور آنها ورای درک و هضم عمق و ریشۀ پیام الهی بود؛ در عوض شیفته و اسیر زیبایی بیرون پیام شده بودند نه خود پیام! به دلیل همین گیجی و گنگی شاگردان بود که وقتی در آیۀ 6 میخوانیم شاگردان سوال میکنند:" خداوندا ایا در این وقت ملکوت را بر اسرائیل باز برقرار خواهی داشت؟" او بلافاصله این تصور و باور نادرست را در آنان میکشد:" از شما نیست که زمانها و اوقاتی را که پدر در قدرت خود نگاه داشته است بدانید." ترجمۀ سادۀ این عبارت یعنی : به شما ربطی ندارد! اما آنچه به شما ربط دارد و شما باید بجای تمرکز کردن بر این باورهای نادرست و غیرروحانی به آن تمرکز داشته باشید این است که:" چون روح القدس بر شما میاید قوت خواهید یافت و شاهدان من خواهید بود در اورشلیم و تمامی یهودیه و سامره و تا اقصای جهان." به شاگردان ربط نداشت که در بارۀ چیزی بدانند که به آنها ربطی نداشت و به رشد و باور و ایمان آنان هیچ کمکی نمیکرد. به آنها ربط نداشت تا باور و ذهن خود را از مطالبی پر کنند که خداوند نمیخواهد. از سوالاتی پر کنند که خداوند نمیخواهد. از تصوراتی از مسیح پر کنند که درست نیست. خدا میخواهد که ما تمرکز داشته باشیم. تمرکز داشته باشیم به آنچه برای ما باقی مانده و پیش روی ما قرار داده شده و از آن تا به حد نهایی و کامل آن استفاده کرده و بهره بگیریم و از آنچه که برای ما دانستن آن لزومی ندارد، سود روحانی ندارد، جلال خدا را ندارد، جدا دوری کنیم. برای شاگردان در آخرین لحظۀ وداع آنچه اهمیت داشت که بدانند این بود: خداوندا پس از رفتن تو ما چگونه ترا خدمت کنیم؟ اما آنها باور خود را در چیز دیگری داشتند. و ثمرۀ این طرز تفکر آنها، حیرت و شگفتی صعود عیسای مسیح به آسمان در حالی که آنان را برکت میداد و پنهان شدن او در میان ابرها میباشد. معلوم نبود اگر آن دو فرشته بر آنان ظاهر نمیشد و با انان سخن نمیگفت تا به کی در این حیرت و شگفتی در حالی که به آسمان خیره شده بودند میماندند؟!

آنچه برای شاگردان در آخرین لحظۀ وداع اهمیت داشت این بود که بدانند:

1-   باید در اورشلیم بمانند

2-   منتظر وعدۀ پدر که عیسی با آنان از او سخن گفته بود باشند.

3-   روح القدس را دریافت خواهند کرد.

4-   به شاهدان او در سراسر دنیا مبدل خواهند شد.

آنچه که شاگردان در آخرین لحظۀ وداع با مسیح باید درک میکردند این نکات بود، ورای این نکات زیاده و هیچ لزومی به دانستن و ندانستن آن نبود!

وداع مسیح با اشک و آه نبود، چون او برای همیشه نرفت؛ روزی او برمیگردد و ما برای ابد با او خواهیم بود و دیگر ما را ترک نمیکند.

وداع مسیح از شاگردان، میدانی را روبروی تک تک شاگردان او تا به امروز باز کرده است که در این میدان باید زیست و شاهدان مسیح بود. مسیح از بین شاگردان بالا رفت، اما ده روز بود روح مقدس خود را برای شاگردان خود فرستاد و آنها وعدۀ پدر را دریافت کردند و با شجاعت و جسارت بیرون رفته و شاهدان زندۀ مسیح در سراسر دنیای آن روز بودند.

و امروز آنچه برای ما باید اهمیت داشته باشد، دقیقا همین تجربۀ ساعت آخر وداع مسیح با شاگردان است. باید از تمرکز و اندیشیدن بر اموری که از جانب پدر نیست و به ما داده نشده و داده نخواهد شد جدا دوری نماییم. باید باور و تمرکز خود را بر آنچه هست بگذاریم بر آنچه برای ما باقی مانده نه بر آنچه که نیست و به ما داده نشده است. بقول یوحنا آنقدر نوشته شده است که خوانده و ایمان آورید. او مینویسد عیسی شگفتی های بسیاری انجام داد و تمام کتابهای دنیا فضای ثبت آنها را ندارد!آیا باید میدانستیم؟نه! و اگر نه به ما داده میشد. آنچه به ما داده شده است آنقدر عظیم و بیکران است که میتوان با آن شاهدان زندۀ مسیح در سراسر دنیا بود.

وداع شاگردان با مسیح گویی بیانگر این است که هر کس باید وظیفۀ خود را بنا به آنچه گفته شده انجام دهد. وظیفۀ خدا این بود که وعدۀ خودش را به شاگردان عمل کرده و روح القدس را به آنان بدهد. وظیفۀ دیگر خدا این بود که شاگردان را از روح تعمید دهد و تمامی هدایا و قوت روح را در آنان ظاهر سازد. در مقابل وظیفۀ شاگردان این بود که: از فرمان خدا اطاعت کنند. در تعمید روح القدس که هدیۀ آسمانی پسر به آنان است زندگی کنند. شاهدان مسیح در سراسر دنیا باشند. خدا وظایف خویش را به خوبی انجام داده است و کامل ساخته است. این ما هستیم که باید تمرکز به وظایف خویش داشته باشیم و بر طبق آن زندگی کوتاه زمینی خود را با افتخار و سربلندی تقدیم مسیح نماییم.

وقتی ایلیاء نبی الیشع را ترک کرد، و وقتی که عزاداری و داغ و غصۀ رفتن ایلیا در او آرام گرفت، الیشع به خدمت خود بازگشت و آنچه را که از استاد خویش تعلیم یافته بود را با غیرت و شور بر طبق فرامین استاد خویش دنبال نمود. داود پس از عزاداری برای از دست دادن پسر خودش، از رود اردن عبور کرد و مجددا پیروزهای فراوانی برای اسرائیل حاصل نمود. داود برای ابد در عزای پسرش نماند. شاگردان نیز پس از وداع با استاد، به خانه و زندگی عادی و قبلی خود برنگشتند بلکه به یک زندگی کاملا نو، در غیاب مسیح، ادامه دادند و نام او را جلال داده و اولین کلیسای مسیح را تاسیس نمودند و بر طبق فرمایش استاد و نجات دهندۀ خود به اقصای دنیا رفته و انجیل عیسای مسیح را بشارت دادند.

اکنون بر من و شماست! که از تعالیم کتابمقدس و از خواندن و شنیدن کلام، تماما برداشتی روحانی در جسم زمینی انجام دهیم و روحانی وار در جسم بسر برده و نامش را جلال دهیم. بر ماست که گسترش و افق بیکران آیات آسمانی کتابمقدس را ببینیم. فیض و عظمت آن را در آیات ببینیم. حضور تعالیم خود خدا را در تمام پهنای آن ببینیم، نه فقط انسان و نوشته شده توسط خود خدا بواسطۀ روح مقدس خود. یادمان باشد که عیسای مسیح ما را به دنیا فرستاد تا در دنیا بسر ببریم، اما دنیوی زندگی نکنیم. پولس بسیار کامل و زیبا این هدف زندگی مسیح و کار صلیب و قیام مسیح از مرگ را در ما بیان کرده است:" زیرا آنانی که بر حسب جسم هستند در چیزهای جسم تفکر میکنند و اما آنانی بر حسب روح هستند در چیزهای روح. از آن جهت که تفکر جسم موت است لکن تفکر روح حیات و سلامتی." ( رومیان 8: 5-6)

وداع مسیح با شاگردان بسیار دردناک بود، اما در عین واحد بسیار شادی‏آور و پر از خوشی آسمانی بود. زیرا او ده روز بعد روح مقدس خدا را برای ما فرستاد و ما را به آن تعمید داد و ما از روح عزیز تعمید گرفته و شسته شدیم. امروز روح خدا در شماست، باورهای خودت را بر اساس روبنای زندگی مسیح و وقایع زندگی او هرگز بنا نکن که بت پرستی و خرافه پرستی است؛ بلکه بر آنچه که تمام وقایع زندگی مسیح برای ما در قلب و روح ما پیام آسمانی خویش را بجای گذاشته تعمق کن. مراوریدهای آسمانی در عمق این معدن است نه در ملاء عام و در پیش روی چشم ناپاکان! باید مشعل روح را در دست گرفت و با ابزار فروتنی و صبر و ایمان و فیض این معدن را کند و این مرواریدها را استخراج نمود و آنان را بعنوان هدایایی ارزنده در قلب و جان خود ذخیره ساخت تا آنگاه که از دروازهای آسمان عبور کردیم آنها را چون تحفه‏ایی ارزشمند بر تاج زیبا و شگفت انگیز نجات دهندۀ مهربان، عیسای عزیز بگذاریم.