یوسف
مطیع خدا حتی
در زنجیر و اسارت!
به معنای:به
زبان عبری یعنی اضافه شده.
محل او در
کتابمقدس:برای دانستن بیشتر از این مرد ما باید
کتاب پیدایش،اولین کتاب از 5 کتاب موسی را ،بخش های
30 آیات 22-25 ،تمام فصل 37 و فصل های 39 تا 50 را بخوانیم.
محل تولد و
زندگی:فدان ارام(شمال عراق فعلی)-کنعان(اسراییل
فعلی)-مصر
زمان حیات:بین
سالهای 1915 تا 1805 قبل از میلاد
اصل و نسب او :یوسف فرزند یعقوب از
همسر دوم او راحیل ، یعقوب فرزند اسحاق،اسحاق فرزند ابراهیم،ابراهیم
فرزند تارح،تارح فرزند ناحور،ناحور از نسل سام،سام فرزند نوح،نوح از نسل خنوخ
،خنوخ از نسل انوش ،انوش فرزند شیث و شیث فرزند آدم و آدم توسط دستهای
خدای زنده و بزرگ خلق شد.
ضعف ها:
1-خوابهای
خود را بدون تدبیر و با سربلندی برای برادران خود بازگو کرد تا
تفاوت خود و آنها را به آنها گوشزد کند،و او گویی غافل بود از اینکه
بازگویی این خواب ها کینه و انتقام برادران او را شعله ور
میسازد و دورانی تلخ برای او پیش خواهند آورد.(پیدایش
فصل 37 آیات 5 تا 10 )
2-فال گیری
( پیدایش فصل 44 آیات 5 و 15 )
قوت
ها:
1-مطیع پدر
بودن(پ.37 :13 )
2- مسئولیت
پذیر و وفادار به رئیس خود(پ. فصل های 39 آیات 4-6 و41 آیات
39-40 )
3- تر سنده از خدا
و مقاومت کننده در برابر وسوسه و گناه (پ.39 :9-13 )
4-متفکر و نجات
دهندۀ یک ملت از قحطی(پ.41 آیۀ 54 )
5-دل رحم و
دلسوز(پ.43 آیات 27 تا 31 )
6-بخشندۀ
قاتلان و دشمنان خود(پ.50 آیات 17 تا 21 )
7- مطیع
ارادۀ خدا(پ.45 : آیات 5-9 )
***
شاید هیچکس تا به این
اندازه ساده ،عمیق اما ملموس (حتی خود یوسف !)سختی و غمی
که یوسف کشید را شرح نداده است به غیر از داود؛در مزمور 105 آیات
17 و 18 میخوانیم که :" به غلامی
فروخته شد ،پاهایش را به زنجیر بستند و جانش در زندان سرد و پشت میله
های آهنین ،پژمرده و غمناک گردید."
ما ایرانی ها از زندگی
یوسف به احتمال قوی بیشتر از یک داستان عشق و عاشقی
(یوسف و زلیخا!)،سیمای جذاب یوسف،زن ها برای
او میمردند!ناخن هایشان را می جویدند!انگشت شان را به جای
سیب پوست میکردند!نمی دانیم!؟(در ضمن نام زلیخا در
هیچ صفحه ای از کتابمقدس نیامده است!!)ما از انبیاء یهود
که بنیانگذاران اندیشه های مسیحی و بعدها اسلام بودند
چیزی کامل نمی دانیم،کی بودند؟چه
کردند؟اخلاق و رفتار آنها چگونه بود؟قوت ها و ضعف های آنها کجا؟از اینرو ما قصد کردیم تا این مجموعه را به
شما تقدیم کنیم تا شما هر آنچه که باید از گذشتۀ انسان
قبل از خود بدانید ،بدانید.تا در یابید آنها روح و افسانه
و داستان نبودند،داستانی برای تعزیه ها نبودند،آنها گریه
و خنده ،پیروزی و شکست،افتخار و سقوط بودند ،آنها نمونه هایی
بودند که خدا برای درس عبرت ما روبروی ما قرار داد تا دلیل آمدن
،عیسای مسیح موعود را در زمان خود درک کرده و او را با فکر و
قلب و احساس خود بپذیریم.
اما یوسف و زندگی او و
یادگار بجا مانده از او برای ما همانطور که گفتیم فراتر از یک
داستان عاشقانۀ رمانتیک است!نقشی که یوسف در اجرای
طرح الهی خدا بر روی زمین داشت آنقدر اساسی و مهم می
نماید که اگر او ،و شخصیت او نبود ،هرگز قومی بنام اسراییل
معنا پیدا نمی کرد.در نوشتجات کتاب عهد عتیق که قرن ها بعد از یوسف
نوشته شده اند تقریبا هر جا که به نام یوسف بر میخورید ،می
بینید که او را با احترام و سربلندی و مهربانی یاد
کرده اند.اجازه بدهید ببینیم این افتخار چگونه آغاز گشت:
یوسف اولین فرزند راحیل
، زن دوم یعقوب بود.یعقوب عاشق راحیل بود و بعد از مرگ راحیل
در زمان زائیدن دومین فرزند و برادر یوسف،بنیامین،یعقوب
گویی توجهی خاص به یوسف که اکنون مادر خود را از دست داده
بود، میکند." و اسراییل(یعقوب)یوسف را از سایر پسران خود بیشتر دوست داشتی
زیرا که او پسر پیری او بود و برایش ردایی
بلند ساخت."(پ.37 : 3 )این محبت و توجه خاص یعقوب به یوسف
،کم کم در دل برادران ناتنی یوسف به کینه و نفرت از او تبدیل
شد.و این گویی برای یوسف کم نبود تا اینکه
روزی او به تعریف کردن خوابهای خود به آنها شروع کرد و این
تماما باعث افزایش کینۀ برادران از او گشت." و یوسف خوابی دیده آنرا به برادران
خود باز گفت پس بر کینۀ او افزودند."(پ.37: 5 ) این
خواب ها که یوسف آنها را سبکسرانه بازگو میکرد نه تنها برادران را می
آزرد بلکه پدرش را نیز رنجاند." و پدرش او را
توبیخ کرده بوی گفت این چه خوابی ست که دیده ای؟"(پ.37
: 10 )چه مدت دیدن این خواب ها و بیان آنها طول کشید نمی
دانیم،اما میدانیم که یوسف به 17 سالگی رسید.و
روزی پدرش او را برای جویا شدن سلامتی برادران و گله به بیابان
فرستاد.بی شک وقتی یوسف آن روز یعقوب را تر ک میکرد
نمی دانست که بسوی تعبیر خوابهای خود به شیوه ای
غریب و دردناک میرود و نمی دانست که تا 16 سال چهرۀ
مهربان پدرش را نخواهد دید...ببینید که چقدر خوابهای یوسف
کینه و خشم را در برادران او افزون کرده بود.آنها وقتی یوسف را
دیدند که از دور میاید به همدیگر رو کرده و گفتند:" اینک این صاحب خواب ها میاید.اکنون
بیاید او را بکشیم و به یکی از این چاه ها بیاندازیم
و گوییم جانوری درنده او را خورده و به ببینیم خواب
هایش چه میشود." (پ.37 : 19-20 )اما بین برادرانش
سر کشتن او اختلاف افتاد.روبین برادر ناتنی بزرگ گفت،او را نکشیم
بلکه او را در چاهی بیاندازیم. یهودا؛ چهارمین برادر ناتنی پیشنهاد
دیگری داد که پر منفعت تر از تنها یک انتقام بود.فروختن یوسف
و به نوایی رسیدن.این
پیشنهاد مورد قبول قرار گرفت.یوسف را
به تاجران اسماعیلی که به مصر می رفتند فروختند.و آنها
او را در مصر به فرماندۀ گارد مخصوص محافظت فرعون ، " فوطیفار
" نامی فروختند.موسی از
لحظۀ فروش یوسف به اسماعیلیان تا ارتقاء مقام سرپرستی
خانۀ فوطیفار توسط یوسف برای ما چیزی نمی
نویسد.اما این دور از تصور ما نمی تواند باشد.ما کمی به
قوۀ تخیل و وسعت بینی این ماجرا و یا هر
ماجرایی دیگر نیاز داریم تا در کنه و ریشۀ
پنهان آنها و پیامی که در بطن خود برای ما دارند ،قرار گیریم
تا جایی را ببینیم که چشمی ندیده است؛ و این
را عرض کنم این تنها با هدایت روح مقدس خدا میسر است و بس.از
"داتان" محل فروش یوسف توسط برادران او به تاجران اسماعیلی
تا مصر سفری ست تقریبا سی روزه.ما میدانیم که برده
را ناز نمی کردند!دستها و پاها در زنجیر،کم آبی،کم غذایی،خشونت،
و سنگدلی فروشنده گان انسان در تاریخ ثبت شده است.اما یوسف چه
غم بزرگی را باید در دل میداشت.
برادرانش!... خانه!..برادر کوچکش بنیامین ...پدرش ...و چقدر جای
مادرش خالی بود...به کجا میرود؟چه بلایی در انتظار
اوست؟به احتمال بسیار قوی این سفر سی روزه ،سفری
بود پر از تلخی و اشک و ناله های یوسف؛ سفری که بعید
میدانم اگر او تا روزهای آخر عمر خود آن را فراموش کرده باشد.و نه
تنها این بلکه خو کردن به محیطی تماما غریب.مردمی
غریب.زبانی غریب.فرهنگی غریب.که بسوی آن می
بردندش.باید یوسف روزهای تلخ و اشکبار زیادی را می
داشته است.اما زیبای کار خدای ما را ببینید!درست در جایی که انسان خدا دوست و ایماندار
به خدا در اوج ناامیدی ، یاس و تلخی بسر میبرد ،خود
خداوند گویی با روح مقدس خود چون دوستی غمخوار و پشتیبان
در کنار او میماند تا با او ناله کند،سر او را بر شانه های خود
بگذارد،با او گریه کند و او را در غروبی سرد که گویی امیدی برای
زیستن نیست ،امید طلوعی دیگر ،امید بر خواستن
و حرکت و زیستنی پربار بدهد.و یوسف یکی از این
افراد بود.روزها گذشت و گویا روح مقدس خدای پدرانش ابراهیم و
اسحاق و پدرش یعقوب با او بود و او را تشویق به آغاز میکرد.و او
آن را به زیبایی دنبال نمود،از روح خدا اطاعت نمود و ناگهان
تمام زندگی او در مسیری متوازن و هماهنگ قرار گرفت.تا جایی
که این هماهنگی و این توازن در روح را رئیسش ،فوطیفار
دید.کلام مینویسد:" و آقایش
دید که خداوند با وی میباشد و هر آنچه او میکند خداوند در
دستش راست میاورد .پس یوسف در نظر وی التفات یافت و او را
خدمت میکرد و او را به خانۀ خود بر گماشت و تمام مایملک خویش
را بدست وی سپرد."(پ.39 : 3-4
)زمان گذشت و یوسف تقریبا تمام مدیریت منزل فرماندۀ
گارد مخصوص فرعون را بعهده داشت.همه چیز گویی از فردایی
روشن و آفتابی سخن می گفت.اینجا جا دارد تا از پطرس شاگرد عیسای
مسیح گفته ای را نقل کنم تا ما را آماده میسازد برای درک
میدان بعدی!:" هوشیار و بیدار
باشید زیرا که دشمن شما ابلیس مانند شیر غران گردش میکند
و کسی را میطلبد تا ببلعد."(نامۀ اول پطرس 5 : 8 )لطفاً این را توجه داشته باشید که اکثر شکست ها و
نابودی انسان در اوج پیروزی
انسان اتفاق میافتد!یعنی جایی که انسان به این
تصور است که همه چیز تحت کنترل او میباشد:شما از پل های
سختی عبور کرده اید،اکنون زمان جشن این پیروزی ست
؛دیگر خطری نیست که ما را تهدید کند هر آنچه بود را ما تا
به حال در آن بوده ایم؛اما نه!ببینید پطرس چه میگوید:" هوشیار و بیدار باشید!" یعنی
در هر زمان ، در هر شرایط و در هر محیط.برگردیم به یوسف!...گویا
زن فوطیفار ارباب منزل چشمانش این جوان زیبا و باکره را میگیرد!و
چه گرفتنی!:" و بعد از این امور واقع شد
که زن آقایش بر یوسف نظر انداخته گفت با من همخواب شو!"
ببینید که چه زیبا موسی پیش در آمد این واقعه
را آغاز میکند:" و بعد از این
امور..."کدام امور؟موفقیت یوسف!شهرت یوسف!راحتی
یوسف!همه کاره شدن یوسف و نهایتا آسوده گی یوسف.یعنی
همان اوج! خواستۀ زن بسیار روشن و بی پرده و گستاخانه بود!بخاطر
داشته باشید این عشق نبود!تنها یک آتش نفس بود که می
خواست ارضاء شود!به همان اندازه که خواستۀ
زن بی پرده و آشکار بود ،جواب و عکس العمل یوسف نیز،:" اما او اباء نمود!" لطفاً توجه داشته باشید
که اباء نمودن یوسف به دلیل این نبود که او زن را نمی
شناخت!از این رو به زن نگفت که :" ببخشید خانم!شما خیلی
لطف دارید اما ما همدیگر را نمی شنا سیم!لطفاً چند روز به
من وقت بدهید تا ببینم چه میشود؟!" اگر یوسف اباء
نمود به این دلیل بود که :" اربابش به او اعتماد کرده بود،اطمینان
کرده بود،به او مقام داده بود و به او محبت نموده بود.به همین دلیل یوسف
به زن پاسخ داد:" چیزی از من دریغ
نداشته." و بلافاصله ادامه میدهد:"
پس چگونه مرتکب این شرارت بزرگ بشوم " و یوسف در ادامه
،بزرگترین دلیل خود را برای انجام ندادن این عمل گویا
با چهره ای متحیر ،چشمانی فراخ و نگاهی غمناک بازگو میکند:" و بخدا خطا ورزم ."همان جمله ای که
داود به ناتان نبی بعد از اقرار به گناه خود گفت:"
به خداوند گناه کرده ام."(دوم سموئیل
12 : 13 )یوسف در واقع در این لحظه ،فوطیفار را نمی دید،اوضاع وخیم بعد از آن را نمی دید،او
خدا را می دید و او میدانست که به هر کس گناه کند به خدا نمیتواند
و او عواقب آن را بخوبی می دانست.ما چه!؟...
آفرین بر تو یوسف!...شنیده
اید که :" طرف را از در بیرون میکنید از پنجره به تو
میاید!" و زن تو آمد!نه یکبار نه دوبار کلام میگوید
:" و اگر هر چه هر
روزه به یوسف سخن میگفت "این زن هر روز به یوسف
التماس میکرد تا با هم این گناه مشترک را مرتکب شوند!و یوسف هر
روزه:" بوی گوش نمی گرفت که با او
بخوابد."! این به ما می گوید
که وسوسه ها هر روز هستند و نبرد با وسوسه
ها یکبار و دوبار نیست بلکه هر روزه است؛بعد یوسف در تصمیم
خود جدی تر میگردد و در پایداری ایمان خود و پاک
ماندنش نزد خدا راسخ تر.:
" یا نزد وی
بماند." یوسف بجایی رسید که تصمیم
گرفت تا دیگر حتی با این زن تنها نماند یعنی :او
خود را در موقعیت گناه و وسوسه قرار نداد و نمی داد. در واقع موسی
قصد دارد برای ما بنویسد که یوسف مقابلۀ خود را با وسوسۀ
گناه آلود زن بسیار جدی گرفت و سعی نکرد تا خود را و قدرت خود
را در مقابلۀ با آن آزمایش کند. بنظر میرسید که یوسف
ماموریتش را برای پاک ماندن تمام کرده باشد!اما نه!:"
و روزی واقع شد که به خانه در آمد تا به شغل خود پردازد و از اهل خانه کسی
آنجا در خانه نبود.پس جامۀ او را گرفت گفت با من بخواب ."یوسف
باید چه میکرد؟او زن فرماندۀ گارد مخصوص فرعون بود.مقام و قدرت
داشت ،نفوذ داشت؛...شما اگر بودید چه میکردید؟ ...بنظر میرسید
که یوسف دیگر باید تسلیم میشد،مگر این زن چه
میخواست!!یک هم آغوشی!لذت بردن!مگر زندگی برای همین
نبود!؟تازه کسی هم نمی فهمید!!اما نه برای یوسف.:"
اما او جامۀ خود را بدستش رها کرده گریخت و بیرون رفت." بهترین
شیوۀ فرار از وسوسه ،فرار از وسوسه است!ببینید ،یوسف
در اینجا تلاش نکرد تا دوباره کارهای
خوب اربابش را ،خدایش را،عواقب گناهش را،احساس بد خودش را برای زن
بشکافد و حلاجّی کند!و یا به زن نگفت:" خانم!خانم!لطفاً لباس مرا
ول کنید و بشنید با هم در این مورد بحث کنیم!اجازه بدهید
تا با یک دعا شروع کنیم!!..." آن شیر
غران گناه (ابلیس)گرسنه بود و زبان
روحانیت حالی او نمی شد!باید عمل روحانی را چاشنی
این زبان و فکر روحانی نمود!تنها باید فرار میکرد!و
یوسف کرد.خب!بنظر میرسید که زمان پاداش یوسف رسیده
باشد.اگر کسی ندیده باشد خدا که دیده است!اما همه چیز بر
عکس شد.نه تنها یوسف پاداشی از این عمل نیک خود دریافت
نکرد بلکه تنبیه هم شد!!من مطمئنم یوسف در انتظار پاداش از طرف فوطیفار
نبود!او میدانست که چه در انتظار او میباشد و من مطمئنم وقتی یوسف
داشت از دست زن فرار میکرد ،او تمام موقعیت خود را در خانۀ فوطیفار
از بین برده شده دید؛اما چون او مقاومت خود را در برابر وسوسه بخاطر
انسان نکرده بود بلکه بخاطر خدا و قدوسیت نام او،پس او حاضر شد تا هر چه که
میخواهد برایش پیش آید ،پیش آید؛چرا؟زیرا
او به خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب اطمینان داشت که
خداوند عدالت و راستی ست .اما آیا یوسف در آن لحظه میدانست
که چه چیز در انتظار اوست ؟نه!تنها چیزی که یوسف نمیدانست
این بود که او هر روز به تعبیر خوابهای خود به برادران و پدرش و
انجام آنها به شیوه ای غریب نزدیک و نزدیکتر میگردد
.آیا وقتی زن فوطیفار به شوهرش گفت یوسف خواست تا به زور
با او همبستر شود و فوطیفار او را به زندان انداخت و یوسف که گویی
از اوج با سر سقوط کرده بود به سیاه چال ، این را میدانست؟بعید
می دانم!او در زندان به زندانی ای که یوسف خوابش را برای
او تعبیر نمود که آزاد میشود و به نزد فرعون بر میگردد رو کرد و
گفت:" و هنگامی که برای تو نیکو
شود مرا یاد کن و به من احسان نموده احوال مرا نزد فرعون مذکور ساز و مرا از
این خانه بیرون آور،زیرا که فی الواقع از زمین
عبرانیان دزدیده شده ام و اینجا نیز کاری نکرده ام
که مرا در سیاه چال افکندند."(پ.40
آیات 14-15 )این به ما می فهماند که
عمل ایستاده گی ما در مقابل وسوسه ها و گناه نباید در پی
کسب پاداش آنی از طرف خدا باشد ،بلکه ما در برابر وسوسه ها مقاومت
میکنیم چون باید مقاومت کنیم ،چون به آن فراخوانده شده
ایم ،چون این یک فرمان از طرف خداست،چون باید "مقدس بمانیم زیرا خدا قدوس است " چه پاداشی برای ما باشد چه نباشد!چه
یوسف این را میدانست و چه نمی دانست ،ما امروز با خواندن و تعمق بر واقعۀ
زندگی او درمی یابیم که خداوند چگونه در زندگی این
شخص کار کرد و چگونه جلال و عظمت خود را از همان ابتدا نشان داد.نهایتا یوسف
با بیاد آوردن آن زندانی نزد فرعون
؛احضار میگردد تا خواب فرعون را برای او تفسیر کند.موسی
در اینجا جمله ای را از یوسف نوشته است که جای آن دارد تا
از آن یاد کنیم.وقتی یوسف نزد فرعون احضار میگردد
تا خواب او را تفسیر کند،بهترین فرصت برای او بود تا تمام
افتخار و سربلندی و قدرت تعبیر خواب را از آن خود کند و از این
طریق خودی به فرعون نشان دهد تا شاید دیگر به زندان
برنگردد.اما دوباره یوسف،یوسفی که دو سال را در سیاه چال
بسر برده حاضر نیست هرگز جلال و بزرگی خدایش را فراموش کند حتی
اگر به زندان برگردد.لطفاً نگاه کنید به این گفتگو:" فرعون به یوسف گفت خوابی دیده ام و
کسی نیست که آن را تعبیر کند و در بارۀ تو شنیدم که
خواب میشنوی تا تعبیرش کنی." یوسف میتوانست
بگوید:" همین گونه است که قبلۀ عالم میفرمایند!و
این در ذات من است و با من بوده است!" یوسف این از دهانش
خارج نشد بلکه در عوض پاسخ داد:" از من نیست
خدا فرعون را بسلامتی جواب خواهد داد." و اینجا یکبار
دیگر یوسف وفاداری خود را به خدای پدرانش به اثبات میرساند.نتیجه
چه شد؟بعد از اینکه یوسف با هدایت روح خدا خواب فرعون را برای
او تعبیر میکند.از دید فرعون و تمامی ملازمان دربار تعبیر
یوسف گویی منطقی و قابل هضم به نظر میاید پس
فرعون به بنده گانش گفت:" آیا کسی را مثل این توانیم
یافت مردی که روح خدا در وی است؟" لطفاً خوب توجه کنید،یوسف
جلال و بزرگی تعبیر خواب را از خود ندید و ان را به خدا نسبت
داد،از اینرو او خدا را نزد فرعون جلال داد
نه خود را.پس به همین دلیل خدا یوسف را جلال داد و او را
برای این امر خطیر برگزید و او را به مقام شاهزاده گی
مصر ترقی داد!...از سیاه چال به قصر!.دقیقا به همین دلیل
است که عیسای مسیح در انجیل یو حنا در بارۀ خبر مرگ دوست خود ایلعاذر
فرمود:" این بیماری به مرگ او
منجر نخواهد شد بلکه وسیله ای برای جلال خدا است تا پسر خدا نیز
از این راه جلال یابد."(یوحنا
11 : 4 ) و یا در شبی که باید مصلوب میگردید میفرماید:" اکنون پسر انسان جلال می یابد و بوسیلۀ
او خدا نیز جلال می یابد.و اگر خدا بوسیلۀ او جلال یابد
خدا نیز او را جلال خواهد داد."(انجیل یوحنا 13 :
31-32 )این دقیقا چیزی بود که برای یوسف روی
داد.او خدا را نزد فرعون جلال داد ،خدا او را بر فرعون و
تمام مصر جلال داد.و این آخر ماجرای یوسف نیست!او
بر مصر رئیس شد.در سراسر سرزمین شرق گویا قحطی ای
خانمانسوز آغاز میگردد.اما در مصر همه چیز با ارادۀ خدا در
دستان یوسف است.و نهایتا یعقوب خبر خوبی از مصر میشنود
که در آنجا میتوان غله یافت.پس
ده پسر خود را به مصر میفرستد تا غله و آذوقه برای زنده ماندن اشان
بخرند.و سرانجام رودرروئی حقیقت و دروغ!کینه و مهر!دشمنی
و سخاوت!گویا پوست نحیف شکار و چنگال های تیز
شکارچی!شاید برادران یوسف قربانی ای بودند که به
قتلگاه کینه و دروغ خود آمده بودند بدون آنکه خود بدانند،اما گویا یوسف
آن شکارچی کینه و نفرت از برادرانش نبود که دامی برایشان بگذارد!به
محض اینکه آنها به اشتباه خود در عملی که بر یوسف انجام دادند پی
بردند(پیدایش42 :21 -22 ) قلب یوسف به لطافت و نرمی محبت
خدای پدرانش تپیده شد و اشک از چشمانش جاری گشت.(پیدایش
42 : 24 )یوسف نازک دل نبود!اما قلبی رئوف داشت.او یکبار دیگر
به محض دیدن برادر تنی خود بنیامین به گریه می
نشیند.اگر یوسف تنها در این دو واقعه به اشک در میاید
،شما باید دریابید که او چقدر قلبی ساده و کودکانه داشته
است و این قلب سادۀ او در این 16 سال چه بسا بارها و بارها
چشمان او را پر اشک کرده بودند.از لحظه ای که پاهایش را به
زنجیرهای برده گی قفل زدند تا به امروز؛اما یوسف بعد از آشنایی دادن خود به برادران
(برادرانی که به احتمال بسیار زیاد به محض شناخت یوسف و
مقام او و عمل آنها به او ،سرهای خود را برروی سینی میدیدند!!)نه
برده گی نه اسارت ،نه دردها نه اشک ها ،نه زجرها نه زنجیرها هیچکدام
را به رخ برادران خود نکشید و با داد و فریاد و جیغ و خشم تمام
زندگی شانزدۀ سالۀ خود را به دور از پدر و خانوداۀ خود را
به گردن آنها نیانداخت ،(هر چند شایستۀ آن بودند!)زیرا یوسف
داشت پیچش مو را میدید نه خود مو را!آفتاب را میدید
نه سایه ها را!خالق را میدید نه مخلوق را!از اینرو به برادرانش
گفت:" حال رنجیده مشوید و متغیر
نگردید." یوسف این جملات را داشت به کسانی میگفت
که بهترین دوران زندگی او را در نوجوانی به زیر انبوهی
از ابهامات و سوالات بی جواب و اندوه خفه کرده بودند،اما بجای انتقام
از آنها به آنها چه میگوید:" رنجیده مشوید و متغیر
نگردید." سپس ادامه میدهد:" که مرا به اینجا فروختید زیرا خدا مرا پیش
روی شما فرستاد. تا نفوس را زنده نگاه دارد." پس وقتی یوسف
به فرعون می گفت:" خواب ها را خدا تفسیر میکند نه
من." تصادفی نگفته بود،زیرا اینجا دوباره همان را تکرار میکند
اما به زبانی دیگر." خدا مرا به برده گی فرستاد نه
شما!جلال بر نام او باد!" و در آخر برادران که بعد از مرگ یعقوب کاملا
از زندگی خود به دستان یوسف ناامید بودند ،این را از او میشنوند:"
یوسف ایشان را گفت مترسید زیرا
که آیا من در جای خدا هستم(یعنی
باید از خدا ترسید نه از انسان!)شما
در بارۀ من بد اندیشید لیکن خدا از آن قصد نیکی
کرد تا کاری کند که قوم کثیری را احیاء نماید
چنانکه امروز شده است."(پیدایش
50 : 20 )یوسف تمام کینه ها و دردها و گذشتۀ خود را به دستان
خدا میسپارد و او را تماما دخیل بر سرنوشت خود ،بر زندگی دیروز،امروز
و فردای خود،بر هستی خود می بیند و حاضر نیست تا آن
را به هیچ قیمتی- قدرت، مقام، شهرتی عوض
کند یا اینکه آن را از دست دهد!بلکه تا با آن بمیرد.
***
درسهایی از زندگی یوسف:
1- هیچ
لزومی ندارد تا به داده ها و داشته های خود بر دیگران ببالیم.
شاید آنچه که ما داریم دیگران
نداشته باشند اما مطمئن باشید که دیگران چیزی را دارند که
ما نداریم!
2-در
هر شرایطی ،چه آزاد چه زندانی،چه کارگر چه کارفرما،چه رییس
چه خادم،چه سرباز چه رییس جمهور و نهایتا چه غلام چه پادشاه؛ باید وظیفه و مسئولیتی که در اختیار
ما گذاشته میشود را به نحو احسنت و کامل انجام دهیم.
3- ترس
از خدا بدلیل ترس از وحشت و نادانی در خرافات نیست،ترس از خدا
بدلیل دانستن قدوسیت اوست و این ما را تشویق میکند
تا همواره از گناه و وسوسه فرار کنیم تا نام قدوس او را که بر ما میباشد، لکه دار نسازیم.
4-جلال
و عظمت همواره از خدا بوده،ما نام او را و بزرگی او را در زندگی خود
جلال میدهیم در مقابل ،او نیز ما و زندگی ما را همواره در
دستهای پر جلال خود دارد.
5-در
ورای هر پدیده ای در زندگی خود باید اراده خدا و
نقشۀ خدا را ببینیم.
6-تا
آنجایی که به ما ربط دارد نه به قانون مدنی ،انتقام از دشمن خود
دلیل بر خوی دشمنی ماست که از گناه پوشیده و مخفی ما سرچشمه میگیرد
نه از اجرای عدالت!اگر میدانیم و ایمان داریم که
خدا دیر یا زود عدالت خود را در زندگی ما اجراء میکند.
7-حتی
زنجیرها و زندان و اسارت نمی تواند محبت خدای زنده و مهربان را
در دل ما سرد و بی رنگ سازد.
از خود بپرسیم :
1-چقدر
باید خدا را دوست داشته باشیم تا همواره او را و نام او را در هر شرایطی ،چه در زندان چه در
آزادی ،چه در قدرت چه در ضعف ،چه در اوج چه در سقوط ،جلال دهیم؟