هوشیار و بیدار باشید زیرا که دشمن شما ابلیس مانند شیر غران گردش میکند و کسی را میطلبد تا ببلعد.

( اول پطرس 5: 8 )

 

مصاحبه  با شیطان

نوشتۀ : ح.گ

 

مذاهب دنیا خیلی اندک از شیطان سخن گفته اند و آنچه هم که گفته اند بیشتر مانند افسانه و خیال است تا موجودی حقیقی. از دید بسیاری در دنیا شخصیت شیطان بیشتر خنده دار، ترسیم شده است. اما من بر طبق کتابمقدس میدانستم حقایق زنده و مهم و بسیار حیاتی در بارۀ شیطان وجود دارد که دنیا هرگز از آن سر درنیاورده است. در قرآن چند بار اسم شیطان آمده است( هر چند آن را از کتب مقدس مسیحی گرفته است) اما هرگز در بارۀ شخصیت او، ماهیت او، و هدف او سخن گفته نشده است. در قرآن من بیشتر از جن و موجودات دیگر خواندم تا از اصل و ماهیت شیطان! شیطان در قرآن بیشتر ترسناک است تا فرشته‏ایی که از تمام فرشتگان خدا هوشیارتر باشد.( پیدایش  3: 1 ) ما در قرآن نمیخوانیم که نهایت شیطان چیست و عاقبت فرشتگان او چه خواهد بود. کمااینکه هرگز نمیخوانیم که انسان قادر و توانا به پیروزی بر شیطان باشد. شیطان و فرشتگان او در قرآن بیشتر جسمانی هستند و به اشکال مختلف بر انسانها ظاهر میشوند و آنها را آزار یا فریب میدهند، تا آن فرشتۀ رانده شده‏ایی باشد که قادر است در خود انسان از آن نطفۀ گناه در او چنان بهره‏ایی بگیرد که نزدیکترین و عزیزترین و صمیمی‏ترین شاگرد یک استاد، درست در حساس‏ترین و بغرنجترین ساعت زندگی استاد، او را سه بار نه تنها انکار کند، بلکه خود را لعنت کند و استادش را انکار کند. ما از چنین شیطانی در قرآن هیچ نمیدانیم!

 قبل از اینکه این مقاله را بنویسم از چند نفر پرسیدم:" اگر میخواستید از شیطان سوالی را بپرسید، سوال شما چه بود؟" خیلی‏ها اصلا منتظر چنین سوالی نبودند! خیلی‏ها جواب دادند که از او هیچ سوالی ندارند، او یک شکست خورده است. یکی جواب داد که :" از او سوالی نمیپرسم اما به او میگویم که خدا ترا هم دوست دارد." یکی گفت:" از او میپرسم چرا اینقدر تو خطاکار هستی؟" پاسخ‏های جمع‏آوری شده از این نظرخواهی‏ها باور مرا به اینکه دنیای بیرون تصویر واضح و روشنی از شیطان چه از آن کسی که بود، چه آنچه بر او پیش آمد، چه کارهایی که به انجام آن قادر است و نهایتا آنچه که در انتظار اوست در باور خود ندارد. اگر من همین سوال را به خدا نسبت میدادم، قطعا پاسخ‏های رک و صریح زیاد میگرفتم. موضوع چیست؟ آیا حقیقتا انسان به این گمان است که شیطان یک موجود شکست خورده و ضعیف است و از او هیچ بخاری در نمیاید؟! یا اینکه ماجرای او تمام شده است پس چرا باید از او حرف بزنیم؟ از خودم میپرسم چه چیزی باعث شده که انسان این دشمن شمارۀ یک خدا را فراموش کند؟ چه چیزی باعث شده تا انسان گمان ببرد که دیگر شیطان قدرتی ندارد که بتواند آنها را به آتش مرگ ابدی بکشاند؟ آیا این خود حیلۀ شیطان نیست؟ آیا این فریب خود شیطان نیست که وجود خود را به انسان غیرواقعی و بیخطر نشان بدهد؟ آیا این نیرنگ خود شیطان نیست که عقوبت و نتایج هوشیاری در بارۀ خطر خود را از زندگی انسان حذف کرده است؟ زیرا آنچه ارقام و شواهد به ما میگویند، هنوز نابودی انسان است. هنوز ویرانی انسان و اسارت او در وسوسه و شرارت است. آنچه آمار نشان میدهد روگرداندن انسان از خدای خالق  است نه روگرداندن از شیطان دشمن خدا و انسان! آنچه ارقام نشان میدهد این است که هنوز درخت نیک و بد به همان اندازه در چشم فرزندان آدم جذابیت دارد، ارقام نشان میدهد که انسان با تدبیر و شعور و خلاقیت خود سعی دارد تا بر علیۀ کروبیان که با شمشیرهای آتشین از درخت حیات ابدی محافظت میکنند شورش کرده، آنها را خلع سلاح کرده و میوۀ آن درخت را نیز بخورند! آنها بر علیۀ خدا شورش کرده‏اند. کمااینکه خود شیطان روزی کرد. جماعت پرستندگان شیطان روز به روز در سراسر دنیا بیشتر میشود. و آخرین بار خبر آن را از رشد آنان در ایران شنیدم! این مقاله قصد این را ندارد که پیرامون این موضوع سخن بگوید. بلکه قصد دارد تا بر طبق کتابمقدس و آنچه برای ما ایمانداران مسیحی بجا مانده، و هشدار داده شده هرگز، اما هرگز به بازیچه و مزاح نگیریم که گفته شده است:" هوشیار و بیدار باشید زیرا که دشمن شما ابلیس مانند شیر غران گردش میکند و کسی را میطلبد تا ببلعد."( اول پطرس 5: 8 ) تا آنجایی که عقل انسانی من قد میدهد این ایه اولا از زبان کسی گفته شده است که روزی خودش توسط چنگالهای تیز و دندان تیز همین شیر غران زخمی شد و تا آخرین روزهای زندگی خودش هر وقت بیاد آن روز میافتاد خون از زخمهایش میچکید. دوما این رساله سالها پس از مرگ و قیام عیسای خداوند نوشته شده است. عیسای مسیح بر بالای صلیب سر شیطان را کوبید. با قیامش از مرگ، نیش مرگ را کشید. اما در هیچ جای کتابمقدس تا زمان بازگشت خداوند و آن روز عظیم به ما گفته نشده است که شیطان با ایمانداران مسیح کاری ندارد و آنها را به حال خود رها کرده است چون نام مسیح را بر خود دارند. در هیچ جای کتابمقدس گفته نشده است که پس از مرگ و قیام مسیح ایماندار مسیحی دیگر وسوسه نمیشود یا شیطان او را وسوسه نمیکند. در صلیب مسیح ما مرگ تسلط شیطان را بر خود داریم نه مرگ فریب‏ها و وسوسه‏ها؛ از آنجایی که از نطفۀ گناه متولد گشته‏ایم؛ و شیطان این را میداند! در صلیب مسیح ما نابود شدن نیش کشندۀ او را بر خود داریم؛ اما نیش او هنوز هست و هنوز هم اگر فرصت پیدا کند، خواهد کشت. دقیقا به همین دلیل پطرس ما را از آن هشدار میدهد. در ضمن پطرس نمیگوید شیطان، این شیر، مُردنی است و کاری از دستش برنمیاید! خیر؛ میگوید این شیر غران است. در حال جستجو و به دنبال انسانها رفتن است. و در ضمن با هدف و نیت قبلی به دنبال افراد خاصی میگردد که آنها را نه اینکه از خودش بترساند و زهرترک کند! یا اینکه گوشمالی بدهد و ضرب شصتی نشان بدهد، یا آنها را تبدیل به سوسک و موش کند!! یا اینکه ما را وادارد که ترتیب گذاشتن پاهای خود را در مستراح اشتباه کنیم! یا زبانم لال مرا عصبانی کند، لاستیک ماشینم را پنچر کند!خیر! این شیطان نیست این خرافه پرستی باور خود انسان بت پرست است. شیطانی که پطرس رسول در این آیه از آن سخن میگوید، میغرد، در بیرون بین انسانها وجود دارد، به دنبال کسی میگردد که او را یافته، دریده و سپس گوشتهای او را در زیر دندان خود پاره کرده و او را ببلعد! به زبان سادۀ روحانی یعنی: او را برای ابد از خدا دور کرده و او را با خود به دریاچۀ آتش ببرد. مرگ ابدی.

 پس هشدار جدی، زنده، هنوز پویا و هنوز عملی و هنوز بیدار کننده است. قصد من در این مقاله چیزی جز نگاهی دقیق به این گفتۀ پطرس رسول نیست. به این دلیل سعی کردم تا فضایی کاملا غیرعادی که شاید تاکنون با آن برخورد نکرده باشید، تشکیل داده و شیطان را مستقیم مخاطب خود قرار بدهیم. انگاری قصد مصاحبه کردن با او را داریم. تا او را بشناسیم. تا بتوانیم آنچه پطرس رسول، شاگرد عیسای مسیح، خدای نجات ما، برای ما بجا گذاشته است، را درک کرده، آن را هضم کرده و بر مبنای آن گام برداریم. آمین.

 

روز مصاحبه

من یک مسیحی هستم. شغل من گویندگی خبر و مطبوعات است. گاها فرصت این را خواهم داشت که با افرادی بسیار سرشناس مصاحبه داشته باشم. اما یک  مصاحبه با همۀ آنها فرق داشت. من قرار مصاحبه با شیطان را داشتم و قصد داشتم تا به این مصاحبه بروم. من با دعای گرم ایمانداران و قوت روح مقدس خدا در من به این مصاحبه تن دادم . آنها به من هشدار دادند که مراقب خودم باشم و اجازه ندهم که شیطان مرا با حیله‏های خود فریب دهد. 

 میدانستم خیلی منظم و بسیار موجود دقیقی است پس سعی کردم تا راس ساعت قرارم در ادارۀ او باشم. راستش را بخواهید تمام شب قبل خوابم نبرده بود! بخش بیشتر شب را در دعا سپری کردم. تا خداوند به من قدرت بدهد تا از این مصاحبه موفقیت آمیز بیرون آمده و نتیجۀ آن باعث جلال نام او گردد.

من سر ساعت قرارم روبروی منشی شیطان ایستاده بودم. سرشان خیلی شلوغ بود. و این تازه روز جمعه بود و روز تعطیل! کارمندها غرق در کارهای خودشان بودند، تلفن‏ها مدام زنگ میخورد، همهمۀ متمادی و پرقدرتی در فضای اداره حاکم بود. پرونده ها جابجا میشد، تلویزیونهای بزرگ روی دیوار اخبار تمام دنیا را پخش میکرد. و یک کانال بطور مستقیم نماز جمعه روبروی دانشگاه تهران را پخش میکرد. در این شلوغی سرسام‏آور منشی او از جایش بلند شد، با حجابی کامل و از نوک سر تا نوک پا پوشیده شده. و قرص کامل صورتش میدرخشید. بلند شد و جلو رفت تا راه  را به من نشان بدهد. سپس برگشت با لبخندی بسیار جذاب از من خواست تا به دنبال او بروم. . اما هر چه جلوتر میرفت مانتوی سیاه او کم رنگ و کم‏رنگ‏تر میشد. تا جایی که دیگر اصلا حجابی نداشت. دامنی کوتاه به رنگ سرخ آلبالویی، بلوز سفید رنگی که بر تنش بسیار تنگ بود و تمام خطوط تنش را نشان میداد. در اتاقی را باز کرد و من وارد آن شد. قبل از اینکه مرا ترک کند، چشمکی به من زد، ساعت را روی دیوار به من نشان داد و گفت:" نیم ساعت بیشتر وقت ندارم!" و وقتی مرا ترک میکرد، دوباره تمام قامتش به رنگ سیاه در آمد، و چیزی نگذشت که کاملا در حجاب پوشیده شد! من در اتاق تنها ماندم. سکوت این اتاق آنقدر زیاد بود که ترسناک مینمود. هیچ بلوا و آشوب محیط اداره در آن نبود. تقریبا هیچ صدایی در این اتاق نبود. و نمیدانم چرا ناگهان اضطراب و نگرانی در من شروع شد. زبانم به دعا باز شد، و شروع کردم که دعا کنم، اما تمام افکارم مخشوش شده، و کلمات از ذهنم محو میشد. خواستم در باورم تمام حضور روح مقدس خدا را حس کنم، اما گویی نیرویی عظیمی او را از من بیرون میکشید و من پاهایم شروع به لرزش کرد. چشمانم را بستم و نام مسیح خداوند را به زبان آوردم و از ته دل با تمام قوتم زمزمه کردم:" خداوندم مرا دریاب!" آرامشی غریب مرا پر کرد و من ایستادم.

اتاق  به زیبایی تزیین شده بود. بوی عطری اتاق را پر کرده بود که دهانت را تلخ میکرد. روی دیوارها قاب عکس های متعددی نصب شده بود، من عکاسی را خیلی دوست دارم، بلند شدم تا نگاهی به عکس ها بیاندازم؛ قاب بزرگ و براقی از عکس خود شیطان بود که در ابهت و شکوه عظیم در حالی که تماما میدرخشید و نورانی بود در میان جواهرات و سنگهای گرانقیمت ایستاده و با حجب و حیای خاصی سرش را پایین انداخته بود. عکس دو نفرۀ آدم و حوا بود که به درخت معرفت نیک و بد تکیه داشته و اطراف آنها هیچی نبود؛ انگاری این عکس را در دل بیابانی گرفته بودند. عکس قائن را دیدم در حالی که دستانش خونی بود و در کنار جسد برادرش هابیل که در زیر تلی از خاک و برگها پنهان شده بود ایستاده بود و موسی که با قامتی برازنده از دور داشت به این منظره نگاه میکرد. ساکنین شهر لوط که با وقاحت به دوربین خیره شده بودند. عکسی سیاه و سفید از ایوب بود که در خاکستر نشسته بود و با تکه های سفال دمل های خودش را می خاراند و زنش که بالای سر او ایستاده و با خشم و عصبانیت بر او فریاد میکشید. عکس بسیار بزرگی از گوسالۀ طلایی و جشن و پایکوبی قوم اسرائیل در پایین کوه سینا. عکسی از داود که بر بالکن خانه ایستاده  و بدن لخت بتشبع را با ولع خیره شده بود. و قاب بزرگ و منبت کاری شده‏ایی از عیسای مسیح، با موهایی بلند، دستانی ظریف زنانه، لپهایی گُل انداخته و نگاهی بینهایت معصوم؛ در حالی که برۀ کوچکی را در آغوش خود داشت در جاده‏ایی ایستاده بود که در مسیر آن پر از گل و درختان سرسبز و پرندگان رنگین بود. همین. عکس دیگری از مسیح ندیدم. قاب عکس های دیگری هم بود، مثل قاب عکس واعظی که با حرارت در حال موعظه کردن در کلیسا بود. عکس دو نفرۀ سفیره و حنانیا که در سایه روشن اتاق سر در هم برده بودند و گویی با هم مشورت میکردند. عکس پطرس که در دور شعلۀ آتش نشسته و داشت خودش را گرم میکرد و کمی آنسوتر عیسای مسیح که در خنکای سوزناک سحری با بدنی کتک خورده و نیمه عریان کز کرده بود. عکس شخصی که در خلوت خود در حال دعا کردن بود اما سایه های تاریک او را محاصره کرده و ساقه های گیاهی سیاه از دیوارهای اتاق او بالا میرفت. عکس کودکی که با کاردی تیز و براق بدن پلاستیکی عروسکش را تکه تکه کرده بود. تمام منطقۀ خاورمیانه که برجسته و بزرگ شده  و  تخت بزرگی که در کشور عربستان زده شده بود. و نقشۀ بزرگ کشور روم و تخت بزرگ دیگری که در واتیکان بود بسیار مجلل و براق در دور قابی بسیار گرانبها روی دیوار نصب شده بود.  بعد قاب عکس هایی متفاوت از جنگ ها و کشتارها و  بیماری ها و زمین لرزه ها و مردمی که آواره شده بودند در گوشه و کنار دیوار نصب بود. دلم به آشوب افتاد. کمی جلوتر رفتم و در کنار گلدان کوچکی قاب عکسی بر روی میز بود، دقت کردم، دهنۀ غار حرا که نورانی گشته بود و جلوی دهنۀ آن پر از گل و سبزهای خوشنما روئیده شده بود. در آخر به همان اندازۀ قاب اول شیطان که در شکوه و عظمت ایستاده بود، قاب عکس دیگری بود که شیطان به سمت درّه‏ایی از که دلش رنگ زرد و سرخ به آسمان کشیده میشد در مسیری که پوشیده از گل های زیبای شیپوری که گویی از تمامی رنگهای دنیا بود و سنگهای فراوان قیمتی یاقوت سرخ که بنظر میامد زغال‏های داغ آتش باشد با افقی بسیار مسحور کننده پیش میرفت و  تمام دنیا را در یک تور برنجین و سرخ انداخته و با دستی قدرتمند و آهنین آن را به دنبال خود میکشید.  احساس کردم سرم گیج می رود. بوی تلخ اتاق بیشتر شد، برگشتم، پشت سرم ایستاده بود. ترس و ناتوانی دوباره بر من هجوم آورد. اما قدرتی در من مرا بر پا نگه داشت. و من میدانستم که خداوندم مرا قدرت داده است. سلام کردم. با صدایی رسا پاسخم را داد. با دست به من اشاره کرد که بنشینم. لباسی بسیار شیک و مجلل بر تن داشت. بسیار جذاب بود و زیبایی اش خیره کننده. من که یک مسیحی بودم هرگز چنین تصویری از شیطان نداشتم. هرگز به این جذابیت و زیبایی او را حدس نزده بودم. تمامی سیمایش میدرخشید و نگاهش بسیار نافذ. نفس عمیقی کشیدم . گفتم:

" با تشکر از شما بابت وقتی که به من دادید."

او مودبانه پاسخ داد:" تشکر از شما که به اینجا آمدید. با شناختی که از شما دارم  میدانم  ساعت خوبی را با هم خواهیم داشت!"

او مرا میشناخت و میدانستم که خیلی هم خوب مرا میشناسد! من هم تاحدودی او را میشناختم و از حیله‏های او بیخبر نبودم.( دوم قرنتیان 2: 11 )  پس به شیوۀ خود او پاسخ داده گفتم:"  شما لطف دارید! بنظر میرسد چهرۀ معروف و شناخته شده‏ایی در بین انسانها باشید. اگر قصد  داشته باشد تا سیمایی درست و تعریفی درست در بارۀ خودتان به مردم دنیا بدهید خودتان را چگونه معرفی میکنید؟ "

او با صدایی بسیار رسا و جذاب که مانند خوانندگان و سرایندگان معروف بزرگ دنیا بود پاسخ داد:" متاسفانه اسم و شهرت من بیش از حد به بدی معروف گشته است اما این بر خلاف حقیقت است و من حقیقت را میگویم و کسی آن را نمیداند. تمام خطاها و گناهان مردم به دوش من افتاده است در حالی که مسئول خطاهای مردم من نیستیم بلکه خودشان هستند. انسان گناهکار است و کلام خداوند میگوید:" حتی یک نفر نیست که بتواند نیک باشد!" پس چرا نیک نبودن مردم را به گردن من میاندازند؟"

بلافاصله گفتم:" عذر میخواهم کلام خداوند میگوید:" حتی یک نفر نیست که نیک باشد."( رومیان 2: 10 ) این به طبیعت قبل از ایمان به مسیح اشاره دارد. سپس کلام خداوند میگوید:" پس اگر کسی در مسیح باشد خلقت تازه‏ایست چیزهای کهنه درگذشت اینک همه چیز تازه شده است." ( دوم قرنتیان 5: 17) و این به طبیعت بعد از ایمان آوردن به عیسای مسیح اشاره میکند. اما در بارۀ اینکه فرمودید شما حقیقت را میگوید؛ لطفا کنید بفرمایید این حقیقت چیست؟"

 او کمی مکث کرد و سپس ادامه داد:" حقیقت این است که من وجود دارم. من هستم. و من برترین قدرت خلقتم. زیرا توانمندی من از همان بدو خلقت به همه ثابت شده است. و رد پای من در تمام تاریخ بشریت و خلقت وجود دارد. شما نمیتوانید مرا رد کنید؛ زیرا مجبور هستید خدا را نیز رد کنید. پس من وجود دارم."

من پاسخ دادم:" در بودن شما هیچ شکی نداریم. اما اینکه رد کردن شما و قبول نداشتن شما قبول نداشتن خدا میتواند باشد، با شما موافق نیستم. زیرا خود شما میدانید که سرنوشت شما چیست. اما خدا ابدی و ازلی است. خود شما میدانید که خدا شما را خلق کرد نه شما خدا را. اما تصور من این است که حقیقت شما فراتر از این است. اینکه ماهیت و وجود شما چه بود و چه هست. این برای خوانندگان ما بسیار اهمیت دارد. لطف بفرمایید کمی در این باره سخن بگویید."

گلویش را صاف کرد و با طمانینه و غرور پاسخ داد:

"من خاتم کمال و مملو حکمت و کامل جمال هستم. من در باغ عدن با خدا بودم. اتفاقا من بر تمام فرشتگان خدا سروری و برتری داشتم. من آن فرشتۀ مسح شدۀ سایه گستری بودم که خود خدا مرا برگزید تا بر کوه مقدس، آنجایی که خدا دائما پرستش و ستایش میگردد باشم. من رهبری سرایندگان تمامی سرودهای پرستشی برای خدا را در اختیار داشتم. از زمان خلقتم هیچ بی‏انصافی در من نبود و من در رفتار خود کامل بودم."( حزقیال 28: 12- 15) به اینجا که رسید؛ مکث کرد و ادامه نداد. سپس با لبخند بسیار دلنشین و چهره‏ایی بسیار معصوم و پاک گفت:" شما در نظر بگیرید، چنین موجودی چگونه میتواند با القابی مانند: شریر، فاسد، مغرور، به دیگران معرفی شود، این یک بیعدالتی است. من شما به اصطلاح ایمانداران مسیحی را نزد خدا برای این ادعایی که بر علیۀ من میکنید متهم میکنم."

من گفتم:" این همان نکته‏ایست که یوحنای رسول در کتاب مکاشفه میگوید:" مدعی برادران ما که شبانه روز در حضور خدای ما بر ایشان دعوی میکند."( مکاشفه 12: 10) به همین دلیل نام شما بعنوان " متهم کننده " معروف است. اجازه بدهید بر طبق همین گفتۀ یوحنا و کلام خودتان از شما این را بپرسم که یعنی شما تا به همین زمان حتی پس از مصلوب شدن و قیام عیسای مسیح؛ نزد خدا رفت و آمد دارید؟ منظور من این است که ایا هنوز با او در رابطه هستید؟"

" من در بارۀ مصلوب شدن و قیام مسیح با شما موافق نیستم اما به هر حال چرا شما فکر میکنید که من دیگر با خدا رابطه‏ایی ندارم؟ من و خدا یکی هستیم! بدون من خدا هرگز قادر به پیاده کردن آزمایشات خود بر بندگان خود نیست. اگر من با خدا نبودم و در کنار او نبودم، چگونه توانستم ایوب را آنگونه به مصیبت بیاندازم؟" سپس با لبخند بسیار موزیانه‏ایی ادامه داد:"

" من از خود خدا به خدا نزدیکتر هستم!" و با صدای بلند خندید. خنده اش در تمام اتاق پیچید و ناگهان خاموش شد. احساس میکردم در همین اول مصاحبه همه چیز را از دست داده و قدرتی برای گفتگو با شیطان ندارم. گفتارش بسیار متقاعد کننده و نحوۀ بیانش بسیار دلنشین بود که هیچ شکی در من راه نمیداد. اما بلافاصله کلام خداوند یادم آمد که:" دروغگو و پدر دروغگویان است."( یوحنا 8: 44) پس من کمی قدرت گرفتم و پرسیدم:

" آیا شما خودتان را با خدا یکی میدانید؟ وقتی میگویید از خود او به او نزدیکتر هستید؟در ضمن شما گفتید که قدرت و توانایی شما مانند خداست و حتی از خود خدا به او نزدیکتر هستید: لطف میکنید کمی این را توضیح بدهید؟"

سرش را با طمانینه و سنگینی به نشان پاسخ مثبت تکان داد. و رو به من پرسید:" آیا شما حقیقتا فکر میکنید من از او تواناتر نیستم؟ به اطرافتان نگاه کنید و به آنچه در این دنیا میگذرد. نگاه کنید به انسان. انسان بر علیۀ خدا ایستاده است و نمیخواهد او را پرستش کند.  انسان باید آزاد باشد و این ازادی حق مسلم انسان است و من به او در تمام زمینه ها برای رسیدن به این هدف والای او کمک میکنم. و در اینجا من قدرت و برتری خودم را نشان میدهم."

پرسیدم: " این کمک شما به انسان در رسیدن به این هدف  در چه ابعادی میتواند باشد؟"

انگشت دستانش را در هم گره کرد و با طمانینه و قاطعیت پاسخ داد:" ابعاد گسترده‏ایی را شامل میشود.( ابروهایش را با خشم و عصبانیت در هم برد)زیرا هر چه من بر علیۀ خدا فعالیت میکنم، روحالقدس نیز بر علیۀ کارهای من فعالیت کرده و بر علیۀ من کارشکنی میکند. پس من باید حتی ثانیه‏ایی بیکار نباشم. زیرا او ثانیه‏ایی بیکار نیست تا به قول خودش قلب انسان را به نور الهی باز کند. کور خوانده است!!با توجه به این همه مخاصمه و دشمنی بر علیۀ کارهای من، کافیست به مردم بقبولانم که اولا انسان دارای میل و اختیار آزاد است پس میتواند از این امتیاز استفاده کرده و به خدا نه بگوید. دوما زیبایی‏ها و لذتهای دنیا را ابدی و جاودانه نشان داده و قدرت و توانایی انسان را برای رسیدن به آنها نامحدود. مدام همان آش سرخی را درست میکنم که یعقوب درست کرد و آن را دائما به مشتاقان آن تعارف میکنم تا اینکه از دست من گرفته و آن را بخورند. محبت اولیه مسیح را از دل آنها بیرون میکنم. صلیب را برای آنها رنگین و زیبا میکنم تا حدی که فقط به نگاه کردن به آن قانع شوند نه دنبال کردن آن. مذاهب تازه درست میکنم. خدایی تازه خلق میکنم. نام قتل و کشتن را به جهاد، نام زنا را به صیغه یا نیاز جسمانی، نام دزدی را به نیاز و احتیاج، نام دروغ را به تقیه، نام کشتار مخالفین را توهین به مقدسات، نام بیخدایی را به آرمانهای انسان مبدل میکنم. به آنها رنگی تازه داده و طوری آن را در ذهن انسان پرورش میدهم که گویی خود خدا این را گفته است و عمل نکردن آن بر خلاف دین و آرمان انسان باشد.  دینی را وامیدارم که شما را قبول داشته باشند اما بر ضد شما باشند. کتاب شما را اسمانی بدانند اما کتاب شما را بسوزانند. بگویند شما مردم اهل کتاب هستید اما شما را به زندانها بیاندازند و به شما اتهام جاسوسی و خیانت به کشور بزنند. کلیسا را به یک رقابت تجاری بین کلیساهای دیگر تبدیل کنم. ایمانداران مسیحی را بر سر اصول الهی سرگرم کنم تا این اندازه که از بشارت انجیل به اصطلاح صلح مسیح غافل شوند. ایمانداران مسیحی را از کلیسا دور کرده و آنها را قانع میکنم که فقط کلیسا رفتن و فقط انجیل خواندن نشانۀ مسیحی بودن نیست. روز و شب در گوش ایماندار مسیحی زمزمه میکنم که محال است گناه و ننگ گذشتۀ او پاک شده باشد. روز و شب سعی میکنم تا به آنها بقبولانم حالا که چند صباحی به کلیسا میروی و موعظه ها را گوش میکنی تو واقعا همه چیز را در بارۀ مسیح میدانی. بر آنانی که در خدمت به کلیسا هستند، بیشترین فشار را وارد میکنم، از راه همسر، فرزند، خویشان، کار، جسم، از تمام جبهه به او حمله کرده تا او را به زانو در آورم. دل ایماندار مسیحی را به توبه سخت میکنم. چشم ایماندار مسیحی را به دیدن ضعفهای خود بسته، گوش او را به صدای روح القدس سنگین کرده، دهان او را به گفتن هجویات و زشتیها باز و به بردن نام مسیح و انجیل او بسته، دل او را به محبت مسیح سرد میسازم. تمام تلاش من بر این خواهد بود که روح خدا را از تمام زندگی ایماندار بیرون بکشم. طوری که او را ذره ذره در میل و اختیار شخصی او پیش برده، تا جایی که او بر کرسی دل خودش نشسته و فرمان بدهد نه روح خدا در او. "

 به اینجا که رسید. کمی مکث کرد. ابروهایش را با کبر و غرور فراوان به بالا انداخت و ادامه داد:

" و من میتوانم روزها از ابعاد تلاش خودم سخن بگویم که بی توقف پیش میرود."

تا دهانم را باز کردم که حرف بزنم.

 گفت: " من کتاب پیدایش را قبول ندارم."

 او سوال مرا از پیش فهمیده بود.

 گفتم:" ابعاد فعالیت شما بسیار گسترده است اما با توجه به تمام این ابعاد فعالیتهای شما برای مقابله با کارهای خدا در بین انسانها، و با توجه به اینکه سعی دارید تا من قانع شوم که قدرت شما بیشتر از خداست. جالب این است که اسناد متعددی داریم که نشان میدهد، به رغم تمام تلاشهای شما، هنوز خدا قادر است انسانها را از دست شما نجات دهد. کمااینکه تاکنون انجام داده است. کتابمقدس علنا بر خلاف ادعای شما نشان داده است که قدرت و تسلط خدا بر شما قطعی و یک امر ثابت شده است. در کتاب پیدایش میخوانیم در باغ عدن این خدا بود که بر شما حکم صادر کرد نه شما بر خدا. خدا شما را لعنت کرد و به شما گفت: شما از تمام موجودات دیگر ملعون تر هستید؛ نظر شما در این مورد چیست؟ از حیله گری یعقوب استفاده کردید و او را به شدت در دردسر و مصیبت قرار دادید اما این یهوه بود که او را به سمت بازگشت به خودش هدایت کرد. از غرور یوسف استفاده کردید، کینۀ او را در دل برادرانش قرار دادید، به قصد کشت او را به چاهی انداختند، به بردگی فروخته شد، در سرزمینی غریب در بین مردمی غریب و فرهنگی غریب و دینی غریب زندگی کرد، اما با خدایش وفادار ماند و شما با تمام قوت خودتان در زن فوطیفار وارد شدید تا او را ناپاک کنید، اما او به خدایش وفادار ماند. و برای این پاک ماندن حتی زندان و سختی را نیز متحمل شد. در ایوب که خود شما شخصا در حضور خدا وجود دارید، این خداست که به شما فرمان میدهد و علنا قدرت و توانایی شما را بر وارد کردن آسیب و مصیبت بر ایوب را محدود میکند و این اوست که از شما میپرسد شما کجا بودید و نه شما از او. در ضمن در کتاب زکریا نیز میخوانیم که این خداست که بر شما  فریاد میزند( زکریا 3: 1- 2) هر چند سعی کردید تا از آنچه که در درون یونس در بارۀ دشمنانش بود استفاده کنید و هم او را از خدا نااطاعت کنید و هم مردم نینوا را با خودتان همراه کنید، اما باز میبینیم که شما قادر نبودید که جلوی آن ماهی بزرگ را بگیرید که یونس را نبلعد و از این طریق او به توبه نزد خدا زانو بزند. در کتب عهد جدید عیسی در بیابان بر تمام وسوسه‏های شما غلبه میکند، در جایی میگوید، شما را دیده است که از آسمان با سر سقوط کرده‏اید، عیسای مسیح در بارۀ شما بطور واضح و اشکار فرموده است که:" او از اول قاتل بود و در راستی ثابت نمیباشد از آنجهت که در او راستی نیست هر گاه بدروغ سخن میگوید از ذات خود میگوید."( یوحنا 8: 44) " رساله‏های عهد جدید علنا و بطور واضح تمام ایمانداران را بر علیۀ شما صف آرایی کرده است و با شما وارد نبرد شده است. پولس رسول میگوید:" اسلحۀ تام خدا را بپوشید تا بتوانید با مکرهای ابلیس مقاومت کنید."( افسسیان 6: 11)

  اجازه نداد تا ادامه بدهم، با نگاهی نافذ به من خیره شد. سکوتی سرد بین ما حاکم شد. ناگهان با صدایی بلند و قوی رو به من گفت:

" در ضمن کلام میگوید که هرگز کسی را حکم افترا نزنید؟ میکائیل نتوانست به من افترا را نسبت بدهد ( یهودا 9)چگونه شما به دروغ به من افترا میزنید؟ در ضمن چرا از کتاب پیدایش برای من سند میاورید یا از کتب عهد جدید؟ قرآن چه؟ آیا قرآن با کتاب پیدایش موافق است؟ قرآن هم یک کتاب آسمانی است و از وحی الهی صادر شده است. پس چرا کتاب پیدایش با قرآن مطابقت ندارد؟"

من به یادداشتهای خودم نگاه کردم و ادامه دادم:

" اتفاقا این یکی از سوالات بنده خواهد بود، اما من به شما افترا نزدم. کتابمقدس نیز به شما افترا نمیزند بلکه از یک حقیقت سخن میگوید. کمااینکه خود شما در آغاز این مصاحبه اشاره کردید، کتابمقدس معتقد است که شما در آغاز فرشته ایی والا و بسیار نزدیک به خدا بودید. شما دارای حکمت و هنری به غایت فراوان بودید. و قدرت بسی بیشتر از مابقی فرشتگان خدا بوده است. قرآن هرگز به شما چنین امتیاز و برتری نمیدهد. قرآن فقط میگوید شما از آتش خلق شدید؟ که خود شما میدانید این تماما هجو و بی اساس است و شما از آتش خلق نشدید. اطلاعات کتابمقدس در بارۀ شما بدون شک بسیار دقیق است. اما نکته در اینجاست که همین کتابمقدس آغاز گمراهی و طغیان شما بر علیۀ خدا را نیز اشاره و ثبت کرده است. ما به شما افترا نمیزنیم این آن شخصیتی است که در شما وجود دارد و شما خودتان بهتر از من میدانید که من حقیقت را میگویم. چرا این حرف را میزنم ؛ شما در ابتدای گفتگوی ما در بارۀ شخصیت خود بر طبق کتاب حزقیال با ما سخن گفتید. شما تمام بخش حزقیال نبی را در بارۀ خودتان که تایید و شکوه و جلال شما بود را فرمودید اما درست آن بخش آخر را که در بارۀ سقوط شما از آن مقام والا بوده را حذف کرده و از آن هیچ نگفتید . در این بخش که به همان اندازه حقیقت دارد که آیات قبلی آن حقیقت دارد ما آغاز عوض شدن شخصیت شما و دشمنی شما را با خدا میخوانیم. این افترا نیست. این آن چیزیست که بر شما پیش آمده است. در ادامۀ این بخش میخوانیم که:" اما از کثرت سوداگریت بطن ترا از ظلم پر ساختند پس خطا ورزیدی و من ترا از کوه خدا بیرون انداختم و ترا ای کروبی سایۀ گستر از میان سنگهای آتشین تلف نمودم. دل تو از زیبائیت مغرور گردید و به سبب جمالت حکمت خود را فاسد گردانیدی. لهذا ترا بر زمین میاندازم و ترا پیش روی پادشاهان میگذارم تا بر تو بنگرند."( حزقیال 28: 16- 17 ) همینطور که میبینید این آنچه بود که بر شما روی داد. خدا با شما هیچ دشمنی نداشت. میگوید:" پس خطا ورزیدی." یعنی شما. آنگاه چون خطا کردید میفرماید:" ترا از کوه خدا بیرون انداختم." سپس به نکاتی در بارۀ دلیل سقوط شما از نزد خدا اشاره میکند به : مغرور شدن از آنچه داشتید و به فساد افتادن دانش شما بدلیل غرور شما. همان زیبایی و دانشی که در آغاز خدا به شما بخشیده بود. و بنظر میرسد که این آغاز تغییر و تبدیل شما از آن مقام والای فرشتگان تا به این مقام بوده است. نظر شما در این مورد چیست؟"

تا به اینجا هیچ حرفی نزده  و اجازه داده بود تا من سخنانم را تمام کنم. در طول صحبتهای من او مدام سرش را به ارامی به عنوان تصدیق بالا و پایین برده بود و این برای من قابل هضم نبود. پاسخ داد که:"

" من به شما افتخار میکنم که مطالعه دارید و میدانید از چه چیزی حرف میزنید. اما برداشت شما از آیات کتابمقدس اشتباه است. منظور این ایات این نیست که من همیشه خدا را ترک کردم. بله من در یک مرحله خواستم تا به مقام خدایی بالا بروم و من فکر کردم که شایستۀ این هستم. بله من خطا کردم، اما یادتان باشد که خدای ما خدایی مهربان است. همانطور که کلام میگوید:" اگر گناهان شما مثل ارغوان باشد مانند برف سفید خواهد شد و اگر مثل قرمز سرخ باشد مانند پشم خواهد شد."( اشعیاء 1: 18) آیا در کلام نخوانده‏اید که میگوید:" خداوند خدای ما را رحمتها و مغفرتها است هر چند بدو گناه ورزیم."( دانیال 9: 9)

من که گویی قوتی عظیم در حافظه و یادمان من از کتابمقدس ریخته شده بود. پاسخ دادم که:

" همچنین کلام خداوند میگوید:" زیرا میدانید که بعد از آن نیز وقتی که خواست وارث برکت شود مردود گردید. زیرا که جای توبه پیدا ننمود. با آنکه با اشکها به جستجوی آن بکوشید."( عبرانیان 12: 17) و در جای دیگر میگوید:" پس اگر چه خویشتن را با اشنان بشویی و صابون برای خود زیاده بکار بری اما خداوند یهوه میگوید که گناه تو پیش من رقم شده است." ( ارمیاء 2: 22)

با چهره‏ایی بسیار روحانی در حالی که سیمایش برق میزد با نگاهی فروتن پاسخ داد:

" کلام میگوید: زیرا خداوند تا به ابد او را ترک نخواهد نمود. زیرا اگر چه کسی را محزون سازد لیکن بر حسب کثرت رافت خود رحمت خواهد فرمود."( مراثی ارمیاء 3: 31و 32 ) من فکر نمیکنم خدای رحیم ما اینقدر خشن و پرغضب باشد که کسی را به نابودی و فنا بکشاند. یا به اصطلاح شما به جهنم بفرستد. آن هم کسی که تا این اندازه نزد او عزیز و ارجمند بوده است. برای چنین افرادی اصلا جهنمی وجود ندارد. و راستش را بخواهید من جهنم را رد میکنم و به آن اعتقاد ندارم. من معتقد هستم یک خدا هست و یک بهشت و همه در آن بهشت دور هم خواهیم بود. چرا این ادعا را میکنم؟ کلام میگوید:" زیرا که یهوه خدای تو خدای رحیم است ترا ترک نخواهد کرد و ترا هلاک نخواهد نمود."( تثنیه 4: 31)."

انرژی و قوت خود را جمع کرده و پاسخ دادم:

" من با شما موافقم. خدای ما پر از فیض و رحمت و بخشش است. اما اجازه بدهید تا به شما نکته‏ایی را یادآوری کنم هر چند میدانم که شما نیازی به یادآوری کردن ندارید و دقیقا میدانید از چه سخن میگویم!" به من لبخند زد. من به آن توجهی نکردم. ادامه دادم:

"  یادتان میاید روزی که شما به همراه آدم و همسر ایشان حوا در باغ عدن بودید؟ خدا به آدم چه فرمانی داد؟ و شما از آن خبر داشتید طوری که آن را بعدا در گفتگوی خودتان با حوا عنوان کردید. خدا به آدم فرمود که:" از همۀ درختان باغ بی ممانعت بخور اما از درخت معرفت نیک و بد زنهار نخوری زیرا روزی که از آن خوردی هر آینه خواهی مُرد."( پیدایش 2: 16- 17 ) خود شما به حوا گفتید:" آیا خدا حقیقتا گفته است که از همۀ درختان باغ نخورید؟" ( پیدایش 3: 1) پس شما این ممنوعیت آدم و حوا را از خوردن آن دو درخت خبر داشتید. و مجازات آن را نیز. زیرا خوردن و نااطاعتی کردن از فرمان خدا مجازات و تنبیه را به همراه داشت کمااینکه بر خود شما وارد شد. بر طبق گفتۀ خودتان و بر طبق آیات کتابمقدس شما رهبری سرایندگان و نوازندگان سرودهای پرستشی برای یهوه را در اختیار داشتید. پس شما از قدوسیت خدا با خبر بودید و میدانستید که او مطلقا پاک است و هرگز نمیتواند گناه را تحمل کند و گناه نمیتواند در نزدیک خدا ساکن شود. زیرا او پاک است. اگر خدا به آدم و حوا نمیگفت که:" هر آینه خواهی مُرد." آنوقت شما درست میگفتید که تنبیهی وجود ندارد اما خدا مزد نااطاعتی را از همان ابتدای خلقت تعیین نمود. این از شما شروع شد و بر انسان روی داد و تا به همین امروز وجود دارد. پس درست است که خدا بخشنده و رئوف است، اما دقیقا به دلیل قدوسیت خدا، او عادل نیز هست و باید گناه را مجازات کند. و او کرد و میکند."

ناگهان با عصبانیت پاسخ داد:

" پس اگر او گناه را تنبیه میکند، و گناهکاران را نابود میکند، چرا انسان هنوز زنده است، انسانی که هنوز گناه میکند؟"

گفتم:

" کلام خداوند میگوید:" اگر بازگشت نمایی من بار دیگر ترا به حضور خود قایم خواهم ساخت."( ارمیا 15: 19) هوشع میگوید:" بیایید نزد خداوند بازگشت نماییم زیرا که او دریده است و ما را شفا خواهد داد او زده است و ما را شکسته بندی خواهد نمود."( هوشع 6: 1 ) پطرس رسول همان کسی که به قوت شما خدای خود را سه بار منکر شد اما سپس با چشمانی اشکبار توبه نمود در رسالۀ خود مینویسد:" خداوند در وعدۀ خود تاخیر نمی‏نماید چنانکه بعضی تاخیر میپندارند بلکه بر شما تحمل مینماید چون نمیخواهد که کسی هلاک گردد بلکه همه به توبه گرایند."( دوم پطرس 3: 9 ) شما خودتان گفتید خدای ما خدای پرفیض و رحیم است. بله هست، اما بخشش باید با توبه و بازگشت همراه باشد. در حزقیال بطور واضح و آشکار میخوانیم که:" به حیات خود قسم که من از مُردن مرد شریر خوش نیستم بلکه خوش هستم که شریر از طریق خود بازگشت نموده زنده ماند."( حزقیال 33: 11 ) "

با لبخندی که تمسخرآمیز و توهین کننده بود رو به من گفت:

" خود شما بالاتر گفتید کلام خدا میگوید:" :" پس اگر چه خویشتن را با اشنان بشویی و صابون برای خود زیاده بکار بری اما خداوند یهوه میگوید که گناه تو پیش من رقم شده است." ( ارمیاء 2: 22) اما اینجا میگوید او گناه را پاک میکند. این ضد و نقیض نیست؟ این مسخره کننده نیست؟"

من با همان قاطعیت پاسخ دادم:

" کلام خداوند میگوید:" و خداوند بدل مینگرد."( اول سموئیل 16: 7) از دل آغاز شد با دل خاتمه می یابد. آیا دل ما عوض شده است؟ اگر نه، خدا دل را میداند، پس توبه ایی پذیرفته نمیگردد. آیا دل عوض شده است؟ آری، اگر گناهان تو مثل ارغوان باشد او آن را مانند برف سفید خواهد کرد. تمام نکته در این است که آیا در باغ عدن شما یا آدم و حوا، توبه و بازگشتی از ته دل و با قلبی شکسته برای نااطاعتی و گناه انجام شده بود؟ خیر. خدا فقط آدم و زن را مخاطب قرار داد و از آنها پرسید چرا به چنین گناهی دست زده اند، از شما نپرسید. چرا؟ زیرا او طینت و درون شما را میدانست که آلوده به گناه و خطا هست و توبه ناپذیر هستید. اگر توبه پذیر بودید که هرگز بر علیۀ او شورش نکرده و جماعت گسترده‏ایی از فرشته های او را با خود نمیبردید. درست به همان اندازه که انسان توبه ناپذیر قطعا نابود خواهد شد و به هلاکت ابدی میرسد. همینطور فرصت بازگشت و توبه همواره به انسان داده شده است. بله انسان خطا میکند اما همواره میتواند نزد خدا آمده و با قلبی شکسته توبه کند. درِ توبه همیشه برای انسانِ توبه پذیر و دوستدار خدا باز است. اما همیشه بر روی آن کسی که قلبش سنگین و روحش مرده و جانش تماما در فساد در شهوت و غرور لذت میبرد و فربه میشود بسته است."

با صدایی دلسوزانه گفت:

" شما دائما بر علیۀ من حرف میزنید. نمیدانم چه بدی من بر علیۀ شما کردم. من بعید میدانم شما ایماندار واقعی به مسیح باشید. زیرا خود مسیح هم دشمنانش را بخشید. شما بر خلاف کتابمقدس سخن میگوید و من نمی دانم از کجا تعلیم گرفته‏اید. تعلیم شما دروغین بوده و شما یک مسیحی نیستید."

من که از نجات دهندۀ خودم مطمئن بوده و از کار عظیم او بر صلیب و وعدۀ عظیم فیض او به گواهی نجات من. به این اتهام او هیچ توجهی نکردم. هر چند کمی احساسات مرا جریحه‏دار کرد. اما باز یکبار دیگر روح مقدس خدا در من مرا تقویت نمود و شهادت به نجات و فرزندخواندگی من داد. رو به او گفتم:

" فکر نمیکنم وقت زیادی داشته باشم. سوال بعدی من این است که اگر بخواهید خودتان را سمبل و نشانۀ بارز چیزی بدانید چگونه خودتان را معرفی میکنید: مثلا کتابمقدس در بارۀ خدا میگوید: تخت او از رحمت و عدالت و صداقت آراسته است، او قدوس است، مهربان و پرفیض است. شما چگونه خودتان را معرفی میکنید؟"

شانه‏اش را بالا انداخت و سینه‏اش را سپر کرد و با نگاهی نافذ به من خیره شد:

" بعد از این همه اتهامات ناروا به من نمیدانم چیزی هم برای من مانده است تا از خودم دفاع کنم؟( چشمانش برق زد. و دستانش را به نشانۀ تسلیم شدن در هوا تکان داد!) با تمام این افتراها و توهین‏ها؛ من افتخار میکنم که خودم را خداوند لذت و شادی بدانم. من معتقدم انسان میتواند به هر نوع و به هر شیوه‏ایی شادی و خوشبختی خودش را بدست بیاورد. او موجود قدرتمندی است و آزادی و زیستن در آن در تمام ابعاد گستردۀ آن حق مسلم اوست. انسان اعضایی جسمانی دارد و او باید از این اعضا استفاده کند و به ارتقا و پیشرفت دست پیدا کند و من تمام همت و تلاش خودم را برای موفقیت و پیروزی چنین انسانی انجام میدهم. آیا این بر خلاف راستی و صداقت و عدالت است؟ ایا این نشان محبت من نیست؟ من صاحب دنیا و حکومت بر آن هستم و آن را به هر کس که بخواهم خواهم داد.( آهنگ صدایش بالا و بالاتر میرفت و بنظر میرسید از خشم و عصبانیت پر میشد) در ضمن من آنچه در بارۀ شخصیت خدا میگویید را قبول ندارم. خود خدا نیز قبول ندارد! خود او به من گفته است که انسانها از او بت ساخته اند و او از این ناراحت است. قصد او این نبود که انسان تمام فکر و دل و جان خود را به او بسپارد! اما انسان بت پرست است و مدام گمراه میگردد. و شما این را به گردن من میاندازید. شما گناه و خطا و ناتوانی انسان را در غالب آمدن بر وسوسه‏های او را به گردن من میاندازید."

پرسیدم:

" آیا شما همچنین خودتان را حاکم بر شهوت و غرور و منیت انسان میدانید یا نه؟"

او با سبکسری پرسید:" شما آن را شهوت میدانید، من آن را لذت بردن از جسم؛ آیا این حق هر انسانی نیست. شما آن را غرور میدانید، من آن را اتکا به نفس میدانم. شما آن را منیت میدانید، من آن را قابلیت انسان برای برتری و پیروزی میدانم. آیا خدا یا هر کسی دیگر اختلافی با این موارد میتواند داشته باشد؟"

 خود او فرصتی را به من داده بود تا سوال قبلی خودم را ادامه بدهم، پس پرسیدم:

" خیر. اما در طول کتب مقدس مسیحی ما افرادی را داریم که از تمام این موارد چشم پوشی کردند، تنها به یک دلیل، زیرا آنها" حرفم را قطع کرد و خودش آن را ادامه داد:

" به خدا ایمان داشتند. ایمان یعنی چه؟ ساختۀ ذهن شماست. ایمان به خدا وجود خارجی ندارد. شما آن را ایمان میدانید من آن را تعصب و نادانی شما به حقایق زندۀ اطراف."

 من گفتم:" در رسالۀ عبرانیان میخوانیم که مردم با ایمان داشتن به خدا، مرگ و شکنجه و دوری و فقر و توهین‏ها را متحمل شده‏اند. یوسف بخاطر خدا تن به شهوت خود نداد، موسی تمام افتخارات مصر را بخاطر خدا ترک کرد، داود هر چند گناه کرد و خود را تسلیم شهوت و قدرت خود کرد، اما بعد از آن توبه میکند و آمرزش و بخشش را از خدا میطلبد و تمام خواری‏ها و دربدری‏ها را مستحق خود میداند هرچند در آن زمان پادشاه اسرائیل بود. اگر شما میفرمایید، قدرت شما با خدا برابر است، و شما در درون گناه انسان حکومت میکنید و از آن نطفۀ گناه در او استفاده کرده و او را با خودتان همراه کرده و او را بر علیۀ خدا نااطاعت میسازید، پس چرا این افراد به رغم گناهان و نااطاعتی خود از خدا باز همواره به خدا وفادار ماندند؟ و گویی شما نتوانستید بر آنها پیروز شوید؟"

با تاسف و خواری به من نگاه کرد و گفت:

" شما حاضرید این داستانها را گوش کنید، اما به آنچه امروز در این قرن حاضر من قادر به انجام آن هستم، توجه نکنید. مگر نه اینکه انسان امروز به این نتیجه رسیده است که دین افیون توده ها است. و مذهب باعث ویرانی انسان. این داستانها تخیلات آدمی است و برای نسل پیشرفتۀ امروز غیرقابل اجرا هستند."

من گفتم:

" اگر شما حوادث کتابمقدس را رد کنید، ایا ماهیت و وجود خودتان را نیز رد نکرده‏اید؟ اگر آنچه که کتابمقدس میگوید، نادرست و داستان باشد، پس چرا وجود شما تا به امروز تا به این اندازه حقیقی و لمس شدنی است، یعنی درست به همان شدتی که کتابمقدس از شما سخن گفته است؟"

برقی از چشمانش ساطع شد و برایم دست زد. من سر در نیاوردم. همانطور که دست میزد گفت:

" میبینم که خیلی باهوش هستی. اما بیا این هوش و استعداد خودت را بر روی این مطالب تلف نکن و بر روی چیزی جدی تر سرمایه گذاری کن. نگاه کن دنیای بیرون را، از این استعداد تو میتوانم ترا به اوج برسانم. شهرت ترا جهانی خواهم کرد. حیف از تو و از این هوش تو که در این دین و مذهب محدود شده است!"

و این همان وسوسۀ کهنه و قدیمی او بود. و خدا را شکر که از آن آگاهی داشتم. از او پرسیدم:

" شما در بالاتر فرمودید که قرآن را بر کتاب پیدایش ارجحیت میدانید؟"

سرش را با قاطعیت تکان داد و گفت:" آنچه در قرآن نوشته شده است، بسیار جالب است. من اسلام را دین کامل میدانم و قرآن را کتاب آسمانی و آخرین کتاب میدانم. من ترجیح میدهم از این کتاب با من سخن بگویید تا از کتاب پیدایش. من میتوانم از میان این کتاب انگیزه های فراوانی برای خواستۀ انسان ببینم."

وقتی گفتگویمان به اینجا رسید احساس کردم به جایی رسیدیم که باید آخرین سوالات خودم را مطرح کنم قبل از اینکه منشی شیطان بیاید و اعلام کند که وقت من تمام شده است. پس رو به شیطان گفتم:" از آنجایی که وقت زیادی برای این ملاقات نداریم، و با تشکر از شما از پاسخ دادن به سوالات بنده، در این مدت کوتاه که باقی مانده است، بنده دوست دارم آخرین سوالات خودم را از شما بپرسم. نظر شما در بارۀ عیسای مسیح چیست؟ با توجه به اینکه شما قرآن را برتر از کتابمقدس میدانید، آیا معتقد هستید که مسیح پسر خدا بود یا نه؟ زیرا قرآن به خداوندی مسیح معتقد نیست. اما خود شما میدانید که مسیح که بود. آیا شما عیسای مسیح را قبل از اینکه خداوند شما را خلق کند، به همراه خدا در باغ عدن دیدید یا نه؟"

لبانش را در هم کرد. نفس عمیقی کشید. احساس کردم کمی از این سوال عصبانی شده است اما سعی میکند تا عصبانیت خودش را نشان دهد. پس با لبخندی بسیار گرم که در آن هرگز نشان نمیداد که عصبانی است!پاسخ داد:

" شنیدن بعضی از حقایق برای انسان بسیار سنگین است به همین دلیل من به آنها اشاره نخواهم کرد مبادا شما گمراه شوید! حقیقت این است که آنچه قرآن در بارۀ عیسی بن مریم میگوید بیشتر به حقیقت نزدیک است تا آنچه کتابمقدس که دست نوشتۀ انسان است. کتابمقدس میخواهد به عیسی الوهیت و خداوندی را بدهد، قرآن میگوید او یک پیامبر یهود بود که بسیار برجسته و والا بود و من هیچ اشکالی با این ندارم." پرسیدم:

" قرآن در سورۀ مریم میگوید که مسیح از روح القدس بارور شده است."

پاسخ داد:

" بله. این به این معنا نیست که او خداست. این به این معناست که او از روح خدا پر بود برای همین در قرآن او را روح الله میخواند."

پرسیدم:

" قرآن میگوید مسیح مُرده را زنده کرده است. و شما میدانید که این فقط کار خدا است."

به چابکی پاسخ داد:

" ایلیا هم پسر مردۀ پیرزن را در صور و صیدون زنده کرد. پس ایلیا هم خدا بود؟"

گفتم:

"ما تنها به یک معجزه اشاره نمیکنیم. زیرا مسیح تنها مرده را زنده نکرد بلکه معجزات بزرگ دیگر نیز انجام داد که خود قرآن معتقد است این معجزات را تاکنون هیچ پیامبری انجام نداده است.اسناد قرآن معتقد است که او دیوها و ارواح پلید را از انسانها بیرون میکرد. این با آیات کتابمقدس کاملا هماهنگ است. ما میدانیم که شما رهبری تمامی این ارواح را در دست خود دارید. اکنون تمام این تکه های گفته شده در قرآن را پشت سر هم بگذارید: او از روح القدس بارور شد. نامش به روح الله ملقب گشت در ضمن به او کلام الله نیز گفته اند. مُرده را زنده کرد. ارواح پلید را بیرون کرد. و معجزات عظیم دیگر که فقط از جانب خود خدا ممکن و میسر است"

اجازه نداد تا حرفم را تمام کنم. بلند شد ایستاد.

" من عیسی بن مریم را قبول دارم. من بارها در کلیساها، مساجد، معابد، دانشگاهها، رسانه‏های گروهی اعلام کرده‏ام که عیسی پسر مریم یک فرد شاخص و توانا و وارسته بود. هست و خواهد بود. دارای قدرتی مافوق است. در بین مردمی نامطیع زندگی کرد که ارزش او را ندانستند! و آنوقت با او دشمنی کردند. متاسفانه در آخرین روزهای زندگی او اتفاق بدی افتاد و واقعا جای تاسف است. مردم او را تحویل رومیها دادند اما این آن نکته ایست که شما باید بفهمید در همان روز بلافاصله چهرۀ او عوض شد و مردم او را تشخیص ندادند. سپس مردی را مصلوب کردند که آن مرد یهودای اسخریوطی بود اما عیسی هرگز مصلوب نشد. زیرا او به غایت اسرار رسیده بود، او پردۀ حجاب را دریده و به خداوندی خدا رسید، پس چرا باید میمرد؟ خدا که نمیمیرد! مادامی که خداوندی مسیح بشارت داده نشود من با آن هیچ اشکالی ندارم."

پرسیدم:

"پس با این حساب شما میفرماید که او برای گناهان دنیا نمرد؟"

" شما مسیحیان بسیار موذی و نابکار هستید! شما میخواهید از مرگ مسیح بر صلیب به خداوندی مسیح اشاره کنید، به گناه اولیۀ آدم و حوا اشاره کنید، به کفاره اشاره کنید، و به اینکه فقط خدا میتواند گناه را کفاره کند و اینکه خدا بود که بر صلیب مرد. پس اگر خدا بر صلیب مرد و خدا راه رستگاری را به انسان نشان داده است، چرا باید دین دیگری بعد از مسیحیت باشد و چرا پیامبر دیگری باید بیاید؟ این حیلۀ شماست. من بر علیۀ این عمل کردم. من با تمام قدرتم دین اسلام را حمایت میکنم. شما مسیحیان همیشه میخواهید تافتۀ جدا بافته شوید و زود به مرگ مسیح برای گناه اشاره میکنید. و مدام تکرار میکنید: گناه، گناه، گناه...این انسانی نیست! شما به مردم توهین میکنید. آنچه که شما آن را گناه میدانید من آن را خطای انسان میدانم و این کاملا طبیعی است. پیش میاید. پس من هرگز معتقد نیستم که مسیح برای گناه انسان مرد. هرگز! در ضمن به اطراف خودت نگاه کن! مگر نه اینکه هنوز شرارت و فساد و ظلم و گناه وجود دارد، پس عیسی چگونه میتواند برای گناه مُرده باشد؟ در ضمن او یک شخصیت والا بود  یک پیامبر اولاالعزم، و الله پیامبر خود را هرگز نمیکشد. چرا باید چنین شخصی برای انسان بمیرد؟ که چه بشود؟"

پرسیدم:

" خود  قرآن در آل عمران سورۀ 55 میگوید که خدا مسیح را متوفی کرد. یعنی مسیح بر صلیب مُرد. آیا این را قبول دارید؟"

به تمسخر لبخندی زد و پاسخ داد:

" در سورۀ النساء آیات 157 و 158 میخوانیم که مردم گمان بردند که عیسی را کشتند اما او را نکشتند. بلکه ما روح او را بالا بردیم. پس وقتی در آل عمران میگوید ما او را متوفی کردیم یعنی ما بر صلیب نمرد، بلکه روح او نزد خدا رفت. برداشت عربی کلمۀ متوفی در واقع همان گرفتن و سپردن روح است. پس قرآن نمیگوید عیسی بر صلیب مُرد. بلکه خدا قبل از اینکه او بمیرد او را نزد خود به آسمان برد." سپس سرش را به ارامی تکان داد، به ساعتش نگاهی گذار انداخت و گفت:

" و شما مجددا از این کتابهای گمراه و دست بردۀ انسان حرف میزنید. تمام این کتب جعلی و ساختۀ دست انسان است و من قویا آنها را رد میکنم و دستور میدهم که هیچکس نه آنها را بخواند و نه آن را تایید نماید. من دستور داده ام که روح مخالفت و ستیزه جویی را با کتب عهد عتیق و جدید در دنیا گسترش دهند و اذهان مردم را برای درک آن خواهم بست و شعلۀ مخالفت و دشمنی بر علیۀ این کتب را گسترش میدهم. من مسیحیانی را مامور کرده ام که به اطراف دنیا سفر کرده و در کلیساها موعظه کنند که این دیوارهای اختلاف مذاهب برداشته شود. شما از عیسای خداوند خودتان در حال ساختن برجی هستید و خودتان را پشت آن قرار میدهید. و این افراد مامور شده اند که این دیوارها را بردارند. تمام مذاهب به نوعی درست میگویند. صدها راه رسیدن به خدا وجود دارد. هر کس ازاد است خدای خود را پرستش کند زیرا خدا به او ارادۀ آزاد داده است. پس چرا مسیحیت اصرار دارد که الان کند، تنها مسیح راه و نجات است و  تنها مسیح نجات دهنده است."

لحن صدایش بسیار عصبی به نظر میرسید. من پاسخ دادم:

" مسیحیت بر طبق تعالیم مسیح عنوان میکند. مسیحیت از خودش این را در نیاورده است. مسیح فرمود: "من راه و راستی و حیات هستم و هیچکس جز بوسیلۀ من نزد پدر نمیاید." این پیام به همین سادگی خودش به مدت دو هزار سال بشارت داده شده است."

با مسخرگی گفت:

" پس همۀ مردم اشتباه میکنند و فقط شما راست میگویید؟"

" خیر کتابمقدس این را نمیگوید، میگوید همۀ مردم حقیقت را نمیدانند و آنها در تاریکی نشسته اند و این بر ماست که این حقیقت را اعلام کنیم."

اکنون طول اتاق را با قدمهای محکم و تند بالا و پایین میرفت. آشوب و اضطرابی عجیب در من ریخت. چشمانم را بستم تا دعا کنم. اما فریاد شیطان مرا تکان داد.

"  شما مسیحیان به خداوندی مسیح خیلی میبالید در حالی که خداوندی من برتر از اوست." سیمای جذاب او چروکیده میشد و بوی متعفنی ذره ذره اتاق را پر میکرد. تمام درون من در آتشی میسوخت و دائما در قوت نام مسیح خداوند را در خودم تکرار میکردم که به من قدرت بدهد.

او که عصبانیتش گویی اوج میگرفت، ادامه داد:

" از همان روز اول مخالف یگانگی مسیح با خدا بودم. من فرشتۀ برتر خدا بودم. پس چرا مسیح باید قبل از من میبود؟ من از همان آغاز از مسیح بیزار بودم، زیرا چیزی در او میدیدم که من هرگز نداشتم و این مرا آزار میداد. من نزدیکترین فرشته به خدا بودم، قوت و قدرت من بسیار والا بود و حکمت من بینهایت، اما در برابر مسیح گویی من هیچ نداشتم. عداوت من با خدا از همینجا شروع شد، که چرا مسیح را بیشتر از من دوست دارد. چرا مسیح باید با خدا در زمان آفرینش باشد، حتی قبل از آفرینش و من نباشم؟ دشمنی من با مسیح بود که باعث شد تا آدم و حوا را گمراه کنم. چون میدانستم به این طریق مسیح را میتوانم به روی زمین بیاورم و او را بالای صلیب بکشم." فریادی گوشخراش کشید و من که در نام مسیح قوت و آرامشی غیرقابل بیان بدست آورده بودم، بسیار خونسرد به این آشوب و تلاطم او نگاه میکردم و عظمت خداوندم را در آن میدیدم که چگونه حقیقتا بر این موجود پلید قدرت دارد. و خدا را در دلم با تمام وجود سپاس گفتم.

شیطان هنوز با عصبانیت طول اتاق را قدم میزد

" هر چند حکم خدا را در بارۀ خودم شنیدم که:" او سر تو را خواهد کوبید." ( پیدایش 3: 15) اما همین که بتوانم دل خدا را بخاطر مرگ مسیح بر صلیب بشکنم و خود مسیح را خوار و توهین شده و شلاق خرده و مصلوب کنم توانسته بودم انتقام خودم را از هر دوی آنها بگیرم. و گرفتم"

به سمت من میامد. من از جایم بلند نشدم. بالای سر من ایستاد. احساس کردم الان مرا در دستان خودش خرد میکند اما هرگز دست به روی من دراز نکرد، و گویی قوت عظیمی او را از من پس کشید. و اجازه نداد تا به من دست بزند. دستانش را در هم گره کرد و رو به من گفت:

" این دشمنی از ابتدا بوده، در تمام طول تاریخ بشریت بوده، بر بالای صلیب بوده، بعد از رستاخیز مسیح بوده و تا به امروز هست و تا به آخر نیز خواهد بود و شما ایمانداران مسیحی قادر نیستید که مانع آن بشوید. من میدانم سرنوشت من چیست. من میدانم چه چیزی در انتظار من است. اما تا به آن لحظۀ آخر هرگز ثانیه ایی از گمراه کردن شماها و گمراه کردن مردم دنیا و شکنجه و آزار دادن ایمانداران مسیحی کوتاهی نخواهم کرد. هرگز! شماها انسان هستید و آن کار عظیم من در باغ عدن و آن نطفۀ گناه در همۀ شماها وجود دارد و این همان پایگاه من برای حملات متمادی من بر شماست."

من با قوت و شهامت پاسخ دادم:

" به همان اندازه که شما عزم جزم کرده اید که ما را گمراه کنید، به همان اندازه محبت خدا در ما پایدار و استوار است و هرگز ما را از او جدا نمیسازد. زیرا خود شما میدانید که قدرت او به مراتب بیشتر از شماست و این را نه من بر طبق حرف بلکه بر طبق زندگی تبدیل شدۀ میلیونها نفر که به مسیح ایمان آورده اند و روزی اسیر چنگالهای شما و نیروهای شما بودند میگویم. تمام آنهایی که به نزد مسیح آمده و دل خود را به او سپردند، او آنها را حفظ کرده و هرگز آنها را از خودش نرانده است. کلام میگوید:" چون در وادی سایۀ موت نیز راه روم از بدی نخواهم ترسید زیرا تو با من هستی."( مزمور 23: 4) و عیسای خداوند همین را در فرمایش خود یکبار دیگر تایید کرده است که:" هر روزه تا انقضای عالم همراه شما میباشم."( متی 28: 20) و پولس رسول نیز همین را یادآوری میکند که:" هر گاه خدا با ماست کیست به ضد ما؟"( رومیان 8: 31 )

و او با عصبانیت خودش که گویی به انفجار میرسید فریاد زد:

" شما قدرت مرا نادیده و دست کم گرفته اید."

من گفتم:

" خیر. من قدرت خداوندم را بسی بیشتر از قدرت شما میدانم."

فریاد زد:

" تو مرا به نبرد میخوانی."

گفتم:

" من در نبرد با شما هستم. و در این نبرد به دلیل اینکه قدرت شما را میدانم برهنه و دست خالی نیامده ام. تمام زره جنگی من بر تن من است.( افسسیان 6: 13- 18 )"

 و پس از این حرفم ایستادم. و به آرامی به سمتش قدم برداشتم. و او که ذره ذره به سمت عقب میرفت، از آن عصبانیت و خشمش ناگهان فرونشسته و در چشمانش ترس و وحشت موج میزد. در درون من چیزی مشتعل شده بود. هر چند شخص دیگری در درون من مرا به عقب میکشید و مانع از پیش رفتن من میشد، اما نیرویی که در من کار میکرد به مراتب قویتر از این شخص بود، پس همینطور که به سمت شیطان میرفتم. گفتم:

" ما از حیله های تو آگاه هستیم. ما از فریبهای تو بیخبر نیستیم همانطور که از درون گناه آلود خودمان بیخبر نیستیم. ما میدانیم که بین ما و تو یک نبردیست که در تمام طول زندگی ما ادامه دارد. ما نمیدانیم میدان نبرد ما فردا کجاست و سلاح انتخاب شده برای نبرد ما بر علیۀ تو چیست و سلاح نبرد تو بر ما چه؟ ما میدانیم که تو در پشت هر فکر ما کمین کرده ایی، ما میدانیم که تنها یک غفلت از طرف ما، ما را اسیر چنگال تیز تو خواهد کرد. ما از دشمنی تو نه با خودمان آگاه هستیم، زیرا دشمنی تو با ما نیست بلکه با ایمان درون ماست. تو دشمن خدای درون ما هستی، دشمن ایمان درون ما. و ما چون این را میدانیم حاضر هستیم تا جسم و مال و اموال و هر آنچه که تو بر آن دسترسی داری را در این نبرد از دست بدهیم، اما ایمان خود را هرگز. زیرا تو ممکن است جسم ما را نابود کنی اما روح مرا هرگز. ممکن است خیمۀ جسمانی مرا به آتش بکشی اما خیمۀ آسمانی مرا هرگز توان حتی لمس کردن آن را نیز نداری. زیرا تو یک شکست خوردۀ ذلیل شده هستی که در تمام وجودت نفرت و کینه و غرور نهفته است و تو با تمام این قدرت و هوشیاری خودت، کور هستی و نمیتوانی کار عظیم فیض خدا را ببینی. تو قادر نیستی آتش درون ما را ببینی و آنچه در ما حیات دارد. در ما عیسای مسیح مصلوب حکومت میکند. و در صلیب او محبت خدا بر ماست. در صلیب او شکست و نابودی تست. در صلیب او قوت و امید ماست. در صلیب او پیروزی ماست و این به ما قبلا داده شده است. نه در بالای صلیب بلکه" گوشهایش را بست تا نشنود. سرش را مدام با جنون تکان میداد تا مانع شنیدن آنچه که میخواستم بشود. از تمام آن جذابیت و زیبایی او موجود نحیف و شکست خرده و ذلیلی باقی مانده بود. و بوی تعفن آمیز وجود او تمام اتاق را پر کرده بود. پس من با فریاد ادامه دادم:

" میدانی از کی؟ قبل از آفرینش عالم. قبل از اینکه تو حتی وجود داشته باشی. قبل از اینکه هستی شکل بگیرد مسیح ما را در صلیب خود محبت کرد و این پیروزی را به ما عطا نمود." و با فریادی بلند از من فرار کرد و به سمت اتاقی که از آن آمده بود رفت و در را محکم بست. درست در همان زمان منشی او در را باز کرد. او که مرا تنها در اتاق دید. با تعجب از من پرسید:" جناب شیطان کجا هستند؟"

و من که به سمت در میرفتم رو به منشی شیطان رفتم و گفتم:

" " من شیطان را دیدم که چون برق از آسمان میافتد."( لوقا 10: 18 ) و با اشاره به منشی او گفتم:" و تو نیز با او." فریادی زد و از من گریخت. بیاد کلام خداوند افتادم:" پس خدا را اطاعت نمایید و با ابلیس مقاومت کنید تا از شما بگریزد." ( یعقوب 4: 7 )

خدا را شکر و سپاس گفتم که  مصاحبۀ خوبی داشتم و خدا را شکر کردم برای برادران و خواهرانم در کلیسا که همواره دعای آنها را بر خود میدیدم که به من گرما و قوت میداد تا از این ملاقات پیروز بیرون بیایم. و در حالی که از شادی و شور سوت زنان ادارۀ شیطان را ترک میکردم. خواندم که:

" شیطان مغلوب چون با عیسی راه روم

بر نامش جلال باد چون با وی همی روم.

شیطان مغلوب چون با عیسی راه روم

هر روزه با خداوند راه روم."