" من با تو هستم "

تو تنها نیستی...

 

نوشتۀ: حسن ‏گل‏هاشم

 

نمیدانم آیا هرگز احساس تنهایی کرده‏اید یا نه؟ آن حسی که هیچکس نمیتواند و نیست که با تو باشد؟حسی که خودتان را می‏بینید و راه خودتان را و هر آنچه که در پیش روی شما در انتظار شماست و شما از آن خبری نداری و دیر یا زود باید پا در آن بگذارید و از آن عبور کنید، و فقط اندکی تفکر بر آن تمام بدن شما را میلرزاند؛ و شما که روزها به عمق تاریک شب روبرو نگاه کرده‏اید، سر خود را بلند میکنید تا ببینید آیا کسی هست که با شما بیایید یا نه؟ و سوال شما از خود شما این است که کی میتواند با من بیاید؟ و چرا باید بیاید؟مگر نه اینکه شما باید از آن دل شب عبور کنید، این به مردم چه ربطی دارد که با شما به دل شب بیایند!و تازه اینجاست که با کمی تفکر بر این حقیقت زندگی، عمق تنها بودن خودتان را با تمام تار و پود خودتان حس میکنید.

من در گذشتۀ دینی که از آن پدران مسلمانم بود و روزهایی که در آن بسر بردم، به عمق این تنهایی و بی کسی پی بردم. که هیچکس نیست، نه بر روی زمین و نه از آسمان تا بیاید و مرا در این سنگلاخ و صخره‏های تیز زندگی من همراهی کند. تنها بودم. مانند فروغ:" تنهایم، تنهایم، کسی مرا به مهمانی گنجشک‏ها نخواهد برد." در آن زمان وقتی من از انسان و یاری او برای این همراهی ناامید شدم، رو به آسمان کردم تا شاید مددکاری از آنجا بیاید، اما در هیچ جای قرآن من حتی یکبار نشانه‏ایی از این ندیدم که الله تا به این اندازه خود را به من نزدیک ساخته باشد که به من بگوید:" من با تو هستم." من بودم و او. او بود و خودش. من بودم و تنهایی و راهی که باید طی میشد، و دردی که هر روز از پوچ بودن و تهی بودن زندگی سخن میگفت؛ و او بود و قدرت و فرمانش به اینکه: این راه را باید بروم و اگر نه، من جز کافران خواهم بود و عذاب جهنم در انتظار من است!

اما وقتی خداوند از سر فیض خود منِ گناهکار را در این جادۀ سردرگمی خودم پیدا کرد، زمانی که در عمق این شب گم شده بودم، از لبه‏های تیز این صخره‏های کینه و انتقام زخمی شده بودم، اولین کلامی که از او شنیدم این بود که:" بیایید نزد من این تمام زحمتکشان و گرانباران "( انجیل متی 11: 28 )  

باورم نمیشد!من چگونه میتوانستم به این صدا اعتماد کنم؟ پس به زندگی آن انسانهایی که به این صدا اعتماد کرده بودند دقت کردم و زمانی که حضور و قدرت و حقیقی بودن این صدا را دیدم، و آنچه را که او برای انسانهای پیشین انجام داده بود را تفکر کردم، دیدم که حقیقتا این همان نجات دهندۀ من است. این همان کسی که میتوانم با او به این سفر خود در دل این شب ادامه دهم. او آن کسی است که میتواند با من بیاید و جالب بود که دیدم او میخواهد که با من بیاید زیرا خود او بارها به انسانهای گمشده و منتظری چون من فرموده بود که :" من با تو هستم." و بارها با آنها از دل شب زندگی آنها، و در بیابان سرگردانی‏های آنها " با آنها بوده است " و همراه آنها رفته است.

اولین باری که خدای زنده، یهوه، در کتابمقدس به کسی این را فرمود، اسحاق پسر ابراهیم بود. ابراهیم اکنون فوت کرده است. او که از خانه و سرزمین اجدادی خود، اور کلدانیان ، به همراه پدر، همسر و برادرزادۀ خود به این سرزمین تماما غریب و ناآشنا قدم گذارده بود، و حتی روحش خبر نداشت که چه چیزی در انتظار اوست؛ اکنون از خود پسری را باقی گذاشته بود که او نیز مانند پدر خود در این سرزمین غریب و تنها بود.  گیج و مبهوت؛ ایستاده در مقابل سرزمین و آینده‏ایی که از آن هیچ نمیدانست، و هیچکس را نیز نداشت تا این سردرگمی خود را با او در میان گذشته و تسلی بیابد؛ غمگین، سنگین، گیج، تنها؛ در این زمان بود که صدایی شنید:" من خدای پدرت ابراهیم هستم ترسان مباش زیرا که من با تو هستم و ترا برکت میدهم."( پیدایش 26: 24 ) سپس پسر اسحاق بود. یعقوب، او در اوج ترس و وحشتی گزاف بسر میبرد. پشت سرش برادرش عیسو بود که قصد کشتن او را داشت، و پیش رویش سرزمینی غریب که هرگز حتی پای خود را در آن نگذاشته بود، اما خود را مجبور میدید که باید برای حفظ جان خودش به آن فرار  کند، برای نجات خودش. در این اوج گیجی و ترس بود که گویی همان صدا را شنید:" و اینک من با تو هستم و ترا در هر جایی که روی محافظت فرمایم."( پیدایش 28: 15) فرزندان اسرائیل(یعقوب)رشد کرده و قوم خداوند را تشکیل دادند. آنها روزهای تلخ و شیرینی را پشت سر خود داشتند، همچنین شکست و پیروزیهای فراوان. اکنون قوم اسرائیل به میلیون‏ها نفر رسیده است. آنها به رغم دیدن و چشیدن طعم محبت بیکران خدا، فیض فراوان او، رحمت و حفاظت او از قوم به مدت هزاران سال، باز به او پشت کرده و بارگاه حضور او را با گناهان خود آلوده کرده بودند. با بی اعتمادی خویش، با بی‏وفایی خویش، با بی‏غیرتی خویش؛ آنها خدا را ترک کرده و به خدایان دیگر رو آورده بودند. اما باز به رغم تمامی این فساد خدای زنده و فیض بخش، به سراغ قوم آمده و آنها را در جادۀ گمشدۀ آنها پیدا کرده و به آنها ندا میکند:" ترا از اقصای زمین گرفته ترا از کرانه‏هایش خوانده‏ام و به تو گفته‏ام تو بندۀ من هستی ترا برگزیدم و ترک ننمودم. مترس زیرا که من با تو هستم و مشوش مشو زیرا من خدای تو هستم؛ ترا تقویت خواهم نمود."( اشعیاء 41: 9-10)

سپس ارمیاء نبی را داریم. کسی که از نوجوانی خدا او را برگزیده بود تا او را برای اهداف الهی خود پیش بفرستد. اما ارمیا هنوز آماده نبود. ارمیا پیش روی خود را تاریکی غلیظی میدید، و زبان خود را دید که الکن و ناتوان است، او چه باید از خدا به این قوم میگفت. ترس تمام وجود ارمیاء را فرا گرفته بود، از نادانی خود و از ناتوانی خود برای سخن گفتن از خدا به قوم. اما صدایی او را بیدار ساخت و او را امید داد:" از ایشان مترس زیرا خداوند میگوید من با تو هستم و ترا رهایی خواهم داد."( ارمیا 1: 8) اما نبرد پیش رو برای ارمیا غیر قابل پیروزی مینمود. سپاهیان تاریکی فراوان بودند و او تنها بود؛ او به هیچ عنوان خودش را پیرزومند این نبرد نمی‏دید. خدا او را از آن رهایی داده بود، اما در این جنگ چه، در این نبرد با دشمن دژخیم. پس همان خدا به او این اعتماد را بار دیگر میدهد:" من ترا برای این قوم دیوار برنجین حصاردار خواهم ساخت و با تو جنگ خواهند نمود اما بر تو غالب نخواهند آمد زیرا خداوند میگوید من برای نجات دادن و رهانیدن تو با تو هستم. و ترا از دست شریران خواهم رهانید و ترا از کف ستم‏کیشان فدیه خواهم نمود."( ارمیاء 15: 20- 21 )

آن کسی که دائما با وفاداری مستمر، از نسل پدران آنان تا به امروز تکرار کرده بود که " من با تو هستم " به آنان گویی ثابت مینماید که او حقیقتا با آنها بوده است؛همواره با آنها بوده است، چه در غربت، چه در ترس، چه در ضعف، چه در تنهایی بشارت نام خدا، چه در برابر نبرد با شریر؛ اما باز آنها به خدا گناه ورزیده و نهایتا به دست دشمنان خود اسیر شده، به اسارت رفتند؛ آنها بنا به فیض عظیم خدا از اسارت بازگشتند و تصمیم به مرمت معبد اورشلیم را کردند. دلهایشان زخمی بود، غم و اندوه آنها را کژ میکرد، سرزمین آنها که روزی مقدس بود لگدمال شده و اکنون باید یکبار دیگر معبدی را که روزی باعث افتخار آنان بود را تعمیر کنند، ترس و ناامیدی آنها را پر کرده بود؛ و سوالاتی فراوان که آنها را از علاقه و اشتیاق به انجام این امر ممانعت میکرد. پس خدای مهربان و پرفیض یکبار دیگر به آنان فرمود:" قوی دل باش و ای تمامی قوم زمین قوی دل باشید و خداوند میفرماید که مشغول بشوید زیرا که من با شما هستم."( حجی 2: 4 )

و زمان گذشت. انسان در عمق گناه خود، در ناتوانی از رهایی از گناه خود، خسته از ناتوانی از خشنود کردن خدای خود، ناامید از فردای خود بود که خدای مهربان و پرفیض بنا به طرح الهی خود و وعدۀ عظیم خود که روزی به دنیا داده بود، خودش بر روی زمین آمد. تا تمامی وعده‏ها را تکمیل کرده، تا تمامی بهانه‏ها را پایان داده، و تمامی سرگردانی و تنهایی و بار گران این راه مخوف جسم را یکبار برای همیشه از قلب و جان و روح انسان بردارد، و این را برای همیشه به او ندا دهد که " من با تو هستم." به آنان طوری نشان دهد که آنها او را با چشم خود ببینند و با گوش خود بشنوند و با دست خود او را لمس کنند؛ تا براستی برای آنان این وعده و عهد خدا که " من با شما هستم " برای ابد مهر و موم گشته و تا به ابد ثابت بماند.

پس خدا جسم گرفت و بر روی زمین آمد؛ تا در کنار تکمیل کردن تمامی عهدهای خود بر روی زمین، این را نیز تکمیل کند که او تا به ابد با انسان است و او را ترک نخواهد کرد؛ کمااینکه مزمورنویس در مزمور خود میگوید:" ای خداوند تو طالبان خود را هرگز ترک نکرده‏ایی."( مزمور 9: 10) پس عیسای مسیح، چهرۀ نادیدۀ خدا(یوحنا 1: 18 و کولسیان 1: 15 ) در پی برآورده کردن پیمان خدا بر روی زمین که همان مصالحه کردن با دنیا بود:" خدا در مسیح بود و جهان را با خود مصالحه میداد."( دوم قرنتیان 5: 19 ) او در همان آغاز با مردم بود. در کنار شادی‏های آنها در روستای قانای جلیل؛ در عزای آنها در بیت عنیا بر سر قبر ایلعازر و در سردرگمی آنها بر بالای کوهها؛ عیسای مسیح به گونه‏ایی آشکار خدا را از اینکه تاکنون به انسان در غربت، ترس، شجاعت،گناه، و پیروزی ندا داده بود که با او هست، به گونه‏ایی علنی و آشکار هویدا ساخت. به همین دلیل است که شاگرد عیسای مسیح مینویسد:" خاصان خود را که در این جهان محبت مینمود ایشان را تا به آخر محبت نمود."( یوحنا 13: 1)

خدای زنده و سرمدی تا به آن اندازه قصد داشت این با ما بودن را به ما ثابت کند، خود جسم گرفت تا با ما باشد؛ اجازه داد تا مسیح درد و عذاب را ببیند تا او عدالت ما باشد؛ مسیح را برای ما گناه ساخت، تا رهایی ما باشد؛ مسیح را برای ما سه روز در قبر گذاشت تا برای ما امید قیام باشد. پس  زمانی که عیسای مسیح رو به شاگردان خود فرمود:" و اینک من هر روزه تا انقضای عالم همراه شما میباشم."( متی 28: 20) یعنی کاملیت همان فرمایش خدا به اسحاق:" ترسان مباش زیرا که من با تو هستم". اما عیسای مسیح چگونه میتواند هر روزه تا انقضای عالم با ما باشد؟ توسط روح القدس خداوند که از آسمان آن را نزد ما فرستاد تا با ما بماند. او که میدانست زمان صعود او به آن مکانی که از آن آمده بود فرا رسیده است، و برای اینکه این با ما بودن تا انقضای عالم را تجلی بخشد فرمود:" شما را یتیم نمیگذارم نزد شما می‏آیم."( یوحنا 14: 18)، بلافاصله عیسای مسیح ادامه داده و یگانگی و با ما بودن تا انقضای عالم را اینگونه به ما میگوید:" من در پدر هستم و شما در من و من در شما." ( یوحنا 14: 20) پس اکنون که این را دانستیم، رویای پولس در شهر قرنتس وقتی عیسای مسیح بر او ظاهر شد برای ما معنایی کامل پیدا میکند. عیسای مسیح در این رویا به پولس رسول فرمود:" ترسان مباش بلکه سخن بگو و خاموش مباش. زیرا که من با تو هستم و هیچکس ترا اذیت نخواهد رسانید." ( اعمال 18: 10)

خدای زنده‏ایی که روزی بر اسحاق ظاهر شد و به او فرمود:" من خدای پدرت ابراهیم هستم ترسان مباش زیرا که من با تو هستم و ترا برکت میدهم."( پیدایش 26: 24 ) در تمام زندگی یک قوم  با آنها بودن را، با نجات دادن آنها از اسارت در مصر؛ با انجام معجزات حیرت‏انگیز و شفا به مدت چهل سال در بیابان؛ با دادن سرزمین وعده به آنان؛ با استقرار پادشاهی در سرزمین آنان؛ ثابت نمود. اکنون او تمامی این " با تو هستم " را در عیسای مسیح به دنیا اثبات کرده است. و عیسای مسیح آن را با زندگی و مرگ و قیام خودش؛ با روح القدس عزیز که در ما مانده و ما را برای داماد ما مهر و موم کرده و ما را مقدس و پاک نگه میدارد تا او آمده و ما را با خودش به مکانهای بالا ببرد.

خوانندۀ عزیز! تنها سوالی که اکنون باقی میماند این است که: او، عیسای مسیح قول داده که تا انقضای عالم با ما خواهد بود و ما را هرگز ترک نخواهد کرد؛ تو چه؟ آیا او را داری؟ اگر او را نداری، آیا میخواهی او را داشته باشی، تا او با تو باشد، چرا همین الان با ما دعا نمیکنی، هر جا که هستی و هر که هستی، با ما دعا کن که :" خداوندا من گناهکارم، و من قادر نیستم به خودی خودم از بار و لعنت گناهان خودم سبک شوم، ایمان دارم که عیسای مسیح برای گناهان من بر بالای صلیب مرد، دفن شد و روز سوم قیام فرمود و امروز زنده است. اکنون از او دعوت میکنم تا به قلب من آمده و مرا از آن خود سازد و تا به ابد با من باشد.آمین"

دوست عزیز با این دعای ساده، امروز عیسای مسیح توسط روح مقدس خود بر تو قرار گرفته و با تو خواهد بود؛ با او باش و هرگز او را ترک نکن؛ زیرا او همواره با تو خواهد بود و هرگز ترا ترک نخواهد کرد. و در گوش تو، پچپچۀ شیرین خود را ترانه میخواند که:" مترس زیرا که من با تو هستم و مشوش مشو زیرا من خدای تو هستم؛ ترا تقویت خواهم نمود."