رها کردن خود به دستان خدا
برای تبدیل
این نبرد،نبرد شما
نیست!
نوشتۀ : ح.گ
در
مقالۀ قبلی نوشتم که باید با روح مقدس روزانه گام برداشت تا
بتوان تمام تعالیم کتابمقدس را در خصوص هدف خدا از در پیوند زدن ما به
مسیح بتوانیم درک کنیم که همان به شباهت عیسای
خداوند در آمدن است. این گام زدن با روح مقدس خدا همانطور که
دیدیم، در روند رشد و زیستن روزانه در کلام و ایمان
یکی از اساسی ترین و پراهمیت
ترین رفتار مسیحی ما در ایمان است. در حقیقت عدم
گام زدن روزانه با روح مقدس خدا و از او دور بودن و با او مشارکت نداشتن،
نتایجی هولناک را برای شخص مسیحی ببار خواهد آورد؛
چه بسا طبق فرمایش عیسای خداوند، اگر شخص به آب و روح مولود
نگردد محال است که پادشاهی خدا را ببیند. باید این تولد
تازه در زندگی هر مسیحی در هر مقام و هر ردۀ
تحصیلاتی مسیحی پیش بیایید. سادهترین و روستایی ترین
مسیحی در عمق روستاهای سرخۀ
سمنان به همان اندازه باید به این تولد تازه دست یابد که دارندۀ
مدرک دکترای الهیات مسیحی! سپس دیدیم
زمانی که ما با روح مقدس خدا گام برداشته و بسوی زیستن و بسر
بردن در خلقت تازۀ خدا در مسیح پیش میرویم، خدا
نیز با ما در شش جهت گام برمیدارد. و گویی این شش
جهت ما در حفاظی مطمئن و پر از اعتماد ورای تمامی شرارت
دنیای بیرون و نفس درون رهبری نموده و ما را در این
قدم زدن یاری میکند.
در این
مقاله قصد بنده این است که کمی بیشتر این گام زدن را و
شیوۀ گام زدن را با هم بر طبق کتابمقدس نگاه کنیم. من به خودم
میگویم اگر قادر باشم یکنفر را با این سلسله مقالات
" شراب تازه و خلقت تازه " که تاکنون نزدیک به ده مقاله شده است،
به این سوال وادارم که : آیا من پس از
این همه سال ایمان به مسیح، خلقت تازۀ مسیح هستم؟
آیا از شراب تازۀ او نوشیده ام؟ آیا بسمت تبدیل
حرکت میکنم؟ اگر قادر باشم این سوالات را در شمای خواننده
ایجاد کنم توانسته ام در برابر شما میدانی را قرار بدهم که شما
را به نزد خود میخواند، میدانی که هر ایماندار
مسیحی از کهن ترین و جدید ترین، دیر یا
زود در آن قرار خواهد گرفت و عمق و ریشۀ ایمان و وفاداری
او به صلیب در این میدان عیان خواهد شد. ریا و
ناتوانی و ضعف و قوت هر مسیحی در این میدان است که
معلوم میگردد و در این میدان است که صلیبهای
ما به تاجهای افتخار مبدل و شایسته
میگردد.
به همین
دلیل در این مقاله قصد من این است تا بتوانم یک عضو
خودمان را ابتدا آمادۀ ورود به این نبرد کنم. اگر بتوانیم
این عضو را وارد این نبرد سرنوشت ساز کنم و این عضو بتواند
موجودیت و شخصیت خودش را در این نبرد درک کند، آنوقت توانسته
ایم برای این نبرد آماده باشیم. زیرا ای
ایماندار عزیز! این نبرد ابتدا در بیرون بر روی دشت
خاکی و دنیای بیرون آغاز نمیگردد؛در میان
غریو لشکریان دشمن و خونخواهی آنها برای نبرد با من و
شما. بلکه این نبرد ابتدا در درون ما آغاز میگردد و سپس چنان اوج
میگیرد و وسیع میگردد که خود را از ما بیرون زده و
ما را به دشت دنیای بیرون کشانده و با ما به نبرد و جنگ خود
ادامه میدهد. حاشا! حاشا! اگر که آمادۀ این نبرد نباشیم!
حاشا! اگر که این نبرد را سهل و آسان گرفته و جنگجویی آماده
نباشیم! جراحت من و شما عمیق، خونریزی ما شدید، و
چه بسا مرگ ما قطعی خواهد بود. ممکن است در اوج بازنده نباشی و پادشاه
هنوز ترا از سربازان خود خطاب نماید، اما هیچ غنیمت و
پاداشی نصیب تو نخواهد بود. پس بیایید برای
این نبردی که دیر یا زود من و شما در آن قرار
خواهیم گرفت خود را آماده سازیم و به قوت روح مقدس خدا که در ما و
پیش روی ما، در کنار ما، گام میزند به این نبرد وارد شده
و مانند سرباز جان بر کف صلیب مانند استاد و نجات دهندۀ خودمان که تا
به قطرۀ آخر جام پدر را نوشید ما نیز جامی که او به دستان
تک تک ما میدهد را تا به قطرۀ آخر
بنوشیم.
گفتیم
که گام زدن با روح مقدس خدا یکی از اساسی ترین مراحل
زندگی ایماندار به عیسای مسیح است، اما
گویی همین که عزم گام زدن را با روح مقدس خدا
میکنیم، قدمهای خود را سنگین، خود را خسته و شکست خورده
میبینیم! میخواهیم با روح قدم بزنیم، اما قدم
نمیزنیم! او را پیش روی خود
میبینم، اما با توقف های متعدد خود او را مجبور
میکنیم تا برای ما بایستد. در کنار ما راه میرود،
اما مدام به دلیل غرولند های ما گوشش را بدرد می آوریم! و
همسفر خوبی نیستیم. در پشت سر ما میاید و ما را از
خطر دشمنانی که از پشت سر بر ما حمله میکنند حفظ میکند، اما
گویی دشمنی را در درون خود حمل میکنیم که از درون
به ما یورش میبرد و ما را به نابودی میکشاند! موضوع
چیست؟ اشکال کجاست؟ چرا این قدم زدن با روح مقدس خدا که تا به
این اندازه شیرین و سهل بنظر میرسید و همۀ ما
هللویاه، هللویاه کرده و از آن استقبال نمودیم، اکنون
گویی مانند سربازان شکست خورده ایی راه رفته و گویی
هرگز آمادۀ نبرد نیستیم. دوست من! اگر فکر میکنی
نبردی در کار نیست، صلیب مسیح و مرگ او را و دلیل
مرگ او را و آنچه او را مجبور ساخت تا از مقام الوهیت خود عدول کرده و
برای ما قربانی شود را هنوز درک نکرده ایم؛ اگر درک کرده
ایم، اولین چیزی که بر ما باید آشکار گردد، و
بلافاصله در باور ما باید خطور کرده و ملکۀ ذهن ما بشود این است
که : وه!من در یک نبردی خونین برای حفظ کردن صلیب
خودم و باافتخار زیستن در این عمر کوتاه مدت هستم! شیطان دشمن شما نیست! شیطان دشمن صلیب
شماست، زیرا صلیب شماست که همه چیز شماست!
شیطان شما را دائما تشویق میکند که در رختخواب نرم بمان و به
نبرد نرو! خسته ایی. شایسته ایی که در مسیح
استراحت کنی. مسیح شبان تست و برای تو میجنگد. او پیش
روی تو میرود و از آسمان برکات خودش را دارد و به فراوانی
مهربان است که بخواهد سر تو داد بزند اگر کمی دراز کشیده و استراحت کنی!
خب! دوست عزیز! مسیح اجازه میدهد که شما استراحت کنید؛
اما شیطان شما را تشویق میکند که استراحت کنید و
هرگز وارد این نبرد نشوید! مسیح میداند که درس سختی
در پیش روست و این فرزند او باید این درس را یاد
بگیرد پس اجازه میدهد اگر میخواهی وارد آن نشوی، به
پیش نیایی و در منزل بمانی. و شیطان
تمامی آسایش ترا فراهم میکند و حاضر است هر کاری کند تا تو
نه تنها به یاد این نبرد وارد نشوی، بلکه آن را فراموش
کنی. پس در پیش روی تو در ساعتی که تو هرگز آمادۀ
آن نیستی بدن زیبا و شهوتآلود
نفسی را در استخر دنیا قرار میدهد و تو آن را در یک نظر
میبینی و تمام خودت را به او میدهی؛ و
نمیدانی که درست در همین لحظه سوزش عمیقی را به
جای میخهای دستان سوراخ شدۀ نجات دهنده ات داده
ایی. و درست در همین لحظه پا به شکستی قرار دادی که
خسارت آن روزهای اشک و درد و پریشانی و گریه و ناله را به
همراه خواهد داشت. پس برخیز ایماندار! بیدار شو! این نبرد
تست و باید در آن قرار بگیری! هوشیار باش و هرگز از آن
غافل مشو!
بالاتر گفتیم
که در این نبرد باید جنگجویی آمادۀ نبرد
باشیم؛ و گویی بر طبق کتابقمدس تنها راه پیروزی و
تنها راه آن، سپردن و رها کردن تمام عیار خود به دستان فرماندۀ
این جنگ است. بر خلاف هر جنگ
دیگری، که شما با نیرو و دستان و فنون جنگی خود وارد آن
میشوید، در این نبرد هرگز شما کاری نمیکنید!
در این نبرد شما در میدان قرار میگیرد، با تمام دل و جان
خودتان میخواهید در این نبرد قرار بگیرید، اما
این شما نیستید که میجنگید. در حقیقت تمام
امید پیروزی شما این است که شما نجنگید!
آنچه خدا از ما میخواهد و ما باید آن را تماما اجرا کنیم که در
مسیر گام زدن در روح مقدس او وارد این نبرد شویم، آمادۀ
آن باشیم، از آن نگریزیم، آن را ساده نگیریم، و آن
را فراموش نکنیم؛ پس از اینکه این را انجام دادیم، خدا در
مرحلۀ دوم میخواهد که شما حتی دست به شمشیر هم
نزنید! شما تمام این نبرد را به دستان او بسپارید و
بگذارید تا برای شما بجنگد! میدانم پیش خودتان فکر
میکنید من عقل خودم را از دست دادم، یا
میگوید:آهان! این هم تعالیم نادرست!! دوست عزیز
ایماندار! در بطن تعالیم عیسای خداوند و تعالیم
کتابمقدس من و شما دیر یا زود به این حقیقت پی
خواهیم برد که من در مسیح هیچ هستم و مسیح در من همه
چیز! من در خدا هیچ هستم و خدا در من همه چیز! من در روح
هیچ هستم و روح در من همه چیز! این جابجایی
جای ما با قدوسیت، عین پیروزی خدا در نبرد
خونین ماست! روزی که این جابجایی در زندگی
مسیحی ما روی داد، روزی که ما خودمان را هیچ
دانستیم و هیچ توانی از خودمان برای پیروزی
در نبرد روزانۀ زندگی جسمانی و زیستن در این
دنیای گناهآلود ندیدیم و همه
چیز را به دستان او سپرده و گفتیم این ما و این تو،
آنگونه مرا بساز که تو میخواهی؛ آن روز، روز پیروزی
عظیم ما در این نبرد است!
درک این
مبحث در این بخش برای ما زمانی روشن تر میشود و این
تسلیم شدن و تماما خود را به دستان خدای زنده سپردن کاملا قابل هضم
میگردد که به یاد فریاد موسی در کنار دریای
سرخ بیافتیم. روبروی آنها دریایی وسیع
و بیرحم، پشت سر آنها دشمنی عظیم و بیرحم. و
گویی پایان آنجا بود که موسی بر قوم ناامید و ترسان
فریاد زد:" مترسید بایستید و نجات خداوند را
ببینید که امروز آن را برای شما خواهد کرد." ( خروج
14: 13 ) و یا به یاد جملۀ داود
بیافتیم که رو به غول عظیم فلسطینی کرده و با
اطمینان و ایمانی راسخ گفت:" خداوند به شمشیر و
نیزه خلاصی نمیدهد زیرا که جنگ از آن خداوند است و او شما
را به دست ما خواهد داد." ( اول سموئیل 17: 47 ) عین
همین عبارت زمانی بیان شد که دشمنان فراوان یهودا
برای نابودی صفارایی کرده
بودند؛ وقتی روح خدا بر یحزئیل بن
زکریا ریخته شد و او به یهودا این را گفت:" خداوند
به شما چنین میگوید از این گروه عظیم ترسان و
هراسان مباشید زیرا که جنگ از آن شما نیست بلکه از آن
خداست...در این قوت بر شما نخواهد بود که جنگ نمایید،
بایستید و نجات خداوند را که با شما خواهد بود مشاهده
نمایید. ای یهودا و اورشلیم ترسان و هراسان
مباشید و فردا به مقابل ایشان بیرون روید و خداوند همراه
شما خواهد بود." ( دوم تواریخ 20: 15 و 17 )
اکنون
همین تصور را در نبرد روحانی خودمان پیاده کنیم. ابتدا
نبرد روحانی خودمان را برای تبدیل شدن و زیستن در خلقت
تازۀ مسیح را نبرد خودمان ندانیم بلکه نبرد خدا بدانیم.
اگر این کار را انجام دهیم چه اتفاقی میافتد؟
1- اولین اتفاقی که
میافتد این است که از استعداد و توانایی و قدرتهای
شخصی خودمان خود را رها میکنیم و به کار و اعمال خودمان
نخواهیم بالید.
2- دومین اتفاقی که میافتد
این است که تمام خدا را در جهت خود داریم و میگذاریم او
برای ما با دشمن درون و بیرون ما بجنگد.
3- سومین اتفاقی که
میافتد این است که پیروزی را دیده ایم و به
جلو میرویم. نه اینکه ناامید باشیم و طعن ها و
رجزهای دشمن ناامید. زیرا میدانیم که این
نبرد، نبرد خداست نه ما؛ خدا میجنگد نه ما؛ و پیروزی قطعی
است.
وقتی به
زندگی پولس رسول که از شریعت یهود به مسیح ایمان
آورده بود نگاه میکنیم قرابت نزدیکی بین خودمان که
از دین اسلام به مسیح ایمان آورده ایم پیدا
میکنیم. پولس نیز مانند ما تمام قوانین شریعت را
دنبال کرده بود، اما راه نجات را نه در آنها بلکه در فیض مسیح
یافته بود. همچنین پولس نیز گویی مانند ما
سعی بر این داشت تا با قدرت و استعداد و توانایی خود بر
طبق اجرا و اعمال دینی خوب مسیحی خوبی باشد! اما
نتوانسته بود! او نیز سعی کرده بود با تلاشهای متعدد خود
مسیحی نمونه باشد، و مدام خودش را در این نبرد شکست خورده
میدید! تا روزی که فهمید این نبرد، نبرد او
نیست بلکه از آن خداست و او باید تمام خودش را تسلیم
دستهای خدا کند و بگذارد تا خدا این پیروزی را برای
او به ارمغان بیاورد. روزی که به این راز دست یافت، روز
پیروزی عظیم روحانی پولس در ایمانش بود. برای
اینکه عمق این نبرد پولس را برای تسلیم کردن خودش به
دستان خدا و تمام خودش را به او سپردن را درک کنیم به نامۀ او به زبان
و تجربۀ خود او در این باره اشاره
میکنیم. او مینویسد:
" پس
به این قاعدۀ کلی پی میبرم که: هر وقت
میخواهم کار نیکو انجام دهم فقط شرارت از من سر میزند. باطنا از شریعت خدا لذت میبرم، ولی
میبینم فرمان دیگری بر بدن من حاکم است که با فرمان حاکم
بر ذهن من میجنگند و مرا اسیر فرمان گناه میسازد.
یعنی اعضای بدن مرا مطیع خود نموده است. من چه آدم
بدبختی هستم! این بدن مرا بسوی مرگ میکشاند. کی
میتواند مرا از دست آن آزاد سازد؟ خدا را بوسیلۀ خداوند ما
عیسی مسیح شکر میکنم که چنین کاری کرده
است." ( رومیان 7: 21- 25 )
خوب نگاه
کنید به این تصویری که پولس از نبرد درونی خودش به
ما میدهد. چند نکته کاملا مشهود و برجسته است:
1- جنگی وجود دارد.
2- جنگ بین شرارت و
نیکی وجود دارد.
3- هر دوی آن در درون ماست.
4- دو فرمانده بر من حکومت
میکند!
5- فرماندۀ شرارت و
فرماندۀ نیکی!
6- میخواهم پیروز شوم
اما نمیتوانم!
7- تمام فنون پیروزی را
میدانم اما شکست خوردهایی بیش
نیستم!
8- اوج بدبختی و ناتوانی
خودم را با تمام وجودم درک میکنم
9- و مرگ خودم را در این نبرد
میبینم که از آن رهایی ندارم!
10-
به این سوال میرسم که پس کی میتواند مرا نجات
بدهد؟
11-
پاسخ مهیا شده است. در واقع بود، اما من ندیده بودم!
به
انسانی که در حال غرق شدن است نگاه کنید. و به غریق نجات؛ تمام
آنها از پشت به سمت آدمی که در حال غرق شدن رفته و او را نجات میدهند.
چرا؟ زیرا این پشت شخص آدمی که در حال غرق شدن است که نه دست
دارد و نه پا و نه تلاشی برای نجات خودش میکند!! اگر غریق
نجات از جلو برای نجات شخص برود، آن شخص به غریق نجات چنگ زده و چه
بسا هر دوی آنها غرق خواهند شد. او از پشت شخص میرود، شخص
نمیتواند کاری انجام دهد و تلاشی از خودش بکند، غریق نجات
او را از پشت گرفته و از مرگ نجات میدهد. از خودتان سوال کنید چرا عیسی
پس از چهار روز برای شفای ایلعازر رفت؟ او مریض بود، اما
دو خواهر او امید به شفای او داشتند، امید به آمدن
عیسی و شفا دادن او . اما عیسی نیامد. او رو به مرگ
شد، اما عیسی نیامد. او را دفن کردند، اما عیسی
نیامد. پس از چهار روز عیسی آمد! تمام تلاشها و امیدها و
نبردها برای نجات ایلعازر به پایان رسیده بود. همه
تسلیم شده بودند. همه از دست رفته دیدند. زمانی که تلاش و
تقلای انسانی آنها بی جواب ماند؛ عیسی آمد و نجات
را آورد. به این جملۀ عیسی دقت
کنید:" بخاطر شما خوشحالم که آنجا نبودم
چون حالا میتوانید ایمان بیاورید."
( یوحنا 11: 15) خوب که دقت میکنید قریب به اتفاق معجزات و
شگفتی های عیسی در اوج ناتوانی انسان روی
میدهد. دختری که پدرش برای شفای او عیسی را
طلبید و در بین راه خبر مرگ او را به پدرش دادند، اما
عیسی رفت و او را زنده کرد. زنی که بیست سال
خونریزی داشت و تمام تلاش خود را کرده بود تا شفا پیدا کند اما
نتوانسته بود. پدری که از بیماری پسرش مدتی طولانی
زجر میکشید و گویا دیگر امیدی نداشت.
مردی که در کنار استخر هیچکس را نداشت که به او کمک کند تا او را در
آب بیاندازد. تنها دو ماهی و چند نان برای هزاران نفر و
ناتوانی شاگردان از سیر کردن همۀ جمعیت. تمام اینها رویدادها باید ما را آگاه سازد
که خدا بزرگترین و عظیم ترین و شگفت ترین معجزۀ خود را زمانی انجام میدهد که ما
تماما تسلیم شده باشیم! و تماما ناامید و تماما بی پناه و
تماما شکست خورده!
نبرد
روحانی ما نیز عین همین است. باید از تلاش
برای مسیحی بهتر شدن باز بایستیم و تمام خودمان و
فکر و روح و روان خودمان را تسلیم خدا کنیم. و بگذاریم او
برای ما تلاش کند. این جنگ اوست نه ما، پس چرا میخواهیم
نشان بدهیم که میتوانیم بجنگیم؟! اوج قدرت و عظمت خدا در زندگی روحانی ما
روزی آغاز میشود که اوج ناتوانی و توان خودمان را برای
عوض شدن درک کرده و به آن پی برده باشیم. هر چه زودتر
این تسلیم و رسیدن به این سوال که:" پس کی
میتواند مرا آزاد سازد؟" زودتر پیروزمند زندگی
خواهیم کرد. اما این سوال در ما آغاز نمیگردد اگر ابتدا به
خودمان نگفته باشیم:" من چه آدم بدبختی هستم. این بدن
مرا بسوی مرگ میکشاند!"
بیا من
و تو امروز این را به خودمان بگوییم؛ و تمام خودمان را بدستان
تنومند خدای زنده، یهوه بدهیم تا برای ما در این
نبرد قدوسیت پیروزی خود
را به ارمغان بیاورد. بخاطر داشته باشیم، مادامی که ما
قوه و فعل این نبرد هستیم، شکست قطعی و حتمی است.
مادامی که خدا قوه و فعل این نبرد است، پیروزی قطعی
و حتمی است.