ماجرای باغبان و مزرعه و بذرش

 

تازه اوایل روزهای ایمانم به عیسای مسیح بود.شور و حال دیگری داشتم.مثل گمشده ای بودم که انگار خانه اش را پیدا کرده باشد.رنگ همه چیز برایم عوض شده بود.صداها،بوها حتی مزۀ چیزهایی که میخوردم!خوشحال بودم از اینکه توانسته بودم با کسی ملاقات کنم که پاسخ تمامی سوالات من از دوران کودکی تا زمان حال من بود.کسی که گویی تمام این تکه های پازول را در کنار هم گذاشته و تمام سردرگمی ها و دردها و اشک های مرا معنا داده بود.

         چند وقتی گذشت تا از آسمان به زمین بیایم!و وقتی به زمین برگشتم جایی که در آن متولد شده بودم و جایی که جاذبۀ سنگین آن مرا به خود  می کشید و من به سمتش کشیده می شدم ، و من با  همان دنیای همیشگی روبرو شدم.کار همان کار بود و سر کارگر همان سر کارگر،عرق ریختن ها همان بود و کوفتگی بدن همان،اما من می دیم که اتفاقی جدیدی افتاده است ؛ نه در سر کارگر و نه در کمر درد و نه در عرق های پیشانی ام !بلکه در من.اتفاقی در درون من افتاده بود و من از دریچۀ نگاهم ان چیزی را نمی دیدم که ده سال پیش در کار کمر شکن بتن ریزی دانشگاه علم و صنعت که پوست از من می افتاد می دیدم و آنچه را نمی دیدم که یک سرباز فراری جنگ که برای لقمۀ نانی تمام روز را در سردرگمی بسر می برد می دید و یا بدتر از آن موقعی که بالاخره به سربازی مرا بردند! و آنچه را نمی دیدم که در جبهه های جنگ می دیم

 

"پله پله  بر می شد ایگناتسیو

سپیده دمان را می جست و سپیده دمان نبود."*

 

من خون را می دیدم.تن خفته در آرزو های ناکام را می دیم که طعم بوسۀ دختری را نچشیده  در کفن پیچیده  رفته بود ،رفته بود به جشن ریشه ها و کرم ها.من سیاهی را می دیدم ،من خفقان فریاد را می دیدم.من زوال را می دیدم.من سایۀ کرکس ها را می دیدم  ،از آن سوی سواحل  سر سبز خزر  تا پهنای تنها جایی که یادگار " فارس " را بر خود داشت.

آری در من اتفاقی افتاده بود که به من نگاهی تازه نه تنها به بودنم بلکه به تمامی گذشتۀ من نیز داده بود.اکنون می دانستم چرا؟اکنون می دانستم دلیل دردها و اشکها. اکنون می دانستم دلیل تمامی سردرگمی ها را.

اما یک روز گویی چیزی تازه در من روشن شد.و آن از جملۀ کشیش کلیسا زمانی که داشت مرا تعمید می داد آغاز گشت .او به جماعت کلیسایی ما نگاه کرد و گفت:

" او(من) خاک تازه و خوبی بود که دانه را  به سرعت دریافت کرد و در مدت کمی دانه در او  رشد نمود." اما وقتی که مرا در زیر آب برد.از خودم پرسیدم :" ایا تو خاک خوب هستی؟ و ایا دانه در  تو نشسته و در حال رشد است ؟ روزها من به این مثال عیسای مسیح که کشیش کلیسا از آن اقتباس کرده بود فکر کردم و آنرا خواندم .آن اینگونه بود که :

"برزگری برای پاشیدن بذر به مزرعه رفت.وقتی مشغول پاشیدن بذر در مزرعه بود بعضی از دانه ها در وسط راه افتادند و پرندگان آمده آنها را خوردند.بعضی از دانه ها روی سنگلاخ افتادند و چون زمین عمقی نداشت زود سبز شدند.اما وقتی خورشید بر آنها تابید همه سوختند و چون ریشه نداشتند خشک شدند.بعضی از دانه ها به داخل خارها افتادند و خارها رشد کرده انها را خفه کردند.بعضی از دانه ها در خاک خوب افتادند و از هر دانه صد یا شصت یا سی دانه آمد."

( نقل از انجیل به قلم متی فصل سیزدهم آیه های سوم تا هشتم)

بعد عیسای مسیح معنای این مثال را به شاگردان خود می گوید.که چه کسانی راه سفت هستند ؟چه کسانی سنگلاخ هستند؟ چه کسانی خارها هستند؟و چه کسانی خاک خوب؟

روزها گذشت و من به باغبان و مزرعه و بذرش فکر میکردم.و من در تلاش بودم تا راه سفت نباشم!سنگلاخ نباشم!و همینطور خار نباشم!و خاک خوب باقی بمانم!عمق دلم عیسای مسیح را دوست داشتم .اما چهرۀ زندگی با تمام زمختی و نامهربانی اش بر من میخندید و به من طعنه می زد به خصوص به خاک خوب بودنم!و گویی مرا به نبردی رودررو می خواند.و من از خود می پرسیدم که تا به کی می توانم خاک خوب باقی بمانم.و راستش را بخواهید این تعریف کشیش کلیسا در روز تعمید از من داشت کم کم برای من سنگین تمام می شد! کتابمقدس را می خواندم به کلیسا می رفتم و سعی میکردم تا جایی که ممکن است این خوب بودن خاکم را حفظ کنم!روزها و سالها از ان روز و از آن حال و هوا گذشت و زیستن من در مسیح ادامه داشت،عشق و علاقۀ من به او ادامه داشت .اما من هنوز نتوانسته بودم که به سوالم پاسخ بدهم: آیا من خاک خوب بودم و بذر کلام مسیح در من بود یا نه ؟آیا در حال رشد است یا نه ؟ و اگر هست چگونه است؟ناگهان از آن شور و حال و هیجان روزهای اول کاسته شد و جایش را عمیق بودن این سوال پر کرد.من به صورتی جدی می خواستم پاسخ این سوال خود را بدانم.زیرا اگر می توانستم پاسخ آن را پیدا کنم توانسته بودم خودم را و ایمانم را به خوبی بشناسم قبل از اینکه بخارات غرور و تکبر خاک خوب بودن مرا از هم بپاشاند !و رهایی از این وسواسی که من چگونه باید این خاک خوب را حفظ کنم تا دانه در من رشد کند؟!روزها گذشت تا اینکه روزی به ماجرای دیگری نقل شده از عیسای مسیح  برخوردم.جالب این بود که آن را قبلا خوانده بودم  اما نمی دانم چرا برای من انقدر روشن و گویا نبود طوری که آن روز بود؟! آن اینگونه بود که :

"پادشاهی خدا مانند مردی است که در مزرعۀ خود بذر میپاشد.دانه سبز میشود و رشد میکند اما چطور؟او نمی داند.شب و روز چه او در خواب باشد و چه بیدار ،زمین به خودی خود موجب می شود که گیاه بروید و ثمر بیاورد –اول جوانه ،بعد خوشه و بعد دانۀ رسیده در داخل خوشه.اما بمحض این که محصول میرسد او با داس خود بکار مشغول میشود ،چون موسم درو رسیده است."

(نقل از انجیل به قلم مرقس فصل چهارم آیه های بیست و ششم تا بیست و نهم)

 

آهان!..من نمی بایست نگران باروری دانه در خود می بودم!من نمی بایست نگران این می بودم که مبادا آنچه را که مسیح به من داده و زندگی مرا تازه کرده است را از دست بدهم. و نه تنها نباید نگران کار خدا و مسیح و روح القدس در درون خود نمی بودم ؛همینطور نباید نگران  افرادی می بودم که من توسط فیض و فرصتی که خدا برای من فراهم کرده بود تا پیغام نجات را به انها بدهم ؛که ایمان میاورند یا نه؟دیگر ایمانداران در ایمان خود استوار می مانند یا  نه؟خودم چه؟من نباید نگران میبودم.مسیح این را در این مثال خود به من می گوید.تو زندگی خود را بکن.آن کاری که باید بکنی را بکن.آنچه را که من به تو گفته ام را انجام بدهی را انجام بده.تو دیگر نگران بارآوری آن نباش !این من هستم که آن دانه را در  دل خاک بارور می کنم نه تو!

روزها گذشت و من به باغبان و مزرعه و بذرش فکر میکردم.به خاک خوب.به آرامش و نه نگرانی در بارآوری دانه.و من به چه صلحی که در درون خود نرسیدم!؟

سالها از آن ماجرا گذشت .من دیگر پاسخ خود را یافته بودم .من نباید به این فکر میکردم که آیا من خاک خوب هستم یا نه؟و یا دانه در من رشد میکند یا نه ؟دیگران چه؟ من  دریافته بودم که مسیح دانه اش را در من کاشته و این باید برای من تنها اهمیت داشته باشد و بس.من و دانه و زیستن در این بارآوری و رشد و امید به آن. اما نه نگران آن!

                 تا اینکه روزی بنا شد تا با اشک و درد ارادۀ خدا را در زندگی و رشد روحانی خود بپذیرم.تجربه ای تلخ.اما نه به تلخی جامی که مسیح در  باغ جتسیمانی نوشید تا ارادۀ خدا را انجام دهد.من از آن کلیسایی که در آن تعمید گرفته بودم بیرون آمدم و سفری را آغاز کردم که پر از درد بود.

و ناگهان  یک روز خود را در مقابل کاری آغاز نشده دیدم که ندایی در درون من می گفت "شروع  کن!" و  ما خدمت مان را برای فرستادن پیام نجات خداوندمان در  بین ایرانیان آغاز کردیم.روزها گذشت و تلاش برای خاک خوب ماندن و رشد دانه ها جایش را به تلاشی برای رساندن این مژده که " شما هم می توانید خاک خوب باشید و شما هم می توانید بارآور شوید.شما هم می توانید از آرامش و صلحی جاودانه لذت ببرید." داد. اما ناگهان خود را در  برابر فوجی از سپاه تلخی ها  و نامهربانی ها دیدیم.تا اینکه از خودمان پرسیدیم : " ما که فقط کارگری بیش نیستیم و بنای ما تنها پاشیدن این دانه هاست در خاکهای خوب و این ما نیستیم که آن را بارآور می سازیم و این خداست که این را به عهده دارد ،پس چرا این همه سردی و رو گردانی و اتهامات رنگارنگ از جانب گرگانی در لباس میش !و ما دلیلش را نمی دانستیم و عمل خود را که چگونه باید باشد؟ آیا باید کمر به جنگ می بستیم ؟اما نه ! زیرا که :

 

 " تنها  اسلحۀ ما هم در دفاع و هم در حمله داشتن زندگی پاک و بی آلایش است."

 (دوم قرنتیان 6 : 7 )

نه تنها این بلکه برخورد روبروی ما با تازه ایمانان بیشتر و نزدیکتر می شد.من خاک خوب را می دانستم و شیوۀ بارآوری دانه ها را نیز.اما از شیوۀ رودرروئی با این رنگارنگی و جورواجوری آدم ها در شگفت بودم تا اینکه ماجرایی دیگر را از عیسای مسیح خواندم که بار دیگر مرا از سردرگمی نجات داده و  پاسخی مناسب را برای من به ارمغان آورد!و آن اینگونه بود که :

" پادشاهی آسمانی مانند این است که شخصی در مزرعۀ  خود بذر خوب کاشت اما وقتی همه در  خواب بودند دشمن او آمد در میان گندم تلخه پاشید و رفت.هنگامیکه دانه ها  سبز شدند و شروع به رشد و نمو کردند تلخه ها نیز در میان آنها پیدا شد.دهقانان پیش ارباب خود آمده گفتند:" ای آقا،مگر بذری که تو در مزرعه خود کاشتی خوب نبود ؟پس این تلخه ها از کجا آمده اند؟" او  در جواب گفت:" این کار ،کار دشمن است.دهقانان به او گفتند :" پس اجازه میدهی ما برویم و تلخه ها را جمع کنیم؟" او گفت:" خیر!چون ممکن است در موقع جمع کردن آنها گندمها را نیز از ریشه بکنید.بگذارید تا موسم درو انها با هم رشد کنند در آن وقت به درو گران خواهم گفت که تلخه ها را جمع کنند و آنها را برای سوخت ببندند و گندم را نیز جمع کرده در انبار ذخیره کنند."

( نقل از انجیل به قلم متی 13 : 24-30 )

و من بار دیگر به باغبان و مزرعه و بذرش اندیشیدم.و این بار عیسای مسیح نگاهی تماما  تازه و جدید به من داد.نگاهی کاملا روحانی و عمیق برای شیوۀ درک پادشاهی خداوند و ترویج آن در بین مردم.و آن این بود که من نباید ،هرگز!بنای خرده گیری و ایراد گیری و تضعیف کردن و متهم کردن  و قلع و قمع کردن آنهایی که بر خلاف من می اندیشند داشته باشم!(مثال دهقانان که قصد داشتند تا بروند و تلخه ها را بکنن)ما همه با هم رشد می کنیم.همه باهم به پایان می رسیم و هر کس پایان خود را خواهد داشت و مزد و پاداش خود را از نوع این پایان !و من هم یکی از آنها !

 

و من... هر از گاهی که خودخواهی و نا امیدی و منیت و خشم  مرا فرا میگیرد به ماجرای باغبان و مزرعه  و بذرش می اندیشم.