بایستید و نجات خداوند را ببینید!

جایی که خدا برای ما میجنگد.

نوشتۀ: ح.گ

 

کی میشود که ایماندار به مسیح درست در جایی که هیچ کاری از توان او برای رهایی خودش برنمی‏آید، نمیتواند خودش را آزاد سازد، پیروز سازد، موفق گرداند، دشمن را شکست دهد، از بیماری شفا یابد، از بیکاری رهایی یابد، درست در جایی که هیچ امیدی ندارد، هیچ نوری نمی بیند، درست در همینجا بجای چنگ زدن به  این مصایب، بجای فریاد زدن بر سر خدا و مسیح، بجای نشستن بر خاکستر نابودی و فنا، بجای از دست دادن آرامش و صلح درون، و بجای تلخ شدن، سخت شدن، بد دهن شدن، درست در اینجا : نمی ترسید، می ایستاد و نجات خداوند را میدید که برای او مهیا میگشت؟ چه میشد که شخص ایماندار مسیحی بجای مشت زدن به هوا، در پوچی و ناامیدی و پذیرش شکست و خواری، می ایستاد، کاری نمیکرد بلکه اجازه میداد تا خدا برای او در این نبرد بجنگد و پیروزی را به او بدهد؟ من مطمئن هستم اگر روزی یکی از من و شما به یک چنین پیروزی روحانی دست یابیم، توانسته ایم، کوهها را جابجا کرده و کارهایی شگفت چون عیسی انجام دهیم. توانسته ایم، خدای قدوس را بر روی زمین در بین فرزندان آدم جلال و شکوه بدهیم.

نمیدانم این حال و روز را داشتید که به بن بست تلاشهای خودتان برسید. به نهایت تمام نبوغ خودتان برای حل مشکلات خودتان. بهره گیری از تمام محسنات خود، استعداد خود، تجربیات خود، قدرت خود، مشورت خود، اما گویی این قفل بسته باز نمیشود. این دیوار پایین نمیریزد. این مانع برداشته نمیشود. آنچه که قصد آن را دارم تا با شما در میان بگذارم  برگرفته از حقیقت زنده و ملموس زندگی انسانهایی بیشماریست که رویدادهای زندگی آنها برای ما ثبت گشته و باقی مانده، به ما تدریس داده شده تا ما آنها را بخوانیم و این حقیقت را درک کنیم. سپس بقول پولس رسول برای ما درس عبرتی باشند تا ما به خطاهای آنان مرتکب نشده و اشتباهات آنان را تکرار نکنیم. کتابمقدس مسیحی پر از این وقایع زنده و ثبت شده میباشد. جایی که تمام محاسبات و تلاش آدمی گویی بی پاسخ است و راه به رهایی ندارد، اما در آخر تمام آنهایی که در این یکچنین موقعیتی بودند، پیروز و سربلند از آن واقع بیرون آمدند. درست در اوج ناتوانی آنان برای رهایی خود، رهایی از راه رسیده و آنها را گویی بر بالهای خود برده است! اما وقتی در زندگی این افراد و این ملت نگاه میکنیم به یک چیز مشترک دست پیدا میکنیم: آنها هیچ تلاشی برای این رهایی انجام نداند، بلکه تنها ایستادند و آن را دریافت کردند. چطور چنین چیزی ممکن است؟ اجازه بدهید تا شما را به سه نمونه در کتابمقدس برده و با هم به سه واقع نگاه کنیم و ببینیم: در جایی که درست هیچ کسی هیچ امید رهایی و نجات نداشت، رهایی و نجات مهیا گشت و آنها فقط آن را دیدند و آن را دریافت کردند!

 

 کتاب خروج فصل 14

تمام این فصل در خصوص عبور اسرائیل از دریای سرخ سخن میگوید. در این واقع میخوانیم که قوم اسرائیل پس از معجزات عظیم خداوند از دست فرعون و اسارت او رهایی یافته و به سوی سرزمین موعود حرکت میکنند. در حالی که سربازان فرعون به فرمان او در تعقیب قومی تماما بی سلاح و بی سرباز و بی هیچ نیروی دفاعی از خود و سرگردان بیابان بودند، قوم به دریای سرخ میرسد. موسی این واقعه را با قلم خود اینگونه شرح میدهد: " چون فرعون نزدیک شد بنی اسرائیل چشمان خود را بالا کرده دیدند که اینک مصریان از عقب ایشان میایند پس بنی اسرائیل سخت بترسیدند و نزد خداوند فریاد برآوردند. و به موسی گفتند آیا در مصر قبرها نبود که ما را برداشته تا در صحرا بمیریم این چیست به ما کردی که ما را از مصر بیرون آوردی. ایا این آن سخن نیست که به تو در مصر گفتیم که ما را بگذار تا مصریان را خدمت کنیم زیرا که ما را خدمت مصریان بهتر است از مردن در صحرا. " ( خروج 14: 10- 12 ) آنچه که ما از شرایط قوم درک میکنیم این است که قوم مطلقا از خود هیچ توانی نمی دید که در برابر فرعون و ارتش او مقاومت کند. آنها از دیدن لشکریان فرعون سخت ترسیدند. نزد خدا با آه و ناله فریاد زدند و سپس در اوج ماتم و اندوه و پوچی به موسی گفتند که ای کاش آنها را از مصر بیرون نمیاورد. آنقدر شرایط موجود برای قوم پر از ناامیدی و شکست بود که قوم حتی حاضر بود تا به مصر برمیگشت و تا آخر عمر خود برده و اسیر مصریان میشد تا تن به چنین شکست و خفتی ندهد. بدلیل آنچه که آنها با چشمان خود میدیدند و آن ناتوانی و آن ضعفی که از خود باخبر بودند، قوم حاضر بود آزادی را از دست بدهد اما بدست این هجوم دشمن نابود نگردد و از بین نرود. حاضر بود رسیدن به سرزمین موعود را از دست بدهد و به اسارت بازگردد اما شکست و نابودی را نبیند. درست در اوج چنین ناتوانی قوم، موسی به قوم روکرده و میگوید:" مترسید بایستید و نجات خداوند را ببینید که امروز برای شما خواهد کرد زیرا مصریان را که امروز دیدید تا به ابد دیگر نخواهید دید." جملۀ موسی یک فرمان است یک پیشنهاد نیست. یا یک ایده. یا یک نظر. سپس موسی گویی دلیل این فرمان را بلافاصله میگوید:" خداوند برای شما جنگ خواهد کرد و شما خاموش باشید." خدا میدانست که قوم برگزیدۀ او هیچ توان جنگیدن و مقابله با ارتش مجهز مصر ندارد. پس این را توسط روح مقدس خود به موسی الهام نمود. موسی و قوم با چشمان خود میدیدند، پیش روی آنها دریا بود، پشت سر آنها ارتش بیرحم و خشمگین فرعون و آنها به راه راست و چپ خود هیچ راه فراری نداشتند. بقول خودمان آنها در دام بودند و هیچ راه فرار و خلاصی نبود. به همین دلیل بود که قوم ابتدا نزد خدا فریاد زد سپس بر موسی گلایه نمود. اما موسی چه میگوید، مترسید بایستید و نجات خداوند را ببینید. موسی چرا باید نترسیم و چرا باید بایستیم و چگونه میتوانیم نجات خداوند را ببینیم اگر هیچکاری نتوانیم انجام بدهیم و قادر نباشیم و نتوانیم که برای نجات خود بجنگیم؟

 

مترسید!

دوستان عزیز ترس در عین واحد که زبون ترین دشمن شخص ایماندار به مسیح است بلکه خونین ترین دشمن او برای نائل آمدن به پیروزی نیز هست.

آنچه بر قوم اسرائیل پیش آمده بود ترس مطلق از شکست بود. موسی اولین جبهه ای را که مورد هجوم قرار میدهد همین جبهه است: مترسید. در کتاب مقدس بارها ما این عبارت را میشنویم که خدا به بندگان خود میگوید:

 به ابراهیم گفت وقتی ابراهیم از جنگ بازگشته بود و در ترس از هجوم دشمنان شکست خوردۀ خود بود و آنچه در آینده برای او پیش میامد، فرزندی که نداشت تا میراث بر او باشد، در چنین شرایطی یهوه همین عبارت را استفاده میکند:" ای ابرام مترس من سپر تو هستم و اجر بسیار عظیم تو." ( پیدایش 15: 1 ) به یوشع نیز همین فرمان را داد زمانی که رود اردن پیش روی قوم بود، شهر اریحا پیش رو، و قومی که باید از آن رود عبور میکرد. یهوه به یوشع فرمان داد که:" مترس و هراسان مباش زیرا در هر جا که بروی یهوه خدای تو با تست." ( یوشع 1: 9 ) یهوه در داود که از ترس جان خود در میان کوهها و غارها پنهان بود، و هرگز از خود توانی برای پیروزی نمی‏دید طوری با اطمینان و دلگرمی تاثیر گذاشت و دل رمیده و ترسان داود را دلگرم ساخت که او سرائید:" چون در وادی سایۀ موت نیز راه روم از بدی نخواهم ترسید زیرا تو با من هستی. " ( مزمور 23: 4 ) خدا به ارمیا نیز همین فرمان را داد، زمانی که ارمیا جوان را میفرستاد تا برای او قوم را از گناهان خود بیدار سازد و ارمیا جوان از توانایی و قدرت خود برای موفقیت در یکچنین ماموریت خطیری کاملا ناامید بود. " از ایشان مترس زیرا خداوند میگوید من با تو هستم و ترا رهایی خواهم داد." ( ارمیا 1: 8 ) عین همین فرمان برای حزقیال صادر شد، زمانی که یهوه او را برای فرستادن نزد قوم و هشدار دادن به آنها مهیا میساخت:" و تو ای پسر انسان از ایشان مترس و از سخنان ایشان بیم مکن اگر چه خارها و شوکها با تو باشد و در میان عقربها ساکن باشی اما از سخنان ایشان مترس و از روی ایشان هراسان مشو." ( حزقیال 2: 6 ).

 سپس موسی فرمان خود را ادامه داده که : بایستید. یعنی هیچ حرکتی نکنید. هیچ تلاشی نکنید. سعی نکنید که برای خودتان راه فراری مهیا کنید. سعی نکنید فرار کنید. سعی نکنید تسلیم شوید. سعی نکنید شکست را بپذیرید. هیچکاری نکنید فقط: بایستید. پس ابتدا مترسید، آنگاه بایستید. سپس چشمان خود را به کار عظیم خداوند بدوزید که برای شما این نجات و این پیروزی را مهیا میسازد. آیا من قصد دارم بگویم هیچکاری نکنیم؟ دوست عزیز! دقیقا منظورم همین است. خدا برای نشان دادن قدرت و حکمت و فیض خویش گاها ما را به اینجا آورده است، ارتش مصر، فلان بیماری، فلان سختی و مشکل تماما وسیله ایی برای خدا بوده تا ما را به این این نقطۀ بن بست بیاورد، تا ما او را و قدرت مطلق او را و حاکمیت او را بر زندگی خود تام و کامل بدانیم. کی میخواهیم این را درک کنیم؟ گاها در زندگی شرایط ما آنقدر وخیم و ناامید کننده است که قادر به هیچ کاری نیستیم. و متاسفانه این درس بزرگ را نیز فراموش کرده ایم که : نترسیم، بایستیم و نجات خداوند را ببینیم. گاها پیروزمندترین حرکت روحانی در مسیر رشد روحانی، سکون است. ایستادن و نظاره کردن کار عظیم خدا در زندگی ما. زیبایی و نظم ارتشیان نامرئی آسمانی که همه با هم برای پیروزی فرزندان خدا در تلاش هستند و ما با چشمان خود در اوج ناباوری پلها را میبینیم که بر رودخانۀ زندگی ما زده میشود، طوفانها که ارام میگردد، شبها که به صبح میرسد و خورشیدها که از پس ابرهای غلیظ و تاریک طلوع میکند.

اگر خوب دقت کرده باشید، موسی به قوم نگفت جنگی نخواهد بود، که ناگهان جنگ با فرعون تمام خواهد شد. موسی به قوم نگفت ارتش مصر ناگهان محو خواهند شد. جنگ بود. اما جنگ قوم اسرائیل نبود بلکه جنگ خدا بود. پس جنگ با ارتش مصر انجام شد، اما این اسرائیلی های ناامید و ترسان نبودند که با مصریان جنگیدند بلکه خدا بود که بجای آنان جنگید. جنگ به قوت خود ادامه دارد، اما این ارتش فوج آسمانی است که با فوج زمینی در نبرد است و ما فقط: ایستاده ایم و این نبرد را تماشا میکنیم! نبردی که نبرد ماست، اما ما در آن نیستیم. جنگ جنگ شکست دادن و به اسارت در آوردن ماست، اما ما در این جنگ نمیجنگیم بلکه خدا برای ما میجنگد. دقیقا به همین دلیل بود که موسی به قوم گفت: مترسید و بایستید و نجات خداوند را ببینید. زیرا خدا با لشکریان خود با دشمن آنها خواهد جنگید و کیست که بر آنها غلبه نماید. کدام ارتش فناپذیر و محدود، قابل شمارش زمینی میتواند با ارتش فناناپذیر و نامحدود و غیرقابل شمارش یهوه نبرد کند؟ پس ای قوم مترسید، بایستید و نجات خداوند را ببینید که برای شما آن را انجام میدهد. زیرا خداوند برای شما میجنگد. شما فقط ارامش و سکوت و صلح خود را حفظ نمایید و به او اعتماد داشته باشید. به قدرت او. به توانایی او. به حضور او. به ارتش پیروزمند او.

 

دوم تواریخ 20

تاریخ میگذرد و یکبار دیگر قوم اسرائیل در برابر فوج عظیم دشمنان خود قرار میگیرد. در این فصل ما تماما در این خصوص میخوانیم. یکبار دیگر قوم تماما شکست خود را انتظار میکشد. اتفاقا در آیۀ 12 این فصل از زبان یهوشافاط پادشاه اورشلیم در آن زمان میخوانیم که:" ای خدای ما آیا تو بر ایشان حکم نخواهی کرد زیرا که ما را به مقابل این گروه عظیمی که بر ما میایند هیچ قوتی نیست و ما نمیدانیم چه بکنیم." یهوشافاط پادشاه اورشلیم به عدم توانایی و ضعف خود و قوم خود برای مقابله با این فوج اعتراف میکند. اما زیبا اینجاست که گویی او از نیاکان خود درس آموزنده‏ایی را یاد گرفته است. زیرا بلافاصله پس از استدعا و التماس خود و اعتراف ناتوانی خود به پیروزی بر دشمن ، او به خدا میگوید:" اما چشمان ما بسوی تو است." در این واقعه میخوانیم که تمام قوم با اضطراب و دلشوره ایستاده بودند. و گویی انتظار شکست و نابودی خود را میکشیدند. ناگهان در بطن این ناامیدی و ترس و شکست، بریحزئیل که از خاندان آساف بود با هدایت روح خدا به پادشاه و قوم میگوید:" از این گروه عظیم ترسان و هراسان مباشید." مجددا یکبار دیگر این فرمان را از جانب خدا درست در زمانی میشنویم که ترس و هراس تمام وجود ما را پر کرده است! یا در شرف پر شدن تمام وجود ماست. درست زمانی فرمان بر ما صادر میشود که گویی هیچ کار دیگری جز ترسیدن و هراسیدن نداریم. اما خدا فرمان میدهد که: ترسان و هراسان مباشید. سپس همین نبی دلیل این عدم ترسیدن و عدم هراسان نشدن ما را با هدایت روح بیان میکند:" زیرا که جنگ از آن شما نیست بلکه از آن خداست." اگر جنگ، جنگ شما نیست؛ چرا باید نگران باشید؟ اگر شکست برای شما هرگز رغم نخورده چرا باید ترسان شده و آن را بپذیرید؟ و اگر پیروزی قطعی گشته است چرا آن را دریافت نکنیم؟  سپس نبی به قوم میگوید، به بیرون شهر رفته و در فلان مکان ایستاده و فقط نظاره گر این نبرد عظیم باشند. نبردی که مال آنهاست اما آنها در آن نیستند. جنگی که متعلق به آنهاست، اما آنها در آن نخواهند جنگید. بلکه در عوض در آن مکان ایستاده و " نجات خداوند را که با شما خواهد بود مشاهده نمایید." در این واقع عظیم میخوانیم که قوم به بیرون رفته و به فرمان پادشاه آغاز به پرستش و ستایش خداوند میکنند. سرودهای پرستشی برای یهوه سرائیدند و در این میدان بسوی دشمن پیش رفتند. تمام راه را قوم به پرستش خدای زنده پرداخت و سپس واقعۀ عجیب و شگفت انگیزی میخوانیم: وقتی قوم به اردوگاه دشمن نزدیک میشود، جسدهای آنان را میبینند که بر روی زمین در همه جا پخش است. در آیۀ 22 میخوانیم که :" و چون ایشان به سرائیدن و حمد گفتن شروع نمودند خداوند به ضد آنها کمین گذاشت و ایشان منکسر شدند." قوم در اوج ناتوانی خویش باور کرد. پذیرفت. پیروزی را دریافت کرد، و بجای اینکه وارد جنگ شود، به پرستش آن خدایی پرداخت که موسی و قوم او را از دریای سرخ در اوج ناتوانی و ناامید رهایی داده بود. آنها همان خدا را پرستش و حمد کرده و بسمت پیروزی حرکت کردند و پیروزی آنجا بود! بدون اینکه آنها دستی بالا ببرند و شمشیری را تکان بدهند و خونی از دماغ انسانی بریزند، خدا برای آنان جنگید و آنها را پیروز ساخت. اگر خوب به ماجرا دقت کنید، همان شرایط یکسان را با قوم اسرائیل در کنار دریای سرخ میبنیید. قوم ترسان بود. قوم ناامید بود. قوم هیچ امیدی به پیروزی نداشت. اما پیروزی برای آنها مهیا گشت. فقط آنها باید میایستادند و نجات را دریافت میکردند. قوم اسرائیل پس از عبور پیروزمندانه و تماما غیرممکن از دریای سرخ و شکست دشمن به ستایش و پرستش خدای زنده برآمدند. به پرستش قوت بیکران او برای رهایی قوم، مریم به همراه زنان با دف به رقص و پایکوبی در آمده و تمام روز را برای پرستش یهوه اختصاص دادند و پیروزی ایی که نصیب انان شده بود را جشن گرفته و یهوه را پرستش کردند. و مردم اورشلیم قبل از تصاحب پیروزی یهوه را پرستش کردند و سپس پیروزی را دریافت کردند. در هر دو حال نه قوم اسرائیل و نه قوم اورشلیم وارد جنگ با دشمن شدند. این خدا بود که برای آنان وارد جنگ شد، آنها فقط پیروزی را دریافت کردند و دشمنان هر دوی آنها نابود گشت و هر دوی آنها به پیروزی و ستایش قوت و قدرت یهوه پرداختند.

 

لوقا 23: 39- 43

درک چگونگی نجات و دریافت فیض خداوند بواسطۀ قبول عیسای مسیح یکی از پرجنجال ترین گفتگوهای الهیاتی در مسیحیت میباشد. من قصد ندارم وارد این گفتگو شوم. اما برای ادامه دادن و تقریبا پایان دادن به این مقاله مورد سوم خود را از بخشی از زندگی خداوند و نجات دهندۀ خود برای شما قید میکنم که تماما آنچه را که در بالا گفتیم را به کمال میرساند. در بالا دیدیم که دو قوم چگونه در یک بن بست قرار داشتند. چگونه نابودی و شکست را در چند قدمی خود میدیدند. چگونه نزد خدای خود فریاد برآوردند و چگونه در اوج ناتوانی، پیروزی را دریافت کردند. دیدیم که آنها حتی وارد جنگ با دشمن هم نشدند. جنگی که مال آنان بود. دشمنی که دشمن آنان بود، اما خدا برای آنان وارد جنگ شد و گویی پیروزی را مانند یک بستۀ کادو به آنها هدیه داد!

اکنون بر بالای صلیب هستیم! عیسای خداوند را نگاه میکنیم که در آخرین لحظات زندگی زمینی خود میباشد. با او دو دزد مصلوب شده اند. عیسای مسیح که بیگناه بدنیا آمد و بیگناه زیست و هرگز هیچ گناهی مرتکب نشده بود، مانند یک مجرم گناهکار و لعنت شده بر بالای صلیب آخرین نفسهای زندگی خودش را میکشید. دو دزد در دو طرف عیسی مصلوب بودند. یکی از آن دزدها عیسی را به تمسخر گرفته و به او توهین میکند، کسی که پست بدنیا بیاید، اگر روح خداوند را دریافت نکند تا آخر عمرش پست است و پست میمیرد! اما دزد دیگر به مقابله با دزد دیگر بر آمده و رو به او میگوید:" مگر تو از خدا نمیترسی چونکه تو نیز زیر همین حکمی و اما ما به انصاف چونکه جزای اعمال خود را یافته ایم لیکن این  شخص هیچکار بی جا نکرده است." آنگاه دزد رو به عیسی کرده و میگوید:" ای خداوند مرا بیاد آور هنگامی که به ملکوت خود آئی." ( لوقا 23: 40-42 ) خوب دقت کنید به گفتگوی این دزد، او بر بالای صلیب است. مرگ تا چند ساعت دیگر او را با خود خواهد برد. هیچ راه رهایی ندارد. میداند که از این صلیب زنده پایین نخواهد آمد؛ پس رو به دزد دیگر کرده و اعتراف به ناتوانی و جرم خود میکند. اعتراف به شکست خود. اعتراف به مرگ بر حق و عادلانۀ خود. دزد مرگی که در انتظار آنها بود را عدالت اجرا شده بر خود و دوست خود میدانست، اما نه برای مسیح. این دزد میدانست شکست خورده است. او میدانست که سرنوشت او در عذاب الهی و جهنم خواهد بود. درست در این بن بست، در این دریای سرخ مرگ که روبروی این دزد بود، در مقابل این فوج فرشتگان پلیدی که بسوی او هجوم میاوردند و از او هیچ کاری برنمی آمد و هیچ قدرتی برای مقابله با آنها را نداشت؛ خود را تسلیم عیسای مسیح کرد تا او برایش بجنگد و پیروزی را برای بیاورد. اما خوب دقت کنید: این دزد بدون هیچ دانش قبلی در خصوص عیسای مسیح، به چند اصل در بارۀ او  اشاره میکند: که او بیگناه است. که او خداوند است. که او یک ملکوت دارد. تمام این برای آن دزد در این آخرین لحظۀ ورود به عذاب ابدی و جاودانی کفایت میکرد تا در آن پیروزی و نجات را ببینید، حیات ابدی در صلح و ارامش در نزد مسیح.  دزد برای رهایی خودش هیچکاری نمیتوانست بکند. او تنها به آنچه که عیسی بود اعتماد کرد و رهایی و نجات را از او طلبید. و درست در همین زمان دیگر جنگ او با نیروهای شیطانی و جهنمی که در انتظار او بود از او نبود، بلکه این جنگ متعلق به عیسی بود. و عیسی برای رهایی و نجات این دزد جنگید و او را آزاد ساخت. و پیروزی را نصیب او کرد. " هر آینه به تو میگویم امروز با من در فردوس خواهی بود."  دزد نه عیسی را میشناخت، نه تعمید گرفته بود، نه از پیروان عیسی بود، نه به مرگ و رستاخیز عیسی ایمان داشت و نه  معجزات عظیم عیسی را دیده بود و نه کلامش را شنیده بود، اما در عین واحد ، در اوج شکست و نابودی، تمام اعتماد خویش را به بیگناهی عیسی، به خداوندی عیسی، به ملکوت عیسی سپرده و آنگاه ایستاده و نجات را دریافت کرد. جنگ با جهنم، جنگ این دزد بود. او برای پیروزی در این جنگ هیچ امیدی نداشت و شکست خود را قطعی میدانست. اما با اعتماد کردن به خداوندی عیسی، عیسی برای او جنگید و او را پیروز ساخت. و دزد در آخرین لحظات زندگی خود وارد جلال آسمانی شد، در کنار عیسی و بر سر سفرۀ ابراهیم و اسحاق و یعقوب نشست!

 

دوست عزیز! ای ایماندار!

شرم بر ما باد اگر ما چنین نمیکنیم! ما که روزی مانند این دزد محکوم به مرگ بودیم و عیسی ما را نجات بخشید، پس چرا دوباره باید به ناامیدی و شکست تن بدهیم؟ چرا باید سعی کنیم با فکر و تلاش و استعداد انسانی خودمان بر این مصایب و غول مشکلات، این بیماری، این یورش دنیا، این شکست جسم و این وسوسۀ نفس، هنوز در هوا بیهوده چنگ بزنیم و طوری برخورد کنیم که میخواهیم خودمان با قوت خودمان بر آنها پیروز شویم، گویی یتیم هستیم و پدر آسمانی نداریم، که گویی نجات دهنده‏ایی آنچنان قدرتمند و پیروزمند نداریم؟ چرا باید با عدم باور به قوت جنگندۀ مسیح ، توانایی مسیح، رهبری مسیح، شبانی مسیح، سر بودن مسیح، ارباب بودن مسیح، به او توهین کنیم؟

ای مسیحی! من نمیدانم جنگ تو با کیست و چیست؟ اما بیا من و تو امروز این باور را در شخصیت روحانی خود جایگزین و سرلوحه کنیم که اگر امروز در جنگی بسر میبریم و امروز میبینیم که گویی هیچ رهایی و نجاتی برای ما مهیا نیست به این چند نکته دقت کنیم و آنها را یاد آوریم:

1-  هرگز نترسیم، و هرگز ارامش خود را از دست ندهیم. اگر چه از دریای مرگ یا کورۀ آتش عبور میکنیم. مزمور 23 و ارمیا 11: 4 

2-  جنگ ما، جنگ ما نیست بلکه جنگ خداست. اول سموئیل 17: 47 و دوم تواریخ 20: 25

3-  تمام اعتماد و اطمینان خود را برای این پیروزی به خدا بدهیم. اعداد 14: 8-9 و   دوم تواریخ 32: 7-8

4-  هرگز فراموش نکنیم که در این جنگ خدا همواره با ماست و ما را هرگز ترک نمیکند.  یوشع 1: 5  و دوم تورایخ 20: 17   

 

ای خوانندۀ عزیز!

اگر امروز خود را در یکچنین بن بستی و یکچنین شکست و نابودی‏ایی میبینی که گویی هیچ راه نجات برای تو نیست، به تو التماس میکنم و از تو میخواهم، تمام اعتماد خودت را ابتدا به مسیح بدهی. به قوت او. به توانایی او. به خداوندی او. تمام خودت را به او بده و او را بپذیر. او را بعنوان تنها نجات دهندۀ خود در آغوش بگیر. با او دعا کن. و از او بخواه تا قلب و تمام ترا تسخیرکند. در این زمان میتوانم خواهش دیگری از تو بکنم! بایست و نجات خداوند را ببین که برای تو مهیا کرده است. ببین چگونه او برای تو جنگیده و پیروزی را به تو میدهد. دعا کن:" خداوندا من گناهکارم. به عیسای مسیح ایمان میاورم او که خدای زنده است. ایمان دارم که او برای گناهان من بر بالای صلیب مرد، دفن شد و روز سوم قیام نمود. الان از او میخواهم که به قلب و فکر من آمده و مرا از آن خود سازد. و من تمام خودم را به او خواهم داد و تمام او را از آن خود خواهم کرد. تا ابدالآباد. آمین."