"آیا این را باور میکنی؟"

ماجرای دو خواهری که در روستای بیت عنیا بودند.                                

 

 

                  بعد از ایمان من به عیسای مسیح و زیستن در بین ایمانداران دیگر ،کم کم گفته ای بیش از دیگر گفته های عیسای مسیح را از دهان آنان شنیدم:" قضاوت کردن ".بعدها که به مطالعۀ خود در انجیل ادامه دادم به مهم این موضوع پی بردم.نه تنها عیسای مسیح در این مورد سخنانی بسیار روشن و جدی دارد که در انجیل ثبت گشته بلکه دیگر رسولان مسیح نیز در نوشته های خود در بارۀ قضاوت کردن دیگران با جدیت برخورد کرده اند.برای فرهنگ ایرانی من این موضوع به سرعت جا افتاد و نیاز آن را در خود بسیار حیاتی دیدم ،اگر میخواستم دنباله روی مسیح باشم.چرا که فرهنگ و یادگار من در این مورد بسیار باری سنگین را با خود میکشید.همۀ ما این بار را داریم نه؟ بقول معروف  " می نشستیم و کله و پاچه ها را بار می گذاشتیم!" متاسفانه تنها دیگران را زیر سوال می بردیم و نه هرگز خودمان را؟!آنقدر مشغول ایراد گرفتن و زیر ذره بین گذاشتن زندگی دیگران بودیم که اخلاقیات گندیده و موحش زندگی خودمان را فراموش می کردیم که نیم نگاهی داشته باشیم.

                  بعد از ایمان من به عیسای مسیح و زیستن در بین مردم دیگر،کم کم فرق عظیمی را دیدم در درون و روان آدمی.فرقی شگفت انگیز.گروهی کاملا تشنۀ خدا و مشتاق دانستن در بارۀ او ،اما گروهی متنفر از نام او ،و جالب بود گروه دیگری هم بودند که بنظر میرسید مشتاق دانستن بیشتر از خدا هستند اما تا شما با آنان گفتگو را آغاز میکردی(فرض بر این می گیریم که شما بشارت دهنده ای قابل بودید!)بعد از مدت کوتاهی تماما در نگاه شما گم می شدند.مسیر نگاهشان قیقاج میرفت.سرشان را می خاراندند.خمیازه می کشیدند.و تو می دانستی که دیگر نباید ادامه دهی چرا که " طرف اصلا در باغ نیست!" بعد فکر میکردم که آیا من در بارۀ آنان قضاوت میکنم؟اما دیدم نه!مگر وقتی عیسای مسیح  به شاگردان اشاره میکرد و به آنان می گفت که اگر به اندازۀ دانۀ خردلی ایمان داشته باشند میتوانند کوهی را جابجا کنند،آیا او بر خلاف تعلیم خود بر میزان ایمان شاگردان قضاوت میکرد؟هرگز! فرق عظیمی ست بین قضاوت کردن و اصلاح معایب و ضعفها.آنچه که مسیح در سرزنش کردن ضعف ایمان دیگران میفرمود در واقع تشویق کردن آنان و نشان دادن شیوه ای جدید از زیستن بود.زیستن در سلطنت خدا بر قلبها ؛و آنها باید برای این سلطنت آماده می شدند.

                بعد از ایمان من به عیسای مسیح و زیستن در بین ایمانداران و مردم دیگر،دیدن شکست موحش ایمانداران و بقولنا وفاداران به مسیح در راه ایمانشان ،در مسیر بردن صلیب شان ؛ ابراز انزجار و تنفر گروهی که  گویی کینه ای از خدا به دل داشتند؛ یا سرزنش و نکوهش تعدادی در بارۀ پیام نجات عیسای مسیح قیام کرده از مرگ؛ امتناع و دوری کردن از قبول عیسای مسیح ؛و در مورد ایمانداران ،درس نگرفتن از کلام و زیست نکردن با روح القدس و پایه های ایمانشان را با دست و فکر خود فرو ریزاندن و نهایتا خشکسالی روحانی ؛به این نتیجه روشن و عمیق بر مبنای کتابمقدس رسیدم که :" دعوت شدگان بسیارند اما برگزیدگان اندک."(متی 22 : 14 ) در واقع عیسای مسیح قصد داشت بگوید:خیلی ها ادعا میکنند که می خواهند خدا را خدمت کنند و یا او را تابع باشند اما حقیقیت امر این است که زندگی آنها و شیوۀ آنها در برخورد با دنیای اطراف ثابت میکند که آنها هنوز ریشه هایی در گناه دارند که توبه نشده است و آن ریشه ها محکم و همچنان زنده  و مانع شخص ایماندار میگردد تا در روح و در ایمان خود رشد کند و در غیر ایماندار مانع آن میگردد که حقیقت را ببیند و به آن خود را تسلیم سازد.اما گروهی هم هستند که جانشان تشنۀ شنیدن و زیستن با خدای زنده و اطاعت کردن از او و او را پادشاه و سرور سلامتی خود قرار دادن میباشند.و این آغاز ماجرای ماست:

                                                                      

                  مرتا و مریم دو خواهر بودند و برادر آنها ایلعاذر بود.آنها در قریۀ بیت عنیا ساکن بودند و رفاقت نزدیکی بین آنها با عیسای مسیح بود.چطوری این رفاقت آغاز شده بود،نمی دانیم ؛اما می دانیم که در انجیل مابین خانواده هایی که مسیح با آنها رفت و آمد نزدیک داشت بیشتر از همه در بارۀ این دو خواهر و برادرشان نوشته شده است.آیا به مسیح ایمان آورده بودند به مسیحا بودن عیسی،به فرزند یگانۀ روحانی پدر آسمانی، به آن کس که باید می آمد و پادشاهی خدا را بر اسرائیل باز میگرداند؟اجازه میدهیم تا کلام خودش برای ما سخن بگوید.آیا تا به آخر در ایمان خود  ایستادند ؟نمی دانیم.آنقدر می دانیم و به ما داده شده است که با مطالعه و بررسی آن میتوانیم فرق عظیم دو انسان را و شیوۀ زیستن آنان و برداشت آنها از زندگی، بدون آنکه بر آنان قضاوتی در ایمانشان کرده باشیم سخن بگوییم و در یابیم که حقیقتاً کدامیک از این دو خواهر برگزیده شده بود برای طرحی الهی که یادمان آن تا انقضای عالم باقی می ماند و کدامیک از آنان چون خاشاکی با وزش بادی نه سهمناک به هر سو روان میشد.

اولین باری که ما از این دو خواهر در انجیل میخوانیم ،در انجیل به قلم لوقا میباشد.اجازه بدهید تا با هم این بخش را بخوانیم:

" در جریان سفر آنها ،عیسی به دهکده ای آمد و در آنجا زنی به نام مرتا او را در خانۀ خود پذیرفت.آن زن خواهری به نام مریم داشت که پیش پاهای عیسی خداوند نشست و به سخنان او گوش می داد.در این هنگام مرتا به علت کارهای زیادی که داشت نگران و دلواپس بود.پس پیش عیسی آمد و عرض کرد:" خداوندا،هیچ در فکر نیستی که خواهر من مرا رها کرده تا دست تنها پذیرایی کنم.آخر به او بفرما بیاید به من کمک کند." اما عیسی خداوند جواب داد:" ای مرتا!ای مرتا!تو برای چیزهای بسیار دلواپس و ناراحت هستی.اما فقط یک چیز لازم است:آن چه مریم اختیار کرده از همه بهتر است و از او گرفته نخواهد شد." (انجیل لوقا 10 : 38-42 )

اجازه بدهید تا این دو خواهر را از نزدیک ببینیم.مرتا عیسی را به خانه دعوت کرد.آیا او عیسی را دوست داشت یا او داشت به نبی بر طبق سنت احترام میگذاشت؟ برای ما معلوم نیست.اجازه بدهید تصور کنیم که او عیسی را دوست داشت.عیسی با شاگردانش از آنجا رد می شدند او ناگهان ذوق کرد ،بیرون زد و از آنها خواست تا ناهار یا شام با آنها باشند.کار عیسی چه بود؟او آنجا چه میکرد؟داشت سیاحت میکرد؟!نه!او در ادامۀ سفر روستا به روستای خود برای رساندن مژدۀ نجات و آمدن پادشاهی خدا بود." من باید مژدۀ پادشاهی خدا را بشهرهای دیگر هم برسانم چون برای انجام همین کار فرستاده شده ام." (لوقا 4 : 43 )او کار دیگری نداشت.دلیل دیگری برای بودنش نبود.آیا مرتا و مریم این را می دانستند؟ گفتگو ها و برخوردهای این دو خواهر با عیسای مسیح گویای درون آنهاست و اینکه چه در باطن خود داشتند.عیسی مسیح با شاگردانش دعوت مرتا را می پذیرد و وارد خانۀ آنها میشود.حدس بزنیم با زنانی که همراه او بودند تعداد آنها پانزده نفر می شد(لوقا 8 : 2-3 ) با خودش شانزده نفر.به هر حال شما وقتی کسی را دعوت میکنی هوا که تعارف نمی کنید!!آن هم با فرهنگ شرقی خودمان!پس مرتا دست بکار شد.احتمالا زنانی که همراه عیسی بودند به  او کمک میکردند تا تدارک غذای خود را ببیند.اما عیسی مسیح و شاگردان مگر خانه به خانه میرفتند که غذا بخورند و گرسنۀ غذای مردم بودند؟آیا آنها برایشان مهم بود که حتما مثلا خورشت قرمه سبزی اشان جا افتاده باشد!یا  لپه در خورشت قیمه هست یا نه؟!ترشی این اندازه و یا گوشت آن کم هست یا نه؟!خود عیسای مسیح در همان روزهای اول که شاگردان خود را به روستاها می فرستاد تا بشارت مژدۀ نجات را بدهند به آنان فرموده بود که :"به هر خانه ای که وارد می شوید اولین کلام شما این باشد :" سلام بر این خانه باد." اگر کسی اهل صلح و صفا در آنجا باشد سلام شما بر او قرار خواهد گرفت و گر نه آن سلام به خود شما باز خواهد گشت.در همان خانه بمانید و از آنچه پیش شما میگذارند بخورید و بنوشید زیرا کارگر مستحق مزد خود است.خانه به خانه نگردید.وقتی به شهری وارد می شوید و از شما استقبال میکنند غذایی را که برای شما تهیه میکنند بخورید." (انجیل لوقا 10 :5-9 )دوبار ایشان تاکید فرمودند که هر غذایی را پیش شما گذاشتند بخورید.پس بحث شکم نبود!بحث این بود که این مژده را باید به هر خانه ای می رساندند. کدام مژده؟چطوری خانه دار خوبی باشیم!؟چطوری مهمان نوازی کنیم؟!تمیز باشیم!نه، بلکه:" پادشاهی خدا به شما نزدیک شده است." که اگر کسی این را درک میکرد و حقیقتاً می پذیرفت خانه داری و مهمان نوازی و تمیزی و غیره کاملا برایش حل شده و زیبا می شد و دیگر دلواپس چیزی نمی گشت.پس عیسای مسیح آن روز با شاگردان خود بنا به دعوت خود مرتا وارد خانۀ او شد. آنها منتظر غذای خاص تشریفاتی  نبودند بلکه منتظر بودند که هر چه مرتا دم دست خود دارد اگر بناست غذایی به آنها بدهد ،بیاورد تا آنها بخورند.اما مرتا طور دیگری فکر میکرد.او باید تدارک می دید!غذاهای جورواجور ! چند نوع خورشت!چند جور سالاد! بشقاب های زیاد!او تمام فکر و قدرت خود را متمرکز تهیه و تدارک غذا کرد و این کاملا طبیعی ست که چنین فردی دیر یا زود دلشورگی ،وسواس تمام فکر و دست و پای او را میگیرد و مرتا در این دلواپسی تشریفات گویی کاملا فراموش میکند که مهمان او کیست؟گویی آنقدر درگیر بکار بردن سلیقه های خودش بود که  فراموش کرد که چه کسی به منزل آنها آمده است:عیسای مسیح،خدا در جسم. و به او چه فرصت گرانبهایی  داده شده تا از این خدای در جسم بشنود ،از اسرار الهی،از تعالیم آسمانی او؛شاید هم او می دانست که مهمان او کیست اما گویی نمی دانست نیاز واقعی چیست؟و در کجاست؟ بر عکس ِ خواهرش مریم .مریم که گویی این را دانسته بود.او شب و روز گویی در دعا بوده تا این ملاقات را با مسیح داشته باشد.هر شب این ملاقات را در رویای خود می دیده، رویای اینکه پای سخن او بنشیند،از او سوال کند،از این چشمۀ  حیات جاودان بنوشد و از روح پر شود.مریم می دانست چرا مسیح آنجاست اما مرتا نمی دانست.مریم در انتظار این ملاقات بود مرتا غافلگیر شده بود. او گرسنۀ حقیقت بود اما  نه مرتا .او سوال داشت نه مرتا.او در پی جواب بود نه مرتا.پس مریم از تمامی ثانیه ها استفاده نمود و ذره ذره و قطره قطره از مسیح نوشید ،مرتا اما تمام زمان و ثانیه هایش را صرف دلواپسی و نگرانی پر کردن شکم آنان کرد.مثل خود ما نه؟امروز چه بخوریم؟فردا بچه ها چه بخورند؟چه بپوشیم ؟ پس او باید از دل انسانی و فکر انسانی خود به شیوۀ خواهرش مریم  اعتراض میکرد. پس مرتا بی نهایت بیقرار و عصبانی ابتدا عیسای مسیح را مؤاخذه کرد که او اهمیت نمی دهد و دوم خواهرش را مؤاخذه کرد که به او کمک نمی کند :" خداوندا،هیچ در فکر نیستی که خواهر من مرا رها کرده تا دست تنها پذیرایی کنم.آخر به او بفرما بیاید به من کمک کند." اما عیسای خداوند که درون مرتا را از قبل دیده و میدانست که چه در او میگذرد (الوهیت مسیح ) این فرصت الهی را غنیمت شمرد تا نیاز واقعی زیستن را ،غذای واقعی را ،تنها گرسنگی حقیقی را که او می بایست نگران آن باشد  را به او گوشزد نماید. مرتا  باید این را می دانست . او باید این را می آموخت ،که چه چیز اهمیتی بیشتر و حیاتی تر دارد:شکم یا جان؟دلواپسی یا آرامش؟پر شدن  روح یا پر شدن شکم؟پس عیسای خداوند به او میفرماید :" ای مرتا!ای مرتا!تو برای چیزهای بسیار دلواپس و ناراحت هستی.اما فقط یک چیز لازم است:آن چه مریم اختیار کرده از همه بهتر است و از او گرفته نخواهد شد." عیسای مسیح به مرتا نمی گوید که مریم چه اختیار کرده که او نکرده  یا حداقل برای ما نوشته نشده است اما در ادامۀ انجیل به آنچه که مریم در قلب داشت و در پی آن می گشت و قصد داشت تا آن را اختیار کند  پی خواهیم برد.اما براستی آن چه چیز بود که همچنین مرتا لازم داشت که اختیار کند چیزی که از همه چیز دیگر بهتر بود؟آن چه چیز بود که مرتا لازم داشت تا با داشتن آن نگاهش به زندگی و نحوۀ زیستن برای همیشه تغییر کند؟به شما اجازه می دهم تا پاسخ این سوال را در فکر خود دنبال کنید قبل از اینکه ما آن را در ادامۀ این نوشته با هم ببنیم.

 

                   ما از این ماجرا به ماجرای بعدی و رودروی بعدی عیسای مسیح با این دو خواهر می رویم و خواهیم دید چه تفاوت عظیمی بین نگرش این دو خواهر در درون آنها وجود داشته و دارد. برداشت من این است که رویداد بعدی زمانی بعد  از واقعۀ بالا اتفاق می افتد.چند ماه بعد ،یکسال بعد ،نمی دانیم ؛اما میدانیم که این دو واقعه از یک فاصلۀ زمانی برخوردارند .این را میگویم زیرا همانطور که در پیش رو خواهید دید مرتا بعد از تذکر عیسای مسیح به او در بارۀ احتیاج واقعی کمی نظرش نسبت به زندگی عوض شده، نه شاید کاملا  ولی از آنکه بود و آن دلواپسی زندگی و درک نیاز واقعی زندگی کمی به جلو رفته است.

 

 (انجیل به قلم یوحنا فصل یازدهم از آیۀ اول تا آیۀ 44)              

 دومین رودرویی عیسای مسیح با مریم و مرتا:

به عیسای مسیح خبر میدهند که برادر مریم و مرتا مریض است و از او خواسته اند تا او برود و او را شفا دهد اما با کمال تعجب وقتی عیسای مسیح این خبر را میشنود بر عکس تمام جاهای دیگر در کتابمقدس که او بلافاصله راهی محل میشد تا مریض را شفا دهد در ابتدا میفرماید:" این بیماری به مرگ او منجر نخواهد شد بلکه وسیله ای برای جلال خدا است تا پسر خدا نیز از این راه جلال یابد." سپس یوحنا مینویسد که :" عیسی مرتا و خواهر او و ایلعازر را دوست می داشت." تصور همه در این است خب!اگر مسیح آنها را دوست میداشت پس باید خیلی سریع به منزل آنها برود و ایلعازر را شفا بدهد؛اما نه!آن روز عیسای خداوند  طرحی بزرگتر از فقط یک شفای بیمار در سر داشت.برای همین او دو روز دیگر در جایی که بود ماند!نه تنها این بلکه به شاگردان خود فرمود:" بیاید باز هم به یهودیه برویم."!!آیا شاگردان می دانستند چه چیزی در حال روی دادن است؟مسلما نه!این را یوحنا که خودش آن روز یکی از آنها بود برای ما در آیۀ 11 تا 13 فصل یازده  یوحنا میگوید.عیسای مسیح به شاگردان میفرماید :" دوست ما ایلعازر خوابیده است اما من میروم تا او را بیدار کنم." شاگردان گفتند:" ای خداوند ،اگر او خواب باشد حتما خوب خواهد شد." عیسی از مرگ او سخن می گفت اما آنها تصور کردند مقصود او خواب معمولی است." گویی آن روز تنها مرتا نبود که باید درس زندگی خود را بگیرد ،شاگردان مسیح نیز بودند.از اینرو او به آنان میفرماید که:" بخاطر شما خوشحالم که آنجا نبودم چون حالا میتوانید ایمان بیاورید.بیاید پیش او برویم." آیا شما میتوانید آهنگ تاسف ،توام با دلسوزی را در صدایش بشنوید؟ شاگردانی که هنوز در دنیا بودند.هنوز درگیر دنیا و متعلق به دنیا و هنوز افکار دنیوی داشتند.چرا؟ زیرا همین شاگردان قبل از این واقعه در بارۀ کور مادرزادی از او پرسیده بودند که به گناه چه کسی این مرد کور بدنیا آمد؟او به آنها فرموده بود که:" نه از گناه خودش بود و نه از والدینش بلکه تا در وجود او کارهای خدا آشکار گردد."

(یوحنا 9 : 1-3 )شاگردان گویی این را فراموش کرده بودند هر قدمی که مسیح برمیدارد ،هر عملی که انجام می دهد،هر تعلیمی که میدهد،تنها و تنها  یک هدف را دنبال میکند:جلال خدا.کی باید شاگردان این را می فهمیدند؟

وقتی شاگردان داشتند میگفتند :" اگر او خواب باشد حتما خوب خواهد شد " نشان دهندۀ این است که  این جمله قبلی را درک نکرده بودند وقتی استادشان فرموده بود :" این بیماری به مرگ او منجر نخواهد شد بلکه وسیله ای برای جلال خدا است تا پسر خدا نیز از این راه جلال یابد." آیا اکنون شما دانستید که چرا عیسای مسیح به شاگردان فرمود :"

:" بخاطر شما خوشحالم که آنجا نبودم چون حالا میتوانید ایمان بیاورید.بیاید پیش او برویم."؟آن روز نه تنها مریم و مرتا و ایلعازر و مردم اهل بیت عنیا و روسای یهود باید درس میگرفتند و جلال خدا را بواسطۀ جلال مسیح می دیدند بلکه خود شاگردان نیز ،یعنی من و تو.

اجازه  بدهید تا ادامۀ ماجرا را بخوانیم: ( یوحنا 11 : 17-20 )

" وقتی عیسی به آنجا رسید معلوم شد که چهار روز است او را دفن کرده اند.بیت عنیا کمتر از نیم فرسنگ از اورشلیم فاصله داشت و بسیاری از یهودیان نزد مرتا و مریم آمده بودند تا بخاطر مرگ برادرشان آنها را تسلی دهند.مرتا به محض آنکه شنید عیسی در راه است برای استقبال او بیرون رفت ولی مریم در خانه ماند."

 مرتا بار اول به استقبال عیسای مسیح بیرون آمد برای ضیافت شادی این بار به استقبال او بیرون رفت برای عزا و گریه.بار اول چهره اش پر از لبخند بود  این بار پر از اندوه و اشک .آن روز آسمان زندگی اش گرم و آفتابی بود امروز سرد و خاکستری.آن روز دلواپس غذا و تدارک مهمانی امروز دیگر هیچ چیز برایش اهمیت نداشت جز مرگ برادرش.آن روز او نیاز واقعی را نمی دانست اما امروز چرا ،زنده شدن برادرش.اما گویی نه تنها یاس و ناامیدی در او پر شده بود بلکه بنظر میرسید هنوز عصبانیت و اعتراض را در وجود خود دارد ،وقتی به عیسای خداوند گفت:

" خداوندا،اگر تو اینجا میبودی برادرم نمی مرد." (آیۀ 21 )او این را تنها از سر ایمان نگفت همانطور که جلوتر خواهیم دید،او این را گفت مثل همان موقع که به مسیح اعتراض کرده بود که :" خداوندا،هیچ در فکر نیستی که خواهر من مرا رها کرده تا دست تنها پذیرایی کنم.آخر به او بفرما بیاید به من کمک کند." من همین آهنگ را در جملۀ او وقتی با چشمانی گریان به سوی عیسی آمد میشنوم :" خداوندا،اگر تو اینجا میبودی برادرم نمی مرد." اما گویی مرتا همان مرتای سابق نیست.در قلب او نوری سوسو میزند.زیرا او بلافاصله ادامه می دهد:" با وجود این می دانم که الان هم هر چه از خدا بخواهی به تو عطا خواهد کرد."(ایۀ22 )او دانسته که رابطه ای عظیم بین عیسای مسیح و خدا وجود دارد. رابطه ای آنقدر عظیم که اگر هر چه مسیح بخواهد در آن واحد خدا برای او مهیا می سازد.اما آیا او از سر ایمان حقیقی به مسیح این را گفت و یا چونکه او فقط از مردم شنیده بود که "اگر هر چه او بخواهد خدا به او می دهد " قبول داشت و آن را گفته بود؟آیا خود او به این باور داشت،برای خودش؟برای اعتقاد خودش؟برای ایمان خودش به عیسای مسیح؟آن ایمان یکایک ؟رودررو؟چهره به چهره؟قلب به قلب؟راستش را بخواهید فکر نمیکنم!و این برای ما ایرانی ها نباید عجیب باشد و لطفاً سر خود را برای مرتا تکان ندهید!زیرا ما هم دست کم از مرتا نداشتیم و نداریم!ما هم از مسیح کم و زیاد شنیده ایم.پیامبر بزرگ.روح الله.کلام الله.شفا الله.اما اینکه او کیست؟چی گفت؟چی از ما خواست؟چکار کرد؟چرا روی صلیب مرد؟چرا روز سوم زنده شد؟تمام زندگی مسیح در باور ایرانیِ مسلمان ما در غباری از ابهام و مه ای سنگین از نادانی نهفته است.همانطور که برای مرتا .مرتا هم از او شنیده بود اما آیا قلب خود را تماما به او داده بود ؟نه!ما ایرانی ها هم از مسیح شنیده ایم اما آیا قلب خود را به او داده ایم؟هرگز!اما این را بدانید در زندگی تمام ما روزی خواهد رسید که دیگر هیچ دل و رمقی به زیستن ندارید.تنها امید شما از بین رفته.غم و اندوه وجود شما را پر کرده.و شما در آن لحظه شانه ای را میخواهید که سر خود را بر آن بگذارید تا گریه کنید نه اینکه نصیحت بشنوید بلکه تا فقط دلگرم شوید.تنهایی اتان را پر کنید.همۀ ما روزی به این خواهیم رسید.همۀ ما روزی با مرگ و پایان رودررو خواهیم شد، در آن زمان به شانۀ چه کسی اعتماد میکنید تا بر آن بگریید؟درِ چه خانه ای را می زنید تا بروی شما باز شود؟چه صدایی ،چه ترانه ای،چه نگاهی شما را آرام می سازد تا زندگی و زیستن را پر معنا و عمیق ببینید نه در عوض محلی برای انتقام ،کینه،خون و چشم به عوض چشم و دندان بعوض دندان؟ آن شانه ها تنها شانه های عیسای مسیح است و خبر خوب این است که شما نیاز ندارید تا دری را بزنید تا او آن را  بر شما باز کند!او در قلب شما را می زند این شما هستید که باید آن در را باز کنید تا او به قلب شما بیاید.همانطور که مرتای ما میبایست آن روز همین کار را میکرد.

" عیسی گفت: برادرت باز زنده خواهد شد."(آیۀ 23 ) چه امید بزرگی.چه شادی عظیمی در انتظار مرتا بود.آیا او می دانست؟نه!آیا ما ایرانی ها می دانیم؟نه!..."مرتا گفت:" میدانم که او در روز قیامت زنده خواهد شد."(آیۀ 24 )مرتا این را گفت و با گفتن آن که از قلب بیقرار و نامطمئن او به قدرت و ایمان به مسیح  بیرون میآمد در واقع اعتراف کرد که اصلا به قدرت مسیح ایمان نداشته و ندارد و تنها طبلی تو خالی بوده است.تنها ادعایی پوچ بوده ،تظاهر ،چهره ای روحانی به خود گرفتن بوده است.مثل خود ما.مثل ما ایرانی ها که ادعای پرستش خدا را میکنیم اما چشم نداریم پیشرفت و ترقی همسایۀ خود را ببینیم و فکر میکنیم که آن حق ما بود ،او پول و اموال ما را خورده است که اکنون میتواند موفق گردد!!؟و یا شکست را میپذیریم و آن را پیشانی نویس و بخت و اقبال خود میدانیم ، آن را کار خدا میدانیم  و بقول مادرم که میگفت:" باید بسوزیم و بسازیم !" یعنی دقیقا همانطور که قرآن به ما تعلیم داده است :"و من معه الا انما طائرهم عندالله و لکن اکثرهم لایعلمون." یعنی:" آن نیک و بد که به ایشان رسد از خداست ولی بیشترین شان نمی دانند." (اعراف 131 ) و اعراف آیۀ 155 : " ان هی الا فتنتک تضل بها من تشاء و تهدی من تشاء." یعنی :" هر کسی را بخواهی بدان گمراه میکنی و هر کس را بخواهی هدایت."

اما  اکنون مرتا و شما و شاگردان و تمامی دنیا ،اکنون شما باید آن امید، آن شادی عظیم ،آن شور بی پایان، آن ترانۀ جاودان ،آن پرواز خاک ،آن بینهایت سفر ،آن نور بی زوال را بشنوید. عیسی گفت:" من قیامت و حیات هستم.کسی که به من ایمان بیاورد حتی اگر بمیرد ،حیات خواهد داشت و کسی که زنده باشد و به من ایمان بیاورد هرگز نخواهد مرد."(آیات 25-26 )وقتی عیسای مسیح بعد از این بازگشایی راز الهی و مژدۀ عظیم از مرتا پرسید که :" آیا این را باور میکنی؟" او در واقع امروز از من و تو از تمامی ملت ایران از تمامی دنیا و تمامی کسانی که هنوز این ایمان را و این رابطه را با او ندارند گویی پرسید.پاسخ شما هر چه هست لطفاً پاسخی آبکی نباشد!از روی احساس!از روی نیاز!مثل مرتا!که بلافاصله و بدون تعمق گفت:" آری خداوندا من ایمان دارم که تو مسیح و پسر خدا هستی که می باید به جهان بیاید." (آیۀ 27 )آیا مرتا این شهادت را از ته قلب خودش داد؟آیا تماما به این یقین رسیده بود؟یا اینکه چون برادرش مرده بود و کمی امیدوار بود که نیروی اعجاز مسیح  شاید او را زنده سازد این را گفت؟!(بعدا میبینیم که متاسفانه همینطور بود!)مثل ماجرای امروز بسیاری از ایرانیان مقیم و یا درون کشور که نیازی مبرم به اعتراف نام مسیح دارند حالا به هر دلیل و به هر نیاز:اقامت،کار،شفا،پول؛به مسیح رو می آورند اعترافی خشک و خالی میکنند بدون اینکه از ته قلب آن را گفته باشند و بدون اینکه بدانند، میگویند :" آری خداوندا ما ایمان داریم که تو مسیح هستی." بعد که خر آنها از پل گذشت ،او را نه تنها انکار میکنند بلکه در هر آنچه که قبلا به آن اعتقاد داشتند بدتر میشوند!!

                  اکنون ببینیم خواهر دیگر چکار میکند!مریم.بعد از اینکه گفتگوی مسیح و مرتا در بالا تمام میشود ،یوحنا که شاهد این ماجرا بوده مینویسد:" (مرتا )پس از اینکه این را گفت رفت و خواهر خود مریم را صدا کرد و به طور پنهانی به او گفت که :" استاد آمده است و تو را میخواهد." (آیۀ 28 )مریم همان مریمی که آن روز پای سخن مسیح نشسته بود و از او تعلیم میگرفت و آن را اختیار کرده بود که از استاد و نجات دهندۀ خود بنوشد و سیراب شود به محض اینکه این را شنید ،کلام میگوید:" وقتی مریم این را شنید فورا بلند شد و به طرف عیسی رفت." (آیۀ 29 ) (راستی دقت کرده بودید که مریم خواهر مرتا  برای استقبال عیسی با مرتا نیامده بود ،چه فکر میکنید؟مریم داشت در آن موقع چکار میکرد؟)آیۀ 32 تماما خط بزرگی بین دو خواهر میکشد.خطی نازک که  تنها با چشم روحانی میتوانید آن را ببینید." همینکه مریم به جائیکه عیسی بود آمد و او را دید ،به پاهای او افتاده گفت:" خداوندا ،اگر در اینجا میبودی برادرم نمی مرد." یوحنا جمله ای مشترک از دهان هر دو خواهر را نوشته است." :" خداوندا ،اگر در اینجا میبودی برادرم نمی مرد." هم مرتا این را با چشمان گریان به مسیح گفته بود و هم مریم.اما مرتا جلوی پاهای مسیح به زانو نیفتاد ، مریم افتاد.لحن صدای مرتا لحن گله کردن و شکایت از مسیح بود :" اگر اینجا بودی برادرم نمی مرد." اما لحن صدای مریم لحن اعتراف به قدرت مسیح بود و هنوز ایمان به قدرت او.زیرا اگر او تسلیم و به زانو در آمدۀ عیسای مسیح است در واقع تسلیم ایمان خود است. پس امید او تماما ایمان او بود و ایمان او تماما امید او.اگر ایمان او تماما امید اوست پس مریم هرگز مایوس نمی گردید.زیرا او میداند هنگامی که امید و ایمان دست به دست هم میدهند قدرتی عظیم میسازند که میتوانند کوهها را در هم بریزند. (میتوانیم تصور کنیم که او این را از استاد خود عیسای مسیح وقتی زیر پاهای او نشسته و به او گوش میکرد یاد گرفته بود)مرده ها را زنده کنند.دیوها را بتارانند.بیماران را شفا دهند و نهایتا تمامی ناممکن ها را ممکن سازند و این حاصل اتحاد مقدس ایمان و امید است.همانی که مریم داشت.همانی که مریم در مسیح داشت.به مسیح داشت.پس وقتی او گفت:" خداوندا ،اگر در اینجا میبودی برادرم نمی مرد." یعنی هنوز امید دارم و ایمان دارم که تو میتوانی او را زنده سازی " .دقیقا به دلیل همین درون مریم است که اعتراف پر امید او حتی در اوج دردناک پرواز بالهای مرگ بر قلب و جان او،عیسای مسیح را تحت تاثیر خود قرار میدهد.زیرا عیسای مسیح از درون او آگاه بود.از اینرو بلافاصله بعد از اینکه مریم با چشمانی گریان به مسیح میگوید :" خداوندا ،اگر در اینجا میبودی برادرم نمی مرد." میخوانیم که :" عیسی وقتی او و یهودیانی را که همراه او بودند گریان دید از دل آهی کشید و سخت متاثر شد." (آیۀ 33 ) و اینجاست که مهر عمیق مسیح را به انسان درمانده و نیازمند،به انسان شکسته شده می بینیم و می بینیم که آن مهر عمیق و آن فیض جاودان خداوندمان ؛حقیقی ،زنده،راستین و جاودانه است.تنها حرف نیست...." اشک از چشمان عیسی سرازیر شد."(آیۀ 35 ) برداشت من از اشک ریختن مسیح این است که مسیح نه برای این گریه کرد که ایلعازر مرده بود ،زیرا او میدانست که میتواند او را دوباره زنده کند! اشک مسیح برای اوج ایمان خالص مریم به او بود.برای طنین صدای امیدوار مریم حتی در این اوج درد بود.برای اوج نیاز انسان دردمند به او،برای پاکی این امید،برای سادگی این باور،برای این قلب کودک وار .جلوتر خواهید دید منظور بنده چیست.سپس میخوانیم:" پس عیسی در حالیکه از دل آه می کشید به سر قبر آمد.قبر غاری بود که سنگی جلوی آن گذاشته بودند.عیسی گفت:" سنگ را بردارید."(38-39 )دوست دارم که شما این صحنه را جلوی خود تصور کنید.ایلعازر چهار روز پیش مرده است.جسد او تا الان در قبر بو گرفته است.همه دور او جمع شده اند برای چه؟برای دیدن یک معجزه؟نه!آنها حتی یک در میلیون هم تصور نمی کردند که ایلعازر ممکن است دوباره زنده شود،به غیر از مریم!اما وقتی عیسی فرمود سنگ را بردارید،اولین نفری که اعتراض کرد مرتا بود.این مرتا بود که هرگز باور نکرده بود ،هرگز باور نمیکرد،هرگز برایش باور نکردنی بود.او همین چند لحظۀ پیش از عیسای مسیح چه شنیده بود؟" برادرت باز زنده خواهد شد." بعد چه از او شنیده بود؟":" من قیامت و حیات هستم.کسی که به من ایمان بیاورد حتی اگر بمیرد ،حیات خواهد داشت و کسی که زنده باشد و به من ایمان بیاورد هرگز نخواهد مرد." مسیح چه از او پرسیده بود؟" آیا این را باور میکنی؟" مرتا چه جواب داده بود؟" آری خداوندا من ایمان دارم که تو مسیح و پسر خدا هستی که می باید به جهان بیاید." پس چرا باید او با تعجب و ناباوری و شاید هم کمی با لحن مسخره بلافاصله بعد از اینکه مسیح گفته بود که :" سنگ را بردارید " اعتراض میکرد و میگفت که:" خداوندا الان چهار روز از مرگ او میگذرد و متعفن شده است."؟ (آیۀ 39 )چرا؟زیرا هنوز ایمان نداشت.هنوز مطمئن نبود.هنوز فکرش درگیر دنیا بود.زیرا او بیشتر دلواپس غذای مهمانانش بود تا شنیدن حقیقت و استواری در چنین روزهایی.زیرا او هنوز در قلبش جایی برای مسیح و قدرت او نداشت.هنوز ناباور بود. گیج بود.از اینرو عیسای خداوند گویی با طنینی دلسرد از این اندرون شلوغ دنیای مرتا و عدم درک روحانی او به او ،بار دیگر گویی با محبتی دلسوزانه تکرار میکند:" آیا بتو نگفتم که اگر ایمان داشته باشی جلال خدا را خواهی دید." (آیۀ 40 ) چه سوال زیبا و عمیقی!چه تاکید پر معنا و هشدار دهنده ای!" آیا بتو نگفتم...؟" اجازه بدهید تا این سوال را امروز جلوی خود بگذاریم.در این قرن دو هزار.در این خشکسالی روحانی دنیای گناه آلود. چون این سوال را مسیح از مرتا پرسید (در واقع از ما )دقیقا به همین دلیل دیگر نه ماها  یعنی نه این دنیایی ها و نه آن دنیایی ها عذری برای خدا دارند!اگر امروز کسی از پوچی و ضعف و شرارت گناه در عذاب باشد و از اینرو دل و قلب خود را از آن سنگین کرده و تمامی شکوه و گلایه را از خدا بکند ،مسیح به او خواهد گفت:" آیا بتو نگفتم اگر به من ایمان بیاوری بار سنگین خود را به من خواهی داد (متی 11 : 28 )و من تو را در این دنیا استوار و پاک تا روز داوری محافظت خواهم نمود."(یوحنا 17 : 15 ) و اگر فردا کسی از پاداش خود در روز داوری گلایه کند و خدا را مقصر تمام عذاب های خود بداند ،مسیح به او خواهد گفت:" آیا بتو نگفتم که اگر ایمان داشته باشی حیات جاودان خواهی داشت و هرگز نخواهی مرد."(یوحنا 11: 25-26 )

یوحنا ادامه میدهد:" پس سنگ را از جلوی قبر برداشتند.آنگاه عیسی به آسمان نگاه کرد." یک دقیقه مکث کنید.مرتا داشت در این لحظه چکار میکرد؟به احتمال قوی با دهانی باز و چشمانی فراخ و نگاهی وحشت زده به سنگ قبر زل میزد که به کناری میرفت و نمی دانست بعد چه خواهد شد!البته او در این بهت و حیرت تنها نبود ،به احتمال قوی تمامی مردمی که هنوز به مسیح ایمان نداشتند و تعداد بیشتری از شاگردان مسیح هم گیج و وحشت زده به همراه مرتا به سنگ قبر زل زده بودند و نگاهشان را به تاریکی درون قبر خیره کرده بودند!!مریم چه؟من مطمئن هستم که با مسیح با چشمانی اشکبار و قلبی امیدوار رو به آسمان کرده بود و با امیدی غیر قابل وصف زنده شدن برادر خود را بدلیل حضور مسیح در آنجا می دید!!یوحنا ادامه می دهد:" و گفت: ای پدر ،تو را شکر میکنم که سخن مرا شنیده ای.من می دانستم که تو همیشه سخن مرا میشنوی ولی به خاطر کسانی که اینجا ایستاده اند این را گفتم تا آنها ایمان بیاورند که تو مرا فرستاده ای."(آیات 41-42 )تنها کسی که در آن جمع نیاز نداشت تا ایمان بیاورد که مسیح همان مسیح موعود است که خدا او را به زمین فرستاده است ،تنها کسی که در آن لحظه ایمان داشت به قدرت مسیح ،مریم بود و تعدادی از شاگردان و به احتمال زیاد تعداد نامعلومی از مردم و همچنین روح ایلعازر که از آسمان به سوی زمین و به سمت جسد خود در حال حرکت بود !!اما مرتا نه !مرتا و تعداد بیشتری از شاگردان نیاز داشتند تا امروز زندگی اشان عوض شود تا جلال خدا را ببینند.جلال مسیح را.یعنی همانی که خود او فرموده بود ،از همان اول شنیدن خبر بیماری ایلعازر." :" این بیماری به مرگ او منجر نخواهد شد بلکه وسیله ای برای جلال خدا است تا پسر خدا نیز از این راه جلال یابد." و یوحنا ادامه می دهد:" پس از این سخنان عیسی با صدای بلند فریاد زد:" ای ایلعازر ،بیرون بیا " آن مرده ،در حالیکه دستها و پاهایش با کفن بسته شده و صورتش با دستمالی پوشیده بود،بیرون آمد.عیسی به آنها گفت:" او را باز کنید و بگذارید برود."(آیۀ 43-44 )من میتوانم صدای پاهای آنانی که سنگ قبر را برداشته بودند و میگریختند را و صدای جیغ وحشت زدۀ مرتا را به همراه گروهی که هنوز به این قدرت و به این شخص که مسیحای موعود اسرائیل و دنیا بود ،بعد از دیدن ایلعازری که در کفن خود از قبر بیرون میامد را بشنوم شما چه؟همینطور من میتوانم همان موقع که ایلعازر با کفن خود از قبر بیرون می آمد صدای "هللویاه!هللویاه!" مریم را بشنوم  که به سمت برادرش می دوید با لبخندی به پهنای سپیده دم.سپیده دم ایمان عظیم .ایمان به خدای متجسم  یعنی ایمان به مسیح.

 

                  ماجرای این دو خواهر اینجا تمام نمیشود.تاکنون شما تصویر جامعی از این دو خواهر فرا گرفته اید.پس از این واقع یعنی زنده شدن ایلعازر ما یکبار و برای بار آخر از این دو خواهر میشنویم و خدا را شکر که این بخش را داریم!و اگر نه، نتیجه گیری ما ناقص بود.

                  روزها گذشت.چند روز؟نمی دانیم.فقط می دانیم اکنون شش روز مانده به عید فصح.تقریبا شش روز به مصلوب شدن مسیح.شش روز از زندگی زمینی او باقی مانده است که مجددا یوحنا برای ما می نویسد :" شش روز قبل از عید فصح ،عیسی به بیت عنیا ،محل زندگی ایلعازر یعنی همان کسی که او را پس از مردن زنده کرده بود ،آمد.آنها در آنجا برای او شامی تهیه دیدند."(یوحنا 12 : 1-2 )آنها در کجا بودند ؟آیۀ بعدی به ما جواب می دهد:" مرتا خدمت میکرد و ایلعازر با مهمانان پهلوی عیسی بر سر سفره نشست." آنها مجددا در خانۀ مرتا و مریم بودند.مرتا چکار میکرد؟مجددا پذیرایی میکرد؟!اشتباه نکنید بنده مخالف مهمان نوازی و مهمان دوستی و پذیرایی کردن از مهمانان نیستم!اما اگر بناست اینگونه زیستن و دلواپسی از پذیرایی کردن تمام فکر و جان آدمی را بگیرد ،آنوقت این دیگر مهمان نوازی نیست.دنیا دوستی ست.انتخاب نحوۀ زیستن است و می دانید چیست؟آدمی که راه زیستن خود را انتخاب کرده و درهای گوش و قلب خود را به حقیقت ناب و تحولی روحانی می بندد،خدا با چنین فردی کاری ندارد.سعی میکند تا راه و راستی را به او نشان دهد اما اگر شخص به خدا میگوید که من بهتر از تو می دانم!!خدا چکار میتواند با او داشته باشد؟مرتا پذیرایی کردن را اختیار کرده است ،خب!پذیرایی کردن به او داده میشود!مریم چه؟مریم چه اختیار کرده است؟زیستن با خدای زنده و حقیقی ،خدا چکار میکند؟به او بیشتر می دهد." آنگاه مریم پیمانه ای از عطر بسیار گرانبها که روغن سنبل خالص بود آورد و بر پاهای عیسی ریخت و با گیسوان خود آنها را خشک کرد بطوریکه آن خانه از بوی عطر پر شد." (آیۀ3 ) آن بوی عطر خالص نبود که خانه را پر کرده بود. آن بوی عطر ایمان مریم بود که خانه را پر کرده بود و او عصارۀ این عطر را از روزی که زیر پاهای عیسای مسیح نشسته و به او گوش کرده بود ذره ذره در عطردان جان خود جمع کرده بود.برای مریم مسجل شده بود که مسیح او باید بالای صلیب برای گناهان او - نه خواهرش مرتا!!-این را من میگویم نه مریم! - مصلوب گردد.این عطر گرانبها که سهل است او حاضر بود تا جانش را ذره ذره بر پاهای مسیح بریزد - این را مریم میگوید نه من! - زیرا که تنها در او قرار و صلح بود.زیرا تنها در او قیامت و حیات بود.زیرا تنها در او محبت و فیض الهی بود.بخشش رایگان و فروتنی تنها در مسیح عیسی یافت می شد نه در هیچ کس دیگر .نه در هیچ مکتب دیگر.نه حتی در هیچ نبی دیگر.نه در ابراهیم.نه در موسی.نه در داود. و مسلما نه در سلیمان.نجات فقط در ایمان به مسیح بود و مریم این را دریافته بود. مسیحی که روبروی چشمان او برادری را که چهار روز مرده بود و جسد او متعفن گشته زنده کرده و اکنون همان برادر در کنار زنده کننده اش نشسته و تکه ای از گوشت بره را به دندان کشیده است!و می خندد!و زنده است.چرا نه؟چرا نباید مریم می رفت و عطر گرانبهایش را نمی آورد و آن را نه بجای آب که باید پاهای مهمانانش را با آن می شست ،بر روی پاها و تن خدای متجسم بریزد که در خانۀ او نشسته ،در کنار سفره ،و شادی الهی را به آن خانه آورده است.چرا نه؟چرا نه؟

 

                   ما اکنون به پایان بررسی ماجرای این دو خواهر در روستای بیت عنیا رسیدیم.عیسای مسیح بعد از آنکه مریم با عطری گرانبها او را برای صلیب تدفین میکند، تقریبا هفت روز بعد بر بالای صلیب جانش را داد تا رستگاری را برای دنیا به ارمغان بیاورد .عیسای مسیح دیگر به روستای بیت عنیا نرفت.زیرا او دیگر در آسمان نزد پدر من و شما بالا رفته بود و در دست راست خدای زنده با قدرت و شکوهمندی نشسته بود.به سر مرتا چه آمد؟نمی دانیم.به احتمال زیاد به دنبال نبی دیگری میگشت تا او را به خانه بیاورد تا از او پذیرایی کند!!مریم چه؟در انجیل به قلم متی حقیقتی بسیار ارزنده و جاودانه می خوانیم که شما در خواهید یافت ،کسی که قلب و جان خود را به مسیح می دهد همواره جاودانه است.چه در این دنیا چه در آن دنیا.در متی میخوانیم که بعد از اینکه مریم با عطری گرانبها به پاهای مسیح می ریزد و شاگردان به او اعتراض می کنند ،مسیح به آنان می گوید که :" چرا مزاحم این زن می شوید؟او کار بسیار خوبی برای من کرده است.فقرا همیشه با شما خواهند بود اما من همیشه با شما نیستم.او با ریختن این عطر بر بدن من مرا برای تدفین آماده ساخته است.بدانید که در هر جای عالم که این انجیل بشارت داده شود آنچه او کرده است به یاد بود او نقل خواهد شد." (متی 26 : 10-13 )  مریم جاودانه شده است. تا کی ؟ تا انقضای عالم.مادامی  که انجیل به گوش مردم دنیا می رسد. نام او،شهرت ایمان او،خلوص و پاکی محبت و امید او به مسیح ،تشنگی و نیاز او به سخنان مسیح،به همراه نام مسیح در سراسر دنیا بشارت داده می شود و او نمونه و سمبل ایمان میگردد.مگر نه اینکه ما امروز در این قرن دو هزار در بارۀ او نوشته ایم ! وه!که خوشابحال مریم!خوشابحال او که قلب و جان خود را پای مسیح گذاشت و اینگونه ثمرۀ آن را دریافت نمود.خوشابحال او که با این ایمان زنده و حقیقی خود به عیسای مسیح نام عظیم و پر هیبت خدای زنده و عادل و مهربان را به بزرگی جلال داد.

 

اجازه بدهید تا از شما بپرسم : شما دوست داریم مرتا باشید یا مریم؟

راستش را بخواهید زحمت خاصی ندارید اگر بخواهید مرتا باشید چرا که دنیای بیرون مرتاها را خلق میکند.کافیست تا برای لحظه ای چشمانتان را به حقیقت درون خود ببندید و به تشنگی روحانی خودتان بجای دادن آب حیات روحانی ،بطری آب Ozark را بدهید!!اما اگر بخواهید مریم باشید ،راه سختی را در پیش رو دارید.راهی که باریک و سخت است اما انتهای آن آرامش و سعادت یافت میگردد.و این راه نه به همت اعمال مذهبی و دعاها و ریاضت ها و زیارت ها و نمازها و روزه ها،بدست آمدنی ست.این راه تنها بر لبان شماست.تنها کافیست آن را با لبان خود اعتراف کنی و آن را بخواهی  و در قلب خود به آن اعتماد و ایمان داشته باشی.شما در آن هستید و این سفر آغاز میگردد.شما باید خواهان این سفر باشید .تشنۀ این سفر باشید.آنگاه که این تشنگی را بر جان و دل خود احساس نمودی.باید که به زانو در بیایی و از خدای آفرینندۀ تو،از خدای هستی بخش بخواهی تا عیسای مسیح را به قلب تو راه دهد.او را بپذیری.او را نه برای پذیرایی غذا دعوت کنی بلکه او را دعوت کنی تا به قلب تو پا بگذارد و با تو برای همیشه بماند.و او تو را پذیرایی کند نه تو!با تعالیم آسمانی خود.با محبت و فیض بیکران خود.با بخشش بی نهایت خود.با عدالت خود.با فروتنی خود.شما باید چکار کنید؟شما تنها باید در قلب خود را بروی او باز کنید و بگویید:

" خداوندا!من گناهکارم و بار سنگین آن را از هزاران سال است که بر شانه های خود دارم.باری که از پدران و نیاکانم به من رسیده است.من نتوانستم و نمی توانم با اعمال مذهبی خود و آدم خوب بودن لعنت این بار و مُهر سیاه این گناه را بر شانه و پیشانی خودم پاک کنم.من ایمان دارم که عیسای مسیح برای برداشتن این بار و پاک کردن همیشگی این مُهر به زمین آمد.برای من.برای گناهان من بر بالای صلیب مرد و جان مبارکش را درست هنگامی که من گناهکار بودم برای من داد.من امروز او را به قلب خود دعوت میکنم تا صاحب قلب من گردد ."

خوانندۀ گرامی ،دوست عزیز،هموطن :

ما مطمئن هستیم با اعتراف قلبی این دعا و یا هر دعایی در این مضمون که در قلب شماست ،شما امروز حیات جاودان را دریافت نموده ای و نام شما در دفتر حیات ثبت میگردد.لطفا به رشد روحانی خود با مطالعۀ روزانۀ انجیل معتبر و حقیقی ادامه داده،با ما برای هر گونه سوال و ابهامی در درک آن در تماس باشید.از دعا کردن خسته نشوید.و این شعلۀ سوزان و پر فروغ فیض الهی  قلب خودتان  را به هر جا که می روید با خود ببرید تا دیگران که هنوز در تاریکی هستند به روشنایی و نور حیات بخش خدا راهنمایی شوند.آمین