یک صلیب
و دوازده
نفر
مروری
کوتاه و مختصر
بر شرح حال
شاگردان مسیح
از روز اول تا
سرانجام آنان
( با گرته
برداری از
کتاب *FOXE :BOOK OF MARTYRS
)
به قلم
: حسن گل هاشم
هر آلبوم عکسی انبوهی
از خاطرات تلخ
و شیرین در
خود دارد.چهره
هایی
آشنا.چهره هایی
غریب. چهره هایی
از خودمان که
گویی دیگر
آنها را بیاد
نمی آوریم!..." این
منم!؟...وه ه
ه!چقدر عوض
شدم!!" بعد کم کم
چهره هایی را
در آلبوم می بینیم
که در ما و بخشی
از ما
هستند.خاطرات
و روزها و
ساعتها را با
ما داشتند.همانطور
که صفحه های
آلبوم را ورق
می زنیم آن
روزها را بیاد
می آوریم.مکث
میکنیم. گویی
میخواهیم
تمام ثانیه ها
را ،فضای آن
روز را ،صداها
را ،در زیر
دندان رویاهای
مان حسابی بجویم!!...بعد
آهی می کشیم و
از آن رد می شویم...
چهره ای دیگر...یادی
دیگر...خاطره ای
دیگر.بعد همینطور
که صفحۀ
آلبومان را
ورق می زنیم
از خودمان می
پرسیم که الان
این چهره های
قدیمی کجا
هستند؟چه می
کنند؟و به کجا
رسیده اند؟چه
از حیث شغل و
مقام ؛و چه از
حیث تمام آن
وعده هایی که
آن روزها بین
ما گفتگو می
شد.
می نشستیم
دور هم و از آیندۀ
خودمان می گفتیم:
-"
من دوست دارم
دکتر جراح
بشم!پسر عموی
من جراحه
و زندگی مرفه
ای داره!"
-"
بابا جراحی هم
شغله؟ همش با
خون و جسد سر و
کار داری!!مهندسی را
خوشه!"
-"
پدر من که از
همین الان تو
مغازۀ خودش
انگار یک صندلی
برای من خالی
گذاشته!"...
و باور و رویاها
بود که پرواز
میکرد تا به
دور دستها؛تا
به آن عمقی که
گویی
دیگر به چشم
نمی آمد.و خوب
بود.طپش قلب
را بالا می
برد!از اینکه
می خواستیم ،و
می رفتیم تا
آنچه باشیم که
نبودیم و به
آنچه دست پیدا
کنیم که نداشتیم.
بی شک همینطور
یک روز هم عیسای
مسیح خداوند
در شوکت و
جلال خود ، تک تک
شاگردان خود
را بیاد می
آورد. چطوری
با آنها آشنا
شده بود و بعد
از صعود او به
دست راست حضرت
اعلی ،برای
شاگردان او چه
روی داد ، چه
کردند و چه
سرانجامی
داشتند؟...این
مقاله مروری
بر این یادمان
است.
"...بعد
از تعمید خود
از یحیای تعمید
دهنده و اطاعت
کردن از حکم
شریعت موسی ،
با فکری انبوه
از آنچه در
انتظار او بود
تصمیم داشت تا
به سوی بیابان
رود .گویی صدای
روح مقدس خدا
را در خود می
شنید که او را
به آنجا هدایت
میکرد . او برای
رفتن به این
سفر دردناک
آماده بود. یک
روز غرق در
افکار خود صدای
پاهایی را شنید
که گویی او را
تعقیب می
کردند.ایستاد.برگشت.
دو جوان از
اهالی بیت صیدا
بودند. گویی
به دنبال او می
آمدند.از آنها
پرسید:"
به دنبال چه می
گردید؟" آن
دو یکی آندریاس
پسر یونا و دیگری
بنظر می آمد
که یوحنا پسر
زبدی
باشد.آنها
شاگردان یحیای
تعمید دهنده
بودند.بعد از
اینکه یحیی با
دیدن عیسای
خداوند به
آنها گفته بود
:" نگاه کنید
این است برۀ
خدا که گناه
جهان را بر میدارد."
آنها گویی قلب
در سینه اشان
گنجایش خود را
نداشت. به
دنبال فرصتی
بودند تا او
را یافته و به
دنبال او
بروند. پس
آنها با زبانی
هیجان زده پرسیده
بودند که :"
ربی!منزل تو
کجاست؟" و بقیۀ
آن روز را با
او ماندند.سپس
آندریاس
برادر خود پطرس
را آورد تا با " ماشیح "
که او را یافته
بودند، آشنا
شود.آن روز عیسای
مسیح شمعون را
" کیفا " یا
" پطرس "
خواند یعنی
صخره. و این
لقب برازندۀ
شمعون پسر یونا
بود.این ماهیگیر
زبردست جلیلی.او
که زمختی و جدیت
و پر حرفی اش
زبانزد ماهیگیران
شهر بود.اما
با تمام قدمت
طولانی در این
شغل پدری خود
،وقتی این
جوان ناصری که
چشمانش می
درخشید و
آرامش و قدرت
در نگاهش
قلبها را می
لرزاند به او
گفت :" به
دنبال من بیا !
" او رفت؛رفت
که دیگر نه صیاد
ماهی
که تا " صیاد
مردم گردد." همینطور
یوحنا و برادرش
یعقوب
که آنها را "
برادران رعد "
می نامیدند با
دعوت مسیح از
آنان ،تور ماهیگیری
و پیشۀ پدری
خود را گذاشته
و به دنبال او
روان شده
بودند. بعد عیسای
مسیح فیلیپس
را دید و از او
خواست تا به
دنبال او بیاید.فیلیپس
هم رفت و به
نتانئیل گفت :" آن کسی را
که موسی در
تورات ذکر
کرده و پیامبران
در بارۀ او
سخن گفته اند
را یافته ایم
،او عیسی پسر یوسف
از اهالی
ناصره است." و
نتانئیل فکر میکرد
که :" آیا می
شود از ناصره
چیز خوبی بیرون
بیاید؟" اما
فیلیپس او را
تشویق کرد که
خودش بیاید و
ببیند!و وقتی
مسیح او را دید،قلبش
را خواند که
او آن اسرائیلی
ست که مکر و ریایی
در او نیست.بلافاصله
نتانئیل
دانست آن کسی
که روبروی او
ایستاده ،نه
تنها انسانی
اهل ناصره
،بلکه خدای در
جسم نیز هست
؛و متی یا لاوی
،مرد باجگیری
که در دروازۀ
شهر محل وصول
عوارض می
نشست.تنها با یک
فرمان "
بدنبال من بیا
" آنچه را
تاکنون ساخته
و داشت و با آن
زندگی کرده
بود را پشت سر
گذاشت و به
دنبال او
رفت.همان روز
در منزل خود
درستی آن کسی
را که بخاطر
او از همه چیز
گذشته و
بدنبال او
آمده بود را
با چشم خود دید
و با گوش خود
شنید ،وقتی
زاهدان دین یهود
از عیسای مسیح
از اینکه به
خانۀ باجگیری
مثل او آمده و
با او غذا میخورد
را توبیخ کرده
و خرده گرفتند
؛در پاسخ به
اصطلاح " پرهیزکاران
" عیسی فرموده
بود:" تندرستان
احتیاج به طبیب
ندارند بلکه بیماران
محتاجند."...قلبش
با این سخن
گرم شده
بود.امید در
جانش شکل
گرفته بود.خیلی
وقت بود که
خود را چون بیماری
حقیر شده و
دورافتاده و
از یاد رفته
در بین ملت
خود می
دانست.اما
اکنون گویی در
قلب این جوان
ناصری خانه ای
برایش بنا شده
بود.پس او در این
خانه ماند.
بالاخره یک
روز همه را
جمع کرد.قدرت
و عظمت سخنان
او هواداران زیادی
را به دنبال
او روان کرده
بود.و او قصد
داشت تا
دوازده نفر را
انتخاب کند نه
تنها برای
همان زمان که
برای آنچه که
او از آینده می
دانست و آن
انقلاب عظیم
روحانی که در
پیش رو بود.پس
از میان همۀ این
جماعت دوازده
نفر را انتخاب
کرد.واو که
خدای در جسم
بود میدانست
،این دوازده
نفر می روند
تا تاریخ و
شخصیت بشریت
را برای همیشه
عوض کنند."
آندریاس و
برادرش شمعون
که او را پطرس
نامیده بود، یعقوب
و یوحنا پسران
زبدی ،فیلیپس
و بارتولما
،متی و توما ،یعقوب
پسر حلفی و
شمعون که
معروف به فدایی
بود ،و دو یهودا
:یهودا پسر یعقوب
و یهودای اسخریوطی
که با یک نگاه
قلبش را
دانسته بود "
همانی که پول
را دوست دارد
و به سی نقره
صلیبم را میفروشد
".
تمام این
شاگردان در
آغاز شیفتۀ
قدرت او شده
بودند.قدرتی
که اولین بار
شبی در روستای
قانای جلیل
همه را مبهوت
خود ساخت،آب
به شرابی ناب
تبدیل شده
بود.در کنیسه
ای در کفرناحوم
مرد دیوزده ای
را دیدند که
به فرمان او
شفا یافته
بود. طوفان را
دیدند که به
فرمان او آرام
شده بود.دو
نان و سه ماهی
را دیدند که
توانسته بود
هزاران نفر را
سیر سازد. دیوانۀ
زنجیری را دیدند
که آرام چون
بره ای در
کنار مسیح
نشست.دیدند که
در قانای جلیل
فرمان داد جوانی
روبه مرگ در
کفرناحوم شفا یافت.او
را خرامان بر
روی آب دیدند
که گام می زد
؛و جماعتی که
از سوریه و جلیل
و دکاپولس و
اورشلیم و یهودیه
برای ملاقات
او و شفا یافتن
به جستجوی او
آمده
بودند،تمامی
این قدرت و
توانمندیِ
جوان سی و چند
ساله شاگردان
را مبهوت خود
ساخته
بود.شهرتش به
سرعت در تمام
آن سرزمین پخش
می شد.محصول
فراوان بود و
کارگر کم.پس
او دو به دو آنها
را فرستاد تا
این جماعت
گرسنه و
گوسفندان
گمشدۀ اسرائیل
را یاری
رسانند. بیمارانشان
را شفا دهند.دیوها
را بیرون
کنند.مردگان
را زنده نمایند.جذامیان
را پاک
سازند.و آنها
کردند.قدرتی
عظیم به آنها
داده شده
بود.نه پطرس
ماهیگیر نه یوحنا
نه متی باجگیر
نه شمعون فدایی
هیچکدام ،هیچکدام
از آنها
تاکنون طعم
داشتن یک چنین
قدرتی را نچشیده
بودند.در
مقابل چشمان ایشان
و با گفتن نام
مسیح می دیدند
که مفلوجان
رقص کنان براه
می افتند ،جذامیان
از بهت پاک
شدن اشک می ریزند،دیوزدگان
آرام میگردند.
تنها با ذکر
نام مسیح و
فرمان دادن
بنام او.
به مدت سه
سال شاگردان
در اوج شهرت و
قدرت زیستند.با
او همه چیز
شده
بودند.مردم به
آنان احترام می
گذاشتند.آنها
را شاگردان آن
پیامبری از
ناصره یا یحیای
تعمید دهنده
که از مرگ قیام
کرده یا الیاس
یا یکی از انبیاء
بود به حساب می
آوردند.شاگردان
سه سال را با
او از شهری به
شهر دیگر و از
روستایی به
روستایی دیگر
رفتند.خانه و
خانوادۀ خود
را ،همه چیز
را پشت سر
گذاشته
بودند، اما گویی
ده برابر آن
را یافته بودند.آنها
بنابود تا هر
کدام بر قبیلۀ
اسرائیل سروری
کنند.آنها
بنابود تا
گناهان را
ببخشند و دیوها
را رام کنند .
همه چیز به
کام آنان بود
و کام شان شیرین
بود.آسمان شان
آفتابی و شب
هایشان پر
ستاره بود.و
شاید...شاید؟...نه!متاسفانه!
در اوج رویاهای
این شهرت و
آسایش بودند
که گویی صداهای
استاد را نشنیدند.دلیل
و ریشۀ این
مقام ها را
درک
نکردند.آنها
بجایی رسیدند
که بر سر قدرت
مجادله
کردند.و نهایتا
شبی آنقدر درگیر
اینکه چه کسی
بزرگتر از دیگری
است بودند که
صدای آب را
نشنیدند و
دستان استاد
که زانو زده و
پاهای آنان را
می شست.تا شاید
بفهمند چرا
استاد پاهایشان
را می
شست؟آنقدر
درگیر نفرت و
بد خواهی از بیگانگان
بودند که تعلیم
"دشمنان خود
را دوست بدارید
" را نمی
توانستند هضم
کنند ،از اینرو
متعجب شدند که
" چرا استاد با
زن سامری حرف
می زند؟"
آنقدر در قوانین
شریعت موسی اسیر
بودند که نمی
توانستند فریب
خمیر مایۀ فریسیان
را نخورند ،پس
برایشان قابل
هضم نبود " که
آدمی از غذا نیست
که آلوده میگردد
بلکه از هر
آنچه که در دل
دارد." حتی
دوست داشتن
همدیگر را نیز
هنوز نیاموخته
بودند تا اینکه
استادشان به
آنها فرمان
تازه ای داد
تا آن را
دنبال کنند :" همدیگر
را دوست بدارید
همانطور که من
شما را دوست
داشتم."
در حقیقت او از
خود برای آنان
خود را بجا
گذاشت.او از
خود برای آنان
وجود خود را
باقی
گذاشت.قدرت و
جلال آسمانی
اش.جلال و
قدرتی که
بنابود پس از
ترک کردن زمین
توسط او
،آنها
را قادر به پیروز
شدن بر نیروهای
اهریمنی و شیطانی
سازد.روحی که
بنابود تا بعد
از رفتن و ترک
کردن او با تک تک
شاگردان او
بماند و آنها
را در داشتن و
تقویت شدن در
آن قدرت عظیم یاری
رساند.اما آیا
آنها می
دانستند به چه
بهایی؟یا اینکه
هنوز منتظر
تاجگذاری عیسای
ناصری بعنوان
پادشاه اسرائیل
بوده و مقام
ها و منصب های
خود را بدست
آورند؟عیسای
خداوند می
دانست چه در
انتظار این
دوازده است، عیسای
خداوند می
دانست که بعد
از رفتن او
آنها به چه
راهی خواهند
رفت و چگونه پیام
نجات او را به
دنیا خواهند
فرستاد.او حتی
میدانست به چه
قیمتی و به چه
بهایی.اما آیا
خود آنها می
دانستند؟هر
چند بارها به
آنان بیان
فرمود:"
در آن وقت شما
را برای شکنجه
و کشتن تسلیم
خواهند نمود "
( متی 24 : 9 )
و همچنین:" هر که صلیب
خود را بر
ندارد و به
دنبال من نیاید
لایق من نیست."
( متی 10 : 38 ) "
خوشحال باشید
اگر به خاطر
من به شما
اهانت می
کنند." ( متی 5 : 11 )
منظور بنده را
از عدم آمادگی
شاگردان مسیح
برای دیدن مصیبت
ها و رنج ها را
می توانیم در
روزی ببینیم
که عیسای مسیح
برای اولین
بار به روایت
متی آینده را
پیشگویی می
کند و شما می
توانید منظور
بنده را در
عکس العمل
شاگرد مسیح و
شاگردان او در
یابید .آن روز
او به آنان
فرمود:"
او می بایست
به اورشلیم
برود و در
آنجا از مشایخ
و سران کاهنان
و ملایان یهود
رنج بسیار ببیند
و کشته شود." (
متی 16 : 21 ) اما
پطرس ناگهان
به او پرید که :" خدا
نکند!خیر.خداوندا
هرگز برای تو
چنین اتفاقی
نخواهد
افتاد." ( متی 16 :
22 ) چرا پطرس باید
مخالفت میکرد؟اما
چرا شاگردان دیگر
با پطرس هم
صدا نشدند تا
جلوی استاد را
بگیرند؟ چرا این
کار را
نکردند؟پاسخ
بسیار روشن
است.همانطور
که کتابمقدس
بعد ها برای
ما شرح می دهد
،زیرا آنها
هرگز آمادۀ آن
نبودند.آمادۀ
نبودند که آن
محیط گرم و پر
از آسایش را
از دست
بدهند.پیشگویی
مرگ و قیام مسیح
( آن هم سه بار )
آنقدر برای
آنها برجسته و
عظیم بود که
حتی در باور و
ذهن آنها نیز
نمی گنجید.ورای
حتی تصور آنها
بود.به مخیّلۀ
آنها نیز خطور
نمی
کرد!مرگ.آن هم
مرگ بر روی صلیب.(
متی 20 : 19 ) حتی تا
آن شب در باغ جتسیمانی
که سراسیمه و
وحشت زده در
دل تاریک شب
فرار می کردند
نمی دانستند
چرا؟چرا باید
طوری فرار
کنند که حتی
آخرین پوشش
خود را کنده و
لخت بگریزند؟چه
اتفاقی
افتاده بود؟
استادشان کجا
بود؟ و وقتی
صدای چکاچک
شمشیر
سربازان و نور
مشعل های آنان
در دل تاریک
باغ گم
شد.آنها
ماندند و کوه
عظیم یخ که گویی
از دل تاریک
اقیانوس شب
قلبهای آنان
را دو پاره
کرده بود.و
سوال آنها این
بود که :" حالا
چکار باید
کنند؟"
اما سه روز بیشتر
نگذشت که دنیا
آنان می رفت
تا برای همیشه
دگرگون گردد.و
بن بست هایشان
برای ابد فرو
ریزد.میرفت تا
تمام دلیل و
معنای آمدن و
زیستن و مرگ و
قیام او را دریابند.می
رفت تا تمام
آن مقام ها و
منصب ها ،تمام
آن شهرت
ها،تمام آن
قدرت های داده
شده به آنان
معنای حقیقی پیدا
کند.
عیسای
خداوند روز
سوم بعد از قیام
خود از مرگ ،
خود را به
شاگردان غمگین
و گریان نشان
داد و به آنها
آرامش داد تا
آنچه را او به
آنان سپرده
بود را با خود
به سراسر دنیا
ببرند."
پس بروید و همۀ
ملتها را
شاگرد من سازید
." ..." به
تمام نقاط دنیا
بروید."..."
تا دور افتاده
ترین نقاط
عالم شاهدان
من خواهید
بود."...به همۀ
ملتها؟تمام نقاط
دنیا؟دنیای
آن روز دنیای
بت پرستان
بود.آنها برای
بت های خود
فرزندان خود
را قربانی می
کردند.آنها به
خرافات و سنت
هایی پلید ایمان
داشتند.آنها
خدای واحد
،خالق آسمان و
زمین را اصلا
نمی شناختند.
دنیایی که عیسای
مسیح شاگردان
خود را به آن می
فرستاد
یکچنین دنیایی
بود!اما این
بزدلان و ترسویانی
که تا چند
ساعت پیش می
خواستند جان
خود را برای
مسیح بدهند و
اما اکنون بند
شلوارهایشان
را گرفته که از
پایشان نیافتد
تا بتوانند سریعتر
بدوند!!چگونه
می توانند به
این درجه
برسند و آیا می
رسند؟
بی شک اگر
روز پنطیکاست
و نزول روح
آتشین قدوس بر
شاگردان نبود
هرگز این امر
میسر نمی شد." اما وقتی
روح القدس بر
شما نازل شود
قدرت خواهید یافت
" ( اعمال 1
: 8 )
همه چیز
از آن روز
آغاز شد.اکنون
آنها تعالیم
استاد را در
گوش ،قدرت او
را در جان ،شیوۀ
زندگی او را
در یاد و آنچه
که بر او
گذشته بود را
چون پهنای
تمام آسمان
روبروی خود
داشتند.قیمتی
که خدا برای
آزادی آنان از
اسارت گناه
پرداخته بود
،شکنجه و عذاب
و توهینی که
او متحمل شده
بود را با
دهانی گشاده و
چشمانی فراخ و
قطرات اشک که
گونه هایشان
را خیس کرده
بود را دیده
بودند.دستان
سوراخ شده و
پهلوی خنجر
خورده اش را
لمس کرده
بودند.همه چیز
گویی برای
آنان آماده می
شد.پس کوله
بار خود را برای یک
سفر طولانی
آماده کردند."
کمربند حقیقت
را به کمر
بستند.جوشن نیکی
را به تن
کردند.نعلین
آمادگی برای
انتشار انجیل
را بپا
کردند.سپر ایمان
را
برداشتند.کلاهخود
نجات را بر سر
گذاشتند و شمشیر
کلام مقدس را
به دست گرفتند
و با دعا و
مناجات " (
افسسیان 6 : 14- 18 ) و
ستایش نجات
دهنده و سرور
و پادشاه خود
به عمق دل تاریک
شب جهان پا
گذاشتند تا دیوارهای
آن را فرو ریزند
و راه را برای
ورود خورشید
تابان به قلب
شب زدگان آماده
نمایند.و آنها
یقین داشتند
که " او به
آنها نشان
خواهد داد که
چه رنجهای بسیاری
بخاطر نام عیسای
مسیح می بایست
متحمل شوند."(اعمال
9 : 16 )
چه عمیق و زیبا
و پر معنا نویسندۀ
نامۀ عبرانیان
سرانجام و
سرگذشت ایمانداران
اولیه و راه
رهروان امروز
مسیح را برای
ما به قلم
آورده است:" دیگران
با سختی های
بسیار مانند
استهزاء ها
،تازیانه ها و
حتی زنجیر و
حبس آزموده
شدند.سنگسار
گردیدند و با
اره دو پاره
گشتند و با
شمشیر کشته
شدند.آنها
ملبس به پوست
گوسفند و بز
آواره و
سرگردان
بودند و متحمل
فقر و تنگدستی
و ظلم و جور می
شدند.جهان لیاقت
آنها را
نداشت.آنها در
بیابانها و
کوهستانها
آواره بودند و
در غارها و سوراخهای
زمین پنهان می
شدند.با این
که آنها همه
به خاطر ایمانشان
مشهور شدند ولی
وعده های خدا
برای هیچ یک
از آنها کاملا
انجام نیافته
بود زیرا خدا
برای ما نقشۀ
بهتری داشت و
آن این که
آنها بدون ما
به کمال
نرسند." (
عبرانیان 11 : 36-39 )
اکنون ببینیم
بر دوازده
شاگرد مسیح چه
گذشت و آیا
آنان از میراث
و یادگار
استاد و نجات
دهندۀ خود به
چه قیمتی مژدۀ
نجات و رستگاری
خداوند خود و
خدای ما را به
دل شب تاریک
دنیای خود
بردند.