آنکس که غمخوار دیگران بود در غم خود تنها بود.
وقتی خداوند قصد کرد تا انسان را بیافریند ابتدا آدم را از
خاک آفرید.تا آن زمان تمامی آسمان و زمین و مخلوقات و زی
حیات خلق شده بود .خدا هر موجودی را بصورت زوج آفرید.حتی
برای گیاهان.اما آدم را هنوز زوجی نبود.کتاب پیدایش
در دلیل ساختن زوج دیگر آدم به نکته ای اشاره می کند که
بنظر میرسد از دید ما تا اندازه ای محو مانده است.موسی مینویسد
:" و خداوند خدا گفت : خوب نیست که آدم تنها
باشد پس برایش معاونی موافق وی بسازم." ( پیدایش
2 : 18 ) خداوند خودش تنها خالق هستی بخش بود.هرگز کسی را در تراز و
برابر خود نمی پذیرفت.زیرا او تنها و بیکس است و خالق دیگری
جزء او نیست.هر چند خود او تنها بود اما تنهایی آدم را برای
او غیر قابل تحمل می دید.او میدانست که آدم نمیتواند
بر روی زمین تنها بماند.او می دانست اندوه تنهایی
چه عظیم است و کسی را توانای کشیدن آن نیست.پس برای
آدم زوجی مناسب خود او آفرید.تا تنهایی آدم را و تنهایی
زوج دوم که خلق می شد در جوار همدیگر تکمیل گردد و هر دو در
کنار هم به آرامش حضور برسند.بگذریم از اینکه زمانی که
گناه و نااطاعتی آن دو انجام پذیرفت
آنها از خدا دور شدند و حتی از در کنار هم بودن خود احساس تنهایی
کردند.
در واقع وقتی به
رویدادها و حوادث ثبت شده در تاریخ انسانی در کتابمقدس دقیق
می شویم میبینیم که خدا هرگز انسان را حتی با
اینکه گناهکار بودند تنها رها نکرد.او همواره به دنبال آنها بود تا آنها را
در تنهایی و فشارهای آنان تسکین دهد و یاری
رساند.از تنهایی ابراهیم در سن نود سالگی گرفته تا تولد
اسحاق .از تنهایی یعقوب گرفته وقتی خبر کشته شدن یوسف
را شنید تا ملاقات دوبارۀ او با یوسف.از تنهایی و
درد و اشک یوسف که به اسارت می رفت تا مقام شاهزاد گی او.از
تنهایی و نالۀ مردم اسرائیل که در اسارت بودند تا رهایی
آنان .از تنهایی و درد و رنجی
که موسی برای قوم برد تا دیدن سرزمین موعود .از تنهایی
و غم و اندوه نعومی تا تسکین او با ماندن روت .انسان بدون این
منبع آرامش دهندۀ الهی در
دردها و غم تنهایی خود بی اغراق از پا در می آمد.اما خود
خدا هرگز درد تنهایی را احساس نکرد.او خدا بود.او باید تنها می
بود.او به شریک نیاز نداشت و نمی پذیرفت.تا اینکه
روزی فرار سید که باید طرح رستگاری الهی خود را بر
روی زمین و هستی برای انسان گناهکار اجرا میکرد.برای
انسانی که همواره در اندوه آمال و
دردهای خود بود. اندوهی که بابت گناه وارد زندگی او شده بود و
اکنون خدا بر آن بود تا آن را برای همیشه در زندگی انسان معنا و
مفهوم خاصی بدهد.
زکریا پدر یحیای
تعمید دهنده ورود خدا بر روی زمین را اینگونه توصیف
میکند :" زیرا از رحمت و دلسوزی
خدای ما است که خورشید صبحگاهی از آسمان بر ما طلوع خواهد کرد
تا بر کسانیکه در تاریکی و در سایۀ مرگ به سر می
برند بتابد و قدم های ما را به راه صلح و سلامتی هدایت فرماید."
( انجیل لوقا 1 : 78-79 ) پطرس شاگرد او مینویسد:" زیرا وقتی ما در بارۀ قدرت خداوند ما
عیسی مسیح و آمدن او سخن گفتیم به افسانه هایی
که با مهارت ساخته شده اند متوسل نشدیم.زیرا ما با چشمان خود بزرگی
ملکوتی او را دیده ایم." ( دوم پطرس 1 : 16 ) یوحنا
شاگرد دیگر او می نویسد :" ما در
بارۀ کلام حیات به شما می نویسیم-کلامی که از
ازل بود و ما آن را شنیده و با چشمان خود دیده ایم-آری
،ما آن را دیده ایم و دست هایمان آن را لمس کرده است."
( رسالۀ اول یوحنا 1 : 1 ) پولس رسول می نویسد :" چون او به شکل انسان در میان ما ظاهر گشت."
( فیلیپیان 2 : 8 ) خوب که به این نوشته های شاهدان
عینی نگاه میکنیم و به آن دقیق می شویم
در می یابیم که خدا برای اولین بار گوشت و پوست و
استخوان گرفت و بین انسان ظاهر شد و نامی گرفت بنام عیسی
.یعنی کسی که مردم را از گناهانشان نجات میدهد(متی
1 : 21 ) و او مسیح بود.یعنی
مسح شده و برگزیده برای امر پاک کردن گناهان.عیسای مسیح.خدای
متجسم.او با انسان زیست. آنقدر که خانه هایشان را یاد گرفت.بالا
خانه هایشان را .معابد شان را.جاهای را که بیمارانشان در امید
سلامتی منتظر شفا بودند.آنجا که جذامیان بودند.باج گیران
بودند.دیو زده ها بودند.و او در بین آنان زندگی کرد.هر زمان برای
بهبودی و شفای بیماری نامش را صدا کردند ایستاد و
شفا داد و رفت.برگشت و شفا داد و رفت.دیر کرد اما رفت و مرده را زنده
کرد.گرسنگان آوارۀ کوه را سیر کرد.نیرو و توان خود را به زنی
داد که او را لمس کرده بود.به دختری که مرده بود.به پسری که صرع
داشت.هر جا که رفت.شور و شادی و شعف را با خود برد.سه سال. خود را به آنان
تقدیم کرد.در یک بیان ساده او با حضور خود در زندگی نیازمندان
و دردمندان اطراف خود تنهایی آنان را پر کرد. غم را از آنان گرفت و
غمخوار آنان شد.اشعیا مینویسد :"
لکن او غمهای ما را بر خود گرفت و دردهای ما را بر خویش حمل نمود."
( اشعیا 53 : 4 ) با تمام آنچه که داشت از خود و از توان و نیروی
خود گذاشت او هرگز برای خودش نبود .گرسنه بود اما غذا دادن به گوسفندان گمشدۀ اسرائیل
را بر گرسنگی خود ترجیح داد.از غم و اندوه مرگ یحیی
تنها با قایق به دریا زد تا شاید با خود خلوت کند.اما در اندوهش
نیز او را تنها نگذاشتند و از او خواستند تا بیمارانشان را شفا دهد.متی
می نویسد :"همینکه عیسی
به ساحل رسید جمعیت زیادی را دید و دلش به حال آنها
سوخت و مریضان آنان را شفا داد." ( متی 14 : 14 ) به آنها
نگفت : تنهایم بگذارید من در غم یحیی هستم.می
دانست یحیی برای چه کشته شد.می دانست او برای
چه آنجا بود.و می دانست برای چه مردم آنجا هستند.مکث نکرد.در اندوه
خود ماتم نگرفت. دلسرد نشد.آستینش را بالا زد و بیمارانشان را شفا
داد.او حتی با اندوه و ماتم آنان ماتم گرفت.با آنان مضطرب شد.مکدر شد.با مریم
و مرتا گریه کرد.جانش از عزاداری آنان ریش شد.پس با آنان ماند و
تنهایی اندوه آنان را با حضور خود پر کرد.ماتم آنان را به دلگرمی
بدل کرد.پس فکر میکنید مریم برای چه عطری گرانبها
را بر بدن مسیح اش ریخت و او را تدهین نمود؟
زمان گذشت.چند صباحی بیشتر به عمرش نمانده بود. اکنون در اورشلیم
است.در آنجا چند شب قبل از عید فصح برای اولین بار جمله ای
از دهانش بیرون آمد که برای شاگردان آنقدر سنگین و گیج
کننده بود که هیچکس حرفی نزد." اکنون
جان من در اضطراب است." ( یوحنا 12 : 27 ) هیچکس از او
نپرسید استاد چرا؟شب عید فصح شد.او می دانست چه در انتظارش
است.با اینکه جانش در اضطراب بود اما " او که
همیشه متعلقان خود را در این جهان محبت مینمود آنها را تا به
آخر محبت نمود." ( یوحنا 13 : 1 ) جانش در اضطراب بود اما " از سر سفره برخاسته لباس خود را کنار گذاشت و حوله ای
گرفته به کمر بست. بعد از آن آب ریخت و شروع کرد به شستن پاهای
شاگردان و خشک کردن آنها با حوله ای که به کمر بسته بود." ( یوحنا
13 : 4-5 ) جانش در اضطراب بود اما به شاگردان دلگرمی و آرامش داد.امید
داد.نور داد." در خانۀ پدر من منزل های
بسیاری هست اگر چنین نبود به شما می گفتم من می روم
تا مکانی برای شما آماده سازم پس از اینکه رفتم و مکانی
برای شما آماده ساختم دوباره می آیم و شما را پیش خود میبرم
تا جائیکه من هستم شما نیز باشید." ( یوحنا
14 : 2-3 ) سپس شام شان را خوردند.نیمه های شب بود.از آن بالاخانه بیرون
زدند.سکوت.سکوتی مرگبار در تمام طول راه حاکم بود.هیچ کس حرفی
نزد.او هیچ نگفت.نایستاد.مستقیم به بالای کوه زیتون
و به باغی بنام جتسیمانی رفت.متی شاگرد مسیح و مرقس
که انجیل مسیح را از روایت پطرس شاگرد دیگر مسیح
نوشته است هر دو از دید بنده به نکته ای اشاره میکنند که جالب
است به آن نگاهی داشته باشیم. متی می نویسد :" در این وقت عیسی با شاگردان خود به
محلی به نام جتسیمانی رسید و به آنان گفت :" در اینجا
بنشینید ،من برای دعا به آنجا می روم." او پطرس و دو
پسر زبدی را با خود برد." ( متی 26 : 36 – 37 ) و مرقس می نویسد :" وقتی به محلی بنام جتسیمانی رسیدند
عیسی به شاگردان فرمود :" وقتی من دعا میکنم شما در
اینجا بنشینید ." و بعد پطرس و یعقوب و یوحنا
را با خود برد." ( مرقس 14 : 32 و 33 ) سه شاگرد خود را از آن یازده
جدا کرد.آنها را با خود به جلوتر برد.سپس متی می نویسد :" غم و اندوه بر او مستولی شد و به آنان گفت(
به کی؟ به سه شاگردی که با او بودند.):" جان من از شدت غم نزدیک به مرگ است شما در اینجا بمانید و
با من بیدار باشید." ( متی 26 : 37-38 ) و مرقس می
نویسد :" عیسی که بسیار
مضطرب و دلتنگ شده بود بایشان فرمود( به کی؟به سه شاگرد که با
او بودند.) " از شدت غم و اندوه نزدیک به مرگ
هستم شما این جا بمانید و بیدار باشید." (
مرقس 14 : 33-34 ) مسیح به هشت شاگرد دیگر نگفت که دلش در اضطراب
است.نگفت دلتنگ است.نگفت غمگین است.نگفت با من بیدار بمانید.نگفت
جانم از اندوه نزدیک به مرگ است. به آنها نگفت به آن سه شاگرد گفت.همان سه
شاگرد.سه شاگردی که در جاهای مهمی با او بودند.و یکی
از آن سه نفر پطرس بود.پطرسی که آن شب گفته بود حاضر است برایش بمیرد.دومی
یوحنا بود ،یوحنایی که بقول خود او " عیسی او را دوست می داشت." چرا
آن سه نفر؟ شاید او امیدی به آن هشت نفر نداشت تا غم و اندوه و
تنهایی او را درک کنند.یکی از آنها که در حال حاضر او را
به سی نقره فروخته بود.می
ماند آن سه نفر.همان سه شاگرد.سه شاگردی که از همه به او نزدیکتر
بودند.او تنها بود.خدای در جسم تنها بود.و برای اولین بار تنهایی
اش برایش قابل تحمل نبود.برای اولین بار خدا نمی خواست
تنها باشد.برای اولین بار غمش بر او سنگینی میکرد.
او که سه سال غم و اندوه تمامی دنیا را بر خود کشید و آنان را
آسایش داده بود او که سه سال ماتم را از آنها گرفته و شادی را به آنان
داده بود او که سه سال تنهایی کشندۀ آنها را با حضور کلمات
روحانی و تعالیم آسمانی اش پر کرده بود.اکنون در دل تاریکی
شب و در زیر صدای جیرجیرک ها ، زوزۀ شغالها و پارس
سگها ، نسیم خنک و بوی مستانۀ زیتون اندوه تنهایی
داشت او را از پا در می آورد و او گویی امیدش به سه شاگرد
بود تا تنهایی و اندوه اش را نه با او بکشند نه با او به ماتم بنشینند.
نه با او گریه کنند.تنها با او دعا کنند.همین.برای اولین
بار گویی خدا به انسان نیاز داشت.چه شد؟آیا آنکه گفته بود
حاضر است برای او بمیرد یا آنکس که عیسی او را دوست
می داشت با او و برای او در دعا ماندند؟متی مینویسد:" بعد پیش آن سه شاگرد برگشت و دید آنان خوابیده
اند." دلش شکست.دلش از این بی وفایی یارانی
که بنا بود به او وفادار بمانند شکست.به آنان فرمود:"
آیا هیچ یک از شما نمی توانست یک ساعت با من بیدار
بماند؟" ( متی 26 : 40 ) مرقس می نویسد :" عیسی برگشت و ایشان را در خواب دید
پس به پطرس گفت( چرا پطرس؟چون این پطرس بود که چند ساعت پیش به
او گفته بود که حاضر است برای او بمیرد) "
ای شمعون خواب هستی؟ آیا نمی توانستی یک ساعت
بیدار بمانی ؟"( مرقس 14 : 37) و این سه بار تکرار
شد و آن یارانی که بنا بود تا برای او بمیرند نتوانستند
حتی برای یکساعت با او،در تنهایی او در اندوه و اضطراب
او ، با او بمانند ؛و او که غمخوار دیگران بود در غم خود تنها بود.و آنزمان
که عرق این اضطراب و هراس تنهای اش و اندوهش به قطرات خونی مبدل
گشت تنها بود.آنگاه که محکم در فشاری وحشیانه او را بستند تنها بود.
راهی را که با شاگردانش آمده بود اکنون داشت تنها بازمی گشت ،تنها در
میان توهین ها و لعنت و خنده های مسخره کننده.تنها در زندان خانۀ
کاهن اعظم .تنها در درد و سوزش سیلی ناجوانمردانه ای که بر
صورتش خورد.چشمانش را که بستند تنها بود.تنها در شش دادگاه و تنها در زیر
شلاق های ناجوانمردانه .بر بالای صلیب تنها و در اوج درد و مرگ خود نیز تنها بود." ایلی،ایلی
لما سبقتنی؟"
اشتباه نکنید گفتگو این نیست که ما باید در غم های
خود تنها باشیم و آن را تحمل کنیم و مانند درویشان و تارکان دنیا
ریاضت بکشیم.نه!مسیح به تمامی ما وعده داده است که هرگز
ما را تنها نمی گذارد و با ما خواهد بود." زیرا
خداوند تا به ابد او را ترک نخواهد نمود زیرا اگر چه کسی را محزون
سازد لیکن بر حسب کثرت رافت خود رحمت خواهد فرمود." ( مراثی
ارمیاء نبی 3 : 31 -32 ) پولس رسول مینویسد که خدا خارج
از تحمل ما بر ما فشار وارد نمیکند .مسیح به شاگردان گفته بود هر گاه
دلهای تان مضطرب شد " به خدا توکل نمائید و به من نیز ایمان
داشته باشید." ( یوحنا 14 : 1 ) اصولا یک مسیحی
هرگز تنها نیست.به یاد داشته باشید او که تنهایی
انسان را پر کرد در اندوه خود تنها گشت تا ما در اندوه خود هرگز تنها نباشیم.یک
مسیحی تثلیث مقدس را در درون خود دارد که دنیا با تمام
ثروت و عظمتش یارای مقابله با آن نیست.اما
آنچه یک مسیحی را از خاک به روح تبدیل میکند این
است که به قوت و یاری نیروی تثلیث مقدس در اوج تنهایی
اندوه خود و فشار خرد کننده با قوت مسیح و روح خداوند و یاری از
کلام مقدس پایداری نماید و چون خداوند و نجات دهنده اش با اینکه
یاران به اصطلاح وفادارش او را تنها گذاشتند اما او در اوج درد و اندوه و
ماتم خود اجرای ارادۀ خدا را با تمام قدرت و توانش از صمیم قلب
خواست و به خواسته اش وفادار ماند.او مصیبت و اندوه خود را با دانش و علم
جلال دادن خدا و بلند کردن نام او حتی
در دردها و اندوه خود ،تحمل نمود.و چون اینگونه شد :" خدا او را بسیار سرافراز نمود و نامی را که
مافوق جمیع نام هاست به او عطا فرمود تا این که همۀ موجودات در
آسمان و روی زمین و زیر زمین با شنیدن نام عیسی
به زانو در آیند " ( فیلیپیان 2 : 9-10 )
می پرسید تکلیف ما چیست؟پطرس شاگرد مسیح همانی
که نتوانست یک ساعت با استادش بیدار بماند و او را تنها گذاشت سالها
بعد در نامۀ خود نوشت:" مگر خدا شما را برای
همین برنگزیده است؟خود مسیح با رنج هایی که به خاطر
شما کشید برای شما نمونه شد تا به همان راهی که او رفت شما نیز
بروید." ( اول پطرس 2 : 21 ) و همین شاگرد روزی که
وارونه مصلوب گشت درد و مرگ آن را چون استادش به تنهایی تحمل نمود و
به همان راهی رفت که استادش رفته بود.