نبوکد نصر ،پادشاه بابل
درس مغرور نگشتن از قدرت خود
تهیه و تنظیم:حسن گل هاشم
به معنای:
کلمۀ نبوکد نصر از سه قسمت تشکیل شده
است:نبو-کد-نصر،به معنای این است که : " ای خدای
نبو،از پسرم محافظت فرما."
محل او در کتابمقدس:
از او در بخش هایی متفاوت کتابمقدس سخن رفته
است:بطور اجمال در کتاب ارمیاء نبی باب های 21 تا 52؛کتاب دانیال
باب های 1 و 5 ،در کتاب دوم پادشاهان باب های 24 و 25،کتاب عزرا باب
های 1 و 6 و کتاب حزقیال باب های 26 و 30.
محل تولد:
کَلدان
شهری در بابل(جنوب عراق فعلی)
زمان حیات:
بین سالهای 600 تا 562 قبل از میلاد
عیسای مسیح
اصل و نسب او :
نام پدر او نبوپولاسّر بود که در حوالی
سالهای 612 قبل از میلاد مسیح بر علیۀ حکومت آشور
قیام کرد و حکومت بابل را تاسیس نمود.
ضعف ها:
1- ساختن بتی با طلا و آلات
تزیینی و فرمان دادن برای پرستش آن.(دانیال باب 3
آیات 1 تا 5).
2- فرمان سوزاندن سه نفر از ایمانداران به
خدای یهوه و دوستان نزدیک دانیال والی تمامی
حکومت بابل و رییس جمیع حکمای بابل،یکی از
نزدیکان خود او.(دانیال باب 2 ایات 48 و 49 و باب 3
آیۀ 19 و 20).
3- مغرور شدن به قدرت و توانمندی خود.(دانیال
باب 4 آیۀ 30 و 31)
4- توبۀ حقیقی نکردن از گناه خود و
تکرار و زیستن در گناه و درس عبرت نگرفتن از تنبیه خداوند؛طوری
که آن به نوۀ او نیز سرایت کرد.
قوت ها:
1- پادشاه قدرتمند زمان خود.
2- سازندۀ بناها و اماکن بسیار زیبا و
شگفت انگیز که تا به امروز از عجایب باستانی دنیا
می باشد.
3- اعتراف کننده به قدرت و عظمت خدای
زنده،یهوه خدای سرمدی.
خدا او را بندۀ خود خطاب کرد(ارمیا 25
آیۀ 9 و 27 ایۀ 6).خدا به مدت 44 سال قدرتی
ورای تصور یک انسان به او داد.(ارمیا 27 ایات 6 تا 11 و
حزقیال 29 ایۀ 19 و دانیال 2 ایۀ 37)،خدا به
او اجازه داد تا وارد اورشلیم،این شهر مقدس،شهر داود پادشاه ،بندۀ
خدا شده و آن شهر را تصرف کرده و همه را به اسارت ببرد.(دانیال 1
ایۀ 1).حتی از زبان نبی خود به قوم خود فرمان تسلیم
شدن را به دستان او را داد،یعنی تسلیم شدن به دست دشمن
خود(ارمیا 27 ایۀ 17)،خدا حکومت او را بارها با زبان
انبیای مختلف تایید نمود.(حزقیال 29
ایۀ 19 و دانیال 2 ایۀ 37 و ارمیاء نبی
27 ایات 6 تا 11).به او استعداد و توانایی داد تا شهرها را بنا
کند و عجایبی را بنا کند که تا به امروز از شگفتی های
دنیا می باشد(باغ های بابل ).اما خدای زنده در میان
تمام این روزهای پرشکوه این پادشاه زمینی به شیوه
های گوناگون و نهایتا به زبان دانیال نبی به گوش او
رسانده بود که تمامی این عظمت و شکوه از طرف او و به اجازۀ او
به او داده شده است،نه به این دلیل که او لیاقت آن را دارد بلکه
به این دلیل که خدا قصد نموده بود تا اولا به خود نبوکدنصر سپس به
تمام پادشاهان دنیا یک پیغام را بفرستد و او را به فهم و درک آن
وادارد که:" اسم خدا تا ابدالآباد متبارک باد زیرا که حکمت و
توانایی از آن وی است و او وقت ها و زمانها را تبدیل
میکند.پادشاهان را معزول مینماید و پادشاهان را نصب
میکند.حکمت را به حکیمان می بخشد و فطانت پیشه گان را
تعلیم می دهد.اوست که چیزهای عمیق و پنهان را کشف
مینماید.به آنچه در ظلمت است عارف می باشد و نور نزد وی
ساکن است."(دانیال باب 2 ایات 20 تا 22).حتی درست
زمانی که دانیال نبی خوابی که نبوکدنصر را مشوش ساخته بود
را برایش تعبیر مینمود به او لقب " پادشاه پادشاهان
" را داده بود،اما گویی نبوکدنصر به این جملۀ
پایانی دانیال توجه ننموده بود که بلافاصله به او گفته بود :"
ای پادشاه تو پادشاه پادشاهان هستی زیرا خدای آسمانها
سلطنت و اقتدار و قوت و حشمت به تو داده است."(دانیال 2
آیۀ 37).کار به جایی رسید که نبوکدنصر این
پادشاه پادشاهان در روبروی دانیال به زانو افتاده و او را بابت
این قدرت عظیم تعبیر خواب و آنچه که تمامی حکماء و علماء
او نتوانسته بودند اما خدای دانیال و دانیال توانسته بود،سجده
میکند.(دانیال 2 آیۀ 46).حتی او اعتراف میکند
که :" بدرستی که خدای شما خدای خدایان و خداوند
پادشاهان و کاشف اسرار است."(دانیال 2 آیۀ 47).اما
آنچه خدای زنده سعی نمود که به گوش نبوکدنصر بواسطۀ بندۀ
خود دانیال بفرستد شنیده نشد!به جان او نرفت.او شنید.او
دید.اما ایمان نیاورد.قلبش را تماما تسلیم ننمود.از
این رو می بینیم که چیزی نمی گذرد که
او بتی از زیور آلات ساخته و به تمامی ملت خود فرمان پرستش
این بت را می دهد و اگر نه در کورۀ آتش خواهند سوخت.چشمان
این پادشاه تا به آن اندازه از دیدن حکومت خدا بر هستی بسته
می شود که حتی فرمان سوزاندن سه نفر از دوستان نزدیک و هم
ایمانان دانیال نبی همان کسی که چندی پیش
قدرت خدا را در او دیده و روبروی او سجده کرده بود را می دهد.و
خدا،خدا نه به نبوکدنصر بلکه به قلب این سه ایماندار چنان ایمانی می بخشد که آنها
گستاخانه و با شجاعت قدرت نبوکدنصر را هیچ دانسته،در برابر بت دست ساخت او
زانو نزده و با شهامت به داخل کورۀ آتش وارد می شوند.زیرا
می دانستند آن خدایی که به نبوکدنصر چنین قدرتی
داده و آسمانها و زمین به فرمان او حیات دارند،آنها را نیز از
آتش رهایی می بخشد.آری خدایی که آنها
می پرستیدند،نه نبوکدنصر!قادر بود تا آنان را از کورۀ هفت برابر
گداخته شده برهاند.و رهانید.و خود نبوکدنصر یکبار دیگر با چشمان
خود حضور فرزند خدا را ( نفر چهارم را ) در عمق کورۀ آتش دید.او
دید که :" ...در میان آتش میخرامند و ضرری به
ایشان نرسیده است."(دانیال 3 آیۀ
25).این زبان خود نبوکدنصر بود که اعتراف کرد:" زیرا
خدایی دیگر نیست که بدین منوال رهایی
تواند داد."(دانیال 3 آیۀ 30).و این زبان
نبوکدنصر بود که اعتراف کرد:" تا زندگان بدانند که حضرت متعال بر ممالک
آدمیان حکمرانی می کند و آن را به هر که می خواهد
می دهد و پست ترین مردمان را بر آن نصب مینماید."(دانیال
4 آیۀ 17).اما به رغم این اعترافات،این شواهد زندۀ
قدرتمندی و حکومت الهی خدا بر هستی،باز نبوکدنصر از غرور و تکبر
پر شد.باز خود را ورای همه چیز دانست.خود را و عظمت خود را از
توانایی خود دید.قوت و حشمت را از خود و از آن خود
دید.جلال را به خود داد.دلیل تمامی این شکوه را به
لیاقت های خود داد.به تلاش خود.به زیبایی خود.به هوش
خود.به معلومات خود!به مدرک خود!به فلان سال مقام کشیشی خود در
کلیسا!به تعداد سال های ایمان خود!به قوت خود در روح القدس!به آنچه
که او تاکنون انجام داده بود.و گویی ناگهان همه چیز به
پایان رسید.سال های مدرسۀ خداوند و دورۀ درس
های خداوند به نبوکدنصر تمام شده بود و نبوکدنصر در این امتحان
نهایی رفوزه شد!خدا او را از مدرسۀ خود بیرون کرد!پس خود
آسمان و صدای مهیبی از آن بود که مستقیم بدون نبی و
دهان نبی با او سخن گفته و فرمود:"
ای نبوکدنصر به تو گفته می شود که سلطنت از تو گذشته
است...تا بدانی که حضرت متعال بر ممالک آدمیان حکمرانی
میکند و آن را به هر که می خواهد می دهد."(دانیال
4 ایۀ 32).
هفت سال بعدی در زندگی نبوکدنصر،پادشاه
پادشاهان، یکی از دردناکترین روزهای زندگی او
بود.دست عظمت خدا او را تا به آن اندازه خُرد و کوچک کرد که او را وا داشت تا
" مانند حیوانات زندگی کرده،در بیابان بسر ببرد،شبنم آسمان
لباس او و مانند گاوان علف بیابان
غذای او گردد.موهایش مثل پرهای عقاب بلند شود و ناخن هایش
مثل چنگال های مرغان هوا "(دانیال باب 4 ایۀ 33).نگاه
کنید به گذشتۀ این مرد خودخواه و مغرور:خدا،دانیال را در
برابرش قرار داد تا قدرت خدا را در او ببیند،او دید،اما ایمان
نیاورد.شدرک و میشک و عبدنغو را در کورۀ آتش قرار داد تا قدرت
خدا را ببیند.او دید؛اما نه با چشم دل خود.نه با باور خود.پس خدا
باید او را ابتدا از تمامی قدرت هایش تهی می
ساخت.آن قدرتهای انسانی.آن غرور انسانی.آن خودخواهی و تکبر
انسانی.آنگاه که او را از تمامی مَنّیَت تهی می
ساخت،آنگاه او را پایین می آورد و او را پست می
ساخت،باید او را پست تر می ساخت تا به ناتوانی خود پی
ببرد.به تمامی ضعف خود.به تمامی پست بودن خود.به تمامی آنچه که
قبلا دیده بود اما باور و ایمان نیاورده بود.به اینکه از
دید خدا او موجودی خوار و ناتوان است.پس آنچه که او دارد از آن او
نیست،بلکه به او داده شده است.تلاش او بوده،اما این تلاش اگر به
ارادۀ الهی خدا نبود قدمی به جلو برداشته نمی شد.استعداد
او بوده تا تمامی آن باغ های زیبا و افسون گر را برای
زوجه اش بنا کند،اما اگر قدرت خدا نبود خشتی برداشته نمی شد تا
دیواری بالا رود.قدرت او بوده تا اورشلیم را فتح کند،زیرا
اگر اجازۀ الهی خدا نبود حتی یک اسب به شعاع صد
کیلومتری اورشلیم نزدیک نمی شد!کی و چه
زمانی تمامی این حقیقت را نبوکدنصر باور کرد،در برابر آن
زانو زد،اعتراف کرد و تسلیم آن شد؟آیا در اوج قدرتش بود؟(ای کاش
بود!) اما خیر.آیا در اوج توانایی خودش بود؟(ای کاش
بود!) اما خیر.تنبیه خدا به مدت هفت سال بر نبوکدنصر برای دادن
این درس ادامه یافت.به مدت هفت سال نبوکدنصر مانند دیوانگان در
میان حیوانات و وحوش زندگی کرد.هیچ شد.پوچ شد.خوار شد.تا
با زبان خود پس از گذشت این هفت سال اعتراف کند:" الان من که
نبوکدنصر هستم پادشاه آسمان ها را تسبیح و تکبیر و حمد
میگویم که تمام کارهای
او حق و طریق های وی عدل است و کسانی که با تکبر راه
می روند او قادر است که ایشان را پست نماید."(دانیال
4 آیۀ 37).
درسی از زندگی
نبوکدنصر:
نبوکدنصر پادشاه نامدار بابل به قیمت گزافی دریافت که آنکه
تمامی هستی را کنترل میکند و تمام قدرت و جلال را صاحب است و آن
را بنا به فیض خود به هر آن کس که خود میل داشته باشد می
بخشد،انسان نیست بلکه خداوند است.نبوکدنصر به قیمت گزافی
فروتنی را تجربه نمود.به قیمت گزافی گوشهایش به
صدای حقیقت باز شد و جانش به حضور الهی خدا و تسلط بی چون
و چرای او بر تمامی عالم پر شد.هفت سال را در پست ترین حالت
ممکن زندگی کرد.تا این فرمایش خدا و باور انسانهای قبل از
او تکمیل گردد که گفته بودند:" من وحشی بودم و معرفت نداشتم و
مثل بهایم نزد تو گردیدم."(مزمور 73 آیۀ 22)
" زیرا وقایع بنی آدم مثل وقایع بهایم است "(
جامعه 3 آیۀ 19).
تمام این در گذشته به انسان داده شده و ثابت شده
بود تا انسان به این درک دست یابد که " او گناهکار است و بدون
حضور خدا در قلب و جان این انسان توبه نکرده و ایمان نیاورده،او
با یک حیوان وحشی هیچ فرقی ندارد."
خرابی نبوکدنصر عظیم بود.شیوۀ
تفکر او ویران کننده بود.آنطور که نوۀ او نیز همین طرز
تفکر پدربزرگ را دنبال نمود.هر چند دانیال که شاهد سقوط غرور و تکبر پادشاه بود
آن تجربۀ تلخ پدربزرگش را برایش گفت:" لیکن چون دلش
مغرور و روحش سخت گردیده و تکبر نمود آنگاه از کرسی سلطنت خویش
بزیر افکنده شد و حشمت او را از او گرفتند."(دانیال 5
ایۀ 20) اما گویی دیر شده بود.و غرور و تکبر
انسانی بار دیگر خرابی و ویرانی خود را در روح
انسانی دیگر وارد کرد و خدا بار دیگر انسانی دیگر
را تنبیه نمود و او را درس تواضع داد:" و تو ای بلشصرا اگر چه
این همه را دانستی لکن دل خود را متواضع ننمودی بلکه
خویشتن را به ضد خداوند آسمانها بلند ساختی ...پس...سلطنت تو
تقسیم گشته "(دانیال 5 ایات 22 و 28).
از خود بپرسیم :
به چه قیمتی باید درس تواضع و
فروتنی را در برابر عظمت و جبروت خدای زنده و خالق آسمانها و
زمین بدست بیاوریم؟به چه قیمتی باید در برابر
خدا متواضع گردیم؟پاسخ دو حالت دارد: یا با آنچه که خدا توسط نشانه ها
و نوشتجات خود در کتب کهن برای ما بجای گذاشته،درس عبرت گرفتن از عظمت
کار او در زندگی خودمان و دیگران؛یا اینکه بطرز پست و
فرومایه شدن تا قدرت و عظمت او را دیدن؟برای خدا هر دو راه
میسر است،شما کدام راه را برای تسلیم شدن در برابر قدرت او
انتخاب می کنید و در برابرش متواضع میگردید؟
عیسای خداوند تمامی قدرت آسمان و
زمین را در دست خود دارد،آیا به این قدرت ایمان
خواهی آورد یا اینکه هنوز میخواهی در
تاریکی بمانی؟انتخاب با شماست؟عیسای مسیح
قادر است شما را تا عرش و حضور جلال خدا بالا ببرد،همچنین میتواند شما
را تا خاک و تاریک ترین مکان جایی که فشار دندان بر دندان
و تاریکی مطلق نیز هست نیز بفرستد،باز هم انتخاب با
شماست؟هر چه زودتر به این قدرت ایمان آوری و در برابر آن زانو
بزنی در آرامش الهی و حضور الهی او ساکن خواهی بود.آن روز
برای شما کی و چه زمانی است؟فردا دیر است.الان و امروز
زمان مطلوب است.