روزی که توانستم ببخشم
نگاهی کوتاه به نامۀ فلیمون
با همکاری : دکتر محسن عرفانی
و حسن گل هاشم
چگونه بود که نتوانستم ببخشم
به یاد دوران کودکی خود می
افتم.دورانی که همواره تلخی و درد را به یاد من می
آورد.خاطراتی که همواره مرا به دوران تاریکی می برد که گویی
من در آن زندانی بودم.زخم هایی که گویی هرگز قصد
جدا شدن و بهبود یافتن در من نداشتند. بزرگتر شدم.به دبیرستان رفتم.به
آمریکا آمدم.سالها گذشت.اما همواره آن زخم ها با من بودند.و بوی متعفن
و مشمئز کنندۀ آنها در تمام وجود من جای داشت.چرا من نمی
توانستم آنها را از یاد ببرم؟چرا نمی توانستم آنانی که مسبب این
زخم ها در من بودند را ببخشم و یا اینکه آنها را فراموش کنم؟چرا؟من در
خانواده ای مسلمان زاده بزرگ شده بودم.پدرم از تحصیلات بالای
حوزۀ علمیۀ قم برخوردار بود.همان تحصیلاتی که آقای
خمینی از آن می دانست.در منزل ما همواره صدای آیات
قرآن بود.من یا در مسجد بودم یا اینکه در منزل دو زانو نشسته و
قرآن می خواندم.اما چرا نمی توانستم آن وقایع تلخ کودکی
ام را فراموش کنم؟سالها بعد که قلب خود را به عیسای مسیح داده و
خودم را تسلیم او نمودم ،پاسخ سوالات خودم را پیدا کردم:زیرا
قدرت آن را نداشتم.زیرا هرگز بخشش را یاد نگرفته بودم.چگونه بخشیدن
و زیستن در آن را .نه موقتا.نه یک روز.بلکه روزانه.مداوم .
چند سال پیش سفری به ایران داشتم .یادم می اید
روزی پدرم بشدت از دست یکی از نزدیکانش عصبانی بود
و از خشم می سوخت .با توجه به تعلیمی که از کتابمقدس فرا گرفته
بودم.پس از اینکه توانسته بودم تمامی وقایع گذشتۀ خودم را
به پای صلیب عیسای مسیح بیاورم و از او بخشش
تمام آنانی که به من در کودکی بد کرده بودند و در قلب من زخمی
عمیق ایجاد کرده بودند ،بطلبم.یعنی همانطور که خود او از
بالای صلیب دشمنان خود را بخشید و فرمود :" خداوندا!اینان را ببخش زیرا نمی دانند
که چه می کنند." پس از پدرم خواستم که :" پدرجان او را ببخش! " حرف من گویی
خشم و عصبانیت پدر مرا دوچندان کرد ،صدایش را بر من بلند کرد و داد زد
که :" ببخشم!یعنی چه ببخشم؟!زندگی و روزگار مرا سیاه
کرده است.باید تقاص خود را پس دهد.و من آرزوی نابودی و بدبختی
او را می کشم."
آنچه آن روز پدرم به من گفت کاملا با من آشنا بود.آن گذشتۀ من بود.من از
نسل او بودم.من بچۀ او بودم.و او بچۀ پدرش و پدرِ پدرش. به اطراف خودم
و آدم ها دقت کردم.دیدم که همۀ آنها همین زخم را با خود دارند.همسایه،فامیل،هم شهری
،و مردم سرزمین من.همه گویی در خود زخم و دردی دارند که
کسی مسبب آن بوده است و در آتش انتقام و پیاده شدن وعده های
قرآن برای تنبیه شخص خاطی روز شماری میکنند؛و بودند
گروهی که قصد فراموش کردن آن را داشتند،آنها قدرت عدم بخشش خود را بدست خدا
می سپردند و یا اینکه از خدا مجازات او را می خواستند و
خود را به کنار می کشیدند.و یا اینکه به شخص خاطی می
گفتند :" من که تو را بخشیدم ...اما خدا جزای تو را بدهد!!"
،اما هیچکدام از آنها گویی با اینکه قرآن به آنها گفته
بود که ببخشند و یا اینکه خدای آنها خدایی بخشنده
است اما قادر به بخشیدن ضربات و زخم های وارد شده از طرف انسان و
جامعه نمی توانستند باشند.شاید یک روز یا یک سال یا ده سال آن را به زبان نمی آوردند.اما
ناگهان در یک سانحه و یا یک جدال و یا یک واقعۀ
تلخ جدید تمامی آن زخم های
گذشته و کدورت های قبلی تازه می شد و به وقایع و حادثۀ
جدید اضافه می گشت ؛و ناگهان کوهی از عدم بخشش روبروی دو
نفر بالا می رفت که هرگز برای تسامح و صلح راهی باقی نمی
ماند.
تاریخ نوشته است :زمانی که محمد از مدینه با سپاه بزرگ خود
وارد مکه شد و آن را تسخیر نمود.از تمامی آنهایی که روزی
در مکه پیامبری او را به تمسخر گرفته و او را آزار داده بودند نه با
دستان خود بلکه توسط فدائیان خود انتقام گرفت.علی (نایب محمد
بقول شیعه )نیز وقتی با یک ضربۀ شمشیر وارد
شده بر او در بستر مرگ بود ،دستور داد تنها با یک ضربه شمشیر قاتل او
را مجازات کنند!حسین فرزند علی هم شهره به مظلومیت داشت اما خدا
باید اسب او را در چاله ای می برد تا خون به شکم اسب او برسد تا
از جنگ دست بردارد !بعدها مختار نیز انتقام همین حسین مظلوم و یارانش
را از یزیدیان گرفت!!تاریخ سه دهۀ حکومت اسلامی
در ایران و کشتار بیشمار زندانیان و مخالفان رژیم اسلامی
گویای بخشش به همین نوع و شیوۀ اسلامی ست .یعنی
از آنگونه ای که به ارث برده اند.
آری!من از نسل این جماعت
نا بخشوده بودم.من خودِ آنها بودم.من یکی از آنها بودم.سالیان
سال.روز و شب.تا روزی که با عیسای مسیح آشنا شدم.می
دانید در چه روزی من با او آشنا شدم؟روزی که آتش انتقام از زخم
و تنفر از آنانی که در کودکی مرا رنج داده بودند آنقدر در من شعله ور
گشت که من دست به گرفتن انتقام از اطرافیان خود زدم.آنها باید تقاص
مرا پس بدهند!همه مقصر هستند!همه باید نابود شوند!همه باید با من
بسوزند!اکنون دستان من آلودۀ انتقام کثیفی بود که از انجام آن
هرگز ناراحت نگشته بودم.روزها گذشت.سیاهی عظیمی تمام روح
مرا پر کرد.به بن بست رسیده بودم.دو راه بیشتر نداشتم.یا باید
خودم را نابود می کردم تا دیگر نه من باقی بمانم و نه دردهایم.یا
اینکه خودم را تسلیم کنم.تسلیم خدا تا آزاد شوم.صدایی
در عمق درون سیاه و آلودۀ من مرا به دومی تشویق نمود...و او ناگهان با قامت بلند و درخشان خود در برابر فریاد
تسلیم و چشمان گریان من که از خدا،از خود خدا،چرا که گویی
هیچ کس و هیچ پیامبری قادر نبود مرا یاری
دهد؛که یاری طلبیده بودم ،روبروی من ایستاد. آغوش
خود را باز کرد و مرا در عمق سیاهی خود پیدا کرد.و من در زیر
صلیب او مستأصل و گریان به زانو در آمدم و از او خواستم تا مرا
ببخشد.تا مرا بسازد.تا مرا از آن خود کند.مرا تسخیر کند.مرا نجات دهد.و او
چه پر از بخشش بود.و او چه پر از مهربانی ... من کوه نابخشودگی و نفرت
؛او دانۀ خردل محبت... من آن تشنۀ سالیان و گمشده در سراب ؛او
آن آب چشمه سار خنک حیات جاودان .من گرسنۀ نیکی ؛او نان
زندگی .من زندانی گذشته ؛او در بسوی آزادی روح .من گوسفند
گمشدۀ بیابان مذهب پدرانم ؛او آن چوپان فداکار.من غارت شدۀ
دزدان و ریاکاران منبر،او غریبۀ مهربان.من تاریکی؛او
نور.من درد ،او شفا.من مرده ؛او زنده...آری تنها آن روز بود که توانستم
ببخشم.
***
درس بخشش
اکنون قصد دارم تا توجه شما را به بخشی از کتابمقدس ( عهد جدید )
جلب نمایم.نامه ای در دو صفحه!دو صفحه ای که میتوان به
اندازۀ کتابی قطور از آن گفت و نوشت!در این نامه ما عمق و انگیزۀ
بخشش را به زیبایی و به نحوی کارساز می بینیم.بخشش
را می بینیم که شامل حال کسی شد و اکنون او می بایست
آن را شامل حال شخص دیگری بسازد.
کتاب " فلیمون " بنام شخصی
است بنام " فلیمون ".او شخص بسیار متموّلی بود.چگونه
با پولس رسول آشنا شده است نمی دانیم .اما دور از تصور ما نمی
تواند باشد که ببینیم ،پولس در سفرهای بشارتی خود با این
شخص ثروتمند آشنا شده ،پیام نجات عیسای مسیح را به او
داده و آن شخص و کل خانوادۀ او به عیسای مسیح ایمان
می آورند.و آنها در ایمان به آن اندازه رشد می کنند که کلیسایی
را در منزل خود تشکیل می دهند.( فلیمون 1 : 2 )
دلیل نوشتن نامه از طرف پولس به فلیمون بر روی شخص برده ای
دور می زند بنام " انی سیموس
" .انی سیموس که بردۀ فلیمون بوده گویی
بعد از اینکه مبلغی پول و یا اشیایی از خانۀ
فلیمون می دزدد از آنجا فرار می کند.( فلیمون 1 : 18 )
بخاطر داشته باشید این کتاب در بارۀ برده داری و قوانین
بردگی نیست.و قصد هم ندارد که آن را بیان کند.امروزه بندرت در
سرزمین هایی بزرگ و پیشرفتۀ امروزی واژۀ
برده استفاده می گردد یا اینکه به عمل می آید.اما
در آن دوران برده یک کالا بود.متعلق به صاحب خود.مانند یکی از
ابزار منزل.جرمی که انی سیموس مرتکب شده بود بسیار بالا
بود.حتی مرگ.او در واقعه با عملی که انجام داده بود مرگ خودش را امضاء
کرده بود.اما انی سیموس از آن شهر کوچکی که بود فرار کرده و به
شهر روم می آید.شهری بزرگتر.تا شاید کسی نتواند او
را پیدا کند.در این شهر بنا به ارادۀ الهی با پولس رسول
که در زندان بسر می برد ( تحت مراقبت در منزل ) آشنا می شود و زیبایی
طرح الهی خدا در این است که انی سیموس بردۀ فراری قلب خود را به عیسای
مسیح می دهد و به او ایمان می آورد.( فلیمون 1: 10
) انی سیموس که دیگر نمی توانسته گناه و خطای خود
را مخفی کند آن را با پولس در میان می گذارد و زیبایی
اینجاست که پولس فلیمون را می شناسد!( بقول ایرانی
ها ،عجب دنیای کوچکی داریم!!) پس پولس به دستان خود انی
سیموس نامه ای به نزد فلیمون می فرستند.نامۀ
بخشش.فلیمون از هر حیث این حق و اجازه را داشت ،بلایی که می خواست
بر سر بردۀ دزد فراری خود بیاورد.اما فلیمون کی
بود؟یک ایماندار مسیحی.یک ایماندار مسیحی
چگونه می بایست عمل کند؟مانند استادش که عمل کرد.استادش چگونه عمل
کرد؟ بخشید.پس او هم باید ببخشد.پولس در شروع نامه از ایمان و
نتایج ارزندۀ زندگی فلیمون سخن می گوید و آن
را " شادی عظیم و دلگرمی بسیار
" خطاب می کند.او زندگی تازۀ فلیمون در مسیح
را " نیرویی تازه در دل مقدسین
" می داند.بنابر این نتایج ارزندۀ زیستن فلیمون
در عیسای مسیح ،عیسای مسیحی ای
که روزی خود فلیمون را از زندان انتقام و گناه نجات داده بود.روزی
که او را از اسارت و بردگی گناه ازاد کرده بود.روزی که او را در آغوش
گرفته بود و تمامی گناهان فلیمون را با خون خود پاک کرده بود.اکنون فلیمون
می بایست آن را برای دیگری به عمل بیاورد.دقیقا
به همین دلیل پولس می نویسد:" نمی گویم که تو حتی جان خود را هم به من مدیونی."
( فلیمون 1 : 19 ) و از او می خواهد که انی سیموس را
ببخشد.آیا بعنوان یک برده؟نه :" و البته
نه مثل یک غلام،بلکه بالاتر از آن ،یعنی به عنوان یک
برادر عزیز." و پولس ادامه داده و این را به فلیمون
میگوید که این عزیز بودن انی سیموس باید
بیشتر برای او مانند :" یک انسان
و یک برادر مسیحی عزیز باشد." ( فلیمون
1 : 16 )
فلیمون شاید یک برده را از دست داده بود اما اکنون داشت یک
برادر مسیحی را پس می گرفت.( فلیمون 1 : 15 ) چقدر برای
فلیمون دشوار بود که انی سیموس را ببخشد؟ اگر فلیمون به
مقدار بدهکاری ، طلب ، زندان و اسارت خود به خدا می اندیشید
و به روزهایی که او مانند برده بود و خداوند تمامی بدهی
های او را در خون مسیح بخشید و او را آزاد ساخته بود ،برای
او باید آسان میبود تا ببخشد.( متی 18 : 21 – 35 )
چگونه شد که توانستم ببخشم
من هرگز نمیتوانم این فرمایش آسمانی عیسای
مسیح را از یاد ببرم :" درخت نیکو
نمی تواند میوۀ بد ببار آورد و نه درخت فاسد میوۀ نیکو...بنابر
این شما آنها را از میوه هایشان خواهید شناخت."
( متی 7 : 18 و 19 ) در زبانی ساده و گویا میتوان نوشت و
آن را اعتراف نمود که تمامی طول زندگی عیسای مسیح
بر روی زمین بر روی این استوار بود که زندگی ها را
تبدیل نماید.انسان را با آن مقام اولیۀ خود در نزد خالق
خود آشنا سازد.با آن خصلت های پسندیدۀ نیکوی الهی.یکی
از آن خصایل نیکو بخشش بود.عیسای مسیح فرمان داد که
: " برای کسانی
که به شما جفا میکنند دعا کنید "
فرمان داد " قبل از
اینکه به معبد برای پرستش خدا بروی با برادرت آشتی کن
" او در تمام سخنان آغازین خود به آنانی
که به او ایمان می آوردند میفرمود :"
گناهانت بخشیده شد.برو دیگر گناه نکن " از او پرسیدند باید هفت بار ببخشند؟
پاسخ داد " تا بی نهایت !" و بر بالای صلیب
همانهایی را که یکبار بخشیده بود.همانهایی که
او را تمسخر می کردند. همانهایی که او را با بی عدالتی
به صلیب کشیده بودند و برای آنان راه بیرحم صلیب را
برگزیده بود را یکبار دیگر بخشید .
او بخشید سپس شاگردش استیفان در زمان سنگسار کردن ، دشمنانش را
بخشید.دقیقا به همین دلیل و به همین انگیزه است که یک
مسیحی هیچ الگو و نمونه ای به جز عیسای مسیح
ندارد که ببخشد.در حقیقت اگر انسان دنیای
بیرون و یا مذاهب دیگر نمیتوانند ببخشند به این دلیل
است که نمونه بخشش را ندارند.اگر یک مسیحی میتواند
ببخشد زیرا نمونه آن را دارد.به همین دلیل پولس رسول که خود روزی
در آتش گرفتن انتقام از مسیحیان اولیه می سوخت.روزی
که خود را به مسیح سپرد و در اقیانوس بیکران بخشش او شناور گشت
،در نامه های خود به تازه ایمانداران و کلیساها نوشت:
-" از این پس دیگر هیچ نوع بغض و غیظ
و خشم و داد و فریاد و دشنام و نفرت را در میان خود راه ندهید.نسبت
به یکدیگر مهربان باشید و چنان که خدا در شخص مسیح شما
را بخشیده است شما نیز یکدیگر را ببخشید."
( نامۀ افسسیان 4 : 31-32
) او همچنین در نامۀ خود به کولسیان می نویسد که :" زیرا شما مرده اید و زندگی شما اکنون
با مسیح در خدا پنهان است...اکنون شما همچنین باید خشم و غیظ
و بد خواهی را از دل هایتان و اهانت و حرف های زشت را از لبهای
خود بطور کلی دور سازید...متحمل یکدیگر شوید.اگر از
دیگران شکوه و شکایتی دارید ،یکدیگر را عفو
کنید و چنانکه خداوند شما را بخشیده است شما نیز یکدیگر
را ببخشید." ( کولسیان 3 : 3 – 8 – 13 )
پس چگونه شد که توانستم ببخشم؟چون عیسای مسیح تماما مرا بخشید
و مرا در مهر و فیض خود سرشار ساخت.اکنون قادر هستم که دیگران را
ببخشم.
چه می شود اگر نبخشیم؟
من در چهار اصل کلی نتایج عدم بخشش یکدیگر را بر مبنای
کتابمقدس دیده ام:
1-شخص
همواره در زندان گذشتۀ خود اسیر است.در آن روزهایی که آن
اتفاق شوم برای او افتاد.آن کاری که با او کردند.در حقیقت او اسیر
و مردۀ در زمان آن حادثه می ماند.دستها و پاهای شخص در زنجیری
ضخیم بسته می ماند و مانع تمامی حرکت او بسمت نور و آزادی
می گردد.
2-زخمی
عمیق در دل و جان ما ایجاد می گردد.زخمی که هر روز عفونت
آن بیشتر شده و بوی مشمئز کنندۀ آن تمامی روح و قلب و فکر
او را پر می کند.
3-مانند دم
در خانه های خود که تکه فرشی می گذاریم و بر روی آن
نوشته :" خوش آمدید ".در عدم بخشش ما تکه فرشی بر در قلب و
جان ما باقی میماند و بر روی آن رو به شیطان و تمامی
ارواح پلید می گوید : " خوش آمدید". آنها از چنین
منزل مجللی لذت می برند!آنها شما را دوست دارند و غمخوار شما خواهند
بود و شما را تشویق میکنند که با آنها متحد شوید و " حق
" خودتان را بگیرید.
4-هرگز و
تحت هیچ شرایطی نمیتوانید رابطه ای با خدا
داشته باشید.در قلب شما یا نفرت هست یا بخشش.یا محبت است یا
دشمنی.یا نیکی است یا شرارت.نمیتوانیم
" با شیطان و خدا سر یک سفره بنشینیم!"
پایان
به ما گفته اند که می گویند :" در عفو لذتی ست که در
انتقام نیست." جمله ایست بسیار زیبا.اما این
درخت هرگز این میوه را ببار نیاورد.شاید آرزویش بود
که ببار آورد.اما من و ما که از آن نسل نا بخشوده گان هستیم دیدیم
و می بینیم که این درخت هرگز این میوه را بار
نیاورده است.تنها در صلیب عیسای مسیح نه حرف و نه
ادعا بلکه عمل بخشش را به پهنای کهکشانها می بینیم.لمس می
کنیم.آن را حس میکنیم.بو میکنیم.می چشیم.تنها
در صلیب مسیح است که خود نا بخشوده را می بینیم که
در مهر و محبت خدای بیکران تماما بخشوده شده است.تنها در صلیب
مسیح است که ما ابتدا خودمان را از تمامی خطاهای مان بخشوده می
بینیم سپس این توان و قدرت را در خود می بینیم
که دیگران را ببخشیم.تنها در صلیب مسیح و نه در هیچ
فلسفه و آرمان و مذهب و تئوری دنیای بیرون.تنها در صلیب
مسیح.
بیا دوست من!بیا همشهری!بیا
ای عزیز! بیا بپای صلیب او!آنجا که زمین به
پایان می رسد و آسمان آغاز می گردد.
***