حالا
بیا یه دقیقه بنشین!
انجیل
لوقا باب 10 ایات 38 تا 42
انجیل
یوحنا باب 11 ایات 1 تا 27
مهمان که بنا بود به
منزل ما بیاید تا چند روز قبل از آن تمام خانه خبردار می
ایستاد! همه چیز باید تمیز می شد. اتاق
پذیرایی را اصلا داخلش نمی توانستی بروی!
باید دست نخورده و مرتب برای مهمان می ماند. بعد خرید از
بازار بود. بعد اینکه چطوری از این مهمان
پذیرایی کنیم. شیرینی بگیر!
میوه بیار! چند جور غذا درست کن! و مادر و خواهر ما مثل مرغ سر کنده
برای چندین روز در بین حیاط و آشپزخانه و بازار می
دویدند. می دویدند و غر می زدند. غر می زدند و
گلایه می کردند. از هم ایراد می گرفتند. بالاخره
وقتی خسته و کوفته که می شدند، مهمان می آمد! بعد تازه
دویدن ها شروع می شد! چایی بیار. قند ببر. خرما
ببرم یا نه!؟ شیرین را الان ببرم یا نه؟ هندوانه را بعد
از شام ببریم یا قبل از شام؟! حالا مهمان بنده خدا نشسته بود در سالن
پذیرایی ، تنها با میوه ها و خانۀ تمیز و
اتاق تمیز اما صاحب خانه و صاحب مهمانی مدام بالا و پایین
می پریدند و آنجا نبودند! و مهمان مدام با صدای بلند
تقریبا التماس میکرد که: " حالا بیا یه دقیقه
بشین!" کار به جایی می رسید که به ما می
گفتند: " ذلیل مُرده یه دقیقه برو بشین پیش
مهمونمون!" و ما می ماندیم که من خردسال چه دارم به این
مهمان بزرگتر از خودم بگویم. از مشق هایم حرف بزنم یا
اینکه از مدرسه! بعد کار به
جایی می رسید که ما داشتیم از خودمان
پذیرایی می کردیم و مهمان داشت از خودش پذیرایی
می کرد و سکوت بود و بی حرفی و صدای گاز زدن به
خیار و ملچ و ملوچ کردن ما! خانوادۀ ما فرصت مصاحبت با مهمان را
نمیکردند چون آنها خیلی مشغول پذیرایی بودند!
و مهمان می نشست. می نشست. و بعد از اینکه دیگر تمام قوت
و انرژی خود را صرف نوع پذیرایی میکردند، خسته و
عرق کرده می آمدند می نشستند
و آنوقت توان و نای گفتگو و لذت بردن از گفتگو با مهمان و مهمان با
آنها را نداشتند. خانوادۀ ما از مصاحبت با مهمان خودشان لذت نمی بردند!
و مهمان بنده خدا بارها گفته بود که :" حالا بیا یه دقیقه
بنشین!"
از دید و معیار دنیای امروز و
فرهنگ و هر چه که شما می خواهید اسمش را بگذارید ، مرتا
زنی نمونه بود. خانه داری او خوب بود. مهمان نواز بود. یکدفعه
چهارده ،پانزده نفر را به منزل خودش دعوت کرد!آشپزی بلد بود! اما مریم
خواهر دیگر او کمی با او فرق داشت. و لوقا در انجیل به قلم خودش
از این دو خواهر می نویسد:" در جریان سفر آنها ،
عیسی به دهکده ای آمد و در آنجا زنی به نام مرتا او را در
خانۀ خود پذیرفت. آن زن خواهری به نام مریم داشت که
پیش پاهای عیسی خداوند می نشست و به سخنان او گوش
می داد. در این هنگام مرتا به علت کارهای زیادی که
داشت نگران و دلواپس بود. پس پیش عیسی آمد و عرض کرد :"
خداوندا، هیچ در فکر این نیستی که خواهر من مرا رها کرده
تا دست تنها پذیرایی کنم. آخر به او بفرما بیاید به
من کمک کند." اما عیسی خداوند جواب داد:"
ای مرتا، ای مرتا، تو برای چیزهای بسیار
دلواپس و ناراحت هستی. اما فقط یک چیز لازم است: آن چه
مریم اختیار کرده از همه بهتر است و از او گرفته نخواهد شد."
( لوقا 10 ایات 38 تا 42).
عیسای
مسیح آنها را می شناخت. اما مهمان
آنها نبود. به آنجا دعوت نشده بود. او داشت از آن روستا رد می شد. می
خوانیم که او وارد دهکده ای شد و
زنی او را به منزل دعوت کرد. در انجیل به قلم یوحنا
می خوانیم که مریم و مرتا در روستای بیت عنیا
زندگی میکردند؛ و از همه مهمتر اینکه عیسای
مسیح، مرتا و مریم و برادرشان ایلعازر را دوست می داشت (
یوحنا 11 ایۀ 1 و 5).
مرتا
خودش عیسای مسیح و دوازده شاگرد و زنانی که همراه او
بودند را به منزل خود دعوت میکند. اما کار عیسای
مسیح چه بود؟ او به هر جا می
رفت تعلیم می داد. از اسرار الهی سخن می گفت. با
مثالهایی عمیق با مردم گفتگو میکرد. و اذهان آنها را باز
میکرد تا بودن او را فهمیده و به او ایمان آورند. بودن او در
منزل کسی، انقلاب و دگرگونی عظیمی در آن خانه بود. او خدا
بود. و خدا به منزل شما پا گذاشته است! مرتا این را می دانست. مرتا از
قدرت و الوهیت مسیح باخبر بود، او را خداوندا خطاب نمود(
ایۀ 40)، اما گویی ناگهان مرتا تمام برکات و نعمت در حضور
خدا بودن را فراموش کرده و اینکه در حضور خدا بنشیند و از او بنوشد را
فراموش کرده و آن را به کناری میگذارد، در عوض چادرش را به کمر
زده،داخل آشپزخانه شده و شروع به آماده کردن چندین نوع غذا میشود!
آیا عیسایی که تمام فراوانی خانه و زندگی خود
را به کناری گذاشته و برای بشارت آمدن پادشاهی آسمانی پا
بیرون گذاشته بود، به غذا و نوع غذا
و خوشمزگی غذا و مقدار غذا اهمیت می داد؟ مرتا این را
می دانست اما باز خود را اسیر و مشغول شلوغی زندگی کرد.
او می دانست و می توانست با مقداری نان و پنیر و
چایی!! از آنها پذیرایی کرده و وقت کافی
داشته باشد تا از خداوند خود بشنود و بشنود...انگاری عیسای
مسیح چند بار به مرتا گفته بود:" حالا بیا یه دقیقه
بنشین!" و شلوغی زندگی و شلوغی خدمت بیش از حد
مرتا به عیسای خداوند، او را از پر اهمیت ترین و ارزشمند
ترین نیاز ابدی و حقیقی او یعنی
نوشیدن از سخنان گهربار خداوندش غافل کرده بود! خدمت میکرد اما
شلوغی خدمتش، آنکس را که باید خدمت می شد را فراموش کرده بود، و
این مصاحبت را از خود سلب کرده بود. یعنی آنچه خواهر
او مریم اختیار کرده و آن را از دست نداده بود!
خود عیسای
خداوند در رودرویی خود با مردمی که به جستجوی او آمده
بودند فرمود:" کار بکنید نه برای
خوراک فانی بلکه برای خوراکی که تا حیات جاودانی
باقیست که پسر انسان آن را به شما عطا خواهد کرد زیرا خدای پدر
بر او مهر زده است." ( یوحنا 6 ایۀ 27).
مرتا داشت برای آن
خوراک فانی تلاشی بیش از حد میکرد و داشت آن خوراک
ابدی را از دست می داد. چه زیباست که در حضور خداوندت
بنشینی، و چشمانت خودت را از او بر نداری و از نور او روشن
شوی و از حضور او گرم شوی و از صدای او مست شوی و از
بوی خوش کلامش سیر... چه خوش است زمانی که میدانی
به فردا نیاز نداری و به نگرانی فردا... امروز تو تمام
فردای تست و تمام آنچه برای فردا نیاز داری امروز تماما
در اختیار تست، کافیست آن را تصاحب نمایی و آن را از آن
خودت سازی چرا که در حضور خدا
هستی. مزمور نویس می گوید:"
هر آینه نیکویی و رحمت تمام ایام عمرم در
پی من خواهد بود و در خانۀ خداوند ساکن خواهم بود تا ابدالآباد."
( مزمور 23 آیۀ 6). در مزمور 61 ایۀ 4 می
خوانیم که:" در خیمۀ تو ساکن
خواهم بود تا ابدالآباد زیر سایۀ بالهای تو پناه خواهم
برد."
مرتا
نه تنها از نشستن و برکت گرفتن در زیر پای خداوند خودش غفلت کرده بود
بلکه آنقدر فشاری که خود بر خودش گذاشته بود غیر قابل تحمل بود که
حتی به خودش اجازه داد تا با لحنی زننده و بسیار تند خداوند
خودش را مواخذه کند! مرتای احمق! تو با چه جراتی دهان خودت را باز
میکنی و خداوند خودت را سوال میکنی؟ او از
عیسای خداوند پرسید:" :" خداوندا، هیچ در
فکر این نیستی که خواهر من مرا رها کرده تا دست تنها
پذیرایی کنم. آخر به او بفرما بیاید به من کمک
کند." خودش ،مهمان را دعوت کرده بود. خودش قصد داشت تا غذایی
فراوان درست کند، اما حالا داشت از مهمان ایراد می گرفت! باید
برای شما مسجل شده باشد که خدمت مرتا، خدمتی تماما دنیوی
بود نه الهی. و اگر نه هرگز به خودش شهامت نمی داد تا خداوند
هستی را مؤاخذه نماید.
آه ای
عیسای محبوب! تو چقدر قلبت وسیع و پر از مهر است! چقدر
دریای وجود تو نامنتها و فیض بیکران تو
لایزالی است! او این بی ادبی مرتا را با
مهربانی و زیبایی پاسخ داد:"
ای مرتا، ای مرتا، تو برای چیزهای بسیار
دلواپس و ناراحت هستی. " تو زیادی نگرانی
مرتا! آن هم برای چیزهایی بسیار. ناراحتی تو
بیهوده است مرتا! عیسای مسیح نمیگوید که
پذیرایی کردن از مهمان و غذا درست کردن و مهمان نوازی
چیزهای بسیاری است که نباید دلواپس و ناراحت بود،
بلکه می گوید نگرانی بابت آنها بیهوده است! می
گوید دلهره و نگرانی بابت پذیرایی و مهمان
نوازی آن چیزی نیست که تو باید تمام فکر و روحت را
در آن تمرکز بدهی و از خداوند ننوشی! یعنی تو در خدمت
خودت به من خود من را فراموش کرده ای. یعنی تو در دلهرگی
و ناراحتی پذیرایی خودت مرا کلام خداوند را فراموش کرده
ای. سپس عیسای خداوند ادامه داده و کلید اساسی و
تنها چیزی که مرتا نیاز داشت را به دستان او می دهد:" اما فقط یک چیز لازم است: آنچه مریم
اختیار کرده از همه بهتر است." ( آیۀ 42) فقط
یک چیز مرتا لازم داشت. فقط یک چیز مرتا لازم داشت تا در
تمام وجود خود داشته باشد، اگر آن را می داشت مانند مریم می شد،
می نشست. آرام می گرفت. و از عیسای خداوند می
نوشید. مزمور نویس به این یک چیزی که مرتا
نیاز داشت و مریم آن را داشت و از مریم گرفته نمی شد
،اشاره کرده و می نویسد:" یک
چیز از خداوند خواستم و آن را خواهم طلبید که تمام ایام عمرم در
خانۀ خداوند ساکن باشم تا جمال خداوند را مشاهده کنم و در هیکل او
تفکر نمایم." ( مزمور 27 آیۀ 4). یک چیز من و شما لازم داریم. من و شما لازم
داریم که در محبت و فیض خداوندمان لحظه ای بنشینیم.
بنشینیم و در فیض او تعمق کنیم. از تعالیم او
بنوشیم. از سخنان او تقویت شویم. شیرۀ مقوی
این تاک را بنوشیم. به دنبال این چوپان برویم. در آن
مرغزاری که ما را رها کرده بچریم. در چشمه ساری که ما را برده
به سیری بنوشیم. من و تو تنها یک چیز لازم
داریم، در خلال تمام هیاهو ها و نگرانی ها و دلواپسی ها
در عیسای خداوند آرام بگیریم. در زیر پای او
بنشینیم و از او گوش کنیم و در کنارش لنگر
بیاندازیم. چرا که طوفان دیر یا زود فرا می رسد. در
حقیقت هم اکنون در راه هست و تو خبر نداری. تنها
زمانی در این طوفان سهمگین قادر هستی تا استوار
بمانی که تنها آن یک چیز را داشته باشی. آن یک
چیزی که مریم اختیار کرده بود و مرتا آن را از دست داده
بود. و مرتا طوفان را ندیده بود که می آید و آمد. و چون آمد
مریم آمادۀ آن بود اما نه مرتا.
در انجیل به قلم
یوحنا باب 11 از ایات ا تا 43 این واقعه را می
خوانیم. برادر مریم و مرتا مریض شده است. در حقیقت به نزد
عیسی فرستادند و عیسی بنا به دلایل الهی نرفت
و ایلعازر برادر آن دو که عیسی خیلی آنها را دوست
داشت میمرد. مریم و مرتا در عزا و ماتم از دست دادن برادر سیاه
پوشیده اند و ماتم دارند. گریه میکنند. بالاخره پس از چهار روز
عیسای خداوند به نزد آنها می رود. به محض اینکه دخترها
می فهمند عیسی آمده؛ مریم در خانه می ماند(چرا؟) اما مرتا بیرون به نزد عیسی
می دود و اولین چیزی که می گوید این
است که:" خداوندا، اگر اینجا میبودی برادرم نمی
مرد."( ایۀ 21). عیسی عکس العملی نشان
نمی دهد اما به او می گوید که:" برادرت باز زنده خواهد شد." ( ایۀ
23). مرتا پاسخی ابلهانه و ناباورانه به مسیح می دهد:" می
دانم که او روز قیامت زنده خواهد شد." ( ایۀ 24). و
عیسی مسیح مرتای دلواپس و نگران
پذیرایی و دنیا و تشریفات دنیا را از خواب
تکان می دهد! مرتا آشپزی و مهمان بازی را خوب می دانست
اما نوشیدن از خداوندش را نمی دانست. چون نمی دانست، این
را هم نمی دانست که اگر تو عیسی را خداوند خودت لقب داده
ای و او را چنین میخوانی، پس چه از قدرت عظیم او
خبر داری؟ یا اینکه فقط او را خداوندا! خداوندا! صدا
میکنی! و عیسی مسیح دوباره از سر فیض و رحمت
بیکران خود پاسخی نرم و عمیق به مرتا می دهد:" من قیامت و حیات هستم." (
ایۀ 25). جالب اینجاست که مرتا این را شنید و حرفی
زد که من مطمئن هستم که هرگز قلبش و روحش در آن نبود:" آری من
ایمان دارم که تو مسیح هستی!"( ایۀ 27).
پایین تر می بینیم که این حرف او از
روی بی فکری او بود نه با ایمان.
مرتا پس از گفتگوی
خود با عیسی رفته و
مریم خواهرش را نزد عیسی می فرستد.
زیبایی این است می خوانیم وقتی
مریم به نزد عیسی رسید کاری کرد که مرتا نکرده
بود:" همینکه مریم به جائیکه عیسی بود آمد
و او را دید، به پاهای او افتاد..." ( آیۀ 32).
مریم به پاهای خداوندش افتاد. همانطور که روزی در زیر
پاهایش نشسته بود و از او می نوشید. سپس مریم همان
جملۀ مرتا را به عیسای مسیح تکرار می کند:"
:" خداوندا، اگر اینجا میبودی برادرم نمی مرد."(
ایۀ 32). اما بلافاصله عکس العمل عیسای مسیح را
می بینیم که تکان دهنده و عجیب است:" عیسی
وقتی او را و یهودیانی را که همراه او بودند
گریان دید از دل آهی کشید و سخت متاثر شد." ( ایۀ
33). سپس " اشک از چشمان او سرازیر شد."( ایۀ
35).
چرا عیسای مسیح این
برخورد را با مرتا انجام نداد. به نظر من چند تا دلیل داشت : اولا
،وقتی مرتا به نزد عیسی رفت گریان نبود. دوما لحن
صدایش مجددا مواخذه کننده و سبک بود! سوما هنوز ذهنش شلوغ بود و اکنون به
این فکر میکرد که حالا چه باید برای تمام مردم شهر بپزد و
در مراسم خاکسپاری و عزاداری ایلعازر چطوری باید
باشد! مرتا از عیسی ننوشیده بود. در زیر پای او
ننشسته بود. قدرت خدایش را نمی دانست. ایمان به خداوندش نداشت.اگر این حرف را می زنم برایش
دلیل دارم. جلوتر عیسای مسیح به مرتا فرموده بود که
مرتا:" من قیامت و حیات هستم.
کسی که به من ایمان بیاورد حتی اگر بمیرد
حیات خواهد داشت." اما وقتی عیسای
مسیح می پرسد که ایلعازر را کجا دفن کرده اند و او را سر قبر او
می برند، و فرمان می دهد که سنگ قبر را بردارید؛ اولا کسی
که اعتراض میکند مرتا است!" خداوندا، الان چهار روز از مرگ او
میگذرد و متعفن شده است." ( ایۀ 39). و
عیسای مسیح گویی اینبار انگشت خود را بر قلب
مرتا می گذارد و خیال او و ما را با هم راحت میکند:" آیا به تو نگفتم که اگر ایمان داشته باشی( ترجمۀ قدیم می گوید: اگر ایمان
بیاوری.) جلال خدا را خواهی
دید." ( ایۀ 40). مریم کجا بود؟ من به
شما قول می دهم در تمام این زمان زنده شدن برادر خود را دیده
بود. در تمام این زمان می دانست که الان باید برود و کفن را باز
کند زیرا برادرش زنده خواهد شد. در تمام این زمان با دستانی به
هم وصل شده و چشمانی رو به آسمان و رو به مسیح خدای پدر را داشت
جلال می داد. داشت نام عیسی را جلال می داد. داشت دعا
میکرد. زیرا از آن نان آسمانی ای که او خورده بود به
اندازۀ کافی تغذیه شده بود تا زنده شدن ایلعازر را
ببیند.
بیا یک
دقیقه بنشین! بیا و از غوغا و دلهره گی دنیا دست
بکش! پای سخن مسیح بنشین و از او بنوش!
بیا یک
دقیقه بنشین! بیا و از غوغا و هیاهوی خدمت در
کلیسا و شبانی و رهبری و رتق و فتق امور خدمت لحظه ای
آرام بگیر و در زیر پای خداوندت بنشین! و در او آرام
بگیر! نگذار تا شلوغی و تلاش بیش از حد خدمت در کلیسا،
ترا از نوشیدن و نشستن در زیر پای خداوندت غافل سازد.
من و تو تنها به
یک چیز لازم داریم و بس! آیا آن را داریم؟
اگر تو خوانندۀ گرامی این تنها
چیز را نداری، کافیست در همین لحظه قلب خودت را باز
کنی و او را تصاحب نمایی. عیسای خداوند را. در ساحت
او بودن. در زیر پای او نشستن.
کافیست در قلب
خودت اعتراف کنی و آن را به زبان بیاوری که:
"
خداوندا من گناهکارم! ایمان دارم که عیسای مسیح
برای گناهان من بر بالای صلیب مرد، جریمۀ گناهان
مرا با مرگ خود پرداخت کرد. دفن شد. روز سوم قیام کرد و امروز زنده است.
اکنون از او دعوت می کنم که به قلب من بیاید و مرا از آن خود
سازد. آمین
دوست من با این
دعای ساده تو امروز در نزد عیسای مسیح هستی و او
خداوند تست. در زیر پای او بنشین. او قیامت و حیات
است. به او ایمان داشته باش. در روزهای طوفانی زندگی ات
آنچه را که از او نوشیده ای مانند لنگری
استوار و صخره ای پایدار یاور تو خواهد شد.
از :
حسن گل هاشم
کلیسای ایرانیان
فیض www.iraniangracechurch.com