تن و خون عیسای مسیح

نوشتۀ : حسن گل هاشم

 

 

در راهی سخت به دنبال مسیح

 

از همان ابتدای تعالیم عیسای مسیح   تنها چیزی که مدام در تو تکرار می شود این است که " این نمیتواند راه ساده ای باشد!" آنچه که عیسای مسیح به مردم تعلیم داد، چنان گیرا، سیر کننده، قانع کننده و جذاب بود که مردم از او هرگز نمی خواستند دور شوند. نگاه کنید به مریم که از زیر پای خداوندش تکان نمی خورد! با این حال عیسای مسیح هرگز حتی برای یک آن قصد نداشت برای هیچکس راه خود را آسان سازد! هرگز قصد نداشت راه خودش را جذاب و زیبا نشان دهد! نافع و پر سود! هرگز قصد نداشت به مردم چیزی را بدهد که مردم دوست داشتند بشنوند، بلکه همواره چیزی را تعلیم داد که داد همه را در می آورد! و مردم می پرسیدند، " مگر این مرد همان پسر یوسف نیست؟" یا " این مرد فکر میکند کیست؟" یا " نه اینکه ما او را می شناسیم و برادران و خواهران او در بین ما زندگی میکنند." با این جملات آنها از بهت و سردرگمی تعالیم مسیح سخن می گفتند. کار گاهاً بجایی می رسید که از این تعالیم دشوار اما در عین حال مغناطیس وار و گیرندۀ او، او را از شهر و روستای خود بیرون می کردند. او را احترام نمی گذاشتند و حتی آب و غذایی برای خوراک به آنها نمی دادند و آنها مجبور بودند از خوشه های مزرعه بچینند و بخورند.

تعالیم عیسای مسیح هرگز قصد نداشت تا هیچ چیز را برای مردم ساده کند. بلکه سخت و سخت تر. نگفت خوش به حال، پر قدرتان در روح ، شادمندان، مقاومت کنندگان، زورمندان پیروزی، مدبران، قدرتمندان و جنگجویان، معترضان ، انتقام گیرندگان از ظالمان.  بلکه تعلیم داد که خوش به حال " مسکینان در روح ، ماتمیان، حلیمان، گرسنگان و تشنگان عدالت، رحم کنندگان، پاک دلان، صلح کنندگان، زحمت کشان عدالت، جفا دیدگان ایمان." هیچکدام این تعالیم برای هیچکس خوش آیند نبود. چه آن روز چه امروز! او هرگز قصد نداشت برای هیچ کس راه خود را ساده کند. در تاریکی و خشونت دنیا فرمان داد که نور و نمک باشید. گفت بی سبب خشمگین شدن برابر است با قتل. نگاه شهوت آلود برابر است با زنا. هدیه آوردن نزد خدا پشیزی نمی ارزد اگر برادرت را اندوهگین ساخته ای. دشمنت را ببخش. پیراهنت را گرفتند، عبایت را بده. گونۀ راستت را زدند، گونۀ چپت را بده. او هرگز قصد نداشت راه خود برای هیچکس ساده کند. وقتی فرمود هر کس که دنبال او می رود باید صلیب خود را نه یکبار بلکه هر روزه با خود ببرد. او هرگز قصد نداشت راه خود را بر هیچکس ساده کند وقتی فرمود راهی که به همراه او به بهشت ختم می شود باریک است اما راهی که به هلاکت ختم می گردد فراخ؛ وقتی فرمود نیامده صلح بلکه شمشیر را بر روی زمین بیاورد؛ وقتی فرمود دوست داشتن جان دوست نداشتن اوست؛ وقتی  فرمود دوست داشتن خانه و خانواده بیشتر از او شاگرد بودن او نیست؛ وقتی به پیروان خود گفت پرندگان و روباهان لانه دارند اما او حتی جایی را هم ندارد که سر خودش را بگذارد. هرگز قصد نکرد تا راه خودش را برای هیچکس جذاب و ساده و پر جمعیت کند با تعالیمی گیرا و مردم پسند. راه بهشت و ورود به آن را کار و اعمال مذهبی و جنگ با کفار و شهید شدن مظلومانه ندید! خودش را در و راه بهشت نامید! شاگردان گفتند این خیلی سخت است این تعلیمی که در بارۀ ازدواج می دهی، او هرگز پنهانی به شاگردانش نگفت، شما مختار هستید چون شاگردان و جان برکفان من هستید، اما مردم نمی توانند!! گفت خوشابحال کسی که قدرت شنیدن آن را دارد! زنی که قصد داشت تا مقام والای مادر او را در پرورش و شیر دادن به او بالا ببرد را گفت، این مقام را به کسانی بده که ارادۀ پدر آسمانی را انجام می دهند! جوان ثروتمندی که از عنفوان جوانی تمام قوانین شریعت را دنبال کرده بود سرخورده و ناراضی از او دور شد، چون به او گفته بود باید تمام ثروت خود را به فقرا بدهد سپس بیاید او را دنبال کند. و این برای آن جوان ثروتمند هرگز آسان نبود . برای نیقودیموس هرگز آسان نبود که از آب و روح دوباره متولد شود. او قوانین را به خوبی می دانست. او اجرای آن را نیز بخوبی می دانست، اما هضم این تولد تازه فقط برایش کمی سخت بود. و برای آن کسانی که با خشم  برای سنگسار کردن زن زناکار آمده بودند بسیار سخت و ناممکن شد که کی باید سنگ اول را بزند و چه کسی می خواهد بزند؟! و مسیح هرگز سعی نکرد تا به آنها کمک کند تا سنگ اول را بزنند و قانون موسی را اجراء کنند!

 

ماجرای تن و خون مسیح

 

عیسای مسیح هرگز قصد نداشت راه خودش را برای هیچکس، نه مردم و نه حتی برای دوازده شاگرد خود ساده کند وقتی خودش را آن نان خواند که از آسمان برای سیر کردن تمام مردم دنیا پایین آمده است. مانند " مّن ". از آن روز تا به الان  داد همۀ مردم دنیا بخصوص یهود در آمده است! گفتند این مرد خودش را " مّن " می داند! بعد او هرگز برای درک این واژه که او آن " نان آسمانی " است به مردم کمک نکرد که هیچ بلکه آن را سخت تر کرد! گفت باید او را خورد! ماجرا از این قرار بود:" پس یهودیان در بارۀ او همهمه کردند زیرا گفته بود " مّن " هستم آن نانی که از آسمان نازل شد. و گفتند آیا این عیسی پسر یوسف نیست که ما پدر و مادر او را می شناسیم پس چگونه می گوید که از آسمان نازل شدم. عیسی در جواب ایشان گفت:...نانی که من عطا میکنم جسم من است که آن را به جهت حیات جهان می بخشم. پس یهودیان با هم مخاصمه کرده می گفتند چگونه این شخص میتواند جسد خود را به ما دهد تا بخوریم." عیسی دید که یهودیان مانند اسفند در آتش بالا و پایین می پرند! اما ساکت نشد. به این بهت و حیرت آنها باز هم اضافه کرد!:" عیسی بدیشان گفت آمین آمین به شما می گویم اگر جسد پسر انسان را نخورید و خون او را ننوشید در خود حیات ندارید." درک خوردن او مانند نان را می شد یک کاری کرد، اما خون!؟ فرمان صریح قانون موسی که هرگز خون نخورید( لاویان 17: 12 ) مانند شمشیری در فکر و باور تمام آنها فرو رفت. چه می گفت این عیسای اهل ناصره! پسر یوسف و مریم! باید تن مرا بخورید و خون مرا بیاشامید؟! و هرگز برای آنها ساده نکرد تا آنها درک کنند بلکه ادامه داد :" و هر که جسد مرا خورد و خون مرا نوشید حیات جاودانی دارد و من در روز آخر او را خواهم برخیزانید. زیرا که جسد من خوردنی حقیقی و خون من آشامیدنی حقیقی است. پس هر که جسد مرا میخورد و خون مرا می نوشد در من می ماند و من در او." ( یوحنا 6: 52-56). زمانی که به اینجا رسید گویی نفس همه بند آمده بود. از شاگردانش تا مردم!..." آنگاه بسیاری از شاگردان او چون این را شنیدند گفتند این کلام سخت است چه کسی میتواند آن را بشنود." عیسای مسیح خداوند دل شاگردانش را دانست. اما باز یک بار دیگر راه خودش را برای آنها ساده نکرد. آنها را از خوردن تن  و نوشیدن خون خود مستثنی نکرد! بلکه رو به آنها فرمود:" آیا این شما را لغزش می دهد پس اگر پسر انسان را ببینید که به جایی که اول بود صعود میکند چه." او به بهت و سوال قبلی خود ، بهت و سوالی دیگر را می افزاید؛اکنون صعود خود را به آسمان در برابر چشمان آنها پیشگویی میکند! ابدا این برای شاگردانش آسان نبود و او هرگز قصد نداشت تا درک و حقیقت آن را برای آنها آسان سازد. پس سخنانش که به آنجا رسید :" در همان وقت بسیاری از شاگردان او برگشته دیگر با او همراهی نکردند." اما عیسای مسیح به دنبال آنها نرفت تا آنها را برگرداند. حرف خودش را پس نگرفت که آنها را برگرداند. همینطور آنها را کافر نخواند! خونشان را حلال نخواند! دستور انتقام گرفتن از آنها را هم نداد! بلکه رو به آن دوازده نفر کرد و از آنها سوالی غریب پرسید که هرگز بوی آسان کردن راه خودش را نمی داد. شاگردانش او را ترک کرده بودند اما گویی حتی نوک سوزن از گفته های خودش را پس نگرفته بود؛ از آنها دوازده نفر پرسید:" آیا شما نیز میخواهید بروید؟"

 

تن و خون

 

عیسای مسیح هرگز قصد نداشت تا راه خود را برای هیچکس ساده کند. به مردم گفته بود باید تن او را خورد. چرا مسیح این را رو به مردم و شاگردان خودش گفته بود؟ این را درک نمی کنیم اگر از سخن عیسای مسیح وقتی رو به شاگردان خود فرمود که او تاک است  و آنها شاخه های او درک نکرده باشیم.( انجیل یوحنا 15: 1- 9) شاخۀ تاک چه چیزی را میخورد تا رشد کند و از کجا تغذیه میکند؟ از ریشه. عیسای مسیح خود را تاک دانست. ایمانداران را شاخه ها. تغذیه از ریشه و خوردن غذای ریشه برای شاخه هایی که به بدنه وصل هستند نتیجه ایی مطلوب برای باغبان حاصل خواهد کرد: خوشه هایی زمردینِ؛ آبدار و شیرین ! تغذیه کردن از ریشه یعنی هر آنچه ریشه از آب و کائنات زمین دریافت میکند را بالا به پیوندها داده، و از راه پیوندها به شاخه های متصل رسیده و شاخه ها با تغذیه کردن پربار و حاصلخیز می گردند. عیسای مسیح تنها راه بارآوری شاخه ها را وصل بودن به بدنه و نهایتا به ریشه دانست. این شاخه نیست که مواد را از زمین و هوا استخراج میکند، ریشه این عمل را انجام میدهد. شاخه ها فقط با متصل بودن از این مواد غنی و مقوی تغذیه میکنند. فیض بیکران مسیح. اکنون تصور کنید گفتۀ عیسای مسیح را: باید تن او را خورد، خون او را نوشید. یعنی چه؟ یعنی تماما با مسیح و به مسیح متصل بودن. از او تعذیه کردن. از او سیر شدن. از او رفع گرسنگی و نیاز کردن. مقوی و نهایتا بارور شدن و میوه دار شدن. تن مسیح چه بود و برای ما چه کرد؟ هر کاری کرد نه برای شاگردان و نه برای پیروان خود آن را آسان نکرد. توهین شد. خوار شد. گرسنگی و تشنگی کشید. آب دهان بر آن انداخته شد. اندوهگین و ماتم گرفت. گریان شد. سیلی خورد. شلاق خورد. صلیبی سنگین حداقل چند برابر وزن خودش را حمل کرد. میخکوب شد. مصلوب شد. شش ساعت بر صلیب ماند. سه روز در قبر ماند. در دنیای مردگان فرو رفت. تن او را خوردن یعنی با تمام اینها یکی شدن و از تمام اینها تغذیه کردن. خون او را نوشیدن. خون مسیح چه بود و برای ما چه کرد؟ هر کاری کرد برای شاگردان و پیروان خود آن را آسان نکرد. او الوهیت خدایی داشت. لعنت و بار تمامی گناهان دنیا را بر خود گرفت. یعنی تمام خشم خدا را. یعنی آتش جهنم را. یعنی مرگ را. یعنی درد و عذاب دوری ابدی انسان از خدا را تماما بر خود گرفت. تنها راهی که خدا برای او مقرر کرده بود، صلیب بود. ریخته شدن خون او. باید تمامی لعنت گناه برای همیشه پاک می شد. شریعت و قوانین دینی موفق به انجام آن نبود. خون مسیح باید ریخته می شد تا تمام قوانین کامل می شد. با ریخته شدن خون او، تمامی غضب و خشم خدا از انسان برداشته و بر عیسای مسیح ریخته می شد و انسان میتوانست وارد فیض الهی شده و در جلال خدا شریک گردد. این فقط با ریخته شدن خون مسیح قابل اجرا بود. ریخته شدن خون مسیح مساوی بود با نزول روح القدس از آسمان به زمین. خوردن خون عیسی مساوی بود با دریافت روح القدس در تن ایماندار. این یعنی عهد تازۀ خدا با انسان. همان عهد نوین و تازه ای که خدا از بدو آفرینش وعدۀ آن را داده بود. خوردن خون مسیح، یعنی خوردن این عهد. با این عهد یکی شدن.

اکنون اجازه بدهید تا از شما بپرسم: شما وقتی یک غذایی را می خورید چه جوری می خورید و چه اتفاقی برای شما می افتد؟ اگر هنوز دندان داشته باشیم! ما غذای خود را می جویم. می جویم. زیر دندان هایمان آنها را آسیاب می کنیم. با بذاق دهان مان آن را مخلوط کرده و سپس آن را قورت می دهیم. این لقمۀ غذا وارد معدۀ ما می گردد. بلافاصله با دیگر آنزیمهای بدن مخلوط شده و تجزیه و تحلیل آن آغاز می گردد. و هر بخش ویتامین و پروتین و تقسیمات ساختمان غذا وارد خون می گردد. خون آن را وارد قلب میکند. قلب آن را با فشار به اعضای مربوطۀ بدن میفرستد. ما از آن تغذیه می شویم. قوی می شویم. سلامت میمانیم. و بدن ما به ساختار سالم خود ادامه می دهد.

آنهایی که از آن تن خوردند و از آن خون نوشیدند

 

فکر میکنید چرا شاگردان مسیح او را ترک کردند؟ آیا آنها فکر میکردند که عیسی میخواهد تن خود را به آنها بدهد یا خون خود را! هرگز! آنها خوب می دانستند عیسای مسیح از چه سخن می گوید اما درک و انجام آن برای آنها هرگز آسان نبود. و عیسای مسیح نیز هرگز قصد نداشت تا آن را برای آنان ساده کند. وقتی عیسای مسیح فرمود باید تن و خون او را خورد. شاگردان دانستند که عیسای مسیح از یگانه شدن و یکی شدن و وصل شدن و متحد شدن خودش با شاگردان سخن میگفت. و این برای خیلی ها سخت بود. اما نه برای آنانی که تمام کلمات حیات را در مسیح دیده بودند مانند پطرس. تنها آنهایی با عیسای مسیح ماندند و قصد کردند تا از تن و خون مسیح بخورند که تمام آن سختی های راهی که عیسای مسیح از بدو آغاز برای آنها گفته بود را به جان خود خریدند. تنها کسانی از آن تن خوردند و از آن خون نوشیدند که قصد کردند که در تمامی عذاب ها و سختی های تن مسیح و عهد تازۀ مسیح خود را یکی بدانند. و در آن شریک گردند. چرا؟ آیا عقل خود را از دست داده بودند؟ آنها با چشمان خود دیده بودند که دنیا با تن و خون مسیح چه کرده بود. با خود او. پس چرا آنها ماندند؟ چرا آنها خواستند تا از آن تن و خون بنوشند؟  زیرا آنها می دانستند و این را با تمام وجود خود نوشیده و خورده بودند که استاد و نجات دهندۀ آنها هر چند هرگز راه خود را برای هیچکس ساده نکرد. هرچند هرگز قصد نداشت که آن را ساده کند؛ اما آنها قلب و آغوش استاد و نجات دهندۀ خودشان را تنها پناهگاه امن هستی می دانستند. آنها تنها به کلمات دهان او زنده بودند هر چند هرگز او قصد نداشت تا برای آنان راه خود را ساده کند؛ اما تمام سختی های راه او ؛ تحمل عذاب و دشواری راه او؛ کشیدن رنج صلیب روزانۀ او؛ هر روز شلاق تن او را خوردن و خون ریختۀ او را نوشیدن به ثروت های زنگ زدۀ این دنیا و راحتی و آسایش کاذب و موقت و گذاری این دنیای پوچ و درد آلود بسا چه گرانبها و پرارزش بود. آنها حاضر بودند تمام ثروت و حکمت مصر را به رویای یگانه شدن با مسیح از دست بدهند. آنها دندان شیران گرسنه را بر پوست خود دیدند اما ایستادند چون می دانستند که با او یکی هستند. عمق دریا و امواج طوفانی دریا و خزه ها و منجلاب این دنیا را حاضر بودند با تمام وجود خود بچشند، زیرا تنها او قادر بود که آنها را از عمق سیاه مرگ زنده بیرون آورد. زیرا شاهدان او می دانستند هر چند استاد و نجات دهندۀ آنها  هرگز قصد نداشت تا راه خود را برای هیچکس ساده و جذاب سازد؛ اما در عین حال آغوش او چه باز و بی انتها بود که میتوانست تمامی گرانباران و زحمتکشان را در خود پناه دهد؛ یوغ آنان را بردارد. و اسیران و دردمندان دنیا را آزاد سازد . هر چند هرگز قصد نداشت تا راه خود را برای هیچکس آسان و ساده و جذاب سازد، اما دوستدار دزدان و روسپیان و قاتلان و بزهکاران دنیا بود؛ و به همۀ آنها چه ساده و آسان خوش آمد گفت.هر چند هرگز قصد نداشت تا راه خود را برای هیچکس آسان سازد اما شاگردان او با تمام وجود خود می دانستند که استاد و نجات دهندۀ آنها هرگز صدایش در کوچه ها بلند نشد. نی خمیده را نشکست. فتیلۀ نیم سوخته را خاموش نکرد. بی زبان و مطیع وارد قربانگاه شد. بی زبان و آسان و ساده تسلیم سربازان شد. آسان و ساده در شش دادگاه خاموش ماند تا او را داوری کنند. آسان و ساده در شش دادگاه خاموش ماند تا او را مصلوب کنند.

آنها می خواستند از این تن بخورند و از این خون بنوشند زیرا آنها گفتند و به آن ایمان داشتند :" نزد که برویم کلمات حیات جاودانی نزد تو است. و ما ایمان آورده و شناخته ایم که تو مسیح پسر خدای حی هستی." ( یوحنا 6: 69)

دوست عزیز از تو می پرسم:

امروز نزد چه کسی هستی؟ نزد چه کسی می روی؟ نزد چه کسی میمانی؟ خانه ات کجاست؟  صاحب خانه ات کیست؟ و از چه تغذیه میکنی؟