استر یا هَدَسَّه

ملکۀ یهودی پادشاه ایران

نوشتۀ: حسن گل هاشم

 

به معنای:

استر به زبان فارسی یعنی " ستاره " اما به زبان عبری که او را هَدَسَّه می نامیدند به معنای یک نوع درخت و یا بتۀ گل است.

      

محل او در کتابمقدس:

کتابی به نام او.هفدهمین کتاب از مجموعه کتابهای عهد عتیق.بعد از کتاب نحمیا،قبل از کتاب ایوب.

محل تولد:

کتابمقدس از محل تولد استر سخنی نگفته است.

زمان حیات:

تقریبا 500 سال قبل از تولد مسیح بدنیا آمد.

اصل و نسب او :

نام مادرش نامعلوم اما نام پدرش ابی حایل(استر 2 آیۀ 15)بود.از آنجا که نویسندۀ استر قید میکند که پسر عموی استر که او را در غیاب والدینش بزرگ می کند از قبیلۀ بنیامین بوده است.پس احتمال اینکه پدر استر ابی حایل که با یائیر پدر مُردخای برادر بودند نیز از همین قبیله می بوده بسیار زیاد است.پس نتیجتا : استر دختر ابی حایل،ابی حایل پسر شمعی،شمعی پسر قیس،قیس از نوادۀ بنیامین،بنیامین پسر یعقوب از راحیل،یعقوب پسر اسحاق،اسحاق پسر ابراهیم،ابراهیم پسر تارح،تارح پسر ناحور،ناحور از نوادگان سام،سام از پسران نوح و نوح از نوادگان خنوخ،خنوخ از نوادگان شیث،شیث پسر سوم آدم،آدم خلق شده به دستهای یهوه خدای زنده.

ضعف ها:

1- ترس از به خطر افتادن موقعیت فعلی خود(استر 4 ایۀ 11 ).

2- و به فکر رهایی و آزادی خود بودن نه هموطنان دیگر خود(استر 4 ایۀ 13)

قوت ها:

1- توبه از فکر و عمل ناپسندیدۀ خود و بلافاصله خدا را و ارادۀ او را در مرکز باور و فکر خود قرار دادن حتی به رغم از دست دادن زندگی خود(استر 4 آیۀ 16).

2- با حکمت الهی و ایمان از نفوذ کلام و زیبایی خود بهره گرفت تا طرح خدا موفق گردد(استر 5 آیات 1 تا 4 و استر 7 آیۀ 1 تا 4 ).

3- با التماس و خوار کردن خودش نجات قوم خود را طلبید(استر 8 آیه های 3 و 6).

4- پیروزی خدا را برای نجات قوم خود، برای بلند کردن و جلال دادن نام او برای همیشه در فرهنگ و رسوم قوم خود نوشت.تا نسل بعد از نسل همه به یاد قدرت خدا و محبت و فیض او افتاده و آن روز را تا به ابد جشن بگیرند.( استر 9 ایات 27 و 28 و 32)

 

***

 

در قبول و رد این کتاب گفتگوها و نوشته های زیادی وجود دارد. مارتین لوتر این کتاب را نتوانست تایید کند و دیگران این کتاب را بعنوان کتاب کانون یا اصلی از مجموعه کتب عهد عتیق رد می کنند.تعدادی آن را تعلیم نمی دهند و از آن بی اشاره ای می گذرند.شاید بپرسید چرا؟تعبیر به این صورت است که در این کتاب حتی یکبار نام خدا برده نشده است.نام شخصیتهای این کتاب استر،مُردخای،هامان،وشتی ،برای بسیاری مشکوک می باشد از آنجایی که قرابت و نزدیکی زیادی به نام خدایان و بت های مورد پرستش بابلیان و فارس دارند.بنابر تصور آنها بر این است که این واقعه تنها یک داستان ساخته شده می باشد از اینرو آن را رد میکنند.

اما نظر بنده بعنوان نویسندۀ این مقاله چیست؟پاسخ بنده به چند دلیل روشن است!

1- کتاب استر در حال حاضر در کتابمقدس وجود دارد و حفظ شده است!این خود می تواند دلیل صحت این کتاب باشد.

2- اصلیت مُردخای بعنوان اهل قبیلۀ بنیامین بوده قید شده،پس او و استر هر دو از نواده گان یعقوب بوده اند.آنها هر دو اسیران اسرائیلی آورده شده به بابل بودند.

3-کتابهای دیگر هم دوره با وقایع این کتاب،رویدادها و وقایع و گاهاً شخصیتهای این ماجرا را تایید کرده اند.

4- قوم اسرائیل واقعۀ این ماجرا را بعنوان عید تا به امروز ثبت کرده است.

5- شاید نام خدا در کتاب نیامده باشد،اما حضور خدا و روح خدا در انسانهایی چون مُردخای،استر به وضوح دیده می شود.

6-قدرت و اطاعت از یهوه خدای بنیامین که پدر استر و مُردخای از آنجا بود تماما هم در مُردخای و هم در استر مشهود است.

 

نویسندۀ کتاب استر معلوم نیست.بعضی آن را به نحمیاء نسبت می دهند بعضی آن را مُردخای.اما هر کس که این کتاب را نوشت در بطن حوادث روی داده در این کتاب بوده  است.کتاب کوتاهی است،اما وقایع و ماجراهای روی داده مانند دانه های زنجیر به هم وصل بوده و در سرعت و شگفتی عجیبی یکی پس از دیگری در شور و آه و اشک و طغیان و پیروزی شما را به اوج و عمق یکی از تکان دهنده ترین ماجراهای روی داده بر روی زندگی قوم اسرائیل پس از آزاد سازی از بردگی مصر فرو می برد.

 

اما ماجرا از این قرار بود:

  ماجرا با یک جشن شروع می شود و جالب است که با یک جشن نیز تمام می شود.اما جشن اول ،جشن شکوه و بزرگی پادشاه زمینی( در این کتاب اردشیر پادشاه ایران)است اما جشن پایانی جشن پیروزی پادشاه آسمانها و زمین،یهوه خدای زنده است.جشن اول به ناکامی و تلخی و دسیسه های بعدی و خون و توطئه برای کشتن پادشاه ختم می گردد،جشن دوم یادگار زنده و باقی مانده پیروزی عظیم خدا به دلیل مراقبت کردن و محافظت کردن از قومی که او وعدۀ مراقبت و محافظت را به آنان داده بود.(خروج 6 ایۀ 7)

جشن اول را اردشیر پادشاه ایران در شوش ترتیب داده بود.جشنی که 180 روز طول کشید.در پایان این روزها پادشاه جشن را به مدت هفت روز دیگر در عمارت باغ قصر خود ادامه می دهد.در این جشن وقتی اردشیر از شراب مست بود،فرمان دادن " که وشتی ملکه را  با تاج ملوکانه به حضور پادشاه بیاورند تا زیبایی او را به خلایق و سروران نشان دهد زیرا که نیکو منظر بود."(استر 1 آیۀ 11).وشتی از فرمان پادشاه سرپیچی کرده و از آمدن به جشن خودداری میکند.و " پادشاه بسیار خشمناک شده و غضبش در دلش مشتعل گردید."(استر 1 آیۀ 12).پس او با مشاوران خود شور کرد که چه باید کند.مشاوران گفتند اگر پادشاه از این واقع ساده بگذرد از آن روز تمامی زن ها در امپراطوری او با شوهران خود مخالفت خواهند کرد.پس وشتی ملکه باید درس مهمی از این نااطاعتی خود بگیرد،تا درس عبرتی برای زنان دیگر سرزمین باشد.بنابر این پادشاه باید " رتبۀ ملوکانۀ او را به دیگری که بهتر از او باشد بدهد."(استر 1 ایۀ 19).این واقع شد و وشتی از مقام ملکه ایی خود عزل گردید.و پادشاه در جستجوی این قرار گرفت که تاج ملکۀ جدید را بر سر دختر زیبای جدید بگذارد.یعنی بعد از انجام مرسومات برای زنانی که اجازۀ ورود به بارگاه را می داشتند طی می شد." یعنی بعد از آنگاه آنچه را که برای زنان مرسوم بود که به مدت دوازده ماه کرده شود چونکه ایام تطهیر ایشان بدین منوال تمام می شد یعنی شش ماه به روغن مُر و شش ماه به عطریات و اسباب تطهیر زنان."(استر 2 آیۀ 12).

مُردخای پسر عموی استر که در بارگاه پادشاهی اردشیر شاغل بود اما مقامی آنچنان بزرگ نداشت و تاکنون استر را بزرگ کرده و سرپرستی او را داشت ،استر را به این مراسم می فرستد تا او نیز که دختری " خوب صورت و نیکو منظر بود."(استر 2 آیۀ 7 )،در این رقابت با دختران دیگر شرکت کند.اما استر که بود؟استر به همراه پدر،مادر و دیگر بستگان خود به همراه یکنیا پادشاه یهودا به دست ارتش نبوکدنصر به اسارت بابل آورده می شود.(استر 2 ایۀ 6).استر در کودکی پدر و مادرش را از دست داد.پسر عموی او مُردخای او را بزرگ میکرد(استر 2آیۀ7).اما گویی بعد از آزاد سازی قوم یهود از اسارت توسط کوروش پادشاه ایران و فرمان بازگشت آنان به سرزمین خود، خانوادۀ او تصمیم بر این می گیرند که در ایران بمانند و بعد از اینکه استر پدر و مادر خود را از دست می دهد به دست پسر عموی خود مُردخای بزرگ می شود.

پس استر به همراه دیگر دختران به بارگاه پادشاه ایران وارد می شود تا شاید مورد پسند پادشاه قرار گیرد.استر در هفتمین سال پادشاهی اردشیر وارد کاخ پادشاهی شد.و دیگر هرگز از آن خارج نشد!چرا که " پادشاه استر را از همۀ زنان زیاده دوست داشت و از همۀ دوشیزگان در حضور وی نعمت و التفات یافت،لهذا تاج ملوکانه را بر سرش و او را در جای وشتی ملکه ساخت."(استر 2 آیۀ 17 ).و استر بنابر فرمان مُردخای ماهیت یهودی بودن خود را به پادشاه فاش نکرد.(استر 2 ایۀ 10)،تا زمان مناسب آن فرا برسد.

ناگهان در همان روزهای اولیۀ ورود ملکۀ جدید ایران ،استر،در کاخ سلطنتی،توطئه ای بر علیۀ جان پادشاه ایران توسط دو نفر از خواجه سرایان و حافظان بارگاه وی نقش می گیرد،و مُردخای پسر عموی استر که " در دروازۀ پادشاه نشسته بود " از این ماجرا باخبر شده و بلافاصله استر را که اکنون ملکۀ فارس شده خبر داده و استر از زبان مُردخای به پادشاه ایران می گوید،پادشاه بعد از تفحص و بازپرسی و صحیح یافتن این توطئه هر دوی آنها را بردار میکشد.و این واقعه در دفتر وقایع پادشاهی ثبت می گردد.بنظر می رسد که این واقعه در همین دفتر دفن می گردد،اما نه!زمانی بعد این واقعه به طرزی شگفت شکوفا شده و موجب پیروزی عظیمی برای ملتی می گردد.

در فصل سوم کتاب از استر ملکه خبری نیست.صحبت از فردی است بنام " هامان " که اردشیر پادشاه او را به مقامی بالا ارتقاء می دهد،طوری که فرمان می دهد تا همه به او سر فرو آورده و او را سجده کنند.همه کردند اما مُردخای نکرد!مُردخای که تنها  در دروازۀ پادشاه می نشست!و هیچ قدرتی نداشت!چرا مگر غیر از میتواند باشد که او فرمان بزرگ خدای یهوه را اجرا میکرد:" ترا خدایان دیگر غیر از من نباشد.صورت تراشیده و هیچ تمثالی از آنچه بالا در آسمانست و از آنچه پائین در زمین است و از آنچه در آب زیر زمین است برای خود مساز.نزد آنها سجده مکن و آنها را عبادت منما زیرا من که یهوه خدای تو می باشم خدای غیور هستم " ( خروج باب 20 آیات 3 و 4).این عمل مُردخای که او می دانست به قیمت جانش تمام می شود و با این حال آن را انجام داد ؛مخالفت اساسی بنده با کسانی است که صحت این کتاب را رد می کنند.کدام بت پرستی حاضر است بخاطر باور بت پرستی خود و نه جان خود روبروی انسانی خم نشود؟!این عمل مُردخای بنده را بیاد دانیال و سه دوست او می اندازد که آنها نیز در برابر انسان خم نشده و انسان و بت را بجای یهوه خدای خود پرستش نکردند و حاضر شدند تا کورۀ آتش و چاه شیران گرسنه را بابت آن به جان بخرند.این یعنی ایمان.ایمان حقیقی به خدای زنده و حقیقی.و بعدها نیز همین وسوسه در آزمایش عیسای خداوند در چهل روزی که در بیابان بود توسط شیطان از او کرده شد که شیطان را سجده کند تا در عوض تمام دنیا به او داده شود،اما عیسای مسیح فرمود که تنها باید خداوند خدای زنده را پرستش کرد.

برای مُردخای این کار خشنود کننده بود اما نه برای  هامان.او کینۀ مُردخای را به دل گرفت.و به این دلیل به نیت انتقام گرفتن نه تنها از مُردخای بلکه از تمام یهودیانی که در حیطۀ پادشاهی ایران بودند برخاست.زیرا او می دانست مُردخای یک یهودی است.این واقعه در سال دوازدهم پادشاهی اردشیر روی داد.(استر 3 ایۀ 7).هامان برای اینکه بتواند بهترین و پر نفوذ ترین پاسخ را از پادشاه برای گرفتن فرمان قتل عام تمام یهودیان در سراسر ایران بگیرد دو کار انجام داد.ابتدا به مدت طولانی قرعه انداخت تا زمان مناسب را بدست آورد این را " فُور " می گفتند و دوم به نزد پادشاه رفت و تمام قوم یهود را به قیمت پول هنگفتی خرید تا بتواند اجازۀ پادشاه را برای این فرمان تصاحب کند.نهایتا در روز سیزدهم ماه اول سال دوازدهم سلطنت اردشیر پادشاه فارس مورد تایید و مهر پادشاه قرار گرفت.(استر 3 آیۀ 13).بخاطر داشته باشید هامان برای گرفتن این فرمان قتل عام یهودیان از پادشاه به پادشاه نگفته بود که او می خواهد یهودیان را قتل عام کند.بلکه او زیرکانه پادشاه را فریب داده و گفته بود که:" قومی هستند در میان قوم ها در جمیع ولایت های مملکت تو پراکنده و متفرق می باشند و شرایع ایشان مخالف همۀ قوم ها است و شرایع پادشاه را بجا نمی آورند لهذا ایشان را چنین واگذاشتن برای پادشاه مفید نیست."(استر 3 آیۀ 8).این یک دسیسه و توطئه بود.و پادشاه که چنین فرمانی را صادر کرده بود نمی دانست که این قوم یهودیان هستند." پس این حکم در  دارالسلطنه شوش نافذ شد و پادشاه و هامان بنوشیدن نشستند اما شهر شوش مشوش بود."(استر 3 ایۀ 15).خبر به گوش مُردخای پسر عموی استر ملکۀ ایران می رسد و او " جامۀ خود را دریده پلاس با خاکستر در بر کرد و به میان شهر بیرون رفته و به آواز بلند فریاد تلخ برآورد.و تا روبروی دروازۀ پادشاه آمد...و در هر ولایتی که امر و فرمان پادشاه به آن رسید یهودیان را ماتم عظیمی و روزه و گریه و نوحه گری بود و بسیاری در پلاس و خاکستر خوابیدند."(استر 4 ایات 1 تا 3).اکنون زمان آن رسیده بود که مُردخای به تنها امید خود برای فسخ کردن این فرمان دهشتناک چنگ بزند.استر.اما استر با شنیدن این فاجعه عکس العملی تمام متفاوت از آنچه مُردخای به آن امید داشت انجام داد.او ترسید حتی به نزد پادشاه برود تا با او حرف بزند چون نمی خواست بی اذن وارد کاخ گردد!و مُردخای چون طوفانی بر او میغرد و پیامش را میرساند: که فکر نکن تو از این قتل عام نجات پیدا میکنی چون تو هم یهودی هستی،تو هم بزودی کشته می شوی.اما نگاه کنید به این جملۀ زیبای مُردخای:" بلکه اگر در این وقت تو ساکت بمانی راحت و نجات برای یهود از جای دیگر پدید خواهد شد." و او این را با بیانی بسیار آشنا که گویی یوسف دارد به برادران پشیمان خود در مصر می گوید(پیدایش 45 آیات 5 تا 8 )،تمام می کند:" کیست که بداند که به جهت چنین وقت به سلطنت نرسیده ای؟" (استر 4 ایات 13 تا 14).

استر این قدم شجاعانه را بر می دارد خودش می گوید:" نزد پادشاه داخل خواهم شد اگر چه خلاف حکم است و اگر هلاک شدم هلاک شدم."(استر 4 آیۀ 16).

زیبا اینجاست که حتی بعد از این فرمان موحش از طرف هامان و با اینکه مُردخای این را می دانست باز هم او روبروی او سجده نکرد!(استر 5 آیۀ 9) و این خشم هامان را بر علیۀ مُردخای دوبرابر کرد.و او جوخۀ داری را برای مُردخای بنابه توصیۀ دوستان و همسر خود در حیاط خانۀ خود تهیه دید تا در زمان مناسب مُردخای را بر آن بکشد.

اینجا جا دارد تا از عبارت " دار " که به بلندی پنج ذراع بود و مُردخای باید بر آن کشته می شد،صحبت کوتاهی کنم.

چارلز سویندال در کتاب " اینک...آن انسان " به روایت از اسناد تاریخی می گوید که مرگ بر صلیب ابتدا در ایران اختراع شده بوده است.چون زمین مقدس بود و نمی خواستند کسی بر زمین بمیرد.(صفحۀ 157 کتاب مذکور پاراگراف دوم ). شیوۀ به دار کشیدن مُردخای در استر دقیقا همان مصلوب کردن است.(استر 5 ایات 13 و 14).این شیوۀ مرگ بعدها وارد روم شد و به شیوه ای دیگر پیشرفت کرد و تغییراتی چند بر آن وارد شد.

چقدر زیبا کتابمقدس می گوید:" اگر خدا با ماست کی بر ضد ماست؟" بدون هیچ مقدمه ای شبی پادشاه قصد میکند تا کتاب تاریخ ایام را برایش بخوانند.و به جایی می رسد که مُردخای جان پادشاه را یکبار از یک قتل نجات داده بوده است.او می پرسد به این مرد چه پاداشی داده شده،می گویند هیچ.خیلی جالب می شود!از کسی که نقشۀ قتل مُردخای را کشیده بود(هامان)می پرسد کسی که پادشاه به او رغبت دارد چه باید به او بدهد و هامان که تصورش خودش بود،می گوید لباس ملوکانه و تاج فاخر را بر سرش بگذارند و سوار بر اسب او را در شهر تکریم و بزرگ کنند.پس پادشاه میگوید،این لباس،این تاج؛این هم اسب ،برو و با مُردخای همین کار را کن!

و اینجا استر آخرین و زیباترین نقشۀ حکیمانۀ خود را اجرا میکند.پادشاه و هامان را با هم به ضیافت شامی در قصر خود دعوت می کند.و در یک فرصت مناسبت ماجرای فرمان قتل عام یهودیان بدست هامان را به عرض پادشاه می رساند.و پادشاه که بی نهایت به استر علاقه داشت بی حد و حصر از این ماجرا اندوهناک شده،از سویی این فرمان خود او بود!و هامان یکی از والاترین مقام های پادشاهی او!چه باید میکرد؟کتابمقدس می گوید:" چاهی پیش رویم کندند و خود در میانش افتادند."(مزمور 57 آیۀ 6 ) و " هر که حفره ای بکند در آن خواهد افتاد و هر که سنگی بغلطاند بر او خواهد برگشت." (امثال 26 آیۀ 27).هامان که در هراس افتاده بود و چون نیت او پلید بود در پلیدی خود غلطید و در یک لحظه به اتاق استر رفته و در کنار تخت او زانو زده تا از او رخصت طلبیده تا نجات یابد.ناگهان پادشاه وارد شده و با این صحنه روبرو می شود که او حریم ناموسی او را ملوث کرده است،خشم او برافروخته می گردد و هنوز حرفش در دهانش تمام نشده بود که هامان بر همان صلیبی که برای مُردخای تهیه دیده بود،مصلوب می شود.

توطئه بر علیۀ جان یهود بر ملا شده،استر از پادشاه می خواهد تا او فرمانی دیگر صادر کرده تا با آن یهودیان بتوانند از جان و ناموس و مال خود دفاع کنند،از آنجایی که فرمان صادر شده بود و پادشاه دیگر نمی توانست آن را فسخ کند.بنابر این یهودیان در سراسر ایران به مبارزه و جنگ متقابل با دشمنانی که قصد قتل عام آنان را داشتند کرده و پیروزی عظیمی را تصاحب نمودند.

به فرمان این روز بنام " فور فوریم " یعنی " قرعۀ قرعه ها " (استر 9 ایات 26 تا 28)،در سنت یهود ثبت می گردد تا برای ابد اسرائیلی ها این روز را بیاد آورده و آن را قدردان بوده و خدا را بابت این محبت و پیروزی عظیم او  سپاس گویند.

درسی از زندگی استر:

 

از اسارت بردگی به مقام ملکۀ یک سرزمین غریب  رسید.ماجرای کارتون معروف والت دیسنی " سیندرلا " را بیاد ما می آورد!تمام زندگی او گویا در هاله ای از رویا فرو رفته بود.چشمان خودش را باز کرد و از یک زندگی سادۀ دور افتاده در فرهنگ و تمدن غریب سرزمینی غریب،اکنون وارد کاخ سلطنتی شده بود.او این را مدیون پسر عموی خودش بود.اما هرگز فکر نمیکرد که ورای تجمّلات و تشریفات و اینچنین تغییر شگفتی در زندگی او فرصتی غریب خواهد داشت تا درون و انگیزۀ واقعی خود را برای زیستن بشناسد.خودش را بشناسد.که او کیست؟و چگونه با یک پیروزی و برکت آسمانی از طرف خدایش رودررو خواهد شد؟و او در ابتدا خودش را گم کرد!دیگر گذشتۀ خودش را ،مردمی که متعلق به آنان بود را در زرق و برق کاخ و لباس ها و کنیزهای فراوان خود فراموش کرده بود.در آن دوازده ماهی که به روغن مُّر و عطریات مزیین و عطرآگین شده بود،دیگر بوی نان سوخته و سقف سوراخ و شکم گشنۀ دختر همسایۀ کناری و چهره های آفتاب خورده و رنجور مردم خودش را تماما فراموش کرده بود!اما همان کس که او را وارد کاخ کرده بود،مُردخای،تمام اعتقادات و باورها و شخصیت استر را ناگهان به لرزه میاندازد و از او می خواهد که به قلب خودش رجوع کند،به روحی که در اوست،به آن دلیلی که از کلبۀ حقیر به کاخ ملوکانه راه یافته بود؛و استر ناگهان گویی از یک طلسم جادویی بر خواسته،از خواب سنگین دنیا و لذت افسونگر دنیا و به خودش آمده و حرکت را آغاز میکند.او نمایندۀ تمام آن انسان هایی است که باید از دلیل آنچه که هستند و هر آنچه که میکنند به یافتن راهی برای جلال دادن خدای زنده که آنها را به آن مقام و موقعیت رسانده دست یابند.

 

 

از خود بپرسیم :

کی بود که خودم را و ماهیت و نسل و نژاد و گذشتۀ خودم را در خلال پیروزی ها فراموش کرده ام؟نمی گویم ما باید همواره تاسف و در عزای گذشتۀ خودمان باشیم،اما طبق کلام مقدس،تمامی جلال و برکات از آن خداست،او باید در تمامی شرایط،فقر و ثروت،گرسنگی و سیری،پیروزی و شکست مورد ستایش و جلال قرار گیرد.کی بود خدا را برای تمامی کارهایش در زندگی خود،نامش را جلال داده و از او خواستید تا فرصتی به شما بدهد تا از او با خدمت کردن به دیگران تجلیل و شکرگزاری کنید؟