من و یعقوب!
تبدیل پذیری یک انسان از گناه تا به جلال
" به مناسبت روز پدر "
نوشتۀ:
ح.گ
پولس رسول در رسالۀ خود
به افسسیان مینویسد:" همۀ ما نیز در شهوات
جسمانی خود قبل از این زندگی میکردیم و هوسهای جسمانی و افکار خود را به
عمل میاوردیم و طبعا فرزندان غضب بودیم چنانکه دیگران. لیکن
خدا که در رحمانیت دولتمند است از حیثیت محبت عظیم خود که
با ما نمود ما را نیز که در خطایا مرده بودیم با مسیح
زنده گردانید زیرا که محض فیض نجات یافته اید."(
افسسیان 2: 3- 5) پولس با ریختن این جملات بر روی جوهر و
ابراز کردن آن، تمام انسانهایی که از بدو آفرینش، بعد از آدم و
حوا حتی تا به امروز پا بر روی زمین گذاشته اند، به غیر
از عیسای مسیح، را پوشش داد! از جمله یعقوب پسر اسحاق نوۀ
ابراهیم.
در
نگاه اول بنظر میرسد که زندگی
یعقوب پر از حیله گری و شرارت است. اما هر چه بیشتر از
عمر این مرد میگذرد و شما بیشتر و بیشتر با تلاطم زندگی
او آشنا میشوید و با او قدم میزنید: شما شخصی را میبینید
که در حال تبدیل شدن است، شکل پذیرفتن، تا جایی که از حیله گری
و ریا به جایی میرسد که در بستر مرگ، گویی زیباترین
ترانه را میسراید:" ای یهوه منتظر نجات تو میباشم."(
پیدایش 49: 18) چگونه خدا قادر است یکچنین انسانی
را اینچنین دگرگون سازد؟
نام یعقوب بیش از هر
شخصیتی در کتابمقدس تکرار شده است! او را میتوان یکی
از پیچیده ترین شخصیتهای کتابمقدس و اساسیترین
خطاب کرد. تلاطم زندگی او بسیار عظیم است، و چه قرابت فراوانی
با پدر بزرگ خود ابراهیم دارد: مانند ابراهیم مجبور شد تا هزاران کیلومتر
ترک وطن کند.( پیدایش 28: 10)
مثل ابراهیم در برابر خدا مقاومت کرد.( پیدایش 32: 24-28
) مثل ابراهیم تن به دروغ و ریا
داد. ( پیدایش 27: 19) مثل ابراهیم رنج و زحمت فراوانی در
زندگی تحمل کرد. ( پیدایش 31: 40) مثل ابتدای دوران زندگی
ابراهیم تسلیم ارادۀ خدا نبود بلکه تسلیم نفس خود بود( پیدایش
30: 1- 4) مثل ابراهیم غم و اندوه از دست دادن فرزند عزیز خود را چشید.(
پیدایش 37: 34 ) مثل ابراهیم بدلیل قحطی به مصر
مهاجرت کرد ( پیدایش 42: 1-2 و 46: 4 ) و نهایتا مثل ابراهیم
در آخر تسلیم ارادۀ خدا شد و خود را تماما به دستهای یهوه
خدای پدرانش سپرد.( پیدایش 46: 2) اما در کفۀ دیگر
مصیبتهایی را یعقوب متحمل شد که ابراهیم هرگز آن را
نچشید: فرار از خطر جان خود از دست برادر و دایی و دشمن. بیگاری
کردن بخاطر زن. همسری بت پرست داشتن. دست فرزندانش به کشتن انسانهایی
چند آلوده شدن. مهاجرت به سرزمینی غریب و در آنجا جان سپردن.
بنظر میرسد آنهایی
که امروز جوانی بیش نیستند و بسوی پدر شدن پیش میروند
و یا که امروز پدر هستند و صاحب فرزندانی چند، میتواند قرابت و
نزدیکی خاصی بین شخصیت خود و شخصیت یعقوب
پیدا کنند؛ بین کار خدا در زندگی یعقوب و کار خدا در زندگی
آنها. تغییر و تبدیل یعقوب در تلاطم زندگی؛ و تغییر
و تبدیل آنها در زندگی. اجازه بدهید نگاهی مختصر به این
تشابهات داشته باشیم:
1- زندگی یعقوب زمانی تلاطم خود را آغاز کرد که حسادت و طمع
را به مقام نخست زادگی برادر خود عیسو را به هر قیمتی بر
دل گرفت، و حاضر بود برای تصاحب آن هر حیله و نیرنگی را
اجرا کند، یعقوب با این حس به
دنیا آمده بود!( پیدایش 25: 26 ) یعقوب این گناه و این طمع را
آنقدر در دل خود پرورش داد تا اینکه برای تصاحب این مقام نقشه ایی
پلید ریخت و از حماقت و ابلهی برادر خویش سوء استفاده کرد
و او را فریب داد. سپس به نقشۀ مادرش ربکا برای تصاحب برکت از
پدرش اسحاق تن داد و علنا به پدر نابینای خود دروغ گفت. درست از همین
زمان، تمام زندگی یعقوب منقلب گشت. در اینجا او فقط جوانی
خام بود، اما اندیشه و باور گناه در او ریشه دوانده و بارور میشد.
مثل همۀ ما. تمام آنهایی که امروز پدر هستند، روزی جوانی
بودند که در شرارت و گناه بسر میبردند، و این گناه و شرارت آنها چه
بسا تمام مسیر زندگی امروز آنها را تشکیل داده است! امروز جایی
هستیم که آغاز آن از یک شرارت و گناه بوده است و این گیاه
سمی و مهلک به مرور زمان در تمام زندگی ما، با رشد کردن ما و گذشتن از
سن ما ریشه دوانیده و تمام باور و افکار ما را ذره ذره تسخیر
کرده است. اما بنظر میرسد که درست در زمان
شرارت یعقوب است که خدا او را محبت میکند و به او این
وعده را میدهد که:" اینک من با تو هستم و ترا در هر جایی
که روی محافظت فرمایم تا ترا بدین زمین بازآورم زیرا
که تا آنچه به تو گفته ام بجا نیاورم ترا رها نخواهم کرد." ( پیدایش
28: 15) چرا؟ مگر خدا در یعقوب چه دیده بود، که نردبانی از
آسمان برای او پایین میفرستد و از آن نردبان فرشته ها نزد
یعقوب بالا و پایین میروند؟ و به او چنین وعده ایی
میدهد. این رویداد دو چیز را برای ما تایید
میکند که :" خداوند مثل انسان نمینگرد زیرا که انسان به
ظاهر مینگرد و خداوند بدل مینگرد." ( اول سموئیل 16:
7) و دوم این سخن زیبای پولس رسول کاملا حقیقت پیدا
میکند که:" لکن خدا محبت خود را در ما ثابت میکند از اینکه
هنگامی که ما هنوز گناهکار بودیم مسیح در راه ما مرد."(
رومیان 5: 8) چرا؟ چون هیچکس نتواند به دیگری فخر بفروشد.
زیرا " ما را نیز که در خطایا مرده بودیم با مسیح
زنده گردانید زیرا که محض فیض نجات یافته اید."
اکنون اگر نگاهی به دوران پدر بودن یعقوب بیاندازیم،
مجددا حضور این طبیعت گناه آلود را در یعقوب خواهیم
دید. مجددا گویی همان حس زیاده خواهی یعقوب
بیدار بود. او عاشق راحیل بود، اما وقتی لیه خواهر
راحیل را به او دادند او هیچ نگفت، بلکه لیه را گرفت و بار
دیگر برای گرفتن راحیل هم عرق ریخت! و وقتی
راحیل را به او دادند ، از گرفتن کنیز لیه سر باز نزد و بعد از
آن از کنیز راحیل! برای تصاحب گلۀ لابان نقشه
ایی فریبکارانه ریخت و نهایتا به دروغ بدلیل
ترس از جان خودش دیدن عیسو را مثل دیدن روی خدا دید!(
پیدایش 33: 10) تو ای پدر آیا از نسل آدم نیستی؟
مگر تو نیز از نطفۀ گناه بدنیا نیامده ایی؟
داود به آن اعتراف کرد. اشعیاء به آن اعتراف کرد. دانیال به آن اعتراف
کرد. کدام پدر است که خود را از نطفه گناهکار متولد شده از نسل آدم گناهکار نداند؟
اما اگر خدا دل یعقوب را بخوبی میدانست، امروز دل شما را هم میداند.
اگر خدا به رغم تمام شرارت و خطاها و کژی های یعقوب نگاه خود را
از او برنداشت ، او هرگز نگاه خود را از شما نیز برنخواهد داشت. هر چه
گذشتۀ جوانی شما باشد، هر چه شرایط حال شما باشد، مادامی
که دل شما با اوست، او شما را یاری میکند تا
برخیزید. اگر خدا میدانست که یعقوب در آینده چه نقش
عظیمی در طرح الهی او بر روی زمین دارد، بی
شک در بارۀ شما هم کمتر از یعقوب نمیداند که شما چسان قادر به
اجرای طرح الهی او بر روی زمین هستید.
2- سپس تقلای یعقوب برای زندگی را داریم. تلاش
برای افزودن به گلۀ خود، نگهداری از خانواده و تلاش برای
معاش روزانه؛ اما برای یعقوب گویی زیاد، کم بود! و
گویی درست در بحبوبۀ تلاش این زیاده خواهی
است، که طمع و آز را به همراه میاورد، فریب و دغل را به آن میافزاید،
و وقتی او در نفس شریر خودش مشغول بود و به اندیشۀ افزودن
گوسفند یا بزی دیگر به گلۀ فراوان خود، نمیدانست یا
میدانست نمیتوانم دقیقا این را عنوان کنم، اما راحیل،
دختری که روزی یعقوب عاشق او بود، و او را بینهایت
دوست داشت، در روز جدایی یعقوب از لابان، ناگهان دستش به بتهای
پدرش دراز میشود و آنها را برای خود برمیدارد. راحیل مادر
یوسف بتهای پدرش را دزدید(
پیدایش 31: 19) اگر راحیل بت نمیپرستید، چرا باید
بت میدزدید؟ لابان بت پرست است میدانم، اما در خانوادۀ یعقوب
، آن هم همسر عزیز یعقوب ، یعقوب فرزند اسحاق، نوۀ ابراهیم؟
من ایرادی بر یعقوب نمیگیرم، زیرا نمیدانم
آیا یعقوب وقتی نزد لابان با چهار همسر خود ساکن بود و برای
خودش در حرمسرا زندگی میکرد و مشغول افزودن بز و گوسفند به گلۀ
خودش بود آیا وقت داشت تا اعمال و طرز فکر زنان و خانوادۀ خودش را در
نظر داشته باشد یا نه؟! ایا یعقوب میدانست وقتی او
روزها بیرون در حال جابجا کردن چوبها و رنگ آنها برای فریب دادن
لابان و افزودن به گلۀ خودش است، راحیل همسر عزیز او در حال
پرستش بتهای پدرش است؟ ما نیز
گاها چون پدران زحمتکش مدام در تلاش رتق و فتق امور زندگی هستیم و
آنقدر درگیر و مشغول امور بیرون که از درون خانه هیچ خبری
نداریم. من نمیگویم بیست و
چهار ساعت فرزندان خودمان را کنترل کنیم، اما میگویم: اگر میدانیم
شرارت و گناه و کفر در خانه رشد میکند و حرفی نمیزنیم و
مخالفتی نمیکنیم ، تمامی لعنت و شرارت آن به خود ما برمیگردد
و دست ما پدران به گناه فرزندان آلوده میشود. کمااینکه دستان یعقوب
آلوده گشت و مجبور شد تا خفت و خواری این را تحمل کند که پدر زنش تمام
وسایل و تمام موجودی او را بازرسی کند و او را در ملاء عام بی
آبرو سازد، به حدی که یعقوب به آن اعتراض کرد( پیدایش 31: 33- 37 )
3- یک عادت روحانی یعقوب بسیار مهم است که به آن
اشاره کنیم. هر چند در شخصیت این مرد گناه بافته شده بود و او
مدام ثمرۀ شرارت و گناه خودش را درو میکرد، اما بنظر میرسد از
همان زمانی که یعقوب نردبانی را از آسمان پایین
آمده دید و وعدۀ یهوه خدای پدرانش را شنید که به او
گفت: هرگز او را ترک نخواهد کرد؛ تحت هیچ شرایطی این
اعتماد و اطمینان به خدای پدرانش را از خود جدا نکرد و دائما آن را به
زبان آورد و آن را در ملاء عام تکرار کرد که قوت و برکت و حمایت او از جانب
کیست؟ " لیکن خدای پدرم با من بوده است." ( پیدایش
31: 5) و " اگر خدای پدرم خدای ابراهیم و هیبت
اسحاق با من نبودی اکنون نیز مرا تهی دست روانه مینمودی."(
پیدایش 31: 42) و " ای خدای پدرم ابراهیم و
خدای پدرم اسحاق ای یهوه "( پیدایش 32: 9)
ما پدران امروز باید از خدای خود چون ابراهیم و اسحاق برای
فرزندان خود نمونه ایی زنده باقی بگذاریم تا آنها نیز
صداقت این خدا را در زندگی ما دیده و اعتماد و ایمان ما
را به او دیده، و آنها نیز اعتماد و ایمان خود را بر خدای
ما که یهوه، خدای آسمانهاست بگذارند. قوت و قدرت خدای ابراهیم
بر یعقوب ظاهر شد و یعقوب بی درنگ همان خدا را خدای خود
دانست و ایمان خود را بر او قرار داد. شرارت و خطا و ضعفهایش باعث ایجاد
دلسردی در او نشد تا مانعی شود از اینکه نزد خدای پدرانش
برای توبه و یاری طلبیدن نیاید. ما نیز
باید از خداوند و خدای خود، عیسای مسیح، نمونه ایی
بارز برای فرزندانمان باقی بگذاریم تا آنها نیز او را
دنبال کنند و قلب خود را فقط به او بسپارند. و در وقت نیاز و شفاعت به نزد
همان کاهن اعظمی بیایند که روزی شفیع ما بود و ما
به نزد او زانو میزدیم.
4- سپس طوفان حوادث پیش میاید. یعقوب تقریبا بیست
و چهار سال است که از خانۀ پدری خویش فرار کرده و هرگز به آنجا
برنگشته است. روزی که سرزمین مادری خودش را ترک کرده بود، جوانی
بیش نبود، امروز اعضاء خانوادۀ او به هفتاد نفر میرسید. صاحب
مال و اموال فراوان گشته بود. سنگینی سالهای زحمت و مشقت بر
شانه های اوست. اما گویی
هراس تحت تعقیب گرفتن برادرش و پدر زنش لابان کافی نبود که ناگهان به
دلیل خشونت دو تا از فرزندان ارشد او، تمام خانوادۀ خود را در شرف
نابودی میبیند. خود او اینگونه شرح حال خودش را وصف میکند:"
مرا به اضطراب انداختید و مرا نزد سکنۀ این زمین یعنی
کنعانیان و فرزیان مکروه ساختید و من در شماره قلیلم.
همانا بر من جمع شوند و مرا بزنند و من با خانه ام هلاک شوند."( پیدایش
34: 30) گویی تمام دردبدریهای یعقوب گویی
ناگهان یکبار دیگر بر او میریزد. کجا میتواند پناه
بگیرد؟ کجا میتواند آرامش پیدا کند؟ کلام میگوید
که:" هیچ تجربه جز آنکه مناسب بشر باشد شما را فرونگرفت اما خدا امین
است که نمیگذارد شما فوق طاقت خود آزموده شوید بلکه با تجربه مفری نیز میسازد تا یارای
تحمل آن را داشته باشید." ( اول قرنتیان 10: 13 ) پس خدا برای
رهایی از تمام اضطرابها و شرارتها و مصیبتهای که بر
سر یعقوب ریخته شده بود، از
او میخواهد به همانجایی برگردد که روزی در آغاز فرار از
دست برادر خودش عیسو با خدای پدرانش ملاقات کرده بود و در آنجا تمام
اعتماد و دل و جانش را به او سپرده بود و خدایش در روز تنگی به او کمک
کرده بود رفته و همان عهد و پیمان را یکبار دیگر با خدایش
انجام دهد و بر آن خدا استوار گردد، از شرارت و پلیدی دور شده و در یهوه
ساکن گردد و او چنین میکند.(
پیدایش 35: 1-3 )
پدران امروز نیز گاها در این طوفانها قرار میگیرند.
بن بستی که گویی فراری در آن نیست. راهی نه!
و دیوارها فرو میریزند. وقت این نیست که به دنبال
بهانه جویی و گلایه و ناله کردن به آسمان باشیم. وقت آن نیست
که نشسته و زانوی غم در بغل بگیریم. ما خطا کرده ایم،
لعنت گناه ما بر فرزندان ما ریخته شده است، اکنون آنها در شرارت و گناه
هستند و دود آتش مصیبتها و مشکلات آنها در چشمان ماست! باید چه کرد؟
باید به نزد همان خدای روزهای برکت که تاکنون با ما بوده است
برگردیم. باید با دلی توبه کار به نزد عیسای مسیح
رفت. و گناهان و شرارتهای خود و خانوادۀ خود را به او اعتراف کرد و در
او پناه جست. باید به نزد همان خدایی برگشت که ما را در مسیح
دعوت به پاک زیستن و تولد تازه کرده است. شراب تازه به ما داده است. دل تازه
و روح تازه به ما داده است. باید در شکست و بن بستها به نزد همین خدا
بازگشت و با او یکبار دیگر تجدید عهد نمود و محبت و وفاداری
و عهد او را به خود یادآوری نمود و آن را ستود.
بعد از اینکه یعقوب به
مکان بیت ایل باز میگردد تا شرارت و گناه و فساد را از خود و
خانوادۀ خود به دور ریخته و نزد و با خدای پدرانش عهدی
دوباره بریزد، ما دیگر هیچ از یعقوب نمیشنویم
تا زمانی که قحطی در سرزمین کنعان پیش میاید
و خداوند از یعقوب میخواهد که به مصر برود. در آن سفری که به یوسف
فرزند گمشدۀ خود ملحق میگردد. از زمان بازگشت یعقوب به آن مکان،
که من نامش را مکان تجدید عهد یعقوب با یهوه میگذارم، یعقوب
گویی تمام زندگی خودش را تقدیم یهوه میکند.
اکنون او فرزند دوازده پسر است که آنها باید سرزمین کنعان را ساکن
شوند. سرزمینی که روزی یهوه به پدربزرگ آنها ابراهیم
و به پدر او اسحاق و روزی هم به خود او آن را وعده داده بود. اکنون یعقوب
در دوران پیری خودش گویی تمام وجود خود را به خدای
پدران خویش تقدیم کرده است. طوری که وقتی از رفتن به مصر
ممانعت میکند و خدای پدرانش اسحاق و ابراهیم نامش را میخواند
او مانند پدر بزرگ خود ابراهیم پاسخ میدهد:" لبیک!"
( پیدایش 46: 2) یعنی امر بفرمایید! یعنی
من در فرمان هستم! یعقوب، اسرائیل، اکنون مردیست به رغم تمام
تجربه های تلخ در پشت سر، اما امروز در قلب خود تسلیم یهوه شدن
را دارد. اطاعت را دارد. فروتنی را دارد. تمام روزهای مصیبت و
دردهایش او را گویی از کوره ایی عبور داده بودند و
او امروز میتوانست چهرۀ روشنی از شخصیت خدای پدرانش
را ببیند. و خداوند او را آنچنان برکت داده بود که از نسل او فرزندی بدنیا آمده بود
که اکنون مردم دوم مصر است که تمام خانوادۀ او را که اکنون به قومی
تبدیل شده اند، از قحطی مصر رهایی داده و آنها را نجات میبخشد.
سپس از نسل یکی از همین پسران او، یهودا، نجات دهنده ایی
بدنیا میاید که تمامی دنیا را نجات میبخشد. و
یعقوب آن را دیده بود. زیرا نه تنها یعقوب از دهان خود
حکومت بی پایان عیسای مسیح را بیان میکند(
پیدایش 49: 10) بلکه با تمام وجود خود نشان میدهد که منتظر نجات
از جانب عیسای مسیح بوده است.( پیدایش 49: 18 ) یعقوب
در تمام طول زندگی خودش برکت خدای پدران خویش را بر خود داشت.
اما آن یعقوب که اکنون در بستر مرگ بود و برای تمام دوازده پسر خویش
آخرین سخنان را میگفت و آنچه که در آینده بر زندگی آنها پیش
میاید را پیشگویی میکرد، با آن یعقوب
که روزی به حیله و نیرنگ نخست زادگی را از برادرش دزدید
تفاوت فاحشی داشت. دیروز او جز انسانی پر از اندیشۀ
فریب و حیله نبود؛ انسانی پر از زیاده خواهی و شهوت
پرستی؛ اما این باعث نشده بود تا خدا او را دوست نداشته باشد و او را
برکت ندهد و تا به آخر با او نباشد. زیرا ما نمیتوانیم آنقدر بد
باشیم که خدا نتواند ما را دوست بدارد و نمیتوانیم آنقدر خوب
باشیم که خداوند ما را دوست بدارد! شرارت و پلیدی ما برای
خدا میزان فیض او را بر ما تعیین میکند و نیاز
ما را به رهایی و محتاج به او بودن برای رستگاری و رهایی
بدستان تنها او.
ای پدران عزیز!
ما همه از نسل آدم گناهکار بدنیا
آمده ایم. ما شاید ندانیم اما خدا آن را بخوبی میداند!
چه در جوانی و چه در دوران پدر شدن این طبیعت ما عوض نمیشود،
اگر شرارت و پلیدی با قلبی
سخت و سنگین همراه باشد هرگز نزد خدا علاجی ندارد؛ لیکن اگر
شرارت و پلیدی ما با قلبی ساده مانند یعقوب همراه باشد، و
به زانو در آمده و یاری را از خداوند نجات خود بطلبد، بی شک فیض
او شامل حال ما میگردد و او هرگز ما را ترک نمیکند کمااینکه یعقوب
را هرگز ترک نکرد. اگر خدا توانست یعقوب، این جوان حیله گر و زیاده
خواه و شهوتران را به اسرائیل مبدل سازد، به پدر یک ملت و از او شگفتی
ها و اعجاز و برکت و سعادت را برای دنیا به ارمغان بیاورد، هان
هوشیار باش! که عین این مسیر چه بسا امروز برای تو
باشد، و چه بسا امروز در آن باشی! تنها به خدای نجات خود، عیسای
مسیح اعتماد و ایمان داشته باش، و با اتکا و دلگرمی به تمام
وعده های او در تلاطم زندگی خود پیش برو و خود را به دستان
پرتوان او بگذار تا او بواسطۀ تو همانطور که ترا از هیچ به بی
نهایت تبدیل کرده است و از خفت به جلال، دنیای اطراف ترا
نیز بخاطر او تبدیل سازد.
از یعقوب یا اسرائیل نسلی بدنیا آمد، که نه
تمام آنها فرزندانی پاک و ناب نبودند، اتفاقا تاریخ اسرائیل
نشان میدهد که تمام نسل یعقوب به دنبال بت پرستی و فساد کشیده
شد. فرزندان یعقوب یا اسرائیل تنبیه خداوند را بر خود
گرفتند. خدا بدلیل شرارتهایشان آنها را تنبیه کرد. و آنها را
بارها به اسارت و بردگی برد. اما یعقوب در آخرین لحظات عمر زمینی
خود وقتی در بستر مرگ بود با وصیتی که به پسران خود میکند(
پیدایش 49: 1- 28) ، نمایی شکوه یافتۀ یک
انسان گناهکار را نشان میدهد که از گناه تا به پاکی و جلال میرود
و به ما گویی میگوید خدا قادر است از کوزه های سفالین
چون ما انسانهایی بسازد که در آن گنجینه هایی
ارزنده قرار دهد و ما را طوری بسازد که ذره ذره به نمای فرزند او عیسای
مسیح مبدل گردیم؛ کما اینکه یعقوب به مرور زمان مبدل گشته
بود.