باشد تا...

 

ح.گ

 

 آتشی در زندگی‏ام شعله میکشد

میسوزاندم در کورۀ مصیبتم

میسوزاندم در خواهش شرارتم

من میسوزم و تصفیه میشوم تمام روز!

باشد تا نسوزم در آتش خشم جاودانه‏ات!

 

چوبت بر پوستم زبانه میکشد

میکوبدم تا تنبیهم کند

غرس میکند تا بارآورم کند

من درد میکشم و ناله میکنم تمام روز!

باشد تا نمانم پشت در شادی بیکرانه‏ات!

 

به رغم آتش و چوب تو:

 هر بار فیضت در درونم بال میکشد؛

 میبرد مرا  از خاک هیچ تا جاودانگی

از  غروب مرگ تا صبحگاه زندگی

و من بال میزنم، بال میزنم تمام شب

باشد تا ننشینم جز بر بام خانه‏ات!